تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

 

ما غرق ِ اشک/ باور ِ مان خط خطی شده

صد اجنبی برای وطن غیرتی شده

 

سید سلام! ما همه پامال گشته ایم

با یک اشاره ی ِ تو , لال گشته ایم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1388ساعت 17:4  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

گفت هیس/ باید در سکوت قدم بزنیم و لبخند زد/ مثل ماه بود صورتش...مثل ماه...

گفت هیس نباید آبروی سیدرو بریزیم و روسری اش رو روی سرش محکم کرد / مثل ماه بود صورتش... مثل ماه

گفت هیس و ناباورانه دیدمش که تیر خورد/ خودش هم ناباورانه به زمین افتاد...

آدم که به ماه تیر نمیزنه. مگه شب تاریک ارزش زندگیو داره؟ نگاه ناباورش رهام نمی کنه...

جیکش در نیومد/ ماه وقتی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1388ساعت 8:27  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 

 

سکوت چیست به جز حرفهای ناگفته

+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 10:24  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

باور نکن که ما خس و خاشاک بوده ایم

 شورشگرانِ عاصی ِاین خاک بوده ایم

باور نکن که طاقت ِ توفان خریدنیست

ایمانمان به تکه ای از نان / خریدنیست

سید ! ببین که داورمان سروری نکرد؟

بابای خانه پشت به ما / داوری نکرد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1388ساعت 14:43  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نه...نه...من این فریب را باور نمی کنم
+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1388ساعت 14:9  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 تنم شرحه شرحه ی خلیجی هرجایی شد

این تن ، برای من نیست

آویخته ی گردنم 

خراب ِ زخم ِبدفرجام ِ نازایی شد

سزای من نیست

بی ستاره

پاره

پاره

پاره

میهنم 

*

نعش ِ گرمی ام ، حسرت آلود

نشئه ی جنگم و دود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:11  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

  وقتی به رویاهایت معتقد باشی / آنها واقعی میشوند. مهم اندازه ی اعتقادیست که داریم .

 اگر زیاد و محکم باشد همه چیز رو به راه می شود.همه چیز رسیدنی خواهد شد...

من اما این روزها رویایم را گم کرده ام. آخر/ خیلی نفسگیر بود/ خیلی طولانی... 

همیشه رویای فوق العاده بودن را در سر داشتم. برای همین  کارهایی انجام می دادم که برای شانه هایم سنگین بود ... حالا عجیب شانه هایم درد می کند/ روحم / کتفم/ همه ی منم درد می کند.

این دلیل ـ دیوانگی من نیست آدم ها! من فقط انگار کمی غیر معمولی ام...

+ نوشته شده در  دهم خرداد 1388ساعت 20:33  توسط رویابیژنی 

 باز هم میس کارتون بازی قشنگ زنانه ای راه انداخت و اونقدر با مهربونی ازم خواست همراهی اش کنم که با احوال بدم هم نشد نه بگم آخه هدفش شادی من بود:

 من اگه مرد می شدم :


من اگه  مرد  می شدم / همه ی قوانینی که حالا داره کلافه ام می کنه از بین می بردم . اصلن هم خجالت نمی کشیدم آخه باید یه سیلی خوردی / دوتا بزنی که طرف هوای کتک زدن از سرش بپره / اینو از  آقا اقبالی یاد گرفتم که قبل از اینکه بگیم چرا ماستت ترشه سرمون هوار می کشید...

 من اگه مرد می شدم مطمئن نیستم  از اون آبگوشت خورهای قهار و کله پاچه خورهای مشت ( گرچه از بو اش خیلی بدم میاد اما ژستش تکمیله )  زیر پل مرزن آباد نبودم .

حتما  هیز هم بودم ها اما ادای آدمهای...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکم خرداد 1388ساعت 18:52  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin