تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

به وبلاگ نوید ( خواهرزاده ی عزیزم ) سر بزنید و نقاشیهاشو ببینید.
+ نوشته شده در  هفدهم بهمن 1388ساعت 7:6  توسط رویابیژنی 

یه روز یه خونه ای بود که تابستونا/

 روی پشت بومش ولو میشد خورشید/

 درخت انجیر پیری که تو باغ بود/

 تموم کودکیهای منو می دید/

 یه دیواره یه دیواره یه دیواره/یه دیواره که پشتش هیچی نداره...

که پشتش هیچی نداره...  پشتش هیچی نداره... پشتش هیچی ...   هیچی ... لعنتیه... کثافت... سیاهه/ کثافت...

  

 تو گلوم یه بمب ساعتیه که زمان انفجارش نرسیده/ داره خفه ام می کنه/ به اشکم کشونده/ میدونی چیه رفیق!

 ازین خیابونا که پر شده از ماشینهای سیاه با آدمهای سیاه و اسلحه های سیاهشون تا ترس رو به من و تو القا کنند متنفرم... از سیاه متنفرم...هیچی نداره...هیچی...

 

+ نوشته شده در  پانزدهم بهمن 1388ساعت 16:27  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

راستش خودمم یادم رفته بود تو این نمایشگاه شرکت کردم و حتی برای افتتاحیه که روز شنبه بود هم فرصت نشد برم و هنوز هم نرفتم /اگه مثل من درگیر نیستین بد نیست یه نگاه اونجا بندازین. تا جمعه برپاست...

 

                                                                 

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1388ساعت 9:27  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این چندمین باره که ایمیلم رو گند می زنن/ این ایمیل جدیدمه به اینجا برام نامه بنویسید دوستان...

ارادت و تعظیم

                 

Royabijani4@gmail.com

  

 

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1388ساعت 8:30  توسط رویابیژنی 

ابری ام/ بارونی ام / زخمی ام اینجا... چی بگم؟
گندمی نیس که خدا بده به حوا... چی بگم؟

گندما رو آدما آتیش زدن / نون ندارم
این روزا برای گریه کردن هم / جون ندارم

آدمای خط خطی /  طعنه به شیطون میزنن
تو کویرن همشون/  لگد به بارون میزنن !!!

دلشون حتی دیگه اندازه ی مشت نمیشه
حیوونم دوست کسی که دوستشو کشت نمیشه

بی خیال غصه های پا به ماهم... داداشی!
من خودم یه آدم غرق گناهم... داداشی!

سر صب / بغض من دیوونه رو پاره  نکن
نمیخواد وعده بدی/ درد منو چاره نکن


شایدم راس می گی باید که دروغکی بشم
آکتور خنده ی زورکی بشم

هی دلم جیز بشه و سیلی خورم ملس بشه
مثل ادم آدهنی بنده ی هر کی هس بشه

چارتا سال بنده ی اون کسی که دریا نمیشه
واسه طفلای یتیم شبیه بابا  نمیشه

چارتا سال دیگه هم بخواد که بزدل بمونم
مثل کشتی شکسته وسط گل بمونم

چند تا چارسال میشه که حالم خرابه داداشی!
دل پوست کلفت من چن ساله خوابه داداشی!

بسه / کله سحر...اشکای من رو درنیار
بم بگو  :  بیخودکی جای همه ابرا نبار

بم دروغکی بگو : یه روزی آفتاب میرسه
خدامون که مونده تو خواب/ میرسه

بم بگو / حتی اگه من دیگه باور نکنم
چادر قصه هاتو   سر نکنم

بم بگو ...تا با دروغای قشنگ جون بگیرم
واسه ناشتایی نرم کهریزک و خوون بگیرم

گندمو آدما آتیشش زدن / نون نداریم
گندمو آدما آتیشش زدن / نون نداریم
 گندمو آدما آتیشش زدن / نون نداریم
گندمو آدما آتیشش زدن / نون نداریم

+ نوشته شده در  هفتم بهمن 1388ساعت 8:52  توسط رویابیژنی 

نه/ من حرفهایتان را به خودم نمیگیرم... نه من دلم از  کنایه هایتان نمی گیرد/ نه من سرم گیج نمیرود از یاد هیچ خانه ای در هیچ کجای این خراب آباد...نه ...خاطرتان جمع ...

نه / من دیگر با هیچ خاطره ای در هیچ کجای ذهنم آرام نمی گیرم/ اشکم هم در نمیاید ...خیالتان جمع / از آنهمه شوریدگی چیزی نمانده جز تفاله...

این روزها فقط دارم سعی می کنم حافظ  دستهای سبز  عزیزانم باشم...

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1388ساعت 0:28  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

صدای چکیدن باران به کاسه ای مسی می آید/ انگار سقفی سوراخ است خدایاآرامم کن...

ما ناجوریم/ نا همگونیم / فراموشی آیینمان شده /یادمان میرود زندگی به نفسی بند است.سرطانهایی اتفاقی / تصادفهایی اتفاقی / از پل افتادنهایی اتفاقی/ له شدنها زیر ماشینهایی اتفاقی / هدف شدنهای اتفاقی ...یادمان می رود. هی... یادمان می رود ... خدایا ارامم کن ...

دلمان گرفته و می دانی.

از اینهمه بی رحمی ای که نمیخواهیم در ما باشد و تو هر بار با مرگی/ تصادفی/ تقلای ناکرده ای/ تمنای فرو خورده ای در ما / به خاطرمان می اندازی/ شرمگینیم...

خدایا ارامم کن... 

: شیدایی شیدای شعر بود. این تلخش می کرد/ تلخ میشد وقتی شاعران شعر را زندگی نمی کردند/ تلخ میشد وقتی شاعران تنها به شهرت می اندیشیدندو کلماتی برای فخر فروشی /تلخ میشد وقتی نان برای نام  و نشان قرض نمی داد و مورد بی مهری قرار می گرفت.

او بی هیاهو شاعر بود ...

هیاهو؟هیاهوی این چکه های باران بر این کاسه ی مسی گوشم را پر کرده.... چرا تمام نمیشود؟خدایا...آرامم کن...

علیرضا ابیز ادامه می دهد:شهرام را از سال هفتاد می شناختم. او را اگر میشناختی  باور می کردی که او به شعر تعصب دارد/ باور می کردی او هرگز بیهوده تلخ نمی شود...

جوهرشعر هدفش بود نه حواشی اش. بلندگو کنارش بود اما کنارش می زد. دوست داشت تاثیر گذار باشد اما نه در سطح. میخواست بین مردم ماندنی باشد نه میان روزنامه ها و خبرنگارانی که می شد از اشناییشان بهره برد و ستونی در یک روزنامه ی پرتیراژ برای خود کنار گذاشت.

کمال طلب بود نه شهرت خواه...

همیشه غمی پشت چهره اش پیدا بود .انوقتها که ایران بودم گاهی بی هیچ اطلاعی صدای کوفتنش را به درب خانه ام می شنیدم / می گفتمش چرا اینهمه بی خبر؟ شاید که نبودم و مجبور به برگشت میشدی ؟

می گفت :حتی اگر نباشی هم جوابم را به دل ِتنگم داده ام.

انگار نسبت به همه ی حسش مسئول بود/ این مرام شاعرانگیست خب...

مرام؟ پس چرا این بارانهای چک چک مُدام/ مرام ندارند که یا خفه شوند / یا دست از این کاسه ی مسی بردارند که رازداری بلد نیست و انعکاس باران را بیشتر می کند؟ خدایا ارامم کن...

شهرام سال هفتاد و هشت بیمار شد/ امید به بهبودی داشت. اما سرطان همه ی وجودش را گرفته بود. او حتی ان زمان که نمیدانست بیمار است به مرگ می اندیشید. مرگ اندیشی ضرورت گریز ناپذیر در او بود.

گریز؟ حتما راه گریزی ازین چکه های ممتد باران که نه سبز می کند و نه خنک و تنها گوش ازار است و سوراخ ِ این سقف خراب را یاد آورم می شود/ هست...گریز؟ راستی که حتما راه گریزی هم هست و من نمی دانم...خدایا ارا.... 

ببخشید مردمها! گیجی ام همه اش از درگیری و کهولت نیست. مرگ و نزدیکی اش به ما /گیجترم می کند / شاید از همین روست که از ابتدا ننوشتم علیرضا ابیز کیست.

علیرضا آبیز رفیق شفیق شهرام شیداییست. در انگلیس زندگی می کند و دانشجوی دکترای نویسندگی خلاق آنجا ست .مترجمست و شاعر. میهمان عزیزیست که نشستن اش / سکوتش/ حرفهایش و ادبش نیز شاعرانه است . علی عبداللهی می خواست علیرضا شعرهای شهرام را برایمان بلند بخواند:

گاه وقتی پنجره باز میشود

اما هوای تازه ای نیست

پنجره از کار افتاده

بیرون

از کار افتاده 

بیرون/ بیرون/ باران/ کاسه مسی/ اسمان ابری وحشی/ سقف اوار میشود آخر بر سرم و بیرون...بیرون از کار افتاده... خدایا ارامم کن... 

علی عبداللهی از شعرهای شیدایی گفت/ تحسینشان کرد / به ویزه کتاب دوم شیدایی را دوست داشت و گفت :

شیدایی در عین سادگی زبانی در شعرهایش / در به هم ریختن روایت و ژانرهای ادبی یا گذاشتن دیالوگ وسط شعر و نقب به درون ادم زدن موفق بود. از رویدادهای ساده و روزمره ی شاعر در شعرش میشد فلسفه اش را دید . علی متاسف ازین بود که چرا فرصت و وقتی برای بررسی شعرها ی شیدایی نبود ...شاید چون تلخ بود / دیده نمیشد.شعرهای شهرام بازی زبانی نبود . از سادگی شکل می گرفت و در سادگی به عمق می رسید /شعرش مال خودش بود/ خصلت خاص خودش را داشت...

  سادگی... شاید چاره ی رها شدن از این صدا/ ساده بود. کسی نیست سقفمان را درز بگیرد؟ اهای باشمایم مردمها جان! کسی ن.ی.س.ت؟ خدایا آرام ...م...کن 

بابک بهاری گفت: شهرام سال 1346 به دنیا امد. بیست و هفت ساله بود که اولین کتابش را بنام اتش برای اتش که شامل سی و نه شعر بود چاپ کرد/فضاهای شعر در این کتاب نزدیک به هم است و از فروغ تاثیر گرفته . شوریدگی و شیدایی بیست  و هفت سالگی در کتاب اولش به وضوح دیده میشود. شش سال بعد کتاب دومش بنام خندیدن در خانه ای که می سوخت چاپ شد که گام و پرش بلندی در شعر داشت .بهاری تاسف خورد که شیدایی وقتی بود دیده نشده بود/

چرا ما هرگز با صدای ریزش باران خیس نخواهیم شد؟ خدایااااا

بهاری ادامه میداد: در شعرهایی که سطرش بلندتر بود موفق تر بود و کتاب سومش منظومه ی بلند صد صفحه ای بود که مانیفیست کامل شهرام در او بود و چاپ نشد...

و از شعرهای شهرام خواند:

ما به دریاها دل بستیم

به سکوت خیس و سنگین صداها

به ژرفا

به تلاطمها

به درختها گوش چسبانده ایم...

بهاری در تلفظ سین توی شعر اغراق می کند/ شاید اصرارش از اینست که بدانیم اهنگ و موسیقی چقدر شعر شیدایی را زیباتر کرده اند... 

لعنت به این صدا... انگار این کاسه ی مسی هم سر ِپُر شدن ندارد. پس چرا آهنگ اوفتادن این چکه ها اینهمه جانم را می گزد؟ خدایا؟ 

من بازیگوشم و خدا می داند به او دست خواهم زد...

(چهار ستونم بدنم می لرزد... می دانست؟ اگاه بود؟ شاعران گاهی حکم پیامبران را دارند/ به خدا رسید و دستش زد)

در کتاب  دومش شعرهاش گزیده تر /پخته تر/ تلختر شدند / شاعرانه تر هم....در این کتاب شاعری اش تثبیت شده بود/ پیوستگی کارها در کلام و محتوا فوف العاده بود. اگر فضا را هم در شعر مثل فرم و محتوا مهم بدانیم شهرام در این کار بسیار موفق بود.

شعرهایی که در باب مرگ باشد / شعر شدنش سخت است . چرا که به فلسفه گویی می رسد . اگر شاعری بتواند ازین ورطه بگدزد و شاعرانه بسراید نمره اش عالیست .شیدایی با اینکه شاعری فلسفی بوده /فلسفه را در شعر به شکل ناخوشایند جا نینداخته/ شعر شیدایی خود ِ فلسفه بوده.

بابک از روحی افسر یاد می کند که همراه و همسر شهرام شیدایی بوده و می گوید:

روحی نقش غولی را داشت که شهرام بر شانه اش نشست و بلند شد . 

دلم می خواست قدم بلند بود ان قدر بلند که میشد به سقف برسم/ انگشتانم رابه سوراخ مزاحمش فرو کنم تا چک چک ناموزون باران اینهمه تلخم نکند...ترس بَرَم داشته...فکر می کنم سقف خانه ام نمور شد و چکه ای دیگر آوارش می کند روی سرم... بابک بهاری روی کاغذی چروک / خوش خط و خوانا خطاب به من چیزی می نویسد و نشانم می دهد / من بغضش را توی نوشته اش می بینم:

و دریغا دریغ که بزرگداشتها عادت کرده اند پس از مرگ بیایند/ یادت هست در روز بودنش میخواستیم دعوتش کنیم به ایینه و نشد؟( چه فرصت طلبانه توی دلم به خودم و بهاری ناسزا بار می کنم... به بهاری که چرا وقتی پیشنهاد دعوت شهرام شیدایی به ایینه را به من گفت از بیماری اش هیچ نگفت و به خودم که چرا به حرفش بی اعتنا بودم/ اعتراف می کنم هنوز هم حماقت رهام نکرده)

باران به من/ به کاسه ی مسی سالمند خانه ام /به سقفی که منتظر تلنگر بهاری بود/ حتی به ایینه رحم نمی کند.خیسم... شکسته تر از اینم که بتوانم جواب بهاری را بدهم... وقتی سقف رویت خراب میشود/ توجیهی جز سکوت و پذیرش نیست...

می پذیرم که ناجورم/ نا همگونم / فراموشی آیینم شده /یادم میرود زندگی به نفسی بند است.سرطانهایی اتفاقی / تصادفهایی اتفاقی / از پل افتادنهایی اتفاقی/ له شدنها زیر ماشینهایی اتفاقی / هدف شدنهای اتفاقی ...یادم می رود. هی... یادم می رود ...

  (آوار اما بهتر از آن صداهایی است که گیجت می ُکنند و ریز ریز بنیانت را بر می اندازند) 

عاطفه گفت شاید تلخی شیدایی در این بود که از گنجی که در درونش خوابیده اشباع شده بود / برای همین نیازی به دیگران نداشت / اینگونه آدمها شاید افسرده باشند اما مرگ را تلخ نمی بینند.علیرضا استانه ضمن تسلیت / قسمتی از مقدمه ی رمانش را خواند / خانم اذر کتابی تاثرش را از مرگ شیدایی گفت و کتابش را برای بررسی جلسه ی بعد تقدیم عزیزان کرد/ امیر نوروزی پاراگرف اول قصه اش را خواند/ لیلا کریمی / عاطفه و زهرا نوری هم...

بهاری مثل همیشه لابلای کاغذهایش گم شد / با آنها درگیر شد/ پیدایشان کرد و شیداگونه برای شیدایی خواند و نمی دانست ... نه... نمی دانست من زیر آواری فرو ریخته دست و پا می زنم و خدا هم آرامم نمی کند : 

بهاری : 

مرگ گلویت را نشانه رفته بود

چه نشانه روی درستی/ در روزهایی که همه نشانه گان را به غلط می زنند

پرنده را نشانه می روی/ به درخت می خورد

درخت را نشانه می روی / به ماه می خورد

ماره را نشانه می روی / نمی دانم به کجا بر می خورد

اما من و مرگ

هر دو گلویت را نشانه رفته ایم

یکی برای خاموش کردنش

دیگری برای ستایشش

                      ______________________

و من اهسته می گویم...

شهرام.... اگر صدایمان را میشنوی موقعیتت را به ما گزارش بده/غلت می زنم جایش را می دانیم... بالاست... خیلی بالا....باید مُرد و منتظر ماند...

انجا دیگر شهرام تلخ نیست . آنجا حتما فقط صدای کبوتر می اید/ صدای بال زدن... و شهرام می خندد چرا که انجا خدا شعرهای اشتباه نمی سراید... و ... تمام

 
 

حاضران در جلسه:

علی عبداللهی/ علیرضا ابیز/ بابک بهاری/ آذر کیانی/ علی اتیابی/ ارژنگ نجاریان/ الهام باباخانی و دخترش/ علیرضا استانه و سامش/ زهرا نوری / بهاره خطیری/عاطفه / نرگس ابراهیمی/ اکبر اسعدی/ امیرنوروزی/لیلا کریمی/ خودم و بارانی که این روزها سر ِ باز ایستادنش نیست.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1388ساعت 18:32  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

برای خنده و شادمانی به این پست فیروزه و کامنتهاش سر بزنید...حالا میبینید مملکت ما چقدر شاعر داره...بخونید

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1388ساعت 21:4  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

من سیر ِ شعر شدم

سیر ِ حرف ـ عشق  

سیر از چشیدن ِ  مهتاب ِظرف ِ عشق 

هی گوش و دل حرام کردن ِ مردان ِ شهوتی

اول نوشتن تو ، 

بعد

خط خطی 

لعنت  نه تو ،  

به من ِ گیج ِ غربتی 

من لایق تمام کتکهای لحظه هام

سیلی خور ِ مناسب و محجوب و بی صدام

زخم کسی نثار شمایان نمیشود

زخمی  فقط منم که زنم

زن

همین

تمام

مردان محترم ِ !!! کشورم !

سلام

این روزهای ِ مال ِ شما ، نوش ِ جامتان

دنیا

(همین عجوزه ی هرزه )

به کامتان

قدر و مقام و منصبتان باد 

مستدام

مردان محترم کشورم !    ...

پیچیده رو  ،  شکسته تن  و خویشتن ُکشم

ساده دلم

به بَه َبه ِ مردانه تان خوشم

لعنت به من  که ُتردترین ساقه مانده ام

خود خواسته ،  تبر به  تن ِ خویش خوانده ام

درگور ِ بسترتان َزجر می تنم

حرفی نمانده

روز ِ من اینست 

من

زنم

با هر دروغ   ـ شعر ِ  تو   آرامتر شد م 

هر شب به زیر ِ بال تو    ناکامتر شدم 

من بندی ِ زمین و شمایان به روی بام

مردان محترم کشورم !  .....

این طعنه های تلخ من از سرشکسته گیست

از زور ِ خستگیست

دردی نشسته سوی چپ سینه ا م مُدام

دردی بزرگ

ملتهب

همجنس ِ یک جذام

مردان محترم کشورم !  ....

من خویش را کناره ی میدان نخواستم

کوتاه قد و چاکر و ارزان نخواستم

خاکم به سر که لقمه ی چرب ِ شما شو م 

دندان خراب بردگی ام ،

نان

نخواستم

باغم  تهی/  که خار  ـ بیابان نخواستم

لعنت  سزای من ساده است و بس

من

ـ  لقمه ای بزرگ  ـ

 که آماده است وبس

از زخم ـ تازیانه ی هر روز ـ دستتان

روی تنم

هزارویکی جاده است وبس 

لعنت به من که باز رها میشوم به دام

تنها  دروغ شاعری ام، نوش هر کدام :

مردان محترم کشورم سلام!!! 

 

 

۸ فروردین هشتاد و چهار

+ نوشته شده در  بیست و یکم دی 1388ساعت 8:13  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

وقتش نبود شاید/ که بزرگ شویم ... وقتش نبود شاید که به جای حرف زدن با سنجاقکها و سر به سر گذاشتن سیلاخوری / با کسانی دهان به دهان شویم که حرمت مهربانی را نمی فهمند. توی دهنمان می زنند و یادشان می رود یک روز صبح از نانوایی سر کوچه به عشق آنها نان خریدیم و به درب خانه اشان بردیم. برادرجان ! نان و نمک دیگر حرمت ندارد... اینجا هی کتک می خوریم...هی کتک...

بنویس برادر جان! 

 از روزهایی که فقط بین ما خنده بود بنویس/از بچگیهای معصوم آن سالهای بی گناه بنویس...

 تو را به جان خدا  هرگز از مرگ عزیزانمان ننویس / دلم گرفته از اینهمه مرگ... از افتادن از روی پل / از زیر ماشین له شدن / از تیر خوردن/ از تصادف / از خشم/ از.... نه... بی خیال...تو دیگر از اینها ننویس... تنها شادیهایت را با ما قسمت کن.... تو با قصه هایی که گاهی واقعیت میشود / شادم می کنی... دراین برهوت شادمانی اینرا از هیچکس دریغ نکن.

+ نوشته شده در  هجدهم دی 1388ساعت 15:55  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

خواستم این شعر رو که از شاعریست که نامش محفوظست  توی وبلاگم بگذارم که دوستم به اعتراض گفت : گذاشتن این شعر در شآن یک زن نیست. راست می گفت برای همین خیلی از قسمتهایش را حذف کردم که زنانگی ام بی اعتبار نشود اما به او گفتم / به شما هم می گویم مردمها جانم!:

روزگاری  به خانم بودنم اعتنا می کردم حالا اما نه.حالا  قبل از اینکه بدانم زنم/ میدانم  یک آدمم.  آدمی که وحشیانه سیلی می خورد/ با طنازی زنانه دفاع نمی کند...

با احترام :  ماده گرگ سبز

 

 

ترسم این است که این قصه به آخر نرسد

ترسم این است که خورشید به خاور نرسد



ترسم این است که این جمع پریشان شود وـ

خبر مرگ برادر به برادر نرسد



یارب این قصه پر غصه به آخر برسان

خبر مرگ برادر به برادر برسان



خشک شاخم همه بر بی بری ام می خندند

امردان نیز به لوطی گری ام می خندند



من ابرقدرت اقلیم ِنبودن  شده ام

زیردستان همه بر برتری ام می خندند



من نبودم تب پرپر شدنم با من بود

که توانستن من در نتوانستن بود



بگذار اول این قصه به آخر برسد

خبر مرگ برادر به برادر برسد

 

ای یهودای... نه مومن ! سخنم سوخت بیا

ای نه یار ... ای نه برادر ! کفنم سوخت بیا



عجب این قوم غرور پدرانم را کشت

وطنم سوخت برادر! وطنم سوخت بیا


ای برادر نکند قاطی صفها شده ای؟

نکند نان خور این قحط شرفها شده ای؟


نکند شاعر این قافیه دزدان شده ای؟

یا قلم باره این واژه به مزدان شده ای؟


منقبت خوانی این عربده کشها جرم است

داو سیمرغی اینگونه شپشها جرم است



صلح با فتنگی فتنه فروشان جرم است

سجده بر دامن سجاده به دوشان جرم است
.

.

.

.

.




ترسم این غایله آخر به جنون ختم شود

سر سودایی من نیز به خون ختم شود



ای برادر دهن آلوده شو و پاک بمان!

نخل این خاکی پس نخل همین خاک بمان!



ای خوشا خاک شدن خاک شدن خاک شدن!

ای خوشا شاعر مشتی خس و خاشاک شدن!....


