عجیب می نمایدم این راز :
خدای بزرگ
پشت به گفته های بزرگ خویش
حرامزاده آدمیانی چون من را
از هماغوشی ناثواب خواهر و برادری
از زاده های آدم و حوا
در این زمین مسخره
مدفون
محکوم
مختوم
آفریده است !!!
پروانه ی سپید ِ معصومی ، خوراک ِ ضیافت ِ چند روز ِ مورچگان شد و نمی دانم چرا دلم گرفت ؟
نهنگی تاب ِ برکه ی قورباغه ها را نداشت ، به گِل نشست ، سخت جان کند و سخت مُرد و نمی دانم چرا دلم گرفت ؟
و شنیدم که خُدا می گفت : ما انسان را در رنج آفریده ایم و .... نمی دانم ....نمی دانم .....نمی دانم چرا ؟
سیگار
انگشت پینه خورده ی بیمار
سینه ی ِ نارام
سرفه ی خام
وزوز ِ ُمدام
یادهای سایه رنگ
اشکهای روزگار جنگ
ظهر وآفتاب
ِقرص ِخواب
شهوت فرو نهفته ی علیل
خواهران باکره
بستری گناه دیده وذلیل
نشئگی و خاطره