ميمنت يكريز حرف مي زد. چشمهای سبزش وقت ِ گفتن ازاو درشت تر میشد و عصبانیتش را بیرون می ریخت. با اینحال دست از عشوه های دلبرانه اش بر نمی داشت.ابروان وسمه کشیده اش را بالا می گرفت و لبان سرخش را غنچه می کرد و میان جملات ِ تلخش کودکانه می گفت : خب؟
اینها آدمهای شهر منند: 
از آیینه : جلسه ي سي تير هم گذشت. آن صبح چه قدر كار براي انجام دادن بود و چه قدر دلهره ي آبرومند برگزار شدن جلسه ... جلسه ايندفعه بيشترحرمت داشت. حرمتش كافه اي بود كه براي همشهريان خسته پاتوق مهرمندانه اي شده بود. كافه اي ارزانتر از كافه هاي ديگر در حوالي وصال. كافه اي كه به خيال بعضي ساده دلان تمام شد.
كافه ها اگر به حيلتي تمام شوند / آدمهايش كه تمام نميشوند و خيابانهايش كه اين روزها اسامي دروغين يدك مي كشند هم تمام نمي شوند . وصال اگر بي كافه باشد / انفصال است...