تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

ديروز جايي بودم كه اصلآ شكل نمايشگاه كتاب نبود.گم شده بودم توي هياهوي بيخود كارگران كتاب كش و سالنهاي بي شماره و بي آدرس ِ پيچ پيچ.امسال طراحي دكور ناشراني كه دعوت به كارم كردند را نپذيرفتم.دكورهايي كه از قبل ساختمشان و قرار استفاده ي سالها را داشتند / ربطي به امروزم ندارد... ميشد اين روزها زندگي بر مرادم باشد وقتي سكه هاي نانجيب را با نجابت زحمتم به خاطر اقساط نداده ام به بانك مي سپردم ... نشد... نخواستم بشود . چرا كه جواب سوال بزرگ ِ توي ذهنم را نگرفته بودم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:57  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خيالم از روي جمجمه ام سريد و پرت شد آن طرفترم.دنبالش پرت شدم آن طرفتر ِ روزگار ِ او كه اين روزها مُدام پرتاب مي شود.به طريقي كودكانه دستش را كشيدم يعني نگاهم كن. بي نگاهي به من/ زُل زد به پرده ي حريري كه من نبودم/ يعني هيچ يادم نيست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:31  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin