تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

 

 

خواب دیدم پیراهن تور سفیدی تنم کرده ام که به تنم زار می زند/ سر شانه هایش پایین شانه هام جا گرفته و دامنه ی دامنش روی زمین خاکی و کثیفی کشیده میشود. توی خواب رنگ پریده و مغموم بودم مثل عروس میانسالی که انگار خبر بدی شنیده.

 بین جمعیتی که مضطرب نگاهم می کردند/ آرام و حیرت زده راه می رفتم. انگار گم شده بودم در جایی که شکل بازار کهنه فروشها بود/ لباسهای فرسوده/ دربهای مستعمل قابلمه و قوری / زیرپوشهای کثیف چندش آور و دندانهای مصنوعی... خواب قشنگی نبود...نبود مردمها!؟

 همه ی آنها عروسی که منم را می شناختند / من اما...نه... فقط تکان دستهایی از دور آرامم می کرد/ دو عزیزنازنین از ابتدای کوچه ای که انگار خیلی دور بود به بدرقه برایم دست تکان می دادند. من هی می ترسیدم/ هی دورتر میشدم/ هی می ترسیدم... هی می ترسیدم... هی م ی ت رس م / اما مامان جان و پاپوجی و تکان دستهایشان ارامم می کرد... هنوز هم آرامم می کند واگرنه این خواب/ خواب قشنگی نبود ... نبود مردمها!

حالا عروس میانسال و متروک زندگی ام / لباسم به تنم زار می زند / فقط به بدرقه ی مامانجان و پاپوجیست که داماد هزار چهره ی روزگار را متحمل می شوم ....  خواب قشنگی نبود... زندگی خواب قشنگی نیست نه ...اصلا نیست مردمها!

 

 

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1388ساعت 7:13  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 بذر هایی که ناغافل توی باغچه ایی که بجای گل سیمان داشت/  پاشیده بودند سبز شد.... نمی خواستند سبز شود واگرنه سیمان را چه تفاهمیست با باغ و بهار؟!

بذرها تمام باغچه ی سیمانی اشان را گرفتند / سیمانها را شکستند و سر بر آوردند

باغبانان ِ مغرور ِ  حقیر  نمی خواستند آنها نهال شوند/ درخت  شوند/ سر به آسمان  ببرند و شکایتشان را به خدا....

 بوی نهالهای تازه آب خورده می آید/ صدای پچ پچ درخت با باد هم ...فردا همه می دانند باغبان یا باید باغچه را از سیمان خالی کند و صدای سبزینه را بشنود یا باید که بمیرد ولا غیر...

+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1388ساعت 19:18  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1388ساعت 8:4  توسط رویابیژنی 

 

خدایا جان اشک که می ریزد باران می گیرد/ آواز که می خواند بهار می رسد / آه که می کشد برف می بارد / دلش که می سوزد تابستان می شود.

حالا هی باران پشت باران ...هی باران...هی باران...هی... سردتان نشده؟

 من یخ زدم مردمها!

خدایا جان ِ طفلک از آدمیانی که آفریده خشنود نیست/ نمی دانست این اشرفِ مخلوقاتش رویشان زیاد است و ادعای خدائی اشان هم می شود .طفلک چه می دانست مار در آستینش پرورده؟ من آستین خدا را در کف ِ ثانیه دیدم / سبز بود بوی خون نمی داد بوی صابون و حمام می داد.بوی کیک وانیلی و سفره ای بی ترس و پر رونق.

دیشب / نه... نه... راستش نمی دانم کدام شب؟ حالا که روز نداریم شبها پشت همند ... از توی همین سیاهیهای ممتد / یکی از آنسوی ملکوت  به خوابم آمد  و گفت آبان که بیاید خدا ازپیراهنش  دگمه های کهنه را دور می اندازد و  سیزده دگمه ی سبز تازه رویش می دوزد. گفت خدا دیگر دگمه های فرسوده را که هی از جایشان در می روند و سردش می کنند دوست ندارد / گفت سیزده تا دگمه ی سبز می خواهد تا آبانش را بگذراند گفت آخر حالا باران پشت باران ...هی ...باران پشت باران ...هی ...باران پشت باران ...هی می بارد ... هی

گفت خدایاجان  از درد لا علاجیست که گربه را می گوید خانباجی .

ما کلهم خانباجی های نمک به حرامی هستیم... کلهم...ببخشید ها/ حرف حق تلخ هم هست دیگر...

