
چشمهایم را می بندم / سعی در مراقبه دارم.
در سکوت محض با چشمهای بسته خودم را متمرکز می کنم تا به آنچه دوست دارم فکر کنم... مثلآ به جایی که دلم لک می زند بروم یا به کسی که توی تصوراتم خودم را با او می بینم / یا کسیکه دوست دارم او باشم
می گویند این وقتها باید روی کاناپه ول بشوی و سبک و ُشل باشی و فکر کنی سفیدی/ سفیدٍ یک دست.
انگار سفیدم / سفیدِ یکدست... انگار که معلقم .
خیال می کنم آنقدر سبکم که با فوتی وسط آسمان و حیاط آپارتمانمان رها می شوم .من فوتم می کند/ آن وقت خودم را شناور توی دامن ـ ... نه... نه... از جمله ی دامن طبیعت حرصم می گیرد / یاد جغرافی و حفظیاتش می افتم و خانم شرافت که وقتی درسم را خوب جواب نمی دادم فریادش / شبیه شیهه ی مادیان ِ در حال زائیدن بود و کف ِ گوشه ی لبش / سر ظهر ِ کِسِل ِ آن روزها عُقم را در می آورد... بی که بدانم می گویم ااااه گندت بزنه شرافت!
و ازآسمان تالاپ می خورم زمین و دردی نفسگیر در قسمت تحتانی بدنم می پیچد ...
ادامه مطلب
