ديروز جايي بودم كه اصلآ شكل نمايشگاه كتاب نبود.گم شده بودم توي هياهوي بيخود كارگران كتاب كش و سالنهاي بي شماره و بي آدرس ِ پيچ پيچ.امسال طراحي دكور ناشراني كه دعوت به كارم كردند را نپذيرفتم.دكورهايي كه از قبل ساختمشان و قرار استفاده ي سالها را داشتند / ربطي به امروزم ندارد... ميشد اين روزها زندگي بر مرادم باشد وقتي سكه هاي نانجيب را با نجابت زحمتم به خاطر اقساط نداده ام به بانك مي سپردم ... نشد... نخواستم بشود . چرا كه جواب سوال بزرگ ِ توي ذهنم را نگرفته بودم:
خيالم از روي جمجمه ام سريد و پرت شد آن طرفترم.دنبالش پرت شدم آن طرفتر ِ روزگار ِ او كه اين روزها مُدام پرتاب مي شود.به طريقي كودكانه دستش را كشيدم يعني نگاهم كن. بي نگاهي به من/ زُل زد به پرده ي حريري كه من نبودم/ يعني هيچ يادم نيست.
زن ابلهي اين دوروبرهاست كه آخرنادانيست اما آشپزيش حرف ندارد.
كدبانوي ِ مفصليست كه توي خانه اش غبار نمي بيني؛توي دلش را اصلا نمي بيني و توي چهره اش هرگزجمله ي معترضي فرياد نمي زند. بلدنيست به كسان و خيلي بيشتر ازهمه فرزندانش بگويد " امروزعشقم كشيده بادوستام برم گلاب گيرون كاشونو ببينم " يا " دلم اونهمه درگير ِرفتن به سينماست كه نگو " يا " كاشكي دوره هاي احمقانه ي سرسري با همسايه ها براي ِ گذروندن اين روزهاي پُركار ِ خسته كننده بود و من يك پاي هميشگيش بودم "
بلد نيست يك جمله ي درست و حسابي از آخر ِدلش ادا كند ؛چرا كه آرزوهايش را اساسآ نميشناسد...