تبليغاتX
من واقعی
-     آنروزها اصلآ شبيه حالا نبود. حوصله ام را داشت. مي رفتيم دوازده بار فیلم شعله را مي ديديم . حرفمان تمام نمي شد. بیشتر وقتها توي خانه مي نشستيم / خب ؟ او از سفرهايش به جورجيا و تگزاس و مسکو و مراکش می گفت و از احزاب و عقایدی با اسامی طولانی و سخت / من هم  از زندگي ام در نشل و فكچال و خوشروپی و مراتع ِ نادري.هیچکدام حرف هم را نمی فهمیدیم خانم جان ! خب ؟ اما لحنمان به دل  آن یکی می نشست...من جرات اقرار داشتم خانم جان ! به او مي گفتم قبل از آمدنش جزمردم روستاي خودم كسي خير خواهم نبود . به او مي گفتم كه او آمد و وضعم دگر گون شد.خب ؟ خير خواهم شد ...

ميمنت يكريز حرف مي زد. چشمهای سبزش وقت ِ گفتن ازاو درشت تر میشد و عصبانیتش را بیرون می ریخت. با اینحال دست از عشوه های دلبرانه اش بر نمی داشت.ابروان وسمه کشیده اش را بالا می گرفت و لبان سرخش را غنچه می کرد و میان جملات ِ تلخش کودکانه می گفت : خب؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1386

 اینها آدمهای شهر منند: 

 

 

 

از آیینه : جلسه ي سي تير هم گذشت. آن صبح چه قدر كار براي انجام دادن بود و چه قدر دلهره ي آبرومند  برگزار شدن جلسه ... جلسه ايندفعه بيشترحرمت داشت. حرمتش كافه اي بود كه براي همشهريان خسته پاتوق مهرمندانه اي شده بود. كافه اي ارزانتر از كافه هاي ديگر در حوالي وصال. كافه اي كه به خيال بعضي ساده دلان تمام شد.

كافه ها اگر به حيلتي تمام شوند / آدمهايش كه تمام نميشوند و خيابانهايش كه اين روزها اسامي دروغين يدك مي كشند هم تمام نمي شوند . وصال اگر بي كافه باشد / انفصال است...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکم مرداد 1386