کاشکی خدایاجان گوشه چشمی بهمان می کرد و ما را هم مثل ائمه اطهار و اینهمه آدم که بهشان ارادت داشته خیلی دورتر و پشت تر از این آسمان کبود پنهان می کرد روی ما هم آن لحاف گنده ی تمیزش را می کشید تا یعنی خیلی خسته ایم یعنی خیلی هلاکیم یعنی خوبست که بخوابیم...

آخ دوستم !خدایا جان! به دل دارم بخوابم... این یعنی که خیلی خسته ام...خیلی هلاکم...خیلی... آخ دوستم! خدایاجان!

هی باران پشت باران ...هی باران...هی باران...هی... سردتان نشده؟ من یخ زدم مردمها!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا خانه ی برادرم است/ نقاشی می کند می نویسد ...گاهی هم زندگی... دوستش دارم

+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1388ساعت 7:47  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آثار فكچال سيتي آنقدر درمن رسوب كرده كه همه جورش را بخواهی خارجي ام . برا همین بیشتر از اینکه هستم خارجی ام نمی آید دوستم جانها ...معذورم
+ نوشته شده در  نهم آبان 1388ساعت 11:28  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اعتراف می کنم اگر شبیه شعر بودم یا داستان/ حتی شبیه مختارعاموی داستانم خیلی بهتر ازینی می بود که حالا هستم...حالا شبیه نقاشی ام. نقاشیهای کج و معوج کودکان با رنگهای جیغ و تند ... و هی می پرم و هی می خندم و هی اخم می کنم و هی بادبادک میشوم و هی .... هر چه توی قصه ی دیگریست / تا بروم توی کتاب... وقتی دوست نداری بخندی/ بادبادک بشوی تا قیچی بدعنقی پاره ات کند یا حتی  بدوی / ادا در آوردن سخت ترین شکنجه است و من اینروزها محکوم به شکنجه ام ... گفته بودم تابلویم تمام شود حساب ذالریاستین را می رسم اما کارها پشت پشت منتظرند تا حسابم را برسند...اعتراف می کنم کاش شبیه شعر بودم یا حتی .... داستان....

حوصله ام از نقاشیهای سفارشی سر آمده...

+ نوشته شده در  یکم آبان 1388ساعت 18:25  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یادتان نرود/ نمی توانم کامنت بگذارم. نسرین جان که پرسیدی.... نه نرسید  از نو بنویس/ االدوزم ساعتهای دوازده تا سه بهترین ساعت و بیکارترین اوقات منست...بقیه ممنونم و دوستتان دارم...همین

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:4  توسط رویابیژنی 

همه ش بچه هاي رفته به غربتش را صدا مي زد و مي ناليد: آي سوگلُم / مه گلُم ! آهو جانَكُم! مگه دلم آهن ِآهنگريه كه مدام آتش به جونُم مي زنيد...

 

غربت كه فقط آن سوي مرزها نيست....جايي كه هركسي خداي خودش را دارد و قبله ي خودش دورترين فاصله ها را رقم مي زند / ميله مي سازد / حصار مي تند و...غربت مي آفريند.

 ما محكوم ِ قرابت و غربتِ اجباري ِ اينجا هستيم ...

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1388ساعت 5:8  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

آدمها حق دارند بروند یک جای دور برای تمدد روح...حق دارند از خودشان و از همه فاصله بگیرند و به هیچ بنی بشری جواب پس ندهند . حق دارند برای نفس کشیدن هوای تازه پیدا کنند / مگر نه دوستم جانها؟!

می دانم آنقدر رفیق هستید که این حق را به دوست مشتر کمان بدهید/پس بی نگرانی و حتی راه انداختن وبلاگی تازه که بیشتر باعث بهم ریختگی اش میشود بگذارید رفاقت کارش را بکند . خب؟

اینرا از آن جهت می نویسم که نمیتوانم جواب کامنتهای خصوصی اتان را بدهم / انگار قرار است وبلاگم منفجر شود ...

