مزخرف می گفت که تو دیگر نمی شناسی ام/ مزخرف می گفت که دیگر گوش ات نمی شنود/ مزخرف می گفت/ نمی دانست تو با دهان باز مانده ی کج شده ت و چشمان بی رمق نیمه بازت و دستان جمع شده در خودت و با این همه سکوت معصومانه ات چه صبورانه گوش می کنی و از گناهش می گذری... کاش یادم نمی دادی ارام از گناه مردمان بگذرم / یادم نمی دادی باکلامم نرنجانمشان / کاش هرگز مهرباتی را یادم نمی دادی تا با ناسزا از خانه ات بینذازمش دور.
دکتر دیروزت مزخر ف می گفت وگرنه وقتی ادای شادمانی را در آوردم و گفتمت : تو مال من می شی تا تو مثل آنوقتها بگویی استغفرالله / چرا سرت را ارام تکان دادی؟ مزخرف می گفت وگرنه وقنی با کلام مامان جان /صدایت کردم :
عزیز په رس کچیک کیجا بی امو /
درازه راه غریب جا بی امو/
عزیز په رس لاوه مهمون بیاریم/
بوریم قرض هاکنیم و نون بیاریم ....
چشمهایت نمناک شد؟ مزخرف می گفت واگرنه چرا هی با تق تق زدن به تختت وادارم می کنی بغلت کنم و بخوابیم وهی توی گوشهایت که از تماس زیاد با تشک زخم شده بگویمت دوستت دارم...؟
آخ باباجانم!عزیزترینم! مهربانترین باباجان دنیا! به خدا دوستت دارم.. دوستت دارم...دوستت دارم ...

