از همين ابتدا به عنوان راوي اعتراف مي كنم خياط بيوه ي دهمان / استعداد ِشگرفي براي قناري شدن داشت با اينكه عمري دراز در پوست ِ زمخت ِ كرگدنهاي وحشي جا خوش كرده بود.
با اينكه يورش مي كرد/ مي غريد / با سر به شكم ِ دنيا و مردمانش هجوم مي برد و اصلآ قناري نمي شد؛ نمي شد كه بشود، اما نمي توانم اين حقيقت ِ صريح را منكر شوم كه او بهترين بلد ِ راه ِ قناري شدن در دهكوره ي پرت ِما بود...

من براي بيتا و بهنام و رفتن ِ روزهاي ِكافه تيتر كه بخاطر ِمشغله هاي زيادم درآنها سهيم نبودم/ دل نمي سوزانم / غمگين هم نمي شوم. چرا كه ميدانم مستوري مرام ِ پري رويان نيست / آنها اگردر ِ بسته اي ببينند / از روزني ديگر سر بيرون مي آورند براي رهايي و اين رسم ِ آدمهاي بزرگست همانگونه كه در بستن و خفه كردن / رسم آدم بزرگهاست...
از اتفاقات ِ ناگزير / استفاده ي درست كردن پهلوانيست و به غصه يله دادن ضعف و واخوردگي ... بيتا و بهنام آيين ِ پهلواني را خوب بلدند و اين راز بزرگ تنها رازيست كه همه مي دانند .
هزار چاي و قهوه و عشق ميهمانمان خواهند كرد با سر بيرون آوردنشان از پنجره اي كه روزي / پيدايش مي شود... روزي نزديكتر از تاسف و حسرت !

" آنهایی که دوستمان دارند خیلی بیشتر از کسانی که از ما متنفرند / ترسناکند. مقاومت کردن در برابرشان خیلی دشوار است . از دوستان کسی را بهتر سراغ ندارم که شما را به کاری وادارد که عکس کاری است که دوست داشته اید انجام دهید. "
اعتراف امروز من اینست آدمها ! من فرشته ی مهربانی نیستم چرا که از دوست داشتنی بودن/ زیاد خرسند نمی شوم و اینهمه مرا به این تفکر وا می دارد که بیشتر به درد دشمنی می خورم ولی با اينهمه /از اینگونه بودنم راضی ترم... چه قدر غروبی که برای سفر آماده می شوم و دلهره هایش را دوست ندارم. کاش دنیا اندازه ی خانه ی کوچک من بود... چه غروب کسل کننده ی بیخودی !