تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

این شعرهایی که اینجا گذاشته ام مربوط به چند سال قبل است ...اینروزها حالم خوب نیست / دلم می خواهد جواب کامنتهایتان را بنویسم اما دستم...دستم که روی مچش سه دور روبان سبز بسته ام / توان نوشتن ندارد...دستم این روزها فقط دارد گریه می کند/ زارمی زند و لاغرتر و لاغرتر و لاغرتر...

باور کنید دوستتان دارم...ببخشید که بی جوابتان گذاشتم و خسته ام...خب؟

 

این روزها

اینقدر خالی ام که دلم

ریز می شو د

با قهوه و خیال

سر ریز می شود

با قهو ه ای غلیظ که داغ است و دیر و پیر

این روزها

اینقدر خالی ام که ...


نشنیده اش بگیر ...


این روزها ، تمام ِ تنم ، بو ی ا تان گرفت

بوی هزار طعنه ی گس در پُكي بُلند

اینقدر خالی ام که...


به امروز ِ من نخند


این روزها

این استکان ِ گوشه پریده ،

نشان ِ توست

با قهو ه ام که تلخ ، هنوزم به میز هست

آن استکان که داد به زخم ِ تو عادتم

یادت که هست ؟
آن استکان که تیزی ـ اوبود و حرمتم
یادت که هست؟
آن استکان که گفت نکردی رعایتم ...

گفتم که طاقت ِ من نیست ، ماندنم

گفتم سفیه ام اگر ، در نیاورم

از چاهتان / منم

گفتم حریف ِ شما می شوم

اگر

در خانه اتان ، زنم

گفتم کتک خور ِ َمَلسَم

کمترین َ کسَم

وقتی که پا بگذارید بر تنم

گفتم ...
یادت که ...؟

این همه ی ماجراش بود

انگار درد تو چشمان ـ حیرتم

آن استکان گوشه شکسته

دواش بود ...


این روزها

اینقدر خالی ام که پُراز " باشما " شدم

این هم سزاش بود....

دُشنام می دهم که چرا از حریم اتان

با اینکه عشق ِ کج وکوله هم نداشت

بیهوده
پا شدم

شَک می کنم به سیلی اتان

آن قَدَر نبود

می شد نرفت و

فقط

گریه

جاش بود

حتمن یواش بود

دلتنگتان شدم !

دلتنگ ِ سینه به دُشنام ، گُر شدن
دلتنگ ِ عزم ِ رفتن و پاهای طفلکیم

آجُر شدن

دلتنگ ِ بستر ِ سردی که بی خیال ...

از زجر پُر شدن


بالا بلند ِ تنومندِ غیرتی !

بسیار تر حسود!

بسیار لعنتی !



این روزها

اینقدر خالی ام ...

اینقدر خالی ام ...

این قدر ...

نشنیده اش بگیر . .

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11:30  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

من   

چیز زیادی در یاد  

من  

چیزی زیاد 

نه 

من 

چیزی 

به یاد  

ندارم

آقا! 

خاطرتان شاد 

شاید  

زنی از سر ِ این ها فرار کرد

از جای ِ خواب ِخالی 

از

  نیم چای ِسرد  

از

  حرفهای فرو خورده 

دم کرده بر  صندلی ِروزهای  ِ ...  

 میز  عقیم ِ شام 

شاید درست ، آقا!

حتما زنی از سر ِ اینها فرار کرد 

حتما  که بیشتر از خیلی ِ همه ،  بیچاره ،  غصه  خورد 

حتما که وقت ِ رفتنش از حانه ی شما 

با یک  شبیه ِ غرور ِزیاد ِ من  

یک هل ِ پوک هم 

با خود نبرد 

با اینکه   اینهمه آقا !  

انداخت من را به یاد ِ من   

اما  

او / من نبوده ام  

من  یک زنم به طاقت  ِ معیوب  

آهن نبوده ام  

باور کنید دروغ نمی گویم اینهمه 

حتما  نبوده ام  

یادم که نیست 

یک مثل شما ، توی چشمهاش    

خونم غلیظ شتگ میزد 

یادم که نیست ،  

همِخوابه ام ، شبیه شما من را  

با دستهای ِمثل شما، 

سنگین

کتک میزد

 

یادم که نیست  

تن زخمه های ِروح  ِمرا  

یک مرد ِ شکل ِ شما  

هر وعده وقت ِ شام  

نمک می زد

 

یادم که نیست آقا! 

نه  

من نمی شناسمتان  هرگز 

این من نبود که نان را 

با خون ِ آبروش  

محک می زد 

باور کنید  

همسایه چرت گفت، 

کلک میزد  

دیگر حنای شما ، رنگ ُمرده است  

همبستر ِمخوف ِمرا 

آقا  

(شکر ِ خدا کنم )

باد برده است

 

 

پیراهن ِشما 

بر بند ِ رخت ِمن  

هذیان ِ تازه ایست   

تمامش کن   

گفتم

نمی شناسمتان 

آقا!

 

بو جهل   ِ  رفته    را  

تُف لخته ای حرامش کن

 

گیرم سلام  

گیرم که دورترها  

هم نامتان ، عشقمایه ام بود

 

یا

جور ِ تازه ای عرضتان کنم

آویزان ِ سایه ام بود 

گیرم تمام ِ روزهای ِ قدیمی  

شکوهم ،  

لگد نشد 

گیرم که  

 عاشقترین مردِ زمین بود  

و د د نشد 

گیرم که  

بد 

 نشد

 

من

سی سال

چیزی به یاد ندارم  

امروز های هنوزم اینجوریست  

عقل ِزیاد ندارم  

هذیان ِ بی محل ِ زنانه میگویم  

خیالتان نگیرد آقا ! 

کلامم را

زیرکانه میگویم

  

فردا  

پیراهن ِ نازک ـ لج کرده باشما 

تن میکنم  

فردا  

عشق را کفن میکنم 

نه 

من  

نمی شناسمتان  

آقا!

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1388ساعت 16:11  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

سالیان عمر من

 دور و دیر می شوند

ازمن این فرشته های از خدا رسیده / سیر

گوشه های پلک ِ من / پیر ِپیر می شوند

من ولی هنوزهم

هی دوباره پشت ِ هی دوباره اشتباه می کنم

من ولی هنوز هم

هی گناه پشت ِ هی گناه می کنم

هی بزک پشت ِ هی بزک دروغ

این قیافه ی شکسته ی پریده را مثل ماه می کنم ...

این

تمام اعتراف یک زن است  

بیست 

 نمره ی حماقت من است

مثل ِعنکبوت ِ گم نشسته ای به تار خود

ابلهانه فکر می کنم که زنده ام

ابلهانه تر که در نیافتم

من فقط میان ِ ابلهان مستعد

یک

برنده ام

 

ابلهانه تر که زُل زدم و زندگی حرام شد

سهمم از پرنده گی تمام شد                                                                                                       

بی خیال ِ خوشدلی..

                  من به انهدام خویشتن نشسته ام                 

ابلهانه روبروی من نشسته ام

 

یک دو روز پیش

توی آن اتاق دل دریده ی پریش

بر تن غرور کوچکم کتک زدم

بعد هم

تمام مردمان!

با تمام قطره های  اشک مانده درجهان

خنده های شادمانه را کنارتان

کلک زدم

من به زخم خود

 نمک زدم

بی خیال خوشدلی...

هیچکس درین زمین برای یک فرشته جا نداشت

          خوشدلی به وعده اش وفا نداشت  

     

 ایستگاه آخرم رسیده است

در میان جمعتان

هیچ کس / جامه دان کوچک مرا ندیده است؟

 

جامه دان کوچکی که قدِ مشت بسته ام حقیر بود

جا برای کودکانگی و سر خوشی نداشت

تلخ مثل قیر بود

جامه دان کوچکی که گوشه ی شکسته اش

نخ نمای غصه های نان شده

قلب کوچک دریده اش

پایمال طعنه هایتان شده

پیر ِ پیر بود

در میان جمعتان

 

ای تمام مردمان...؟

 

او برای دست بُردتان / تازه تر ازین سیاه ِ لعنتی / هوا نداشت

او برای سقف ِگوشهایتان / جیغ تر ازین  سکوت نکبتی صدا نداشت

جز پناه بر خدایتان

چاره ای برای دردهای سخت بی دوا نداشت

گرچه در تمام سالها

یک نگاه ِ کوچک ازخدا نداشت

 

 دستهای رگ به رگ

 کار پشت ِ کار

یک دل زنانه ی کام ناگرفته بسکه بی قرار

پوزخند ِِ انتظار

جز همین و چند / غصه ی بلند ارجمند

طفلک ِ شکسته جا نداشت...

 

رودخانه ی غریب از بد ِ زمانه گل شده

سرفه های  تو نشسته ای که سل شده

مادری که از گرسنه ی نگاه کودکش

روی سفره ی به هیچ باز ِ پاپتی

روی برکشیده و خجل شده

 

جز همین و چند/ غصه ی بلند ارجمند...!!!

 

ایستگاه آخرم رسیده است

ای تمام مردمان ِ ...!

 

بی خیال

 

ایستگاه آخرم رسیده است

ای تمام مردمان ِ...

 

هیس /  بی که یک گله/ یک کلام ِ کال

 

ایستگاه آخرم ...

در میان جمعتان؟

 

بزک

 

من ...

 فرشته ؟...

نه ...

دیو ِ دیگرم...

 

در میان جمعتان؟

 

بزک

 

 

گیج می رود سرم...

 

 در میان جمعتان؟ 

 

بزک

 

 بزک

 

بزک

بزک

 

 بزک

 

بزک

این بزک بصورتم حلال...

این کلک مباح

لال می شوم وسخت

لال می شوم و لال...

بی خیال...

 

+ نوشته شده در  هجدهم شهریور 1388ساعت 10:58  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

دیگه پشت پنجره به بدرقه نگاهم نمی کنی / حتی یک ذره ی کوچک هم به نظاره ام نمی نشینی تا بسوزونی ام...

 پاپوجی ـ مغرور و شریفم!

 

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1388ساعت 18:32  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

هی مردمها! چرا هیچ دیوار نرمی نیست تا سرم را محکم بکوبم به آن و نمیرم ؟  نمیرم...خب؟

 نه از آن جهت که زندگی را دوست دارم ها...نه... فقط بخاطر امیدی که دارم نمیرم...

هی مردمها! حالا که همه ی دورم دیوار است و من اینهمه مستاصل / کاش میشد راحت کپید و مرد...

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1388ساعت 19:0  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نسيم زنگوله را قلقلك داد و صداي خنده ي ريزش/ اتاق را گرفت.مرد خيلي كودكانه و زياد ذوق زده به زن نگاه كرد مردمها !

شايد هم نگاهش شكل عاشقي داشت.من چه مي دانم! من كه نگاهش را نديدم فقط دستم به نوشتن نگاهش دستورم داد:

_ چه خوبه...مگه نه؟ ببين ! هر وقت نسيم بياد و زنگوله رو بخندونه به يادت مي افتم و رد ِدستهات كه اين رو به من داد هم ديوونه ام ميكنه... خوبه... مگه نه؟  

 بعدترش هم  تصحيح كرد :

 نه ...نه...  وقتي نسيم هم نياد من هي از كنارش رد ميشم تا تنم بخوره به تن زنگوله  و تكونش بده / تعمدآ اينكارو مي كنم ها...زنگوله مي خنده/ من هم ... و دو تامون به تو هي فكر مي كنيم . فكر كه كنيم تو بر مي گردي.مگه نه؟

و همراه زنگوله خنديدند ... 

خب/ به من چه؟ من چه ميدانم چرا خنديدند؟ من كه نبايد همه ي اتفاقات مردمهاي قصه هايي كه مي نويسم را بدانم !؟ شايد از الكي و سرخوشي خنديدند / شايد هم نسيمي خواستني هي تند تند قلقلكشان داد...اصلا ساده دلي و زود باوري مردمهاي قصه  تقصير راوي از همه جا بی خبری كه من باشم/ نيست که ! هست مردمها؟!