نگران نباشید همه چیز روبراه و خوبست / فقط کمی آرامش و تنهایی می خواهد...همین 

+ نوشته شده در  بیستم مهر 1388ساعت 3:38  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تقدیم به الدوز (گورزا ) و تمام زنان دردمند سرزمین دردخیزم

 

 

-     آنروزها اصلآ شبيه حالا نبود. حوصله ام را داشت. مي رفتيم دوازده بار فیلم شعله را مي ديديم . حرفمان تمام نمي شد. بیشتر وقتها توي خانه مي نشستيم / خب ؟ او از سفرهايش به جورجيا و تگزاس و مسکو و مراکش می گفت و از احزاب و عقایدی با اسامی طولانی و سخت / من هم  از زندگي ام در نشل و فكچال و خوشروپی و مراتع ِ نادري.هیچکدام حرف هم را نمی فهمیدیم خانم جان ! خب ؟ اما لحنمان به دل  آن یکی می نشست...من جرات اقرار داشتم خانم جان ! به او مي گفتم قبل از آمدنش جزمردم روستاي خودم كسي خير خواهم نبود . به او مي گفتم كه او آمد و وضعم دگر گون شد.خب ؟ خير خواهم شد ...

ميمنت يكريز حرف مي زد. چشمهای سبزش وقت ِ گفتن ازاو درشت تر میشد و عصبانیتش را بیرون می ریخت. با اینحال دست از عشوه های دلبرانه اش بر نمی داشت.ابروان وسمه کشیده اش را بالا می گرفت و لبان سرخش را غنچه می کرد و میان جملات ِ تلخش کودکانه می گفت : خب؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم مهر 1388ساعت 10:46  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

ماجراهاي آقاي ذالرياستين دبير رياضي پنجاه و چند ساله اي كه با مادرش زندگي مي كرد و از عجايب خلقت بود رهايم نمي كند/ ماجراهاي عمه جان سالمندي كه نشانه ي دوشيزگي اش سبيل بند نينداخته اش بود و دلبري اش حتي براي ذالرياستين ِ ريقو هم بي اثر بود. ماجراي خانم جان بزرگ كه فكر مي كرد دخترهايي كه به پسرها عشوه مي فروشند فرداي قيامت از سر ِ پستانهايشان كه گرز ِ آتشيني خواهد شد آويزان مي شوند و هر تار از موهايشان كه پيداي ِ نامحرم باشد/ مارهاي زهر آگين مي شود و هي نيششان مي زند و هي نيششان مي زند و هي...

ماجراي عاشقي آقاجان به زني كه موهايش را رنگ شله زرد كرده بود و چاق و چله گي باسنش راه كوچه مان را مسدود مي كرد / ماجراي جنون ادواري آقا طيب و نقشي كه براي آژان محل بازي كرد تا بيگناه نشان داده شود.... واي...چه قدر ماجرا كه رهايم نمي كند...

آدمها هي توي مغزم رژه مي روند و ذهنم را قلقلك مي دهند و تا دستم به نياز سمت قلم مي رود/ شادمان مي شوند و توي گوشم هي مي گويند اول از من بنويس اول من / اول من / و يكيشان با ادا مي گويد من كه جيك جيك مي كنم برات!!! فكر كنم او همان زن گيسو شله زردي ِ كوچه ي گلابدره باشد چون اوست كه فقط فنون جيك جيك كردنش بيست است ... فقط توي اين الم شنگه / ذالرياستين ساكت و ناراضي نگاهم مي كند كه ديرتر ازو بگويم.خوش ندارد گافهايش را جماعت بدانند . خب حق دارد شايد توي اين سن هم بتواند دل يك دختر هجده ساله ي آفتاب مهتاب نديده ي كدبانو را ببرد چرا بايد اين امكان را ازو دريغ كنم... عصباني نگاهم مي كند / مغرضانه و كينه جو... مثل وقتهايي كه كوچ و كلفت با مامانجان مي ريختيم توي حمام صابري و عليمار /دلاك آنجا ميخواست عوض چرك پوست از تنمان بكند و ما اخم مي كرديم تا ديرتر پوست بيندازيم ... وقتي از دست عليمار خلاص مي شديم و دم درب حمام صابري به بيرون و هواي آزاد راه فرار داشتيم زُل توي چشمهاي فرسوده اش كه از چركهاي زنان و دختران محل/ كبود شده بود مي زديم و مي خوانديم:

عليمار ِ بي دراكه...صابري حمومه دلاكه... و هي مي گفتيم خرمالو / هي مي گفتيم خرمالو تا يادش بيايد روزي خرمالوي شُلي را با سوسكي كه تويش چپانديم /تعارفش كرديم و خورد / يادش بيايد چه خوب جواب سوزشمان را داديم و فيها خالدونش را سوزانديم ... يادش مي آمد / از پي امان تا كجاها كه ناسزاگويان و دمپايي به دست/ نمي دويد و به هن هن نمي افتاد ... هنوز هم ما همه جايمان از سوزشي سخت مي سوزد سخت مي دويم / زود چرك مي شويم.... هنوز هم... كاش زخممان از عليمار بود و دلاكي ِ مخلصانه اش نه از جماعتي كينه توز و معلوم الحال...

