تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

 

 

دیشب خواب دیدم خدا لبخندم زد/ نگاه کوچکترین برادرم مثل بچگیهایمان به من / مهرمندانه بود / بیرحم و دلگیر نبود  و دلش برایم تنگ می شد/  مامانجان برایم با حریر سبز آبی پیراهن بلند پفی دوخت و هی می گفت بچرخم تا باد دامنم را برقصاند و  به شوقی کودکانه می خندید/ پاپوجی گلدانهای سنبل و پامچال را روی حوض فیروزه ای خانه امان جابه جا می کرد بعد از آنها فاصله می گرفت چشمهایش را تنگ می کرد و  می گفت ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1387ساعت 7:26  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

      

حالا حتما آرام کنار هم نشسته اید و دارید به هم لبخند می زنید. می دانم پاپوجی!

می دانم مامانجان این بار فقط و فقط سفره ی هفت سین جانانه اش را به خاطر شما چیده است و شما هم فقط و فقط حافظتان را بلند بلند برای او می خوانید. خب حق دارید آخر ما که نیستیم تا سهمی از اینهمه لذت را از شما بگیریم . پاپوجی؟شما و مامانجان ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 20:24  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فیروزه مظفری طبق معمول بازی گوشی اش گل کرده و بازی جالب و شادی راه انداخته بنام خاطره باستانی....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1387ساعت 7:30  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نمایشگاهم خوب پیش می رود. انگار خدا می خواهد جبران اینهمه دلگیریهایم را یک جا بدهد.

پسرم را کنارم نشانده...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  نوزدهم اسفند 1387ساعت 22:11  توسط رویابیژنی 

نمایشگاه  نقاشی های رویا بیژنی _در باغ خاطره ها / 17 تا 23 اسفند/ خیابان قیطریه/ خیابان کتابی/ پارک قیطریه / فرهنگسرای ملل
افتتاحیه 5 بعداز ظهر شنبه

حضور دوستان و علاقمندان مایه سرافرازی خواهد بود .
 

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1387ساعت 9:51  توسط رویابیژنی 

 

          

گفته بودم چو بیایی دهم ات جان /  ور نیایی کشدم غم/من که بایست بمیرم / چه بیایی چه نیایی/من که بایست بمیرم / چه بیایی چه نیایی/من که بایست بمیرم / چه بیایی چه نیایی...

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1387ساعت 19:0  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به نظر شما هر کسی که سبیل دارد/ بابای شماست؟ من عمه ای دارم که سبیل ـ از بنا گوش در رفته اش شکوه و هیبتی دارد که نگو  و ... اینکه راستی توی دنیای به این گل وگشادی /  فقط یک آدم می تواند شکم بزرگ داشته باشد و خونسردهم باشد و قابل دوست داشتن زیاد ـ من ؟!!! و من نمی توانم از خانم تاج خانوم عزیز/ همسایه ی گرانقدر سالهای خیابان وحیدیه ام یاد کنم ؟!

 

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1387ساعت 20:24  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin