من خسته نيستم جوجه ! در را باز مي كنم . گوشه ي چارچوب ِ رنگ پريده ي پنجره را / دهانم را /سر ِ حرف را و هي مي گويمت خسته نيستم جوجه! هي مي گويمت خسته نيستم جوجه ! خسته نيستم جوجه !
ُتكتَم/ همان روستازاده ي دانشجو كه اتاقي ازآن خانه ي نيم وجبي امان گردگيري كردم برايش يادت هست!؟ ملحفه هاي سپيد ِحرير روي تخت ِ بازار سيد اسمال كه ديگر براي اوبود نه من / گذاشتم. پارچه پارچه وصله ي چهل تكه دوختم يعني پرده كه لاي ِ مغزي ِ به حوصله دوخته اش / ياس ِ خشك چپاندم تا نسيم اگر بوزد توي اتاقش پرده پَرپَر بزند و عطر ِ ياس پَر...
براي فرار ِاز سنگيني ِ كلام ِ آدمهاي سردحوصله ي مرموز / گاهي به روياي ِ ابله و زودباور ِِ توي دلم اجازه ي بروز مي دهم. ميگذارم بيرون بزند، بي ذره اي شرمم از حضورش. او كه باشد بي رحمي را بر مي تابم /نامردي را هم و خودم نيز تكرارشان نميشوم.گاهي روياي ساده دل ِ درونم / درمن بزرگ ميشود و همه ام را مي گيرد و هدايتم مي كند. آنقدر كه خودم را كنارش با شعفي سرشار وامي دهم و رها مي شوم.اين روزها دريافتم رها شدن درين ساده لوحي ِمعصوم تمام ِخوشوقتي ام را رقم مي زند و من بايد گشاده دستي ِ صاحبخانه هاي خَيِر را تمرين كنم و به جان و دل پذيرايش شوم....
رژ سرخ ِ تندي به چروك ِ خشك ِ لبش ماسيده و با عشوه ي ِبيرون زده اي ردِ نگاه مردان ِ غير را به پنجره ي نيمه بازش مي طلبد.تو به حركاتش مي خندي . تنه به رعنا مي زني و طعنه به من :
"بيا و ببين پيرزن ِ لكاته چه كرمي تو تنش افتاده،پتياره نه انگار كه شوهر گردن كلفتش تو خونه ست "
و بلند بلند و پرتكان مي خندي . من از ديوار روبه رو سرخ و حريص،حرفهايي مي زنم كه تو نمي شنوي.نه...تصحيح مي كنم،تو نمي خواهي كه بشنوي.هيچكس هم مثل توست نمي شنود.نميخواهدكه بشنود.فقط هرسپيده ي ناكام ِ صبح، پيوسته و آرام از بالكن ُِپرشمعداني هاي ِخشك ِخانه ي زن به اتاق ِ ريخت و پاش ِاو ،سرك مي كشد،به جاي خواب ِخالي اش كه آن سرش مردي كف كرده خواب ِ رضايتش را مي بيند از دوشيزگان ِ طناز ِ بي چك و چانه يِ مردانه اش،تسليم ...
http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-933855&Lang=Pا
آدم روبه رويم نشسته ي كارگاه قصه نويسي ِ سه شنبه هاي ِ بعدازين بي شكوه ! مي خواهم ديگر به تو زيادتر فكر كنم.به دنج ِدور تنگ ِ قصه ات كه مجابم مي كند.به زنِِ كنار دستت كه مهرمنديش آبم مي كند / به مرغ ِ ميناي كارگاهمان كه آوازميهمان نوازيش،خوابم مي كند. به زن روبرو نشسته ات كه منم و مردانگي ِ ريخته بر دوشش / خرابم ميكند.ميخواهم به اينهمه زيادتر فكر كنم كه گرانباري ِ اين سوگروز تلخ / عتابم مي كند. آدم روبه رويم نشسته ي كارگاه قصه نويسي ِ سه شنبه هاي ِ بعدازين بي شكوه ! اين روزها مرگ با انگشت عصايي اش هي اشاره مي كندم / مرا ببين ... مرگ اينجاست ... مرگ اينجاست... اينجاست...اينجاست ... اينجاست ... اينجاست . تما م ِ دنج ِ دورم را پر مي كند. دندانهاي زردش را نشانم مي دهد و من از گوشه گوشه ي بي تو خوف مي كنم . مي خواهم ديگر به تو زيادتر فكر كنم ...
هوس گذاشتن این پست قدیمی رهایم نمی کند پس برای بازخوانی می گذارمش :
چقدر " تو " می آید به شعرهام ؟
چه ... قدر ؟
این حالم را به هم می زند
" تو "
نباشي
تمام عمرش را مادر بود برای بچه های دارالتادیب و مرکز باز پروری. سه روز پیش شادمان زنگ زد که کتابش در مورد خاطراتش از این دست کودکان زیر چاپ است و قول روی جلدش را ازمن گرفت. پیرزن نازنین مهربانی بود. دوست داشتنی و گرم. همیشه با دانه های تسبیح گردنبندی میساخت و وقت تعریف از کودکان بزهکار مظلومش به دستش می گرفت و تسبیح می زد...
حالم بد است اين روزها... به خدا فكر مي كنم كه با چهره اي اشكبار به سمت شرق ِدوري كه شكل ِگربه اي مُردد شده /نگران مي لرزد و به تو كه نمي دانم موج ِكدام انفجار ِ بي جنگ ، اينهمه آشفته ات كرده كه امروز ِ تلخ را ...؟
به جنون با شكوه ِ موج انفجار گرفته هاي جنگمان فكر مي كنم كه انگار فراموش شده وطفلك غبار بر سر شدند. به بهانه شدن ِخونهاي ِ پُر بهايي كه فقط براي تصاحب قطعه خاك ِبه چپاول گرفته امان ريخته نشده بود /براي تكريم انسانيت هم و سربلندي ِغرور و ايمانمان هم...كه كجاست تكريم؟ كه صداش در نمي آيد ايمان!كه انگار خوابيدست غرور!
حوصله ي عشقم ، بر نمي تابد
نه رنج زخمش را تاب دارم
نه نوازش ِ كلام
به هيچ نيازم هست
هيچ
هيچ
هيچ
و سكوت
سكوتي مدام....