دلم سكوت ميخواهد . از مهرباني بيزار شدم . سرگيجه دارم.
من سنتي نيستم ... شايد هم باشم ... نميدانم ... مدرن هم شايد باشم / شايد هم نه.
اما اينها كه مهم نيست...
ادامه مطلب
دلم سكوت ميخواهد . از مهرباني بيزار شدم . سرگيجه دارم.
من سنتي نيستم ... شايد هم باشم ... نميدانم ... مدرن هم شايد باشم / شايد هم نه.
اما اينها كه مهم نيست...
ديروز يك نقاشي كشيدم كه خيلي دوستش دارم . فرشته اي تنها و بال شكسته كه لبخندي پر از رضايت به لب دارد نشسته بر سنگي بزرگ و جبرئيل( بزرگ ِ فرشته ها) كه با حسرتي ترحم انگيز ايستاده و زُلش زده . قصه اش به زبان نظم است .
داستان فرشته ايست كه گناه كرده و خدا انداختش زمين...
فرشته ي توي قصه غمگين است اما من سر در نياوردم چرا و خوشحالش كشيدم .
فرشته اگر فكر كند خدا به آدمها بيشتر از فرشته ها بها داد . به آنها روح داد .
روح عاشقي / روح عصيان / روح وحشيگري/ روح تجربه ...
خدا به فرشته ها اما اين فرصتها را نداد.
فرصت نداد عاشق شوند بعدش هم مثل سگ پشيمان شوند.
فرصت نداد گرسنگي بكشند تا لذت سير بودن را دريابند...
باريكه ي نوري پشت پشت اين سياهي ِ هميشگي زُلم ميزند . با اينهمه دلم گرفته .
دلم ، گير ِ نقشهاييست كه بايد براي گذشتن عمرم بازي كنم ...
گير ِاداي روشنفكري در آوردن.گير ِ بوي توتون و سيگار ِ توي جلسات ِ را تحمل كردن .
گيرِ فرو خوردن نفرتت از جميع صاحبكاران دله ي ِ نامرد كه فقط كار ميگيرند بي كه دريابند تو چقدر محتاج حق الزحمه ي ناچيزت هستي .
گير ِغم ِنان كه بازيگر ِمداممان ميكند / وادار به لبخند ي دروغيمان ... خاممان ميكند..
مايوس مي شوم گاهي از اين نسل تازه... عجيب دلگيرم مي كند اين دنياي ِذهنشان .
فكر نمي كردم بايد توضيح واضحات بدهم كه انگار اشتباه بود.
توضيح مي دهم براي اولين و آخرين بار.
مرحوم گلشيري عزيز / جايي گفته بودند كه ايرانيها ُمدام نويسنده را با راوي اشتباه مي گيرند .
گفته بودند نويسنده و شاعر مي نويسد اما شايد آنچه نوشته اتفاقي از آن ِ خودش نبوده ... راوي ِ درونش گفته...