کاش یه برف حسابی بیاد...دلم آتیش گرفته!
ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سی ام اردیبهشت 1388ساعت 19:37  توسط رویابیژنی
یک بغض قدیمی که هی تازه می شود:
دلم می خواهد خوب نباشم. هرگز همین اندازه ی کوچک هم خوب نباشم...
دلم می خواهد در کلبه ای با سقفی سپید و بلند و دیوارهای سپید و تمیز و پرده هایی سپید و بی لک به پنجره هایی که سه بر ِ اتاق را سپید گرفته اند / روی گلیمی به نقش ترنج / به مخده ایی لم داده/ بنشینم ... کنار سماوری به زغالش روشن و فنجانی سپید.
کاش رنگ تمام چایهای روی زمین سپید بود...
دلم می خواهد در سکوت/ نسیمی را نظاره کنم که پرده ی اتاقم می جنباند و پروانه ی باغم می رقصاند ...
از بچگی توی گوشهایش افسانه ها را با حقیقت توام می کردم و می گفتم / دیوانه وار می بوییدمش / می بوسیدمش. هنوز هم گرچه پنهانی ...
همسایه هایم جنون مادرانه ام را درک نمی کردند / همه هم...
تف به این همه روز مرگی.