تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

 پاره ی تنم ! ازین خونه ی خالی ِ بی صدای بلند خنده ها و بهانه هات بدم میاد. ازین غروبهای لعنتی چهارشنبه ها /  ازین بی تو...

یادته وقتی سوم دبستان بودی و معلمت خواست با آغوش جمله بسازی چی نوشتی ؟ نوشتی من از بی آغوشی مادرم می ترسم ... معلمت گفت تو شاعر میشی و من اصرار کردم  هرگز شاعر نشی / هرگز مثل من دل کوچیک  نشی . و تو بخاطر مامنی تلاش کردی :

 

 آخه شاعرها هی گریه می کنن مامنی ! مامنی هاشون ناراحت می شن... مگه نه؟

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شانزدهم آبان 1386ساعت 19:52  توسط رویابیژنی 

 این روزها می گذرد

شادم

این روزها که می گذرد

شادم

که می گذرد

این روزها

شادم

که می گذرد...

از آخرین شعرهای قیصر

 

از رفتنش  حالم خوش نیست... حال هیچکس هم خوش نیست...

 

             

+ نوشته شده در  دهم آبان 1386ساعت 12:4  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

می خواهم این دفعه...

 

... و دلم مثل ماه بود 

از ابتداي آمدنت بي گناه بود

طفلان سر به راه پر از ساده قلبي اند

در سينه قلب ِ طفلک ِ من سر به راه بود

 

می خواهم این دفعه ...

 

... و تو را منتشر شدم

از جمله ی " تو عشق منی  " پاک , سِر شدم

هی با نگاه و عشق و بزک جفت می شدم

هر آنچه که دلت به دلم گفت می شدم ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سوم آبان 1386ساعت 14:45  توسط رویابیژنی