آخ اگه بارون بزنه...

خوابم نمی اید . پر از حسرتم . من که در جلسه ی امروز شادمانی را خوب بازی کردم / خوب خندیدم / خوب گپ زدم / خوب گوش دادم... امشبم چرا اینهمه بغض دارد!!! خالی ِ فنون ِ گزارش نویسی ام و پر از حرف .
مادر ! فقط همین امشب خیال ناگزیرت را از من بگیر... فقط همین امشب که قول داده ام گزارشگر شوم / فقط همین امشب لای لایت را نگو... خوابم نمی آید مادر!
یه چراغی که جا شمعش / کرم ِ شبتاب می نشست
یه درخت ِ لوس که زود / برگای بازش رو می بست
باغچه ی ریحون و نعنا و تربچه های ریز
چایی ِ داغ و مَویز / آشای نذری رو میز
حوض ِ کاشی که پُر از ماهی و گلکاغذی بود
شبای جمعه که وقت ِ خوش ِحلواپزی بود
یه خدا بوی ِ گلای ِ شب بو و یاس ِ سفید
لباسای نوی عید / شاخه های ِ ول ِ بید
از چی ِ اون روزای آبی فرار کردی بگو
منو اینجور بیقرار کردی بگو!؟...
من زن ساده دل شاعر مسلکی هستم / ۱
که گاه بیشتر از آنها که به دردم دادند / پستم / ۲
از کوتاه قدی زمین و عشقهای ناسورش / جستم / ۳
برای همین به مجاز دل بستم / ۴
اینجا هم که احمقانه می لرزد از غمنوشت هر آدمش دل و دستم / ۵
از اینهمه حماقت پر تکرارم خسته م / ۶
از مرگ عزیزانم سخت / شکستم / ۷
آرزوی محالم/ اینها نباشم که هستم....
در سفرم/ لیکن نوشتم تا باور کنید به فخر دوستیتان به این / تعجیل نوشته پیوستم .
ناراحتم ای خاطره ی از یاد نرفتنی... راحتم نگذار.
لباس تنگی تنش بود. سختش میشد.بارها شاهد بودم چه گونه سختی اش را بر خود هموار می کرد تا ارامم کند. دیگراما طاقتش تمام شد. او هم حق داشت تنها برای یکبار به دلش رفتار کند. حالا رها و آزاد به ابدیت پیوسته .خوب می دانم ... به همانجا پیوسته که همه مان دیر یا زود می رویم. تنها خودخواهی رهایم نمی کند. دل پاره و گریان / آغوش مهربانش را می طلبم که نیست/دستهای خسته از کارش را میخواهم که نیست... لبخند پر اطمینانش را... چایهای تازه دمش را که طعم جان میداد ... که نیست... که نیست... که نیست...
ممنونم از همدردیهای ارزشمند همه ی شما نازنینان .دوستتان دارم بی دریغ و جاودانه...
۱- ناگزیر ۲- گرازها ۳- وازنا پیدا نیست ۴- درکوچه باد می اید
در روز یکشنبه / ۱۴بهمن / ساعت ۵ / در نشر مهیستان واقع در (خیابان شریعتی ، سه راه طالقانی ، کوچه نقدی ، شماره 12 ، طبقه اول ) گذاشته شده . از تمام دوستان و مهربانانی که وقت برای خواندن و نقد این نوشته ها خواهند گذاشت قبلا صمیمانه سپاسگزارم . از دوستان نازنینی که نمی توانند حضور گرمشان را در جلسه هدیه ا م کنند خواهشمندم / نظرات و انتقادهایشان را در وبلاگ آینه که مربوط به همین پست است / بنویسند .
با اینهمه نمی توانم از این موضوع ناگفته بگذرم که خوشحالتر می شوم اگر در جلسه حضورآ ببینم و بشنومتان. برای خواندن قصه ها ادامه ی مطلب را کلیک کنید:
عاشقی که زود
دشمنی مریض می شوی!
عاشقی که ریز می شوی با تلنگر ِ زنانه ام!
زحمتم همین که وقت ِ رفتنت دقیقتر ببند
درب ِ ساده لوح ِ خانه ام
من برای ریزش ِ یک پیاله آب هم
پشت رفتنت
پا نمی شوم
دلم می خواهد خوب نباشم. هرگز همین اندازه ی کوچک هم خوب نباشم...
دلم می خواهد در کلبه ای با سقفی سپید و بلند و دیوارهای سپید و تمیز و پرده هایی سپید و بی لک به پنجره هایی که سه بر ِ اتاق را سپید گرفته اند / روی گلیمی به نقش ترنج / به مخده ایی لم داده/ بنشینم ... کنار سماوری به زغالش روشن و فنجانی سپید.
کاش رنگ تمام چایهای روی زمین سپید بود...
دلم می خواهد در سکوت/ نسیمی را نظاره کنم که پرده ی اتاقم می جنباند و پروانه ی باغم می رقصاند ...
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...