تبليغاتX
من واقعی

هیچ جور تازه ای

بند نمی زندم عشق

روی چینی کم حجم عمر

پیوند نمی زندم

لبخند نمی زندم عشق

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1385

 

 

 

این مطلب در کتاب ماه کودک و نوجوان شماره هشتاد و شش در آذر ماه سال ِ هشتاد و سه به چاپ رسیده  :

 

 

آب تا شانه هایمان بالا آمده

 شنبه روزی بود . می شد یک روز ِ خوب باشد یا فقط یک روز ِ معمولی ، بیدار شدن ، از پنجره به کوچه  نگاه کردن ، به گلدان ها آب دادن ، کار کردن کار کردن ، کار کردن و خستگی را با چای ِ داغی قورت دادن .

می شد یک روز ِ عادی باشد ، فقط عادی ، ولی شنبه برایم یک روز ِ عجیب و پر تنش شد.

تقصیر هیچ کس نیست . نه اصلا تقصیر ِ هیچکس نیست .

همین است . باید آرام بود و عادت کرد .

مگر اسبها نیستند که از فرط ِ تازیانه خوردنهای بسیار ، سر سخت میشوند و دیگر دردی حس نمی کنند ؟

به شدت نیاز مندم به پشت روی زمین بخوابم و دو پای ِ خسته ام را به دیوار تکیه بدهم و به هیچ چیز فکر نکنم ، هیچ چیز .

شاید اگر اینگونه میشد ، آرام نفس می کشیدم و صدای ِ تند نفسم این قدر حتی خودم را آزار نمی داد.

امروز زودتر از همیشه از خواب برخا ستم ، از سر دلتنگی ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1385