
دیشب خواب دیدم خدا لبخندم زد/ نگاه کوچکترین برادرم مثل بچگیهایمان به من / مهرمندانه بود / بیرحم و دلگیر نبود و دلش برایم تنگ می شد/ مامانجان برایم با حریر سبز آبی پیراهن بلند پفی دوخت و هی می گفت بچرخم تا باد دامنم را برقصاند و به شوقی کودکانه می خندید/ پاپوجی گلدانهای سنبل و پامچال را روی حوض فیروزه ای خانه امان جابه جا می کرد بعد از آنها فاصله می گرفت چشمهایش را تنگ می کرد و می گفت ...
ادامه مطلب



