تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

 این مطلب عاطفه ی عزیز ( احلام ) عالیست. بخوانیدش.
+ نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1386ساعت 6:46  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 

                                    از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...

+ نوشته شده در  چهاردهم دی 1386ساعت 21:41  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 وقتی لعیا گفت از دیدنم بعد ازینهمه سال به وجد آمده/ لبهای قیطانی اش می لرزید. یاد ِ کودکی هایمان افتادم که بغضش مغرورانه وقت دلگیری اش از فامیل/ روی لرزش لبهاش جا می گرفت . دیگر نه از ابروان پاچه بزی اش اثری بود /نه از آن همه کرک روی گونه های استخوانی بی اعتنا به جوانی اش. کلامش اما مثل همیشه سرد بود و احوال روزگارش هم مرتب چرا که از گذشته جز خاطراتی اندک/ حرفی نمی زد ... نمی زدم...

غروب، از درز درب حیاط با لبخند گرم سرخش مهمان اتاق شده بود . لعیا که چای اورد / مدتی /به برق فنجان طلایی اش زیر نور غروب خیره شدیم و بی که علتش را دریابم اشتراک موضوع نگاه من و او شادمانی ِ در پی ِ بهانه ام را رونق بخشید.

اما نوک درختهای بلند تبریزی توی حیاط  که تکان خوردند / دل اشوبی حجیم تمام تنم را گرفت . نمی خواستم باد بوزد. باد خوب نیست. باد پیراهن ِ سبکبار ِ لق لق ِ تنم را درگیر می کند . نگران روی کاناپه جا به جا شدم.

سایه ی خمیده ای از گوشه ی پنجره ی رو به حیاط خانه سرک کشید . انگار آشنایش نمی زدم که زود از جلوخوان نگاهم دور شد. به گمانم کلاممان /کنجکاوی بی گناهش را تحریک کرده بود اما زود از قیدش گذشت . برای همین دریافتم مشتدوستی هنوز زنده است ولی آنقدر بی حوصله شده که نفسش حتی با ادای سلامی هم تنگ می شود.صدای کشیدن دمپایی های پلاستیکی ِ پاهای پیرش بر موزاییکهای حیاطشان نگرانی ام از مرگش را تمام کرد.

 

-          چی شد اینورا؟

-          همینطوری... دلتنگت بودم. خیلی ساله که پی رد و نشونی از تو و مادرت بودم ... بد جور گم شدین ها ! خوبی؟

 

باد ِ مزاحمی پیراهنم را کیپ تنم کرد . من هراسان نگاه ِ لعیا کردم. لعیا قیافه ی کسی را بازی کرد که از هیاهوی باد هیچ ندیده ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوازدهم دی 1386ساعت 15:30  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دو ایمیل از بین ایمیلهایی که در ارتباط با پست آخرم بود از دو دوست نازنین برایم رسید که آنقدر مهربانانه شادم کردند که دلم نیامد سهیمتان نکنم :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دهم دی 1386ساعت 7:50  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 سفر خوبی نداشتم کتایونم  ! وقتی ببینی مادر بلند قامت ِ زیرکت / تا شده و سادگی کلامش نگران کننده / وقتی باباجانت دیگر حتی خودش به تنهایی قادر به استحمامش نباشد / وقتی ساعت ِ یک ِ نیمه شب مامان جان که سخت کشیده به زمین راه می رود/ درب ِ اتاقت را بزند وخطاب به توبگوید : پاشو صبحونه بخوریم / و تو توضیحش بدهی : الان هنوز شبه/  و او را به زور توی بغلت محکم بگیری و بخوابانی اش و دوباره و سه باره و بارها تا خود صبح / و هی توی دلت فکر کنی مادرجان که اینهمه درشت بود و اینهمه آغوشش بزرگ چطور به این کوچکی شده و لای دستهای کوچکترم جا گرفته / مگر می شود سفر خوبی داشت؟ 

وقتی صبحهای ِ کله ی سحر مادرجان با صدای خس خسی اش که سخت درمیاید به باباجان بیخواب شده  از تقلای آلزایمر ِ همسرش / بگوید : عزیز جان ! ببین آفتاب در آمده و خدا امروز هم زنده امان گذاشته / و  باز بگوید:   ای وای عزیزجان / ببین رویا آمده سرکشی / و انگار یادش نیست که من چند روز است که آمدم  دیدنش / مگر می شود...؟

کتایون ِ من ! اعتراف ِ شب یلدا یعنی چه؟ اگر بگویم دارم کم میاورم و سخت ازین تضاد روح  ِغمگینم وظاهر ِ شادمانم خسته شدم / یعنی اعتراف کردم ؟

اگر بگویم شبها ازینکه نمی شد خانه ی باباجان  بخوابم از دست آلزایمر و توی دلم نق به زمین و زمانم می زدم و حالا که دورم یاد ِ نگاه مظلوم و بی گناه مادرم آتشم می زند و شرمسارم از این همه بی رحمی ام / یعنی اعتراف کردم؟

اگر بگویم سخت عاجز شدم از بی همراهی / همرهان سست عناصر توی زندگی ام / اگر بگویم متنفرم ازبعضی نویسندگان و شاعران ندید بدید وطنم که با چاپ چند کتاب انگار که تمام انسانهای اطرافشان را خریده اند و با بی ادبانه ترین دیالوگ و تلخترین کلام مخاطبشان را می رنجانند یعنی اعتراف کرده ام ؟ کتایون ! اگر بگویم دیدن تو با اینکه شادمانم کرد / متاثرم کرد از  نا رفیقی جماعتی که ادعای دوستی ات را داشتند یعنی اعتراف کرده ام؟

کتایون خوب من ! به من سیتالوپرام بده / فلوکستین  یا حتی هالوپریدول  ِ پنج ... تو پزشکی / برای تمام شدن اینهمه خستگی ام مداوایم کن.

چگونه بگویم ... چطور ... به کی... کجا.... کتایون ! ما حتی کشیشی هم نداریم که رازدار باشد. فردا اعترافاتمان راه بر ما می بندند و یلدابازی امروز مان فرصت لبخند دوستان فردایمان را می گیرد.

کتایون نازنین ! ما آدمهایی داریم که اگر پاسخ / نه / بشنوند / کوتوله و حقیر میشوند و دوستیشان تمام.

اعتراف می کنم نازنینم ! از جماعت مردان جز اندکی ناچیز / حالم بد می شود... جزو همان گروه کوتاه قدند و اعتراف می کنم که اگر روزی در جمعی غیر ازین گفتم / تنها بخاطر رعایت ادب بوده و اعتراف می کنم بی دریغ و بی هیچ چشمداشتی دوستت دارم خواهرم! نازنینم ! مهربانترین دکتر دنیا !

                                                                                رویای تو

 

از عاطفهزهرا نوری/ آساره/ آندیا  و آقای محمد آقازاده دعوت می کنم یلدابازی ام را ادامه بدهند .

+ نوشته شده در  هشتم دی 1386ساعت 12:6  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin