تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

 

 

 چشمهایم را می بندم / سعی در مراقبه دارم.

در سکوت محض با چشمهای بسته خودم را متمرکز می کنم تا به آنچه دوست دارم فکر کنم... مثلآ به جایی که دلم لک می زند بروم یا به کسی که توی تصوراتم خودم را با او می بینم / یا کسیکه دوست دارم او باشم

می گویند این وقتها باید روی کاناپه ول بشوی و سبک و ُشل باشی و فکر کنی سفیدی/ سفیدٍ یک دست.

انگار سفیدم / سفیدِ یکدست... انگار که معلقم .

خیال می کنم آنقدر سبکم که با فوتی وسط آسمان و حیاط آپارتمانمان رها می شوم .

 من فوتم می کند/ آن وقت خودم را شناور توی دامن ـ ... نه... نه... از جمله ی دامن طبیعت حرصم می گیرد / یاد جغرافی و حفظیاتش می افتم و خانم شرافت که وقتی درسم را خوب جواب نمی دادم فریادش / شبیه شیهه ی مادیان ِ در حال زائیدن بود و کف ِ گوشه ی لبش / سر ظهر ِ کِسِل ِ آن روزها عُقم را در می آورد... بی که بدانم می گویم ااااه گندت بزنه شرافت!

و ازآسمان تالاپ می خورم زمین و دردی نفسگیر در قسمت تحتانی بدنم می پیچد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم فروردین 1388ساعت 8:17  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

       

 چه بد که این بهار صدای آروغهای بلند خانم تاج خانوم و ممجعفر " بتیم "را نشنیدم ... همسایه ی دیوار به دیوار خانه ی مادر جان و پاپوجی بودند و سر ظهر نهار مفصلشان به راه بود و بعد از آن هم کنسرت مفصلترشان... می توانم تصور کنم وقتی خانم تاج خانوم در حال آروغ زدنهای زنانه اش ظرفها را جمع می کرد و سفره را هم/ ممجعفر بتیم لمیده به مخده ی دستباف خانه اش جوابهای مردانه تحویل خانمش می داد. جوابهای طویل که بیشتر به فریاد شباهت داشت تا آروغ  ... و ما چه قدر این سوی دیوار می خندیدیم... و من حالا چه قدر این سوی دیوار ـ اینهمه دور/ دلتنگم... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دهم فروردین 1388ساعت 15:44  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خیلی وقتها تنهام و از تنهایی ام راضی ولی بهار ـ تهران / تنهایی اش خیلی رضایت بخش نیست.

کاش اینجا فقط کمی عطر بهار نارنج داشت ...اندازه ی یک لحظه ...

+ نوشته شده در  ششم فروردین 1388ساعت 0:18  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin