تبليغاتX
من واقعی

 عجیب می نمایدم این راز :

خدای بزرگ

پشت به گفته های بزرگ خویش

حرامزاده آدمیانی چون من را

از هماغوشی ناثواب خواهر و برادری

از زاده های آدم و حوا

در این زمین مسخره

مدفون

محکوم

مختوم

آفریده است !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و هفتم دی 1385

 

پرنده ای بیقراری عبور کرد و گم شد ، در آن آبی بی نهایت ِ خاموش و نمی دانم چرا  دلم گرفت ؟

پروانه ی سپید ِ معصومی ، خوراک ِ ضیافت ِ چند روز ِ مورچگان شد و نمی دانم چرا دلم گرفت ؟

نهنگی تاب ِ برکه ی قورباغه ها را نداشت ، به گِل نشست ، سخت جان کند و سخت مُرد و نمی دانم چرا دلم گرفت ؟

و شنیدم که خُدا می گفت : ما انسان را در رنج آفریده ایم و .... نمی دانم ....نمی دانم .....نمی دانم چرا ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در نوزدهم دی 1385

 

سیگار

انگشت پینه خورده ی بیمار

سینه ی ِ نارام

سرفه ی خام

وزوز ِ ُمدام

یادهای سایه رنگ

اشکهای روزگار جنگ 

ظهر وآفتاب

ِقرص ِخواب 

شهوت فرو نهفته ی علیل

خواهران باکره

بستری گناه دیده وذلیل

نشئگی و خاطره

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در هشتم دی 1385