تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

دکتر دو طرفِ جمجمه ام را محکم با انگشتان سبابه و شستش فشار می دهد / و می گوید :

توی اش انگار زیاد پُر شده / خالی اش کن

و می گوید :چه توی اش می گذرد که وادارت می کند دستهایت را اینقدر تندتندهم به هم بسایی و مضطرب نگاهم کنی؟

غمگین می گویمش:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و پنجم آذر 1387ساعت 8:5  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 اینجا را هم بخوانید.عموزاده ی دیگریست با مهر همیشگی اش به باباجانم.

و این مطلب عزیز از حمید محمدی / برادر خوب و نازنینم... 

+ نوشته شده در  بیست و سوم آذر 1387ساعت 17:20  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پاپوجی! تو روی دستهایم لگد کردی و رفتی/ دیگر شعر نمی نویسند.

تو روی چشمهایم لگد کردی و رفتی / دیگر جز سیاهی نمی بینند.

پاپوجی تو حتی/روی مغزم هم... بی که بدانی  / بی که دریابی چه قدر دردم می آید... می دانم پاپوجی! تو هرگز دل کتک زدنم را نداشتی.

 با اینهمه درد/خواستی بعد رفتنت بخندم/ خواستی شادمان شوم از اینکه روی ایوان بهشت تو و مامان جان / کنار قل قل سماور برنجی خدا / با استکانهای لب طلائی  کمرباریک چای عشق دم / می نوشید همراه بشته زیک...

 خواستی هی لبخند بزنم و نگذارم یک قطره هم اشک بیاید از چشم ـ ای کاش کور من...

پاپوجی !؟ آیا اینهمه از من ـ بلا دیده ی خسته / تقاضای زیادی نبود؟

پاپوجی! دارم می ترکم/ بغض نفسم را بریده و خنده های مضحک غم انگیزم دیگر هیچ تنابنده ای را گول نمی زند...من دیگر هیچ ایوانی را / با هیچ قالی گل ترنجی قرمز و شمعدانی های صورتی بی تو و مامان جان دوست ندارم...

پاپوجی! دوستت دارم / تا فردا دوستت دارم/ تا ته دنیا دوستت دارم / تا خدا دوستت دارم...اینهمه به تخت بهشتت نزن/ مگر صدایم را نمی شنوی پاپوجی!

ویرم گرفته حرف نشنوی کنم و نخندم / ویرم گرفته زار بزنم / تو که هرگز تنبیهم نکردی / اینبار هم... فقط همین امروزپاپوجی!

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1387ساعت 18:18  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 خواهر زاده ی عزیزم بردیای نازنین / مطلبی برای پدربزرگش که باباجانم است نوشته که خوبست بخوانیدش .

و  آقای علیرضا آستانه و الهام باباخانی خوب  و زهرا نوری  عزیزم هم تسلیتی شیوا برای دلکم/  نوشتند/

 ممنونم

+ نوشته شده در  نهم آذر 1387ساعت 7:56  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

نمی دانم چادر نشین کیست/   اماخوب می دانم  چه قدر صمیمی / عزیز و زیبا می نویسد. توی یکی از همین نوشته هایش بود که دریافتم باباجانش را عاشقانه دوست دارد اما از در آغوش او ماندن پرهیز می کند ...

 گفتمش پرهیز خوب نیست. به هر دلیلی که باشد خوب نیست ... فقط سفیدی خوب است . عشق خوب است و مهربانی خوب است.

 جواب خواهشم را اینگونه نوشت/ این نوشته اش هم عزیز و زیبا بود/ دلم خواست شریک این زیبایی باشید.

+ نوشته شده در  نهم آذر 1387ساعت 7:27  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 

باباجانم!؟ عشقم ! عزیزترینم! حالا کنار مامان چای می نوشی مگر نه؟ آرامی مگرنه؟

حال / نفس و روحت خوبنر شده / مگرنه؟

خداراشکر فقط دلتنگی امانم را بریده...

 

۲۹ آبان ۱۳۸۷

 

                       """""""""""""""""""""""""

مطلبی از عمو زاده ی عزیزم جواد بیژنی برای باباجان:

 

خداحافظ رفیق !

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سوم آذر 1387ساعت 18:2  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin