تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

شيخي به ميهماني مريدانش شد كه خواني گسترانيده بودند پر شراب و طعام.

پسرش كه عمر به هفت داشت در جوار پدربه سفره ي شام نشست. مريدان دست بر سينه زدند تا اولين لقمه ي شيخ... به ساعتي سفره خالي گشت و دلها از كباب و اشربه ي ناب حالي به حالي.

شيخ از طمَع به قصد آخرين لقمه ي ِچرب ِ به ديس مانده خم شد . باد ِ پرشتابي از ميانش بر جهيد كه آهنگش جِر خوردن كرباس را بود و حضور ِ گرانسنگش /بي اعتباري ميان ِ ناس را...

پس آشفته و سراسر به تعجيل براي حفظ _آبرو / مشتي به قفاي پسر نواخت گردن شكن/ كه : هين ناخلف! كم دُنبه بلُنبان و دندان بجنبان كه نريني اينچنين به زحمت _صاحب ِ خوان.

پسرهيچش نگفت با لقمه اي نيم خورده و بغضي فرو برده .

شیخ خمشگینتر نعره سر داد:

حيرتا ! آبرو از ما برده ای و عذرت نیز خورده ای ؟

صاحب خانه كه مخرج معصوم ـ هفت ساله را كوچكتر ازين باد ِ اكبر ِ نُخاله ديد / غريد :

ديوار حاشات كه چين باشد/ طمَعَت كه اين باشد/ بايد كه ماتحتت به صدا همين باشد/ خاك بر مريدي كه شيخش كذابي چنين باشد...

آورده اند كه شيخ آن قَدَر بادش را انكار شد تا باور ِ مريداني ساده دل و بي عار شد / آن مريدان كه حقيقت ِ آن شب را اصرار شدند یا از افزونی کتک/ بیمار شدند یا به طرفه العين بر دار...

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1388ساعت 13:10  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 
نمیدونم افغانی بود یا تاجیکی می دونم امامودب بود. با آقای رئیس کار داشت گفتم تشریف ندارن و مشغول طراحی شدم. پرسید شما ماتحتشید؟مثل پلنگ زخمی از جابلند شدم خواستم چهار تا ناسزا بارش کنم که یکی از بچه ها دوئید سمتم و توضیح داد: اینا به معاون میگن ماتحت.و من فکر کردم کاش ما هم معاونان نالایق سرزمینمونو "ماتحت " صدا کنیم و افاضات فوران شده از دهانشون رو فضولات.اونوقت هم دلمون از اینهمه گند کاری نمی سوزه و هم خنک ميشه...شایسته تر نبود؟
+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1388ساعت 18:38  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یک شعر قدیمی ام که  برای هزارمین دفعه تازه شد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حوصله ي عشقم ، بر نمي تابد

 نه رنج زخمش را تاب دارم

 نه نوازش ِ كلام

 به هيچ نيازم هست

 هيچ

       هيچ

            هيچ

       و سكوت ...

       سكوتي مدام....

مي خواهم نفس تازه كنم

 دارايي ام را

 به وجبي ، اندازه كنم

 در خواب بگذرم  

از آدميان ِ َلزج ِ كوتاه ِ قد ِ عاشق نماي ِ دل مُذاب ،

 بگذرم  

به سفره ي  كوچك و نيم پيمانه برنجي ،

 قانع شوم

به اتاقك نيمدار ِ دنجي  ...  

 پندار كن با تو ام و برو

 هواي خنده ام نيست

حتي

همه ي تو ،

 بسنده ام نيست

 مي خواهم تو نباشي 

 و هيچكس ِ مهربان ِ مزاحم ِ  دل نگران ِ  آويزان ِ جانم

 و اشك ببارم

 و چاي بنوشم

و شعر بخوانم

 

مي خواهم تو نباشي

 و هيچكس ِ مهربان ِ مزاحم ِ دل نگران ِ آويزان ِ جانم

 و كمي

  سهل انگار بمانم   

ساده

روستايي  

آرام  

آرام  

آرام   

بي دغدغه ي موخره  اي  فاخر  

 تمام شوم   

 تمام  

مي خواهم  

تو  

نباشي ...

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1388ساعت 19:29  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

ولی عصر می خواست همانی باشد که بود/ از اینکه یک سویه اش کنند حس خوبی نداشت...حالا هم  ندارد / اینرا اطمینان دارم مردمها جان!

این روزها اما حتی اگر ولی ـ عصر هم باشی باید تحکم را تاب بیاوری/آخر حکایت این روزها حکایت کابوس است و سر گیجه.

 این روزها همه جور اتفاقی می افتد و تو نباید که متعجب شوی/  ولی عصر هم  یکطرفه می شود و نباید معترض شوی/ باید بپذیری/ او هم باید که قبول کند و اصلآ به رویش نیاورد که اعتماد ـ ملتش با این اوضاع خفه شده.

 به ولی عصرمان دیگر ربطی ندارد اگر هراسان به جاده ای نگاه کنیم که ته اش پیدا نیست/ آخر او هم مجبور شده به بی خیالی مردمها جان!

فقط این سوال هی ذهنم را مشغول کرده : یعنی با این راه حل ترافیک  تمام می شود؟ ترافیک غصه ها و دردهای خفه خون گرفته امان را می گویم ها؟! یعنی تمام میشود؟!

دود تمام دلمان را گرفته / ما خفه خفه سرفه می کنیم... یا باب الحوائج!؟

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 20:52  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

یکی زن می دوید برهنه با  لُنگی فقط بر ستر ِ عورتش ... لُنگش به تند ی قدم و تیزی ِ باد/ اوفتاد.

 زن  همچنان سراسر می دوید بی که لُنگش از زمین بر دارد. فریاد ِمادرش به گوش ِ خیال شنید :

هین! بی آبرو ی پتیاره / بی جامه به صحرا شدی / حیرتا! لا اقل لُنگت را بردورت بکش که این از رسوم زنانگی به دور است و مردمان را نه چشم ِکور. فکر فردای  قیامتت باش و فشار ِ گور! 

 زن ِ لخت به زبان ِ بلند جوابش داد:

اجنبیان را خیال در رسیده  که زیر ِجُبه ی صوفینم نه تنم که دِرهم است . سراسر به تجاوزم شدند.دیدم که فرصت ِ گفتمانم کم است. به همین سبب جامه کندم تا بی مالی ام بینند/ بگذار لنگم نیز بر افتد تا خالی ِ خالی ام بینند که اگر این کنم " آن" از دست خواهم داد!

آورده اند نام ِزن لخت ِ بینوا/ ایران خاتون بوده و والده ی گرامش گیتی. آورده اند که هنوزش که هنوز می دود برهنه و رسوای خاص و عام و محرمانش نیز جزو اجنبیانش شدند بسکه حقیقتا زیر جبه اش درهم است...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پ.ن : " آن " ِ این نبشته را  دو معنی است : یکی اشارتیست به دِرهم ِ نانجیب ِ نازنین / دو دیگر مضمون ِ " دم " است که باید غنیمتش شمرد.

پ. ن دوم : آورده اند آنان که اینچنین دوانند از پی ِ درهم به بیماری لاعلاج ِ اف / ام / بی / ای /تی / ان دچارند که مفهومش به زبان ِ خودی و اختصار میشود:

 فردا می میری بدبخت / اینقدر طمع نکن...

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1388ساعت 7:4  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

یکی مُزَیَنی را گفت : تارهای موی سپید از محاسنم برچین!

مُزیَن که موی سپیدش را بسیار دید /  ریشش سراسر ببرید و به دستش داد و گفت :

 تو بگزینش که  وقت من اندک است و سیاهی ـ محاسنت چند تار ـ کوچک ...

 

پ.ن :  یه ده  بود که زمینش خشک بود از بی آبی/ مدرسه اش تا ابتدایی سواد داشت / رودخونه هاش پُر ِ لجن بود و کثافتهای فاضلاب / آب آشامیدنیش  تصفیه نشده بود/ مردمونش هم اصلا آسفالت و راه ِ هموار نمی دونستن چیه و  فقط  وارداتش سیب زمینی پشت ـ سیب زمینی بود ... از کجای کله ی این ده ـ فلک زده میشه یه تار موی سیاه دید که بهش مفتخر شد...اونجا بایستی فقط مفتی / خر شد...مگه نه؟

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 19:25  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نشسته ام روي صندلي لهستاني اي كه لق مي زند با پلكهايم كه متورم و مي خواهم بگويم :بي خيال اما راه گلويم بسته... مي خواهم بگويم هر جور كه تو راحتي/ اما اگر كلمه اي بگويم اشكم مي سُرد و سر ِ تمام شدن ندارد... براي همين روي پايه هاي لق ِ زندگي...ببخشيد پايه هاي لق ِصندلي تلو تلو مي خورم و توي دلم مي گويم : در سکوت محض زل زدن هم کاریست می گویم : همه جا براي نشستن و ايستادن نا امن است / نه فقط این صندلی فلک زده/  توي دلم مي گويمها/  اما بي كه بدانم اشكم سرازير مي شود...

خودم را دلداری می دهم / اینطوری:

خب درد ش مي آيد ديگر! 

 خب/ خرده سنگهاي ريز ِ درونم/ پدر پاهاي جوانش را در آورده اند...

خب/ من توقعم اين نبود كه بيندازدم دور اما يك كفش مستعمل به چه دردش مي خورد/ هان؟

با اين حرفها با غصه ي بزرگم مدارا مي كنم /با پشت دستهاي رنجور و لاغرم گريه ام را بي اعتنا مي شوم و همانطور كه روي صندلي لهستاني تلو تلو مي خورم به اشيا مستعمل ديگر زُل مي زنم.

از اول كه من اينگونه نبودم /از اول كه پاهايش را اين همه ناراحت نمي كردم. به خدا قصد  ـ كفشها از كهنگي اشان ادا در آوردن نيست. حاضرم قسم بخورم هيچ كفشي نمي خواهد صاحبش بيزار ِ او شود... شايد روزي برسد كه كفشها تنگ شوند / شايد رنگ و رو رفته بشوند و سالمند/حتي شايد سوراخ هم بشوند اما تنها هدفشان راه بردن كسيست كه دوستش دارند... من كفش احمقي بودم كه مادرانه پاهايش را دوست داشتم... دوست دارم هنوز... دوست دارم تا آخر دنيا هم...

اولترها همه چيز روبه راه تر بود گرچه خيلي سخت تر...حالا اما نه روبه راهم و نه سختي ها تمام شدنيست.او نمي داند چه قدر با او زندگي كردم / چه قدر به خودم رسيدم تا آبروي پاهايش را نبرم / چه قدر لگد شدم و آخ هم نگفتم و چه قدر همراهش قدم زدم! او نمي داند هر وقت واكسم مي زد و بزكم مي كرد تا باز هم با من باشد و من با او  / چه شادمانه دلم غنج مي رفت و چه ساده دلانه خيال مي كردم تا ته جاده تنهايم نمي گذارد...تنها نمي گذارمش هيچوقت...

گاهي هم اينجوري مي شود خب! اينجوري كه پاهاي جوان قدر كفشهايشان را نمي دانند.گرچه محبت نمي گذارد بهانه جويي پاها آتش به كفشها بزند...

نمي دانم او بزرگ شده يا حوصله ي من تنگ / كه او بر نمي تابدش .

حق مي دهم نخواهد اندازه ي حوصله ام باشد / حق مي دهم به قيافه ي مضحك كفش  سریشی كه از بس تلاش كرده اندازه ي پاهاي صاحبش باشد / درزهايش از هم واز شده و خرده سنگهاي فضول را راه به درونش داده بخندد و بيندازدش دور...

هي به خرده سنگها گفتم نياييد تو/ پاهايش را زخمي مي كنيد ! هي گفتم اما آنها كه حرف ِ آدم سرشان نمي شود... آمدند و تمام آرزوهايم را خراب كردند...

راست مي گويد اصلا چرا بايد آويزان پاهايي باشم كه دوست دارد بدود / دوست دارد تجربه كند/ پياده روي كند/ محكم گاز ماشينش را بگيرد و برود پيش همقدانش؟ راست مي گويد خب!

من كفش بي خير ِ كهنه اي هستم كه هنوز هم مي پندارم جز براي نان براي هيچ چيز نبايد دويد...

حالا اينجام . توي انباري تاريكي روي صندلي لق ِ لهستاني ميان كهنه ها ي دور انداختني ديگر و آنقدر غمگينم كه حتي براي بي خيال گفتن هم گريه ي فرو خورده ام مي شكند .

با اينهمه آخرين آرزويم آمدن ِِنمكي ِ منصفيست كه بتواند عوض كفش كهنه اي مثل من/ نان و نمكی به او بدهد که حرمتش را بداند.

بی خیال

و... اشک....

+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1388ساعت 15:21  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

می نویسمش فیروزه...  خوبست یک سر بزنم به همه ی چیزهایی که حرام ـ من شدند یا من حرام ـ آنها... این کار خوب که هیچ / عالی هم هست ...مرسی / خب؟

توی گنجه ای کوچک / چیزهایی صمیمی دارم مثل چند تار موی گرانقدر/  چندتارش صاف ـ صاف که مثل نقره  قشنگ است و بوی شعر می دهد و بوی پاپاجان و چندتار دیگرش فر و مجعد  و قهوه ای/ که عجیب بوی مهربانی می دهد بوی  صبوری و لبخندی که تاعمرم باقیست / آرامم می کند.

یک شانه ی چوبی ـ قدیمی/ یک ساعت ـ زنانه ی سالخورده / چادر نماز فلفلی ای که هرگز عطر مامانجانم را از خود نمی راند / شعرهایی که پاپوجی ام برایم سروده  با خط لرزانش. آئینه ی جیبی زردرنگ ـمامانجان / انگشتدانه ای قدیمی اش/ سرمه دانی که او از مامانجانش گرفته بود و خیلی عتیقه می زند/ عینک مطالعه ی پاپوجی و مامانجانم/ آلبوم عکس خواهرکم ماریا / آخرین شانه ای که به سرش زد و موهایش هنوز رویش جا خوش کرده/ سنجاق سر صورتی اش و نامه هاش وقتی که دعوایمان می شد ...نقاشیهای گل و مرغ برادرم اسفندیار / شعرهای زخمی اش و زخمهایی که هی سر باز می کنند و هی چرک می شوند و هی و هی و هی  و کلی اشک / کلی دلتنگی و ...

 آن گنجه ی کوچک را چند ماهی بود که باز نکرده بودم... نمی خواهم اطرافیانم محزونم ببینند ...

فقط همین امروز مجازم کنید تا توی این بازی صادق باشم.خب؟ گرچه حالا دلتنگی ـ حریص آمده چمباتمه کنارم نشسته و جنب هم نمی خواهد بخورد انگار.   همینست که سمت چپ سینه ام درد گرفته...

بی خیال

 

چقدر گل خشک صحرایی دارم که به مرز پودر شدن رسیده اند/عنقریب است که پودر شوند و اتاق کارم را کثیف  کنند / باید بیندازمشان دور اما خاطره نمی گذارد. دیوانه ی بی عقل ـلعنتی است دیگر...

دستم را سفت  گرفته آنقدر سفت که مچهای لاغرم دردش می گیرد/ می گویمش گمشو اونور بذار نفس تازه کنم/ می گویدم بتمرگ سر جایت بینوا و کشکت را بساب...

من کشک برای سائیدن زیاد دارم/ همینست که درگیرم کرده.

 کشکهایم خشکند و سخت/ همینست که لاک پشتم کرده .

 کشکها را اگر که بسایم تا ته عمرم وقت می گیرد / همینست  که مرا از نگاه خودم فنا شده می کند...

بی خیال

یک عالمه لباس نوزادی ...یک دستبند پلاستیکی که نوزاد ـ نو آمدی  را از آنم کرده و رویش نامم حک شده / اولین اسباب بازی ای که با ناداری برایش خریدم/ اولین نامه ای که ازو بدستم رسید با خط کج و معوجی که یعنی روزت مبارک / همینست که پایبندم به این زندگی سگی کرده...

بی خیال

ساعتهای شماطه ای ریز و درشتی که گوشه ای از کتابخانه ام را گرفته اند و اولش فقط خاطره بودند  و حالا کلکسیونند ( زور که نیست! دوست ندارم بگویم چرا از صدای زنگ یکیشان تنم لرزید و فهمیدم وقت دیدارست و هجده سالگیم... زور که نیست... نمی گویمش . خب؟ )

 همینست که مرموزم کرده...

 بی خیال

لباسهای زنانه ای که جوری وصله خورده بودند که فکر می کردی تکه دوزی شده اند و آخرـ مُدند. کاپشن ـ کوچکی که با دو لنگه از شلواری مستعمل که خشتکهایش پاره شده بود دوخته شد و نخش از عشق بود و جنون... عشق ـ هجده سالگی/ گلهای رز ـ هجده سالگی/ نامه های هجده سالگی/ ترحم هجده سالگی/ تعفن هجده سالگی/ مرگ هجده سالگی / اشتباه هجده سالگی/ ایثار هجده سالگی / انکار هجده سالگی...انکار هجده سالگی...انکار هجده سالگی...انکار هجده سالگی... / همینست که چهل ساله ام کرده...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: مردمها ! من کلا آدم شادی ام اما دلیل نداره که گاهی نوشته ام غمگین نباشه...اصلن به من چیه که غمگین میشید؟ مگه من دلقکم؟ 

پ.ن تر:هر کی دوست داره بسم الله...

پ. ن تر دوم: ببخشید اعصاب مصاب نداشتم تو این پ. ن اولی. خب؟

 

 

+ نوشته شده در  نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:12  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اينك استاده ام پاي ـ دار حسنك وزير. بيچاره حسنك كه به جرم ـ قرمطي بودن بر دار كشيده شد! آويزان بود با گردني معوج و سري كج بين حق و باطلي كه دريافت / كه... درنيافتندش!

لختي ايستادم به تماشا / جمعي مي گريستند / جمعيتي شادمانه مي خنديدند / جماعتي سنگ سوي جسم ـ آويخته اش مي پراكندند...

 باقي/ متحير ازين مردمان ـ ياغي كه يك صفشان / به دمي ، هفتاد بار دل بگردانند و صف ـ ديگرشان هفتاد سال به يك دل بمانند ...

لختي انديشيدم :

من كه بو فضلم در اين ميانه  چه كاره ام؟ من كه جهان را خورده ام / من كه  جبه ي علم و عشق برده ام/ من كه كارها را رانده ام / من كه حق را خوانده ام/ پس  چرا،  حقيقت ننويسم؟

از آنجا سراسر به صحرا شدم ... عصيان بود كه صحرائي ام كرد مردم! طغيان بود مردم! دعوي نمك و نان بود مردم! توهم ـ دانایی این همه نادان بود/ مردم!

نه ... نه... اين حسنك نيست كه بر دار است! اين قرمطي نيست كه  دارش كشيده اند! عشق است كه به اين جهان ـ دون، خوار مانده /  آزادگيست كه بر دار مانده /  آزادگيست كه بر دار مانده/  آزادگيست كه بر دار مانده /آزادگيست/آزادگيست / آ.ز.ا.د.گ.ي.س.ت...  مردم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ           برگرفته از تاریخ بیهفی

پ.ن : رهایی از غم نمی توانم / تو چاره ای کن که می توانی...

 

                                                               

+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1388ساعت 8:10  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

شيوخ مراتب لطف بر ما طي كردندي . به اشارت ِ سر، سّر ِ دِماغشان را عوض ِ تنظيف ، در دِهانمان قي كردندي و اينچنين است كه برنج سان/ ر ِي كردندي !

پ. ن : اه/ اصلآ به من چیه؟! خانوم مُلمبم ِ مون گفته از هر چي اولش تن داره جمله بسازيد / گفتم مثلا چي چی؟ گفت : تعليق /ته ديگ / تحليف / ته ِ پُر پيف / تنظيف / تنفيذ/ تحكيم ... اولش ازخار مادرم  ترسیدم / آخه راه به راه دعوام می کنه که از رو نفهمی حرفای گنده می زنم و اینها...بعدش  دیدم اگه جمله نسازم معدلم کم میشه/ ازش اجازه گرفتم/ اونهم  گفت: اوممم/ باشه اما  فقط با تنظیف جمله بساز. گفت تنظیف به اون دستمال نرمها می گند  كه آدم بزرگها /  افاضات ـ/  نه ...نه... / ببخشید... اضافات ـ درونی اشونو توش فین می کنند . گفتم مثلا چی چی؟ گفت : مثلا اند ِماغهاشون رو...

 خب  مردمها!؟ اصلا به من چیه؟

 

+ نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1388ساعت 9:31  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

غم دوستان ـ رفته اگر که بگذارد باید که بتوانم چشم ِ بسته بگشايم و گشادي زبان ببندم / حرمت دوستان ـ مانده را ...غم دوستان ـ رفته اگر که بگذارد...غم دوستان ـ رفته اگر که بگذارد...غم دوستان ـ رفته اگر که بگذارد...غم دوستان ـ رفته اگر که بگذارد...غم دوستان ـ رفته اگر که بگذارد...

+ نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1388ساعت 8:50  توسط رویابیژنی 

 

سخن از من بر حسب ِ و قت مي تراود و هر كسي آن را بر حسب آن چه وقت اوست مي گيرد / آن گاه به من نسبت مي دهد

                                                                                                                                              بایزید بسطامی

 ديشب قبل از خُسبيدنم از بايزيد بسطام خواندم : دويست سال بر بستاني بگذرد تا چون ما گلي بشكفد ... آورده اند كه بايزيد گل نبود فقط ، سايه سار ِ درختي عظيم بود بر مريدانش...

من ِ بنده كه الحق صوفي چركين به دل دارم و چون چهارپاياني بي خرد و وحشي/ هر بامداد ازعمر مي كاهم و بر گناه مي افزايم را چه نزديكي با چنان شيخي حتي به خواب يا به توهمي بيمار گونه !؟مرا با شيخي چون بايزيد البته كه قصد قياس نبود ونيست/ به اين اتهام نبشته ام را ننگريد كه به نقل همان شيخ : " داوري كافريست " خُردَكاني چون من اگر به شانه ي هم سوار شوند تا فلك الافلاك نيز به نوك ِ پاي ذره اي از كمالات شيخ بسطام هم نرسيدندي...

با اينهمه مراتب ِ كم ظرفي ام مهيايم شد و به خواب ديدم در بياباني خالي و تاريك و بي باران الله الله گويان تمناي آب و نانم بود و شكوه از خدا داشتم كه زورمندان را بر تخت مي نشاند و درويشيان را بدبخت كه دوستي به عتابم فرمود : گر جانت عزيز ميداري لال شو و صفحه به گزاف نبشتن سياه نكن كه روزگار سياه مي كني و امر كرد: مادر ِ دهر / شايد كه نتواند سالياني دراز چون تو بزايد!!!

پرسيدمش: با بنده سخن گوئيد يا با شيخ بسطام ؟

فرمود : تو را به شيخ چه قرابتي ست نادان! كه شيخ دستار بر سر دارد / تو دار ، در سر !

كه شيخ ديدار ِ دل دارد و تو سوداي ِ گِل !

كه از تو " من " بزايد و شيخ "من " را ز خويشتنش بزدايد...

گفتمش : پس چه؟

گفت : هر بنده اي را قدر و مقاميست و مادر ِ دهر!!!! هيچ دو نفر را مانند هم نزاد و تو نيز نفري ازين جهاني ، هر چه بيش تقلا كني بيشتر در گِل مي ماني... تقلاي ِعقل كن / نه تمناي ِ زبان...

 به بيداري تعبير ِ خوابم را چُنين يافتم كه گرچه اين حقير ِ سراپاي تقصير ِ رنجور روح ِ سيلي خور به عدد نيز نيايم / واجبست جهد ِخرد همي كنم و به قول ابراهيم ِادهم چشم ِ بسته بگشايم و گشادي زبان ببندم / حرمت دوستان را ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پ. ن : به خاطر تو/ فیروزه ی خوبم و بخاطر چشمهای ترسناک دوستی که هی نگرانم می شود امروز  اینجا خوشم...

پ.ن تر : طفلک یه بار یکی تو جمله اش گفت مادر _ دهر/ مگه حالا ولش می کنم؟

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1388ساعت 9:5  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 چند جوان از رو برو مي آيند همقدو سال پسرم  . مي گويم دوست نداري پسرم را ببيني كه خانه ام نمي آيي ؟

مي خندي . همان خنده ات كه حسودم مي كرد  . گونه هات چاله مي انداختند .

رويم را اما بر مي گردانم .

مي گويم بيا ببين چه قد و بالايي به هم زده . من تا شانه هايش مي رسم . صدايم مي زند مامي ريزه و همه اش تكيه كلامش اين است : مامي ريزه  !  ناهار چي بخوريم ؟ مامي ريزه  ! شام چي بخوريم ؟

گاهي هم تلخ مي شود بامن و سنگين دلم را مي زند زمين .

تلخ مي شوي و  نمي داني هر چه فرزند نامهربان باشد ، مادر تاب ِ ترشرويي ديگري  را با او ندارد .

رويم را اما بر مي گردانم ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1388ساعت 18:7  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

همه ي روزهاي عمرم را مرور مي كنم تا در بازي اي كه با اصرار از فيروزه ام خواستم راه بيندازد/ شركت كنم شايد كه موجب شود ديگر بازيچه ي دست بقيه هاي بدقلق نشوم.

آخر بازي ِ بقيه هاي بد قلق قشنگ نيست / بازي ِ سخت و درد آور ِ سبيل آتشيست...بلديد كه؟ همان بازي كه اگرآنجا يك اشتباه كوچك هم بكني بايد يك جام بزرگ ِ زهر... نه... آخ مردمها! ببخشيد... بايد ...بايد... بايد يك ليوان ِ بزرگ ِ از چيزهاي بدمزه بنوشي مثلآ توي ِ آب ولرمِ دستشويي/ يك عالم فلفل تند و يك ديس بزرگ از گُه خودت را با قاشق خوب به هم بزني و بعدش دماغت را سفت بگيري و تا ته اش ببلعي / قانون بازي همين است كه هر چه آنها گفتند اطاعت كني ... دنیا قانون دارد/ بي در و پيكر که نيست مردمها! مگر نه؟!

بازي ِ بقيه هاي بدقلق / بازي ِ قرمساق نشنيده گيست. قصه اش را مي دانيد؟ مي خواهيد تعريفش كنم؟ دوست دارم تعريفش كنم براي همين توي گوشم مي شنوم كه مي گوييدم : آها تعريف كن...مگر نمي گوئيدم مردمها؟!

يك زني داشت از كوچه ي فرعي اي مي گذشت كه ديد دو نفر دعوايشان شده و يكي به آن يكي اشان گفته " قرمساق " اين ناسزا بي آنكه ربطي به زن ِ عابر ـ محجوب داشته باشد باعث بيهوش شدنش شد! مردم جمع شدند و دود سيگار توي چشمهايش ... نه / نه ...ببخشيدآب به صورتش پاشيدند تا به هوش آمد آنوقت دوباره گاز ِ اشك آور...واي / نه... ببخشيد (چه قدر اين روزها پرت و پلاي جملاتم زياد شده) دوباره دعوا شد و دوباره آن دو به هم گفتند قرمساق / دوباره هم زن طفلك بيهوش شد... دكتر ِ بينوايي از آنجا مي گذشت و فهميد مشكل از كجاست... آرام آمد كنار گوش زن هي گفت قرمساق / هي زن از حال رفت . دکترهي گفت قرمساق / هي زن از حال رفت / دکترهي باز/ زن هي باز تااااا هزار بار/ نه ...بلکم دو هزاربار... نه/ نه ...شاید هم  زن ـ بخت برگشته ميليون تا قرمساق شنيد / که اینجور راحت  از جايش بلند شد/ راحت  لباسش را تكاند /  راحت راهش را گرفت/ راحت رفت سر ِ خانه و زندگي اش/ راحت روی راحتی ول شد و راحت تند تند قرمساق بار مرد ِ خانه اش و بچه هاي صغير و كبيرش کرد/  تازه  اصلا هم با گاز اشك آور از چشمهايش / اشك ... نه ... نه ...تصحيح مي كنم/ اصلا هم دیگراز شنيدن ناسزاهاي بدتر از اين هم بيهوش نشد / تازه تر اش اینکه دریافت كه اگر از كوچه ای فرعی نمي گذشت آن هم كوچه ي فرعی ـ خلوتي كه فقط دو تا آدم آنجا جر و بحث مي كردند محال بود ناسزایی بشنود که  موجبات غشي شدنش را فراهم كند!  اصولا در كوچه هاي خلوت ـ فرعی  كسي به زنها كاري ندارد كه...مگر دارد مردمها؟!

بگذريم كه مسبب حيا را خوردن و آبرو را عق زدن ِمنبعد ِ زن /  همان دكتر ِ رهگذري بود كه هي به زور قرمساق را به گوش زن چپاند و بايد حتمآ طبق قوانين ساخته و پرداخته ی بقیه های بدقلق / محاكمه میشد .

دنیا قانون دارد/ بي در و پيكر که نيست مردمها! مگر نه؟!

آن زن كمي شبيه من بود /كمي هم شبيه اين روزهايم كه وقيحانه پوستم را كلفت کرده ام و ياد گرفته ام وقتي مادِر بُردم را كامپيوترمن ِ چلاق ِ سر به هوايي / گم کرده/ با عصبانيت بگويمش:

 مادِقَبه! مادِبَردم کو؟

( مادقبه/ لحن شمالی یک ناسزای خیلی خیلی بی ادبی است مردمها! من وقتی عصبی میشوم می زنم کانال دومم و شهرستانی شوخی می کنم و شهرستانی فحاشی می کنم/ مردمها! من کلاقبلترها  آدم بی ادبی نبوه ادم مردمها! )

اين جمله ي آخر ِ پريروزم / آخرين و داغترين سوتي ام بود... وقتي( مادِ قبه ! مادِ بُردم کو؟) از دهانم خارج شد، خودم در ادامه اش جيغ خفيفي از خجالت كشيدم / لب بالايي ام را همراه تمام دندانهايم روي لب پايينم ،بلكم بيشتر/ تا نزديك ِ‌انتهاي چانه ام كشاندم ؛ كيس كامپيوترم را با سي دي هايي كه راه به راه مي افتاد و صورت سرخم را بر مي گرداند سمت نگاه متعجب آقاي( ... ) که تا به حال لحن مودبم را تجربه کرده بود/ بردارم و پا به فرار بگذارم...

من ديگر قرمساق نشنيده نيستم/ راستش را بخواهيد من در واقع معني اين ناسزا را هم نمي دانم ولي مردمها!؟چه فرقي مي كند معني اش چيست؟ يا به مادر نشانه رفته يا به خواهر و اقوام نزديك/ اين كار كه زياد معمول ِ اين روزهایمان شده؟؟!!!

اين روزها اگر چيزي خلاف ِ بقيه هاي بدقلق بگويي به خار مادر و عمه و خاله و همه ي زنان اطرافت نشانه مي روند و اگر هر چه بقيه هاي بدقلق مي گويند تآیید کنی مثلآ  گالیله بشوی و اعتراف کنی : البته که زمین صاف است و ماست سیاه / خار مادر و اقوامت خلاصند و سلامت...

اينكه خيالي نيست... مگرنه مردم ها!؟

+ نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1388ساعت 12:39  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

یه بازی وبلاگی راه بندازید. این یه التماسه. می خوام نفس بکشم/ حالم بده...

یه بازی وبلاگی راه بندازید... زود ـ زود...

لااقل پیشنهادشو بدین تا به ترتیب انجامش بدیم...

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1388ساعت 22:58  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اینجا رو...مشتاق دیدار...

اینجا رو  هم بخونید... دلم داره آتیش می گیره/ خداااایاااا! سردمه... یخ زدم...

+ نوشته شده در  دهم مرداد 1388ساعت 14:47  توسط رویابیژنی 

عمه فاطمه جان مان مرد. یک جوری شد که خیلیهایمان نتوانستیم سر خاکسپاری اش برویم. چرا که  اگر می رفتیم خاک و خلی می شدیم.

بعدش شنیدیم آق اسدالله ( انگار یک کاره ی محل اش بود...انگار.... ) گفته:برای  کم شدن زحمت دوستان و متعلقان و بقیه های دور و نزدیک / مراسم سوم و هفتم و چهلم و سال ام را  برگزار نمی کنیم / شنیدیم  آق اسدالله گفته : دیگر عزتتان  زیاد ... سر ریز شوید سمت ـ خانه هایتان... شنیدیم گفته : جا / جا / جا / جا  ( انگار که ما مروغ و خروسش بودیم و بایستی می رفتیم  کنج ـ لانه هایمان )

بعد ـ چهل روز به خیالمان رسید لابد آق اسدالله  گفته اش را فراموش کرده / داشتیم سمت"شهید چال" روانه می شدیم که آق اسدالله زیر لب گفت : اوممم

گفتیم: آق اسدالله جان! آمدن سر خاک عمه فاطمه جان ـمان که زحمت نیست/ آخر ـ رحمت است !!!

گفتیم : آق اسدالله جان! زحمت آن است که بگذاری یکی برود دور ـ دور و تو بدرقه اش نکنی/ این بی مرامی در ذاتمان که ابدآ نیست...هست؟ 

گفتیم:آق اسداله جان؟! رخصت!؟ و زیر چانه امان را دست کشیدیم که مثلا شرمنده امارخصت/خب؟

آق اسدالله ـ بداخم / اخمتر کرد و غرید/ انگار گفت نععععععععععععععع... نععععععععععععع.. (انگار گفت... انگار....)

 اما نرفتن پیش عمه فاطمه حرام بود.باید می رفتیم...باید... برای همین خودمان را به نشنیدن زدیم  و سرریز شدیم سمت خاکش تا خاکش را تو ی سرمان بریزیم/ کمی جیغ و هوار راه بی اندازیم / کمی خفه خفه و ریز ریز  گریه کنیم بلکم خالی شو یم.. آخر عمه فاطمه ی طفلکمان ناکام مرد. تازه بیشتر ها می گفتن انگار  از سگرمه های اقوام نزدیک همین آق اسدالله جان داد...( می گفتند انگار .... )

اصلا به ما چه؟ تقصیر آق اسدالله ست که همیشه همه چیز رو با لج و حرص می گوید و نامفهوم به گوش  ملت می رساند / اصلآ به ما چه که معلوم نیست نه اش چه آهنگی دارد  و آری اش چه جور ادا می شود.اصلا به ما چه که خدا به ما یاد داده شهید باید بدرقه شود؟ ! ) 

وقتی رسیدیم  " شهید چال "(اصلا به ما چه  که اسم قبرستان آن محل شهیدچال بود!!!  ) بوته های خار داربود که  دوباره / پشت ـ  دوباره دور ـ قبرستان را  گرفته بود / اصلآ نمیشد رفت توی قبرستان...اگر هم  می خواستی بروی  خار توی  دلت می رفت/ توی  تنت هم/ توی  مغزت هم...

می گو یند  آق اسدالله از این شیون و زاریها خوشش نمیاید ( انگار یه کاره ی محل بود...انگار.... ) . می گویند آق اسدالله ـ بد اخم /  بد غیظ هم شده ! میگویند اصلا دوست ندارد دور و بر " شهید چال " ببیندت. می گویند اگر آن طرفها  آفتابی شوی / فکر می کند داری سمت و سوی خربزه هایی که توی جالیز اختصاصی اش کاشته می روی  و  وای به حالت  می شود / بدبخت!

 آخر آق اسدالله همیشه قبل از اینکه فکر نان باشد فکر خربزه بود...هنوز هم همینطورست.

رویمان سیاه عمه فاطمه جان! دور و بر شهید چال نمیتوانیم بیاییم! آق اسدالله  وادارما ن کرده حرام و حلال را زیر پا بگذاریم / رویمان سیاه ... خب؟ ولی تا قیام قیامت تعظیم و احتراممان نثار تو  / تا آخر دنیا قبرت نور باران عمه جان! این بدی امان را هم بگذار به حساب آق اسدالله و خلق زو خوقی عجیب غریبش ...خب؟  دیروز  توی  محلمان یک خانوم دیدم عین شما... آمدم  کوچه / نان بخرم( خربزه آب است و لرزه به جانم می ریزد) باز هم یکی  دیگر  شبیه  خودتان راه می رفت / مثل خودتان هم لبخند زد و نگاهم کرد...نان را لای سفره گذاشتم و نگاهی به آیینه انداختم /خود ـ خودت را دیدم  که متعجب و با دهان باز و چشمانی گشاد زل زدی سمت من و  گفتی:  ای وای عمه فاطمه !؟ زنده ای؟

می بینی ؟! چه ترحم انگیز شده این آق اسدالله طفلک ؟! آخر  از اینهمه عمه فاطمه چطور خلاص شود ؟ می بینی؟! 

دمت گرم عمه جان! اصلا به ما چه که تو تکثیر می شوی ...خب؟!

 

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1388ساعت 14:27  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

   1

احساس می کنم این روزها قیافه ی وبلاگهامون شبیه مجری یک برنامه است که نیمه شبها شبکه چهار پخش می کندش! آخه ابروهای وبلاگهامون سمت پایین کشیده شده/ لبهاش تبخال زده و متورمه و با قیافه ای  شدیدا افسرده اما مودب می گه: سلام خوانندگان _ جان

   2

وقتی یه بابا رو به احتضار باشه/ هزار تا ارثخور پیدا می کنه....خیلی هاشون عمرآ اگه جزو کوچ و کلفتش بودن اما ارث خورش که میشن!  وقتی ببینن صاحاب ِ خونه /لاجونه و نمی تونه کلامی بگه/ با قیافه ی حق به جانب میان تو صورتت نیگا می کنن و میگن سام علیک آبجی یا چه می دونم سام علیک داآش/ من از تخم و ترکه ی شمام...ننه م صغرا صدا کلفت / زن _ حق و حساب ِ این بنده ی رو به موته... تو چی داری بگی وقتی فکر کنی شایدم بابات اینکارو کرده/ وقتی چند بار هیزچشمی باباتو دیدی ؟!!  باباها نباید بمیرن/ مگه نه؟باید بابابزرگ بشن بعدش برن دورِ دور...مگه نه؟ باباها باید قوی باشن / باید دستشون رو سر همه ی اهل خونه باشه/ مگه نه؟ تازه / باید شریک زندگیشونو و همه ی بچه هاشونو یه جور دوست داشته باشن و نرن راه به راه زن صیغه ای بگیرن که حساب ِ پس انداخته های کور و کچلشون از دستشون در بره.آخه وقتی بابا/ مامانها حساب ِ سن و سالشونو نکنن و هی بخوان بابا بمونن نه بابابزرگ / بچه های نامعمول هم بدنیا میارن دیگه!! مگه نه ؟

چقدر کور و کچل داریم که شفا نمیشن / حتی اگه ببندیمشون به پنجره فولاد!

( این مطلب در مورد بابای نوعیه وگرنه پاپوجی ـ من هرگز اینکه نوشتم نبود)

3   

خداااایاااا ! هم سختمه هم سردمه /آخه باید مثلا لالمونی بگیرم!

+ نوشته شده در  هشتم مرداد 1388ساعت 15:12  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به من گفت تو دیوونه ای

گفتم نه بخدااااااااااا/ من فقط رو راستم.

 گفت رو راستی به این نیست که تفنگو بذاری سمت شقیقه ات و ماشه رو بکشی زن ـ گنده!

 گفت اگه تو رو دست خالی رو پله های حمزه علی ول کنن هم بلدی گلیمتو از آب بکشی بیرون/ بلدی نونتو در بیاری / این خیلی مردونگی می خواد که داری( تو دلم ذوقی اساسی کردم ) گفت اما حالا داری دست دستی نونتو با مونیتور و کیبرد آجر می کنی...

آجر می کنم؟!!!(  این رو تو دلم پرسیدم و یادم اومد از صبح انگار یه نون شکل پاره آجر راه گلومو بسته/ شایدم یه استخوونه در گلوی من واقعیم.)

گفتم آخه دلم می سوزه فقط همین!

چشای گنده ی عصبانیشو به من انداخت چند ثانیه بودها ولی انگار کلی طول کشید ...ازش ترسیدم اما ادا در آوردم که ازت اصلنم نمی ترسم...

گفت: خیلیا مثل تو هستن اما داد و قال نمی کنند/ زیر آبی می رن...

 - اما من که  هنوز شنا بلد نیستم / زیر آبی هم...

- یاد بگیر / بزرگ بشو زن ـ گنده!

( از شما می پرسم مردما؟!این زن ـ گنده یعنی فحش؟! )

از فحشش دلم گرفت اما گفتمش :

باشه رد پاهامو پاک می کنم!سعی می کنم کل کل نکنم/ یه خورده آرومتر معترض میشم... باشه... خب / دیگه نگو زن ـ گنده...نگو ...بسه... گوشم سوت می کشه... نگووووو ... خب؟

گفت:مادر ـ دهر خیلی طول می کشه تا یه رویا بیژنی دیگه بسازه که بلد باشه بنویسه نقاشی کنه و مثل گربه از هزار طبقه ی دنیا بیافته و آخ هم نگه !خودتو به کشتن نده...ز..ن...گ...ن...د...ه... ( بخدا اون اینا رو گفت من اصلنم اعتقادی به این حرفاش ندارم/ من کوچیک همه تونم مردما! خب؟ راستی اون گربه / اسمش گربه ی مرتضی علی نبود؟!)

اون از این تکیه کلامها زیاد داره  مثلا دامن طبیعت / مثلا تو دیوونه ای / مثلا " هنوز " که بی جا و بی موقع توی جمله هاش استفاده می کنه / مثلا قاه قاه قاه و بلند خندیدنش / مثلا فالش می خونی/ مثلا مادر دهر/مثلا زن گنده... مثلا من کافی شاپی نیستم/ مثلا.... هووووووو خیییییییلی... اینقدرررررر( دستهام رو اندازه ی عمر دوستی ام با اون باز می کنم تا اندازه شو ببینید مردما!)...مثلا ... ترسوندن ـ ...  من...

 مادر ـ دهر !؟رد پاهام پاک شده / ساکتم / میشه باز هم مثل من یه زن گنده ی پوست کلفت ترسو بدنیا بیاری  که اگه  دست خالی رو پله های حمزه علی ولش کنن هم بتونه گلیمشو از آب بکشه بیرون اما یاد بگیره هرگز دیگه نونشو  آجر نکنه/اونهم زیر آبی!!؟

آهای با توام... مادر ـ دهر؟!

+ نوشته شده در  ششم مرداد 1388ساعت 22:35  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 عامو اوغلی جانم!   انگار علاوه بر دکتر گوش باید به چشم پزشکی هم ببرمت؟ اما کمی امراضت مشکوک بنظر می رسد. نکند خدای ناکرده تمارض می کنی؟ نکند گیرم آورده ای و خودت را هی به مریضی می زنی؟ سی سال که سن سالمندی نیست عامو اوغلی جانم!؟

گفتی اصلا و ابدا  این همه داد و قال همسایه ها را  نمی شنوی...

گفتم  دارند فحش می دهد/ گوش ات را چسباندی به اطراف صدا و گفتی : هج نمیشنوم...نوچ... هج صدا نمیشنوم...

من ـ ساده هم نگرانت شدم / قول دادم برایت وعده ی دکتر بگیرم .اما این یکی اش را اصلا  باور نمی کنم. نکند خدای ناکرده تمارض می کنی؟

چطوری است که  تو همه ی یار و قالهای خودت را واضح می بینی و یک لکه ی کوچک خون از دماغشان جیغ و دادت را در می آورد / چطوری است که آق علیجان و عباس زکی و صغرا صدا کلفت و کلثوم دریده ی چهار تا کوچه بالاتر را بی فشاری به چشمهایت می بینی اما این همه آدم را که توی تلویزیون نشان می دهند و دهها هزار نفرند می گویی ششصدتا؟ تازه وقت دیدن صفحه ی تلویزیون هم که جان به سرم می کنی / بسکه میایی و رد می شوی .بسکه پشت به تلویزیون مقابل من می ایستی و ویرت می گیرد که راجع به درد اعضای داخلی شکم پروارت حرف بزنی تا چشمم به چیزی قد ندهد. این روزها خیلی بدقلقتر شدی ها عامو اوغلی !

 بی بی جان راست می گفت : از زیر صدایش در بروی / بویش را چه می کنی؟اوف/ اوف/ اوف به این دل و روده ی گندیده که یکی اش راست نیست...

وااای عامو اوغلی! خدا نکند  تمارض کرده باشی/ بچه ها از بزرگترشان چیز یاد می گیرند/ ما هم از تو ...

 

+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1388ساعت 8:48  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مطالب قدیمی‌تر