شاید معجزه یعنی همین. یعنی که دکتر باباجانت بگوید او رفتنیست و تمام و تو هی آرزو کنی باباجانت بماند.مثل گذشته اش راه برود. مثل گذشته اش حرف بزند. غذا بخورد حتی اگر دیگر تا آخر دنیا صدایت نکند:رویای من / دنیای من ...
شاید معجزه یعنی همین که شبها کنار عکس مادر رفته به دورترهایت اشک بریزی به تمنا و ازو بخواهی محض رضای دلت باباجانت را نبرد و نبرد...
شاید معجزه یعنی حضور مهربان این همه دوست شفیق و همراه...
مرسی که باباجانم حالا از تختش بلند می شود/ کمی راه می رود/ کمی حرف می زند /کمی غذا می خورد / مرسی از همه ی شما که باعث شدید من کمی آرام بگیرم.
از تمام دوستان خوبم ممنونم که برای باباجانم دعا کردند.
هزار بار تعظیم و احترام...
کجاست دامنت که چین چین چین ازپیشانی ام می دزدید/ مادرجان؟!
چرا تلفنی که صدای تو را داشت زنگم نمی زند؟ باباجان را کجا می کشانی که بی اعتنا به دُردانه اش شده/ دُردانه ای که من بودم ؟!
حالا ساعات عصرانه بود و چایی خوشرنگت روی ایوان خانه / یادت هست؟ تو طاق ابرویت را وسمه می زدی و بزک پنهانی ِ گونه ات / چشمم را نوازش می کرد. استکانها توی جام طلایی ِ کنار ِ سماور آبدیده می شدند و آهنگ شیرین اشان / دلنوازترین موسیقی جهان بود.
چرا هیچ دستی مثل ِ تو بشته زیگ هایی که با کنجد برشته روی اجاق می پختی / تا همراه چایم باشد را نمی پزد؟
حالا ساعات عصرانه بود / یادت هست؟ ایوان از عطر باغچه های تازه آب خورده مست می شد و به گلهای کاغذی سرخابی ول شده روی شانه اش / فخر می فروخت. باباجان / آواز سر می داد / تو لبخند می زدی / من آرام بودم .
آرام بودم/ چه شکلیست؟ یادم رفته!
لبخندم نمی زنی مادر؟!
حالم خوب نیست . باباجان خود را رها کرده به بی حسی و خیالش نیست من عادت به اینهمه پشت خالی شدن ندارم. بگو نگاهم کند. بگو صدایم کند. بگو باز بگویدم: مِه دستِ عصا روویا / مِه درد
ر ِ دِوا روویا/ تِه چشم فِدا روویا... بگو باز بگویدم: رویای من/ دنیای من!
مادرجان! این روزها تند تند رنگ می گذارم روی مقواهای سفید و با تیغهای تیز رویش را خراش می دهم. دلم را خراش دادی مادر جان ! ؟ رفتنت چه قدر تیز بود . چه قدر ُبرنده ...
به باباجان بگو صدایم کند...