نوشته ی صدرا دلم را سوزاند اما نکته ای آشنا را که فراموشم شده بود / بیادم آورد. بد نیست بخوانیدش.
ولیزاده آزاد شد. طبیعی ترین و ساده ترین عکس العملمان ازین خبر شادمانیست... بی خیال که منبعد اگر در خیابانهای خاکستری و نا امن وبلاگش پرسه می زند جز سکوت و رضایتمندی از احوال دنیا هیچ محق نیست که بگوید. بی خیال که دیگر آرامتر/ هشیارتر / مظلومتر... بی خیال...
شادمانی کنیم... رضای ولیزاده آزاد شد....
رضا ولیزاده ی عزیز ! در تمام روزهای نبودنت و دوری ام از نت و تلفن تنها نگران نفسهای مقطع تو بودم ... یادم نمیاید با هم تلخ شدیم... تنها مهربانیهای برادرانه ی به هنگام غصه هام را یاد دارم و دستهایت که به شانه ی دوستیمان می نشست حتی مردد... تنها تنگی سخت نفسهایت را یاد دارم که مرا یاد باباجانم می انداخت و پر از تشویشم می کرد... یادم نمیاید دلی را شکستی / شکستم ... تنها چسباندن تکه تکه هایی را یاد دارم که به هر سختی ای به آن تن دادیم تا دوستیمان را خویشاوندیمان را به هم ثابت کنیم و حالا ساعتی را به یاد دارم که تردید به خوبی و بدی هم داشتیم و باور کردیم / هیچکس بد نیست/ هیچ تنابنده ای ... تو هرگز بد نبودی برادرکم ! اعتراف می کنم کسی که به خاطر گفتن حقیقتی که به آن معتقد است زخم می خورد بد نیست... محال است بد باشد... اعتراف می کنم ... حالا تو جایی هستی که نگرانم میکند و من همه ام دلواپسیست....
دوست خوب من و همه ی اینجا ! میدانم ... تو میایی و همانطور که خواستی در جلسه ای از جلسات آیینه در یک فضای شیک و ارزنده تولد بازنگار را جشن می گیریم. میدانم تو میایی و من فراموش می کنم با هم سرسنگین بودیم . تو میایی نازنینترین برادرم ! و من دیگر نگران نفسهای تو نمیشوم... نمیدانم آنجا تو اسپری داری یانه ؟ نمیدانم وقتی به سرفه میافتی اکسیژنی هست یانه... نه ... نه ... میدانم ... آنجا اکسیژن نیست... جایی که مهربانی یک دوست را از دوستانش سلب می کنند حتما اکسیژن نیست و هنوز هم و همیشه هم درین فضای سخت ٍییمار نگران نفسهایت هستم برادرم ! پاره ی جدا مانده از تنم !