بازهم اول این قصه به آخر نرسید

بازهم شب شدو خورشید به خاور نرسید



دگران فاتحه خواندند و گذشتند و هنوز

خبر مرگ برادر به برادر نرسید

 

+ نوشته شده در  چهاردهم دی 1388ساعت 18:18  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یکشنبه /  امروز سیزدهم دی  / ساعت ۵ / انجمن نویسندگان کودک و نوجوان واقع در خیابان سمیه / بین مفتح و فرصت / نبش آژانس کومه/ بن بست پروانه/ پلاک دو جدید یا چهل و شش قدیم /طبقه ی دوم

 شهرام رفت خدایا مواظبش باش!

 

 بنویس ما غمگینیم و دریا دور
بنویس آسمان برای خود آسمان است
ما درون هم میمیریم نه در خاک نه در آسمان
ما دیوانه تر از آنیم که بتوانیم زنده باشیم

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1388ساعت 9:34  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

دیروز با تو گرچه اینروزها تلخم/ خوب بود.

 باهم اشک ریختیم / با هم مثل دیوانه ها خندیدیم/ با هم بین جماعت جوان کافی شاپ مثل عمه جانهای سالمند ِ بی دندان  گل گاوزبان دم نکشیده و کیک پنیر خوردیم / با هم نتوانستیم شیرینی کیکهایمان را تحمل کنیم و از حرام شدن مالِمان دِپرس شدیم / با هم نگران دوستان دربندمان شدیم و برایشان غصه خوردیم / با هم خاطراتمان را توی خیابانهای مشترک سمت خانه های قدیمی امان مرور کردیم و حیرت زده شدیم از اینکه بعد از بیست سال رفاقت چه رازهای مگویی داشتیم و دم نزدیم فیروزه!

نگفتن حقیقت / دروغ نیست ... سکوت دروغ نیست / ما بی دروغترین دوستان هم بودیم و تا ابد هم...

دیروز خوب بود/ گرچه تمام خیابان مسیرمان سوخته بود .

 به هم گفتیم حقیقتا کسی نمی خواهد بسوزاند / حقیقتا کسی دلش نمیخواهد بد شود و  یادمان آمد سخت سوختیم سخت کتک خوردیم سخت بدی دیدیم و صبوری آیینمان بود و یادمان آمد صبوری طرفه خاکی بر سرمان کرد و خیلی چیزها یادمان ... با هم متاثر شدیم.

به من گفتی دلت میخواهد بمانی /  از فرنگی شدن می ترسی ... ترسیدیم.

 به تو گفتم  دلم میخواهد یک زن فربه خانه دار باشم که بوی پیاز داغ میدهد و دستش از کوبیدن گردوهای کال سبز شده ... سبز شدیم.

 

دستم فیروزه ! دستم /خواهرجان!  چرا سبزی گردوهای کال ترکم نمی کند ؟

 

 

+ نوشته شده در  نهم دی 1388ساعت 11:53  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

بدبخت ما که  قرقره ی نخِمون /  بریده ی تا شده ی  روزنامه های دروغگوست...

لعنتی! کوتوله ! بیچاره!... هوی ...با تو ام / عوضی!  نخِمون رو رها کن / بذار ازین قرقره ی خاک برسر جدا شیم.

 

 

 این یادداشت هیچ ربطی به محرم/ امامان معصوم و اوضاع مملکت ندارد . لطفا جرمم را سنگین نکنید و جرایم اینترنتی را هم به آن اضافه نکنید که نه احوالش را دارم نه سرمایه برای پرداخت مالش را/ ممنونم از نگرانی دوستان و اصرار نازنینی که دلش میخواهد همیشه از زیبایی بنویسم و دستم به ناسزا نرود / قبلترها همین بودم حالا اما ....

بی خیال/ دوست خوبم ! من هم آدمی هستم که عصبانی میشود / بهم میریزد و گاهی تند می نویسد .باز هم مرسی و ارادت.

+ نوشته شده در  هفتم دی 1388ساعت 13:40  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin