باور کن شازده کوچولو ! باور کن درکت می کنم . می دانم تو محکوم و مجبور به رفتنی . با همه ی اهلی بودن پرشکوهت با روباهی مثل من باید / باید/ باید بروی . می دانم زیاد حرص می خوری وقتی می بینی من با آداب دست و پاگیر آدمهایتان جور نیستم. می بینی که وحشی ام و هیچ صراط مستقیمی سرم نمی شود. می بینی که ذاتا اهل بیابانم و دهاتی...
برو. به خدا اشکالی ندارد. اصلا تمام جهان پر است از رفتن / ازتلخی . این حق تست که بروی / بی خیال اهلی شدنمان و آن همه ساعت چهار بعداز ظهر و آن همه لبخند. بی تعارف می گویم دوستم جان!
فقط تو را به جان خدا/ مرام دوستی امان را با بهانه های حقیر برای رفتنت/ خراب نکن. باشکوه برو. مثل وقتی که آمدی. یادت هست ؟ از سیاره ات سوار ستاره ای شدی و آمدی کنار من/ یادت هست؟ خسته بودی و چشمهایت مثل دگمه های رنگ رفته ی پالتوی خانجان کدر بود/ گفتی می شود کمی کنار بیشه ات بنشینم/؟ گفتی خیلی خسته ام! گفتم البته... اما یادت نرود من همیشه یک روباهم و تو همیشه یک آدمیزاد. گفتی یادم می ماند . گفتم یادم می ماند و چقدر خوب همدیگر را مراعات کردیم/ یادت هست؟
گفتی به خیلی سیاره ها رفتی/ گفتی آدم بزرگهای غریبی دیدی که عوض دوست / سکه می شمرند/ گفتی دو آدم دیدی که ترحم انگیز ترین موجودات سیاره ای کوچک بودند چرا که زیر یک سقف بودند واز هم دلتنگ با اینهمه شدیدآ آویزان هم بودند وچسبناک / و سرت را تند تند تکان دادی تا خاطره ی آنها را فراموش کنی / یادت هست؟
گفتی پایت آبله زده / جورابهایت را در آوردی و انگشتان پایت را نشانم دادی / دلم زخم شد / فهمیدم خیلی درد دارد اینهمه رفتن / اینهمه دیدن... توی دلم گفتم چه خوب که روباهم و از مصیبت آدمیان دور...
این درست که با آمدنت شبم را خیلی زیاد روشن کردی و چشمم را به آن همه نور ناباور آشتی دادی / اما برو... نگران چه هستی؟ بعد از این بی تو بودن و من وتاریکی؟به جان خدا دیگر زیاد سخت نیست. خاطرات روشنی دارم شازده کوچولو ! برو... ببین رویم را تند بر گرداندم که راحت تر بروی؟! ببین دیگر دوستت ندارم و برایت زبان درازی کردم ؟! ببین چه بد شدم؟!
برو دوستم جان! فقط کاشکی دیگر برنگردی/ آخر من آسودگی ات را می خواهم .
روباه وحشی است . جان به جانش کنی زخم می زند. به خدا قسم هرگز دوست هیچ آدمی نمی شود . از من دور بودن آخر خوشوقتیست.
باور کن شازده کوچولو ! باور کن درکت می کنم ... برو...خب؟