لباس تنگی تنش بود. سختش میشد.بارها شاهد بودم چه گونه سختی اش را بر خود هموار می کرد تا ارامم کند. دیگراما طاقتش تمام شد. او هم حق داشت تنها برای یکبار به دلش رفتار کند. حالا رها و آزاد به ابدیت پیوسته .خوب می دانم ... به همانجا پیوسته که همه مان دیر یا زود می رویم. تنها خودخواهی رهایم نمی کند. دل پاره و گریان / آغوش مهربانش را می طلبم که نیست/دستهای خسته از کارش را میخواهم که نیست... لبخند پر اطمینانش را... چایهای تازه دمش را که طعم جان میداد ... که نیست... که نیست... که نیست...
ممنونم از همدردیهای ارزشمند همه ی شما نازنینان .دوستتان دارم بی دریغ و جاودانه...
ادامه مطلب