ماجراها رهايم نمي كند... دلم مي خواهد بنويسمشان اما غم ِ نان... غم ِ نان... اوف ... غم ِ نان...

تابلويي بزرگ دارم سفارش مهم و پولسازيست ... تمامش كه كردم / اول از همه آبروي تو را مي ريزم ذالرياستين ِ مشنگ! قولت مي دهم...خب؟

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1388ساعت 9:11  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 دیگه هیچ قرصی یادتون رو در من کم نمی کنه!

ـــــــــــــــــــــ

اینجا را بخوانید

+ نوشته شده در  چهاردهم مهر 1388ساعت 9:11  توسط رویابیژنی 

 

هر  صبح این شبها که بیدار می شوند

 کمی می میرند

هر صبح این شبها سر خورده میشوند

                                        این میشهای محبوس

هوا / نه هوا

که

گرگ و میش است

+ نوشته شده در  سیزدهم مهر 1388ساعت 21:1  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

زن ابلهي اين دوروبرهاست كه قیافه اش آخرنادانيست آشپزيش اما حرف ندارد.

 كدبانوي ِ مفصليست كه توي خانه اش غبار نمي بيني؛توي دلش را اصلا نمي بيني و توي چهره اش هرگزجمله ي معترضي فرياد نمي زند.  بلدنيست به كسان و خيلي بيشتر ازهمه فرزندانش بگويد "  امروزعشقم كشيده بادوستام برم گلاب گيرون كاشونو ببينم " يا  " دلم اونهمه درگير ِرفتن به سينماست كه نگو " يا " كاشكي دوره هاي احمقانه ي سرسري با همسايه ها براي ِ گذروندن اين روزهاي پُركار ِ خسته كننده بود و من يك پاي هميشگيش بودم "

بلد نيست يك جمله ي درست و حسابي از آخر ِدلش ادا كند ؛چرا كه آرزوهايش را اساسآ نميشناسد.

دست پا چلفتي ِ ذهنش تمسخر ِ همه ي كسان وخيلي بيشتر از همه فرزندانش را تحريك مي كند و پشت بندش آنچنان آنها را از ترحمي بلندقامت انباشته مي كندكه بايد بياييد و ببينيد چه غرق ِبوسه هاي ِمهربانانه اش مي كنند وچه ابلهانه خوشوقت است. تاكيد مي كنم...خوش وقت است ؛ نه خوشبخت...

 طفلك كه نمي داند خوشبختي چيست براي همين تسليم مهرمندي هاي اندكي مي شود كه كوچه به خوشدلي كوتاهش مي دهند.

صبح ِ زود ِ روزهاي هميشه به نزديكترين ميدان ِ تره بار  مي رود و با خريدهاي زياد ِ هر كدامشان يك كيلويي منتظر تاكسي هاي وانايستاده ي بي توجه مي ماند و آخرش هم خِركشان مثل ِ باركشي سرسخت خانه را به دم ِ پا مي دهد تا قرمه سبزي هاي جاافتاده و قيمه هاي ته نگرفته براي كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش بپزد.  

هرگزخنده هاي جانانه اش را نديده ام، انگار گذاشته براي روزهاي مباداي دلتنگي، بي كه ازين كارش دل آزرده  باشد . هربار اما كه ديدمش لبجُنباني غمگين،شبيه خنده داشت؛هربار اما دريافتم غمش مهم ِ هيچكس نبود حتي مهم ِخودش. مهم خنده اش بود كه ظاهر مي كرد ولو كمرنگ و اطاعتش بودكه بيرونش مي ريخت ولو خنثي تا در جلوخان نگاه ِ كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش محبوب باشد.

زن ابلهي اين دور وبرهاست كه سعي مي كند گربه ي ِ ملوس ِ وفادار ِخانگي باقي بماند بي كه نياز به نوازش ِ كسي به خُرخُرش بكشاند چرا كه فكرش اينست كه اينطوري باشكوهتر است و خدا بيشتر نوازشش مي كند. ساده دلانه شنيده خدا با صابران است و براي همين سرسخت ِسكوت مانده.

