تبليغاتX
من واقعی
 
بازی رویا نویسی می تواند س. ی.ا س.ی هم نباشد! راستی مگر می تواند  در این احوالات ـ عجیب اصلا سیاسی نباشد؟! اگر هم باشد / رویاست و دستگیر کردنمان به خاطر رویاهایمان دیگر آخر نامردیست... ما که در ایران آزادمان نامردی نداریم...نداریم که؟! داریم؟!

تا حالا چندنفری لبیک گفتند و دلشان خنک شد... هر که می خواهد بسم الله... امتحان ـ دل آسودگی ضرر که ندارد...خب؟

محمد آقازاده که این روزها بیشتر دلگیر است / مهستی شاهرخی عزیز با رویای شماره یک و رویای دومش/ فیروزه مظفری نازنینم که حتی نقاشی رویایش را کشیده / خود ـ کمترینم که اینقدر رویایم زیاد است که نمی توانم نقاشی اشان را بکشم /  چادرنشین که رویای کوچکش مرا به غبطه انداخت بسکه واقعیت بود /  شفق که زیاد نمیشناسمش و حتما که خوبست و همراه /حمید محمدی بنام که انگار این روزها غمگینتر از همیشه است  /   دومن خوب و صمیمی /  مار مولک مهربان / نقاش و احیانا کمی بد اخم  /  پت و مت عزیز/ انار نقره ای

 / ساکت/ مرجان دوستان چادرنشین و حتما که دوستان خودم

قبل از خواندن رویاهام به تصمیم بزرگی که باید بگیریم دقت کنید. اینجاست... اینجا هم...

اینجا هم کمی کودکی کردم

+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1388ساعت 15:43  توسط رویابیژنی  | 

رویای کوتاه و کوچکم: 

دویدن وسط دشتی بزرگ است وقتی باد دامنم را  تکان می دهد و موهایم را از صورتم کنار می زند... 

همیشه در رویاهایم امید هست... رویا و امید باهمند...همیشه...

 رویای بلند و بزرگم :

ما توی یک خانه ی شلوغ زندگی می کنیم/ خب؟

چشمهایت را ببند / خواهش می کنم... محکم ببند تا محکمتر رویاهایم را باور کنی ... خب؟

ما توی یک خانه ی شلوغ زندگی می کنیم/ یک خانه ی شلوغ که کلی بچه دارد. باباجانمان مرد ِ خانه است/ مرد ِ خوب و شرافتمند ِ خانه.

ما توی خانه امان مامانجان هم داریم/ یک مامان جان که دیده می شود، به او التفات می شود، فقط آشپزخانه محل ِحضورش نیست . همه جا/ برای عرض ِ اندامش جا دارد، خیلی هم محترم است... باورت می شود؟! سعی کن باورش کنی. خب؟

ما توی خانه ی شلوغی زندگی می کنیم که هیچکس توی اش ذلیل نیست. همه با هم در اوج رعایت و مهربانی زند گی می کنند/ داداشی دارم که دوست دارد دستمال سر ببندد یا نه... گاهی هم موهایش را سیخ سیخی کند... اصلا گاهی دلش می خواهد گیسوانش را از گیسوان ِ منی که در جهان ِ واقعیت به گیس بریدگی محکومم هم بلندتر کند... اصلا کسی بخاطر این کارهایش کتکش نمی زند/ اوباش صداش نمی زند... باور می کنی؟!

توی خانه ی شلوغمان بعضی از خواهرهایم بی لچک می روند بیرون خرید می کنند و بر می گردند و کسی با تیپا نمی اندازدشان توی یک ماشین ِ ترسناک تا تعهد بگیرد که به بهشت زورکی توجه کند...بعضی دیگر از خواهرهایم چادر به سر می روند بیرون / هیچکسی هم حق ندارد خاله سوسکه صدایشان بزند .

مادر بزرگ خانه امان هم دندان دارد / هم نان... هم تقی را دوست دارد هم اسی را/ همیشه می گوید عیسی به دین خودش/ موسی به دین خودش و همیشه می گوید لا اکراه فی الدین و همیشه برای اهالی خانه اسپند دود میکند تا از اینهمه سرمستی و دمکراسی چشم نخورند... باور می کنی؟

چند داداش و خواهرم دور ِ دستشان یک تکه پارچه ی سبز می بندند آخر از یک آقایی که وقتی آنها را می بیند ابروانش را بالا می دهد و لبخند شیرینی می زند و وقت ِ عصبانیتش هی چیز چیز می گوید خیلی خوششان می آید و کسی حرمت ِ سبزی ِ سید ِ اولاد ِ پیغمبر را باطوم نمی زند.

مهربان ندیده هایی مثل من / ندید بدیدند... رویاهایشان هم به یک لبخنداز یک آقای مهربان و کمی حمایت ِ او/ دلخوشست...

یکی از خواهرهایم دلش می خواهد عاشق شود و بعدش برود خانه ی بخت و کسی به او مادر به خطا نمی گوید ... اصلا دوست دارد هشت بار عاشق شود تا آن که خیلی دوستش دارد را پیدا کند و بابای ِ خانه مان فقط هی با مهربانی می گویدش/ مراقب ِ خودت باش و بابای خانه ی ما می داند کسی که دروغ نشنود / دروغ نمی گوید. بازی نخورد/ بازی نمی دهد. لگد نزنندش/ جفتک نمی زند ...فحشا نبیند/ فاحشه نمی شود...

بابای ِ خانه امان آخر ِ دمکراسیست و بزرگواری...برای همین خیالش بابت بچه هایش راحت ِ راحت است.باور می کنی؟

ما توی خانه ی بزرگ و شلوغمان مُعَمَم هم داریم که مهربانند و نیکخواه/ ما هم متقابلا هوایشان را داریم. وقتی با زنها ی نامحرم حرف می زنند چشمشان سقف آسمان را نمی بیند / به مخاطبشان در کمال چشم پاکی نگاه می کنند و برای نگاه کردن به زنها به گناه نمی افتند تا نیازِشان به غُسل باشد . فکر ِشان خراب نیست که!باور می کنی؟

اصلآ از اهل ِ خانه کتک نمی خوریم/اصلا اذیت نمی شویم/ اصلا زندان نداریم/

اصلا اذیت نمی شویم/ اصلا زندان نداریم...

اصلا اذیت نمی شویم/ اصلا زندان نداریم...

اصلا اذیت نمی شویم/ اصلا زندان نداریم...

اصلا اذیت نمی شویم/ اصلا زندان نداریم...

می دانم تصورش برایت سخت است اما اگر چشمهایت را ببندی و سعی کنی/ باورش می کنی... باورش کن...خواهش می کنم... باورش کن تا کمی گریز ازین سیاهی شوم برایت راحت شود. نگذار رویاهایمان هم بمیرند. خب؟

توی خانه ی بزرگمان یک دختر ِ قشنگ است که می خواهد با نامزدش برود سینما / برود کافه ترانزیت / برود بیرون اما تیر نخورد ... اما ناغافل نمیرد/ اما ندا و عکس ِ خون آلودش توی جهان دست به دست همه نگردد تا بدبختی و بیچارگی اهالی خانه اش را نمایان کند تا ترحم ِ غریبه ها را تکدی کند. توی خانه مان آرش سیلی نمی خورد/ مهتاب روسری اش را توسری نمی کند/ کیانوش با گلوله های مشقی !! جان نمی دهد / علی یک هفته مفقود نمی شود/ عباس نیم ساعت ِ تمام توی جوب / کتک نمی خورد و من با باطوم و لگد ِ مردانی که لباسهای رعب آور دارند و می گویند برادران منند/ دست و پنجه نرم نمی کنم.

باور کن ... آخر بابای خانه ی ما / هواسش به همه مان است و نمی گذارد با اینکه زیادیم / یک آخ از درد بگوئیم . نمی گذارد داداشهایم چون زورشان زیاد است و به زور ِ من می چربد کتکم بزنند...می داند کتک خوردن درد دارد/ ناسزای بد شنیدن درد دارد/ می داند وقتی توی چاه بیافتی و یکی از آن بالا فحشهای ناموسی و رکیک نثارت کند و تو دستت نرسد تا خفه اش کنی چه قدررررر درد دارد!

رویاهایم را باورکن...خواهش می کنم... گرچه درد دارم... بی خیال... خب؟

ما توی خانه امان به هم احترام می گذاریم/ توی بازی هایمان جِر نمی زنیم...هیچکس نُخُودی ِ بازی نیست/ همه بازی می کنیم/ همه ی همه...

روز ِ زن که می شود / به احترام فاطمه و اولادش / زنی را که از جر زدن توی بازی حرصش گرفته/ ج...ن...د...ه.... صدا نمی کنیم... به خدا بابای خانه امان نمی گذارد یک خال به صورتمان بیافتد . به خدا بابای خانه امان دوستمان دارد... به خدا بابای خانه مان به ما لبخند می زند... به خدا....

با اینهمه بچه ی جور واجور بابایمان یادمان داده / هم را رعایت کنیم. می گوید :

تو به راضیه کاری نداشته باش که چادر سرش کرده و والضالین نمازش را می کشد /او هم به تو کاری ندارد... اگر دوست داری سوتِ سبحان الله ِ نماز مرا هم نشنوی / نشنو ... سوتِ گلوله ای را که به سمت سینه ات از نافرمانی نشانه می گیرم را هم محال است بشنوی. بابا که بچه اش را نمی کُشد! باباها با تدبیر یاد می دهند چه کار کنید تا عاقبت به خیر شوید... تو راه ِ خودت را برو/ کار ِ خودت را بکن. حرام و حلال را که یادت دادم/ انسانیت را هم / مهربانی و بزرگمردی را هم که یادت دادم ...خُب بقیه اش بسته به خود ِ توست. می دانم لقمه ی حلال خورده/ بد نمی شود ...

آنوقت مرا می نشاند کنارش و قصه می گوید...نه...نه ...ببخشید / همه ی ما را می نشاند کنارش... اصلآ تبعیض توی مرامش نیست... برایمان از یک خانه ی نا امن قصه می گوید:

یکی بود یکی نبود/ در زمانهای قدیم خانه ی شلوغ و بزرگی بود که بابای خانه اش / انگار بی حوصله شده بود یا نمیدانم چه... ما که توی دلِ همه ی باباهای همه ی خانه های همه ی دنیا نیستیم/ دل و دماغ ِ بچگی بچه هایش را نداشت / اجازه ی جوانی به جوانترهایش را نمی داد/ فقط شادی هایی را بر می تابید که شادیهای او هم بودند واگرنه هیس... می گفت حالا وقت ِ گریه است و همه باید زار می زدند/ می گفت حالا وقت جشن است و همه باید دو انگشتی دست می زدند... خدا هم حوصله اش ازین خانه که شبیه پادگان بود و از به چپ چپ به راست راست ِ بابای خانه سر رفته بود و قهر کرده بود... خدا نکند خدا رو بر گرداند... خدا نکند...

صبحها کله ی سحر/ وقت ِ اذانی که صدایش می توانست دل و روح مجروح ِ آدم را سخت نوازش دهد / با لگد و ناسزا بچه هایی را هم که دوست داشتند بخوابند / بیدار می کرد تا نمازشان قضا نشود. قامت ِ که می بست برای نماز / اهل ِ خانه دعا می کردند قامتش کمانی شود و زودتر بمیرد.حتی آنها که اهل تقوا هم بودند...آخر می گفتند باباجانمان دارد تیشه به ریشه ی مهربانی ِ خدا می زند.

( وقت گفتن این جایِ قصه همیشه بابا جانمان گوشه ی چشمهایش را پاک می کند و سرش را تکان می دهد / می بینی؟ چه قدر طولانی مکث می کند / می بینی؟ )

دختران آن خانه وقتی بزرگتر شدند/ دور از چشم بابایشان چادرها را توی کیفشان قایم کردند و با هزار قلم آرایش و سرخاب و سفیداب خودشان را عرضه ی مردم کوچه کردند/ پسرانش هم کراک و حشیش / نخود چی کشمششان شده بود و کمرهایشان از زور ِ " برک دنس " لق شده بود و عقیم ... آن چند تا بچه هم که از ترحم ِ خدا خوب از آب در آمدند زورشان که زیاد شد/ یقه ی بابایشان را گرفتند و گفتند تو یاد دادی با زورِ بازویمان اعتراض کنیم ...

