تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

ساعت ذوازده شب است باباجانم و نو دست چپم را سفت گرفتی و من کنار تختت نگاهت میکنم و دست راستم می تویسد تا اشکم  وحشیانه تر ازین نریزد و رام شود/خودت با اشاره ای خواستی ذستت را بگیرم / این ساعت نفسگیر شب را که دستهای نحیف نگرانت را به من بخشیدی فراموش نمی کنم و آن همه روزها که با تو بودم و قدر دان گرمی اشان نبودم را نیز... باباجان!مزخرفات آن دکتر ابله دیروز راباورنکردم  / تو هم جدی اش نگیر.

مزخرف می گفت که تو دیگر نمی شناسی ام/ مزخرف می گفت که دیگر گوش ات نمی شنود/ مزخرف می گفت/ نمی دانست تو با دهان باز مانده ی کج شده ت و چشمان بی رمق نیمه بازت و دستان جمع شده در خودت و با این همه سکوت معصومانه ات چه صبورانه گوش می کنی و از گناهش می گذری... کاش یادم نمی دادی ارام از گناه مردمان بگذرم / یادم نمی دادی باکلامم نرنجانمشان / کاش هرگز مهرباتی را یادم نمی دادی تا با ناسزا از خانه ات بینذازمش دور.

دکتر دیروزت مزخر ف می گفت وگرنه وقتی ادای شادمانی را در آوردم و گفتمت : تو مال من می شی تا تو مثل آنوقتها بگویی استغفرالله / چرا سرت را ارام تکان دادی؟ مزخرف می گفت وگرنه وقنی با کلام مامان جان /صدایت کردم :

عزیز په رس کچیک کیجا بی امو /

 درازه راه غریب جا بی امو/

عزیز په رس لاوه مهمون بیاریم/

بوریم قرض هاکنیم و نون بیاریم ....

چشمهایت نمناک شد؟ مزخرف می گفت واگرنه چرا هی با تق تق زدن به تختت وادارم می کنی بغلت کنم و بخوابیم وهی توی گوشهایت که از تماس زیاد با تشک زخم شده بگویمت دوستت دارم...؟

آخ باباجانم!عزیزترینم! مهربانترین باباجان دنیا! به خدا دوستت دارم.. دوستت دارم...دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:58  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دستهایش محکم دو دستم را می گیرد وبا چشمهایی که انگار از زندگی خسته شده ملتمسانه نگاهم می کند یعنی از تخت بلندم کن/ یعنی تنم را بکش بالا تا بنشینم/ یعنی...

او باباجان روزگاری نه چندان ذور قدرتمند من است که این همه ضعیف شده و نگران / نگاهم می کند.

با این زخم بزرگ چطور رها کنمش تا خودم توی نمایشگاد مزخرف بی ارزشم باشم... چطور؟

+ نوشته شده در  بیستم آبان 1387ساعت 23:43  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 مراسم افتتاحیه یکشنبه ۱۹ آبان/ ساعت ۱۷ فرهنگسرای ابن سینا منتظر حضور گرم شما عزیزان هستیم.

+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1387ساعت 10:52  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اخبار تصویرگران را بخوانید.
+ نوشته شده در  هفتم آبان 1387ساعت 7:3  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 حالا در بابلسر بارانی و غمگینم / کنج اتاق باباجان نشسته ام. حالا شب است... خیلی شب...خیلی تاریک و سرد و نمی دانم شومینه چرا روشن نمی شود و نمی دانم چرا من با این انگشتان یخ زده ام میل نوشتن دارم و نمی دانم چرا ازانگشتهام عوض کلمه التماس می ریزد و سرما؟

 حالا باباجانم ارام خوابیده/ شام به زور کمی بستنی خورده وکلی کپسول/ دو تا پتوی ضخیم رویش انداختم / آنقدر توی چشمهای هم در سکوت وعاشقانه نگاه کردیم تا خوابش برد . دارد سخت نفس می کشد تا کمی صدای نفسش آرام می شود میپرم و به تکان آرام شکمش خیره می شوم تا باورم شود او نرفته دور... نمی رود دور/ مگر نه ؟

حالا سخت گریه ام گرفته و به مامان جان التماس می کنم که برگردد تا با هم شامهای مفصل بخوریم و چای و بشته زیگ و بخندیم...و بخندیم... و بخندیم... روزی دوباره می خندیم/ مگرنه؟  

باباجان دیگر حوصله ی عطر زدن و حافظ خواندن و دلبری اش نیست... دلش را مامان جان برده دورترها و هی سرش را تکان می دهد از فراق و من هم ویرم می گیرد التماس مامان جان کنم که برگردد و ویرم می گیرد گریه کنم / لج کنم / زار بزنم بلکم بیاید.  مامان جانم می آید / مگر نه ؟

حالا کاش... کاش... کاش... زنده نبودم.

+ نوشته شده در  سوم آبان 1387ساعت 23:23  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin