وقتي خواستي از وطنم بگويم نازنین! نميدانم چرا بي اختياردرخت زبان گنجشك بالا بلند آن روزهاي دور به حياط خانه ي استيجاري حاجي خطير در خاطرم نشست.
كلاغي دل بسته ي سرشاخه ي درختمان شده بود / اين باشكوه نيست نازنين! كه چشم به مال همسايه بدوزيم. ميدانم... اما كلاغ اين حرفها را نياموخته بود و به سرشاخه ي لانه ي كوچك ِ سينه سرخي معصوم دلبسته شد و اين ناخوشايندترين تصوير آن روزهايم بود.
هر روز سياهي ِ كلاغ را مي ديدم كه بال زنان به شاخه ي زبان گنجشك نزديك مي شود. هر روزهمراه سينه سرخ/ نگران از دست دادن لانه اش بال بال مي زدم هرروز مي ترسيدم... زياد مي ترسيدم...نازنين !
مرغکم رشته ی مهندسی معماری قبول شده ... دارد بار سفرش را می بندد. دلم برایش بال بال میزند و به رویم نمیاورم تا نگرانم نشود...توی چمدانش آب و دانه ی زیاد گذاشتم تا آذوقه ی تنهائی اش کند و حالا در این دم غروب / پنهان و مستاصل برای اینهمه بی کسی ام گریه میکنم. چگونه این همه روز ـ بی مهربانی ـ او را تحمل کنم ؟ الهی سفرش بی خطر و خدایا هزاز بار شکر اما باید زودتر در میافتم مادر _ زیاد بودن پیامدش این همه تنهائیست... باید زودتر می فهمیدم وقتی که اهلی میشویم باید پیه اشک ریختن را به دل خود بمالیم... باید خیلی زودتر می فهمیدم وقت رسیدن پاییز است و برگ افشانی غمگینش... دلم اندازه ی تپه های وازنا گرفته آدمها !
