تبليغاتX
من واقعی

  

خدا تنهاست .تنهاي ِتنهاي ِتنها و تنهاييش عميق  و باشكوه است . در فضايي از نور شناور است / در آنسوي ِ زندگي و قصه اش تا ابديت جاريست . به ابتدا و انتهاي هر چيز آرام و درسكوت لبخند ميزند ...به فريشتگان ِ مقربش / چراكه رستگارند ...به آنان كه به پهلوي ِپيامبرانش خنجر كشيدند / چرا كه نادانند...به مرداني كه در جلسات دنبال ِ اخراج و توبيخند و در خانه دنبال ِ بهانه / لبخند مي زند / چرا كه خسته و فرو ريخته اند ... به مادراني كه در دفتر ِتكاليف ِ دخترانشان دنبال ِكلامي عاشقانه ميگردند تا ايثار مادرانه اشان به يغما برود / چرا كه مضطرب و بي پناهند ... حتي به آدميان ظالم ِ بيمارهم / چراكه تنبيه خواهند شد .

من نيز تنها هستم ... تنهاي ِتنهاي ِتنها / در اينسوي زندگي .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1385

 

چاپ شده در روزنامه همشهری  هشتم اسفند هشتاد وچهار / ستون هنر 

 http://www.mokarrameh.com/new_page_2.htm

روزگاری در کوچه ای بن بست و ملال آور خانه ای داشتم که دیدن ِ هر روز ِ زنی سالخورده زیبایش می کرد .

زنی سالخورده که زیر چادر نماز ِ فلفل نمکی ِ کهنه اش ، در رفت و آمدی هر روزه زنبیلی خالی را حمل می کرد تا آبرو داری کند .

کاش اینجا نمی آمدم که امروزم  اینهمه دلتنگ ِ آن زن شَوَد.

باید یکی از همین روزهای ِ همیشه خالی ِدر به در برای بازپس گرفتن بوی ِ چادر نمازش به آنجا بروم . اصلا شاید اگرخدا خواست همانجا بمانم و برنگردم به این خیابانهای باز ِ به ظاهر گشاده دست ِ بی فرزانگی ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1385