سلام آقا !
از اینهمه ولوله رد میشوم . اما عجب غوغایی ؟ انگار سوخته دلند اینهمه که شیونشان / گوشم را / دلم را / ثانیه های ُمکررِ آسیب پذیرم را رها نمی کند.
همسرش خبرم کرد که او مرده است . مات ایستادم. خبرم کرد نه او که عده ای ... خبرم کرد با هق هقی بلند که نعش سوخته اش ...
رو به خانه اش خزیدم از اینهمه سنگینی که قدمم را می شکاند و فکر کردم کاری نمی توانم / کلمه ای یا حتی دلجویی ای و کارهای باطل ِ دیگر. او دیگر نیست و تن ِ سردش با سوختنی پردرد تمام شد. روزهای خستگیش تمام شد.غم ِنانش و مُهر ِابطال زدن به گزارشات ِگاه گاهش تمام شد .
تمام شد آقا ! بفرمایید چایِ ِ تازه دم .
http://www.iran-books.com/book/detail.asp?key=601013