بي نگاهي / بي نوازشي / بي مهري و پشت خالي شدنش را ُمدام ِ سكوت است.

هميشه پيش نگاه ِ دزدكي ام مي بينم كه توي خانه ي تميز و مرتبش/ موهاي مجعد ش را بالاي سرش كُپه مي كند و پيراهنهاي مردانه ي ِتويش گم شده مي پوشد  و شلوارهايي كه رنگ رفته ي شستن ِ دائم شده و تصنيف ِ قديمي ِ ِ " منو از پشت ِ ديوار صدا مي كردي نگو نه "  يا " ديگه عاشق شدن آه كشيدن فايده نداره " را به كرشمه اي زباني زمزمه مي كند و در حال ِ رُفت و روب و آشپزيست.

 گاهي هم شاهد بودم براي اينكه در اوج ابلهي ِ فربه اش،دوست داشتني ترين باشد الفاظ را جور خاصي ادا مي كند.هر كلمه اي كه "سين" و  "ز" داشت را سرسختانه تكرار مي كند و زبان صورتيش را وادار به آمد و شدي تكراري مي كند تا كسان وخيلي بيشتر از همه فرزندانش مجذوب اينهمه ناداني و ناتواني ِِ باشكوه ِ ملوسش بشوند و ببوسندش و بگويند: نازززززززي مامي ريزه ي خنگ و ملوسم!  و او دلخوش به همين جمله باز هم زن ابله مداوم ِ خوش وقتي مي شود كه گاهي خودش هم اورا نمي شناسد.

شما هم نمي شناسيدش . لازم هم نيست بشناسيد . چه دردي از شما دوا مي كند؟ او كه به منظر شما آدمهاي ِ مهم ِ درگير ِ نوشته و هنر،هرگز ظاهر نمي شود. اصلا به ميهماني ها و جلساتتان پا كه نمي گذارد.اصلا از سياست،ادبيات،نقاشي و روزمرگيهاي عالم ِ پردغدغه ي فراختان چيزي كه نميداند؛

چرا بايد بشناسيدش ؟ 

....................

زن ِ انگارهنرمندي اين دوروبرهاست كه قیافه اش آخر دانايست؛آشپزيش اما ... حرف ... دارد.

گاهي مي نويسد؛گاهي نقاشي مي كند. توي حرفهايش شادماني ِ بازي شده خيلي مي بيني.

توي دلش را به خيالت خيلي مي بيني و توي چهره اش هرگز جمله ي معترضي،خيلي فرياد نمي زند...

سعي مي كند جلوي چشم شما، هنرمند باشد؛بي كه ازچهره اش اينهمه تلاشش بيرون بزند.

سعي مي كند كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش سر ازهنرش درنياورند تا مادرانگيش را زير سوال ببرند؛چرا كه مدتهاست دريافته ابله بودن ، يك مادر ِ عاشق را با فرزندانش آشتي تر مي كند.

چرا كه مدتهاست فكرش اينست كه آرام و موقر و درسكوت خودش را جيغ بزند وگرنه بايد جيغهايي به وسعت ِ بي كسي را بخاطر ِ شامهاي ِته گرفته، لباسهاي رفو نكرده ،دانايي ِ نابخشودني و بي مسئوليتي و شلختگي ِ ناشي از زيادي كارش متحمل شود و اينهمه / سنگين وزن ترين غوليست كه روي دلش چمباتمه زده مي نشيند و نفسش را تكه تكه مي كند.

ساده دلانه از افراد فاميل و كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش شنيده كه مادر بودن جدا از هنرمند بودن است و اين گويش نسل به نسل درجهانش منتقل شده و همين ترسوترين ، منزوي ترين و مخفي ترين هنرمندِ روي زمينش كرده.

 صبح زود روزهاي هميشه مي بينمش كه توي خيابانهاي ِ دور دستِ سياه بخت ِ بلاتكليف ِتهران ،روسري اش را به پشت سرش گره مي زند و مانتوهاي عجيب ِ دوخت خودش تنش مي كند و با كيفهايي كه خودش مي دوزد و آرايشي كه شادماني را گريمش مي كنند و لبخندي كه جزوء لاينفك صورت میانسال ـ بيروني اش است؛ مثل گناه مرتكب شده اي ِ شرمسار براي لقمه ي ناني كه موظف ِ آوردنش است ِ سر كارش مي رود.

مثل ِ گناه مرتكب شده اي ترسو... گناه مرتكب شده اي شرمسار...

ترحم انگيز است اينهمه؛ مي دانم. ولي غرور ِ بازي شده اش  هميشه مي چربد.

براي اينكه در اوج به اصطلاح هنرمنديش،موجه تر باشد الفاظ را با تمرين زياد، صحيح ادا مي كند و همه ي تلاشش در اين است كه وقت اداي " سين "و " ز " زبان صورتيِ مضحكش را كه هي مترصد  ِ بيرون زدن است مهار كند تا همكاران و خيلي بيشتر از همه آقايان ِكارگردان به پوزخندي نگويند:

اصلا براي خواندن "ُ َنر یشِن "توي فيلمها مناسب نيست.

و او دلخوش به همين نگفتنها و تاييدها تا ابد زن هنرمند ِ با وقاري مي شود كه آنقدر بي نيازي به توجهات آدمهاي  هنرشناس دور و برش راخوب بازي مي كند كه گاهي خودش هم او را نمي شناسد .

 شما اما مي شناسيدش . گرچه شناختنش دردي از شما دوا نمي كند .

او به منظر شما ظاهر مي شود. به مهماني ها و جلساتتان پا مي گذارد. زياد از سياست ، ادبيات ، نقاشي و روزمرگيهاي عالمتان چيز ميداند و زياد هم مي خندد جوري كه انگارخيلي شادمان است. هميشه خنده هاي جانانه اش راپيشكش ِ حضورتان مي كند. همان خنده هايي كه گذاشته براي روزهاي مباداي دلتنگي، كه هم امروزيست كه در محضر ِ شماست؛بي ذره اي كدورت به رُخ كشيده ي ِ مضحك.

گاهي با ترديدي كه مادر ِ زياد بودنش به جانش مي اندازد همراه دوستانش سينما مي رود و توي هر فيلمي خودش را مي بيند كه مثل ِ زني وارفته و نالايق عوض ِ پختن ِ دمي باقلابراي كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش،بادوستانش رفته لات بازي ِهنرمندانه اي كه آخر ِسبكسريست...

نقاشيهايش رنگ پشت رنگ ، شادي هاي ِگزافش را گولتان مي زند و توي دلش به سادگي باورتان مي خندد.

يك بار توي همين جلسات ِخيلي مهمتان بي كه قصدم ارضاي ِفضولي ِ ذاتي ام باشد، ديدمش كه اين پا آن پا كنان ولي آهسته شكل ِ چشمهايش ابله شد /حتی شکل نشستنش هم. لبهايش مي لرزيد و دل آشوبه اي حجيم از دستهاي لرزانش كه اصلا آن لحظه هنرمند نبودند پاشيد توي چشمهاي ِ متحيرم ... شما سرگرم ِ وعده هاي هنر و انديشه اتان بوديدكه من در او، زن ِ ابله و آشپز ِ مفصلي ِ را ديدم.

ديدم انگار دلش براي بي توجهي ِ بي تقصير ِ كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش تنگ شده.

 ديدم با كلامي فاخر و گُزيده ازجمعتان عذرخواهي كرد و جلسه ي ِ پُر بهايتان را به بهانه اي دستمالي شده و لو رفته،ترك كرد.

ديدم تا به خانه اش برسد تمام ِ حماقتهاي ِ ملوس را تمرين كرد و فكر ِ اداي جمله ي طناز ساده اي بود كه حروف " سين "  و " ز " مزينش كنند تا جيره ي امروز ِ دلبري ِ قابل ترحمش را به كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش برساند .

ديدم به خانه اش كه رسيد، سلام را تُك زبان ادا كرد و وقت ِدر آوردن كفشهايش خيلي معصومانه گفت "من زن ِ ترسوي ِ لعنتي اي هستم كه نمي تونم دم ِ غروب زير ِ اين سقف كبود باشم "  و زبان صورتي اش ازو همان ابله باشكوه خانگي اي را ساخت كه بايد...

 آنوقت نان بربري خاشخاشي دو آتشه ي توي دستش را به سفره ي گسترده اما تهي خانواده تقديم كرد تا حرارتش برود و به بوسه هاي باحرارت ِ فرزندانش يله داد.

ذاتآ اهل صلح بود ، اهل ماجراجويي نبود ... شما اما اسمش را بگذاريد ترس ...بگذاريد تناقض... بي خيال...

 

+ نوشته شده در  دهم مهر 1388ساعت 15:53  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin