دلم می خواهد خوب نباشم. هرگز همین اندازه ی کوچک هم خوب نباشم...
دلم می خواهد در کلبه ای با سقفی سپید و بلند و دیوارهای سپید و تمیز و پرده هایی سپید و بی لک به پنجره هایی که سه بر ِ اتاق را سپید گرفته اند / روی گلیمی به نقش ترنج / به مخده ایی لم داده/ بنشینم ... کنار سماوری به زغالش روشن و فنجانی سپید.
کاش رنگ تمام چایهای روی زمین سپید بود...
دلم می خواهد در سکوت/ نسیمی را نظاره کنم که پرده ی اتاقم می جنباند و پروانه ی باغم می رقصاند ...
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...
غروب، از درز درب حیاط با لبخند گرم سرخش مهمان اتاق شده بود . لعیا که چای اورد / مدتی /به برق فنجان طلایی اش زیر نور غروب خیره شدیم و بی که علتش را دریابم اشتراک موضوع نگاه من و او شادمانی ِ در پی ِ بهانه ام را رونق بخشید.
اما نوک درختهای بلند تبریزی توی حیاط که تکان خوردند / دل اشوبی حجیم تمام تنم را گرفت . نمی خواستم باد بوزد. باد خوب نیست. باد پیراهن ِ سبکبار ِ لق لق ِ تنم را درگیر می کند . نگران روی کاناپه جا به جا شدم.
سایه ی خمیده ای از گوشه ی پنجره ی رو به حیاط خانه سرک کشید . انگار آشنایش نمی زدم که زود از جلوخوان نگاهم دور شد. به گمانم کلاممان /کنجکاوی بی گناهش را تحریک کرده بود اما زود از قیدش گذشت . برای همین دریافتم مشتدوستی هنوز زنده است ولی آنقدر بی حوصله شده که نفسش حتی با ادای سلامی هم تنگ می شود.صدای کشیدن دمپایی های پلاستیکی ِ پاهای پیرش بر موزاییکهای حیاطشان نگرانی ام از مرگش را تمام کرد.
- چی شد اینورا؟
- همینطوری... دلتنگت بودم. خیلی ساله که پی رد و نشونی از تو و مادرت بودم ... بد جور گم شدین ها ! خوبی؟
باد ِ مزاحمی پیراهنم را کیپ تنم کرد . من هراسان نگاه ِ لعیا کردم. لعیا قیافه ی کسی را بازی کرد که از هیاهوی باد هیچ ندیده ...
دو ایمیل از بین ایمیلهایی که در ارتباط با پست آخرم بود از دو دوست نازنین برایم رسید که آنقدر مهربانانه شادم کردند که دلم نیامد سهیمتان نکنم :
وقتی صبحهای ِ کله ی سحر مادرجان با صدای خس خسی اش که سخت درمیاید به باباجان بیخواب شده از تقلای آلزایمر ِ همسرش / بگوید : عزیز جان ! ببین آفتاب در آمده و خدا امروز هم زنده امان گذاشته / و باز بگوید: ای وای عزیزجان / ببین رویا آمده سرکشی / و انگار یادش نیست که من چند روز است که آمدم دیدنش / مگر می شود...؟
کتایون ِ من ! اعتراف ِ شب یلدا یعنی چه؟ اگر بگویم دارم کم میاورم و سخت ازین تضاد روح ِغمگینم وظاهر ِ شادمانم خسته شدم / یعنی اعتراف کردم ؟
اگر بگویم شبها ازینکه نمی شد خانه ی باباجان بخوابم از دست آلزایمر و توی دلم نق به زمین و زمانم می زدم و حالا که دورم یاد ِ نگاه مظلوم و بی گناه مادرم آتشم می زند و شرمسارم از این همه بی رحمی ام / یعنی اعتراف کردم؟
اگر بگویم سخت عاجز شدم از بی همراهی / همرهان سست عناصر توی زندگی ام / اگر بگویم متنفرم ازبعضی نویسندگان و شاعران ندید بدید وطنم که با چاپ چند کتاب انگار که تمام انسانهای اطرافشان را خریده اند و با بی ادبانه ترین دیالوگ و تلخترین کلام مخاطبشان را می رنجانند یعنی اعتراف کرده ام ؟ کتایون ! اگر بگویم دیدن تو با اینکه شادمانم کرد / متاثرم کرد از نا رفیقی جماعتی که ادعای دوستی ات را داشتند یعنی اعتراف کرده ام؟
کتایون خوب من ! به من سیتالوپرام بده / فلوکستین یا حتی هالوپریدول ِ پنج ... تو پزشکی / برای تمام شدن اینهمه خستگی ام مداوایم کن.
چگونه بگویم ... چطور ... به کی... کجا.... کتایون ! ما حتی کشیشی هم نداریم که رازدار باشد. فردا اعترافاتمان راه بر ما می بندند و یلدابازی امروز مان فرصت لبخند دوستان فردایمان را می گیرد.
کتایون نازنین ! ما آدمهایی داریم که اگر پاسخ / نه / بشنوند / کوتوله و حقیر میشوند و دوستیشان تمام.
اعتراف می کنم نازنینم ! از جماعت مردان جز اندکی ناچیز / حالم بد می شود... جزو همان گروه کوتاه قدند و اعتراف می کنم که اگر روزی در جمعی غیر ازین گفتم / تنها بخاطر رعایت ادب بوده و اعتراف می کنم بی دریغ و بی هیچ چشمداشتی دوستت دارم خواهرم! نازنینم ! مهربانترین دکتر دنیا !
رویای تو
از عاطفه/ زهرا نوری/ آساره/ آندیا و آقای محمد آقازاده دعوت می کنم یلدابازی ام را ادامه بدهند .