تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

روز گاری عمویی داشتم که يک بر مي لمید روی ایوان کاه گلی خانه ایی که خودش خشت خشتش را روی هم گذاشته بود و به زنش که داشت با دلو از چاه حیاطشان آب می کشید بالا / نگاه می کرد.

به زنی که هرگز نداشت ...

پرچیم های کوتاهی حیاط ـ خانه اش را از حیاط ـ خدا/ جدا می کرد.

خدایی که هرگز همراهش نبود.

از آنجا بی احساسی خاص / به زنهای چایچین ِ خسته از کار نگاه می کرد که چادر/ تنگ بر کمرگاهشان/ بسته و لُنبرهاشان/ محکم و بی قید دو سوی هیکلشان می افتاد و سمت خانه های ِمنتظرشان سرریز می شدند.

زنهایی که هر گز به جانبش نیم نگاهی نمی انداختند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:57  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

اینجا  و

اینجا

را  بخوانید

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:47  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

گَوَن وار

زاده بر زاده هاي هم

فرو نشسته در ساقه هاي زُمخت ِ ناشكستني

تمام ِ بيابانم را گرفته اند

تمام ِ جانم را ...

روياهام

روياهاي سالمند ِ نا رسيدني

دنجگاهي بود كاش دور

كه به وداعي بگذارمشان

بيزارمشان ...

 

+ نوشته شده در  هجدهم شهریور 1387ساعت 7:12  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

لوح های سرگردان مجنون  و این پستش  که آتش به جانم انداخت و مهر نوشته ی بانوی شاعرش سمیه برای کمترینی که منم را / اگر فرصت و مهربانیتان اجازه داد/ بخوانید...ممنونم
+ نوشته شده در  یازدهم شهریور 1387ساعت 7:55  توسط رویابیژنی 

باور کن شازده کوچولو ! باور کن درکت می کنم . می دانم تو محکوم و مجبور به رفتنی  . با همه ی اهلی بودن پرشکوهت با روباهی مثل من باید / باید/ باید بروی . می دانم زیاد حرص می خوری وقتی می بینی من با آداب دست و پاگیر آدمهایتان جور نیستم. می بینی که وحشی ام و هیچ صراط مستقیمی سرم نمی شود. می بینی که ذاتا اهل بیابانم و دهاتی...

برو. به خدا اشکالی ندارد. اصلا تمام جهان پر است از رفتن / ازتلخی . این حق تست که بروی / بی خیال اهلی شدنمان و آن همه ساعت چهار بعداز ظهر و آن همه لبخند. بی تعارف می گویم دوستم جان!

 فقط تو را به جان خدا/ مرام دوستی امان را با بهانه های حقیر برای رفتنت/ خراب نکن. باشکوه برو. مثل وقتی که آمدی. یادت هست ؟ از سیاره ات سوار ستاره ای شدی و آمدی کنار من/ یادت هست؟  خسته بودی و  چشمهایت مثل دگمه های رنگ رفته ی پالتوی خانجان کدر بود/  گفتی می شود کمی کنار بیشه ات بنشینم/؟ گفتی خیلی خسته ام! گفتم البته... اما یادت نرود من همیشه یک روباهم و تو همیشه یک آدمیزاد. گفتی یادم می ماند . گفتم یادم می ماند و چقدر خوب همدیگر را مراعات کردیم/ یادت هست؟

گفتی به خیلی سیاره ها رفتی/ گفتی آدم بزرگهای غریبی دیدی که عوض دوست / سکه می شمرند/  گفتی دو  آدم دیدی که ترحم انگیز ترین موجودات سیاره ای کوچک بودند چرا که  زیر یک سقف بودند واز هم دلتنگ با اینهمه شدیدآ  آویزان هم بودند وچسبناک / و سرت را تند تند تکان دادی تا خاطره ی آنها را فراموش کنی / یادت هست؟

 گفتی پایت آبله زده / جورابهایت را در آوردی و انگشتان پایت را نشانم دادی / دلم زخم شد / فهمیدم خیلی درد دارد اینهمه رفتن / اینهمه دیدن... توی دلم گفتم چه خوب که روباهم و از مصیبت آدمیان دور...

 این درست که با آمدنت شبم را خیلی زیاد روشن کردی و چشمم را  به آن همه نور ناباور آشتی دادی / اما برو... نگران چه هستی؟ بعد از این بی تو بودن و من وتاریکی؟به جان خدا دیگر زیاد سخت نیست. خاطرات روشنی دارم شازده کوچولو ! برو... ببین رویم را تند بر گرداندم که راحت تر بروی؟! ببین دیگر دوستت ندارم و برایت زبان درازی کردم ؟! ببین چه بد شدم؟!

برو دوستم جان! فقط کاشکی دیگر برنگردی/ آخر من آسودگی ات را می خواهم .

روباه وحشی است . جان به جانش کنی زخم می زند. به خدا قسم هرگز دوست هیچ آدمی نمی شود . از من دور بودن آخر خوشوقتیست.

 باور کن شازده کوچولو ! باور کن درکت می کنم ... برو...خب؟

+ نوشته شده در  ششم شهریور 1387ساعت 17:36  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دم غروبه/ صدای اذون میاد. انگار خدابغل گوشمه و هی داره صدام میزنه. آخه خودم خواستم خونه ام نزدیک مسجد باشه. خواستم گوش بدمش.حالا اما با تموم شکوهی که اذون داره / ازین صدا می ترسم.

اعتراف می کنم امروز و این ساعت خیلی کودکانه اشک می ریزم...اعتراف می کنم که الان برای چندمین بار/ باز هم حماقت کردم و یادم رفته زن گنده ای هستم و ازم بعیده.

آدما؟! یعنی خدا هم گاهی وقتها پول نداره ؟ یعنی خدا هم واسه مامان جان رفته به دورترهاش دلتنگه و برا ی باباجان بی رمق فرو رفته به خلسه اش دلواپس ؟ یعنی اونم نگران فردای نیومده است و عاقبت فرزند نازنین جوونش و اینهمه چاله / اینهمه بی کسی / اینهمه دروغ / یعنی خدا هم بعضی وقتا قبض تلفنهاش بسکه زنگ زده به صاحب کاراش و حق الزحمه شو ندادن زیاد میاد و زیر لب می گه تف به  ذاتت/ زندگی!؟ که این قدر  زیاد غمگین / این قدر زیاد دلتنگ می خونه ؟!

خدایا جانم !  ته دلمو خالی نکن . به سراغ یکی که هی سراعتو می گیره/ بیا. فقط یه ذره / یه روزای عمرش بهش لبخند بزن. مگه  چی می شه؟

کاشکی دیگه نزدیک مسجد خونه نگیرم.

+ نوشته شده در  سوم شهریور 1387ساعت 20:17  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin