تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

 کاش یه برف حسابی بیاد...دلم آتیش گرفته!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1388ساعت 19:37  توسط رویابیژنی 

یک بغض قدیمی که هی تازه می شود:

 

دلم می خواهد خوب نباشم. هرگز همین اندازه ی کوچک هم خوب نباشم...

دلم می خواهد در کلبه ای با سقفی سپید و بلند و دیوارهای سپید و تمیز و پرده هایی سپید و بی لک به پنجره هایی که سه بر ِ اتاق را سپید گرفته اند / روی گلیمی به نقش ترنج / به مخده ایی لم داده/ بنشینم ... کنار سماوری به زغالش روشن و فنجانی سپید.

 کاش رنگ تمام چایهای روی زمین سپید بود...

دلم می خواهد در سکوت/ نسیمی را نظاره کنم که پرده ی اتاقم می جنباند و پروانه ی باغم می رقصاند ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:22  توسط رویابیژنی 

  امروز فیلم لاور بوی را دیدم. عشق مادر به پسرش پاول ( لاور بوی ) مثل عشقی بود که من به پسرم دارم. همان قدر خطرناک / همان اندازه لذتبخش.

از بچگی توی گوشهایش افسانه ها را با حقیقت توام می کردم و می گفتم / دیوانه وار می بوییدمش / می بوسیدمش. هنوز هم گرچه پنهانی ...

همسایه هایم جنون مادرانه ام را درک نمی کردند / همه هم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 19:7  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

هنوز هم زندگی فرصتم نداد تا پارچه ی حریر سبز آبی بخرم و پیراهنی بلند بدوزم / توی آیینه بچرخم و شبیه مامانجان به سبکباری ام بخندم.

تف به این همه روز مرگی.

 

+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:50  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin