دوستان مهربانم/ این روزها مدام نگران احوالاتم می شوند و جویایم. میپرسندم که چرا نمی نویسی؟ چرا این همه سکوت !؟
هیچ نیتی پشتش نیست فقط نوشتنم نمی آید. باباجانم ناخوش است و دل من هم...
تا بعد
دوستتان دارم ... زیاد... خیلی زیاد...
آخ اگه بارون بزنه...

خوابم نمی اید . پر از حسرتم . من که در جلسه ی امروز شادمانی را خوب بازی کردم / خوب خندیدم / خوب گپ زدم / خوب گوش دادم... امشبم چرا اینهمه بغض دارد!!! خالی ِ فنون ِ گزارش نویسی ام و پر از حرف .
مادر ! فقط همین امشب خیال ناگزیرت را از من بگیر... فقط همین امشب که قول داده ام گزارشگر شوم / فقط همین امشب لای لایت را نگو... خوابم نمی آید مادر!