آخ... خدا نکند این بلا سر ِ من بیاید بچه هاجانم! بابایی که بلد ِ بابایی کردن نباشد مثل بابای این قصه می شود...

صدای پنبه زن می آید که مامانجان آورده گوشه ی حیاط ِ خانه امان تا لحافها و تشکهایمان نرمتر شوند و راحتتر بخوابیم و بیداری هشیارتری داشته باشیم/ ما توی خوابهایمان همیشه خواب ِ گُل می بینیم نه گلوله / باور می کنی؟

پنبه های لحاف/ لای سیمی بلند که زیر دست پنبه زن/ آهنگ دلنوازی می گیرد نرم و نرمتر می شوند و می رقصند .پنبه زن می خندد و چای سر می کشد / حیاط خانه پُر است از عطر گلهای رنگ رنگ باغچه / بابای خانه مان چشمهای نمناکش را به دورترها می دوزد و انگار می خواهد بقیه ی قصه اش را بگوید / آهسته پچ پچ می کند:

قدر ِ این خانه را بدانید بچه ها جانم! قدر اینهمه تنوع و اینهمه دوستی ِ خانه مان را هم بدانید / قدر این عطر ِ اقاقیا و شب بو و یاس خانه را/ قدر ِ این پنبه زن که مامانجان کنارش چای خوشدم گذاشته توی استکان ِ کمر تنگ / قدر ِ مامان جان عاشقتان را هم...

می گوید:

توی آن خانه مامانجان دیده نمی شد/ توی پستو بود/ چپانده بودندش یک گوشه که موهاو صورتش برای مردها گناه نسازد... پنبه زنی اگر بود / پنبه ی اهل خانه را می زد. عطری اگر بود/ دود ِ سیگار بود که فوتش می کردند توی چشم ِ هم تا اثر گاز ِ اشک آوری که باباجانشان از عصبانیت از آنها پرت کرده وسط خانه/ از چشمهایشان برود... نمی دانم چرا گاز ِ اشک آور ؟! توی خانه ای که همه اش اشک بود /همه اش اشک بود/همه اش اشک بود/همه اش اشک بود....

 

اشکم همه...حق داری باور نکنی... حق داری ...ما بی رویا شدیم/...ما پر از حماقت شدیم... دلم می خواهد با اس ام اس های صبح ِ زودت از خواب بیدار شوم/ دلم می خواهد هی به نوشته ی " ای ار / ام سی آی" موبایلم و خط وسطش از نگرانی ِ شُنود ِ حرفهایم زُل نزنم... دلم می خواهد بابای خانه ام سرم را نوازش کند/ مامان جانم مورد عشق و التفات اهل خانه قرار بگیرد و خواهر و برادرم.... و خواهر و برادرم ...و خواهر و برادرم ...وای برمن...حق داری باور نکنی!!!

درجایی که فقط از اینکه یک روز دیگر زنده ایم / این دفعه کتک نخورده ایم/ دیروز توی خیابان از هول و هراس ندویده ایم/باید هی بگوئیم خدایا شکر...

در جایی که از خیر ِاس ام اس و ماهواره و رفیق و فیس بوک و ارتباط و ایمیل و... مجبوریم که بگذریم تا کتک خورِمان مَلَس نشود, حق داری که باور نکنی...

حق داری که حتی رویاهایت را هم محال ببینی...

ما توی یک خانه ی شلوغ زندگی می کنیم / این که باورش سخت نیست... باور کن.

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1388ساعت 13:19  توسط رویابیژنی  | 

اهل بیتتون گفتن روزگار مردم رو سیاه کنید؟ ریش ِ شما ریشه ی ملتو سوزونده !!! برو آقا ! برو...

                                                                              "دیالوگ خسرو شکیبایی در فیلم دلشکسته "

 

به من چه یه جمله بود خواستم یادداشتش کنم / مارو چه به سیاست؟!

____________________________________________________

بخاطر حجم زیاد دلتنگی در این روزها یک بازی وبلاگی راه انداختیم بنام " نوشتن رویاهایمان " شاید که دلهای ِ سوخته مان کمی خنک شود.

هر کس که دوست دارد بسم الله.... من هم می نویسم....

+ نوشته شده در  هشتم تیر 1388ساعت 14:37  توسط رویابیژنی  | 

یادته گفته بودم دلم می خواد فیلم دایی جان ناپلئونو ببینم؟! گفتی سی دیشو داری/ گفنتی می دیش من ببینم ؟

پشیمونم دیگه نمی خوامش آخه حالم بد شده بس که هر روز می بینمش / هر روز...

دایی جان ناپلئون هی می گه کار/ کار ِ انگلیسهاست/ مش قاسمم از ترس اینکه دایی جان تو بازی راهش نده / هی می گه منم تو جنگا باهاش بودم. هی ام می گه دروغ چرا تا قبر آ / آ / آ / آ ...هی ام می گه دروغ چرا ...

فکر می کنم داره ازین فیلم بدم میاد.نه نوستالژیکه نه خنده دار. تازه!اشکمو هم در میاره. می دونم دوست نداری بیشتر ازین غمگینم ببینی. پس دیگه نمی خوامش فیروزه! خب؟

_______________________________

نمی دونم چرا دلم می خواد بگم مهدوی کیا و علی کریمی دمتون گرم. آخرین گلتون خیلی قشنگ بود. تعظیم و احترامم برا شما. خب؟

______________________________

داداش ِ من !چی کار کنم!؟ خیلی از ناشرها حق الزحمه ی کارمو می ذارن چند ماه بعد از چاپ ِ کتابم می دن / پول هم ندارم. همین یکدونه شال هم دارم که سبزه... اینم شده ایراد؟ اصلا چطوره یه شال برام بخری که از پرچم ایران ِ آزادمون باشه! منم می زنمش تو سرم.خب؟

______________________________

ببین خانوم مریم رجوی ؟! با لحن انزجار و غیظ می گم : هوی! هر کی می گه پنیر / تو یکی سرتو بذار زمین و بمیر / از آب گل آلود هم ماهی نگیر .... خب؟!!! با لحن انزجار و غیظ می گم...خب؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: مردما ! یکی  منو می ترسونه .

 خودتون شاهدید.  من راجع به فیلم دایی جان ناپلئون حرف زدم/ راجع به گل آخر دو تا فوتبالیست / راجع به یه خائن به مملکتم و راجع به داداشم که برام شال نمی خره/ اشاره هم به هیچکس خاصی نکردم. منو چه به سیاست... دروغ چرا تا قبر آ....

افتااااااد؟!

+ نوشته شده در  چهارم تیر 1388ساعت 8:45  توسط رویابیژنی  | 

 

ما غرق ِ اشک/ باور ِ مان خط خطی شده

صد اجنبی برای وطن غیرتی شده

 

سید سلام! ما همه پامال گشته ایم

با یک اشاره ی ِ تو , لال گشته ایم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1388ساعت 17:4  توسط رویابیژنی  | 

گفت هیس/ باید در سکوت قدم بزنیم و لبخند زد/ مثل ماه بود صورتش...مثل ماه...

گفت هیس نباید آبروی سیدرو بریزیم و روسری اش رو روی سرش محکم کرد / مثل ماه بود صورتش... مثل ماه

گفت هیس و ناباورانه دیدمش که تیر خورد/ خودش هم ناباورانه به زمین افتاد...

آدم که به ماه تیر نمیزنه. مگه شب تاریک ارزش زندگیو داره؟ نگاه ناباورش رهام نمی کنه...

جیکش در نیومد/ ماه وقتی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1388ساعت 8:27  توسط رویابیژنی  | 

 

 

 

 

سکوت چیست به جز حرفهای ناگفته

+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 10:24  توسط رویابیژنی  | 

 

باور نکن که ما خس و خاشاک بوده ایم

 شورشگرانِ عاصی ِاین خاک بوده ایم

باور نکن که طاقت ِ توفان خریدنیست

ایمانمان به تکه ای از نان / خریدنیست

سید ! ببین که داورمان سروری نکرد؟

بابای خانه پشت به ما / داوری نکرد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1388ساعت 14:43  توسط رویابیژنی  |