آن وقت زن براي مرد / براي هميشه خنديدن زنگوله ي اتاق مرد/  براي وزيدن نسيمي دائم به دنیای مرد / از ته دلش دعا كرد. از ته دل دعا كردن می دانید چه جوری است مردمها؟ : 

دستت را روي قلبت مي گذاري و هيچ نمي گويي/  فقط گريه ات مي گيرد و گريه ات مي گيرد وهي دوباره گريه ات مي گيرد. آن هم بلند و هق هق و  روان نه زوركي و از الكي . آن وقت خدا كه توي قلبت را مي شناسد مي فهمد دردت چيست و هوايت را خواهد داشت . من خيلي وقتها از ته دلم دعا كردم و خدا هوايم را داشت...خيلي وقتها...مثل ِ  بودن اميد ... مثل ِ ... مثل ِ...مثل ِ ...خب... كه چه؟  الان فقط همينش را يادم مانده ولي مطمئنم بيشتر از اين هوايم را داشته و اگرنه خدا با بندگان ش لج نيست كه؟هست مردمها؟

.......

حالا سالها از آنروز مي گذرد مردمها! سالهاي سال ...حالا ديگر نه نسيمي حوصله وزيدن دارد / نه زنگوله ي زنگ زده اي رمق خنديدن / حالا ديگر  شانه هاي مرد خميده شده و نمي تواند هي قد به شانه هاي زنگوله ي اتاقش بزند تا زوركي خنده اش را در بياورد.

حالا مردمها جانم ! كار ِ زن فقط اين شده كه  توي خانه اش به ديوارهاي تو در تو زُل بزند شايد رد كوچك از دستان نازنیني که روزگاری با خندیدن زنگوله ای عاشقتر میشدند را پيدا كند كه ... پيدايش ... ن ... مي ... كند...

خب/ به من چه كه توي همه ي قصه هاي همه ي مردمها/ مردها عقلشان قد نمي دهد كه يادگاري هرچند كوچك که دستشان نوازششان کرده و نه جیبشان را به زنها بدهند مردمها !؟

 خب لابد فكرشان نمي رسد كه روز ِ جدايي هم هست و پيري و كوري و كري و بی سکه ای! 

گفتم كه شايد/ چون من فقط  يك راوي ام/ راوی غلط می کند که داوری کند...

اين روزها زن/ خيلي احمقانه اما به ناچار  هي دلش براي جمله هايي كه آدمهاحرام ِهم مي كنند مي سوزد . هي دلش  براي خيالاتي كه مهرمندانه تر از معمول مي شوند مي سوزد . هي دلش  براي عشق كه دستخورده و حقير شده مي سوزد ...گفتم كه بناچار... آخر يك زنم و مي دانم زن توي قصه دست ـ خودش نيست ... زنها هميشه ي خدا یا گریه می کنند یا که مي سوزند ...

 من اينقدر راوي ـ مستاصلي هستم كه حتي حق ندارم بگويم كدامشان بي نواتر بودند.

تو را به جان خدا/  از  كُدهاي توي قصه بگذرید/ تقصیر دستانم است که مجبور به نوشتن آنها شده اند / نه من ....واگرنه هیچ اتفاقی هیچ ربطی به هیچ راوی ای ندارد...خب؟

 

+ نوشته شده در  دهم شهریور 1388ساعت 12:43  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 این فقط یک قصه است و در عالم واقعی وجود واقعی ندارد

انگشترها هم وقتي بدلي باشند برقشان چشمنواز نيست/ يك جورهايي زردي اشان توي ذوق مي زند وآخرش هم جوري مي شكنند كه لبه ي تيزشان دستت را مي خراشد چه برسد به عموها...عموهاي بدلي دل مي خراشند و نمي دانند خراششان چه خوني راه مي اندازد...نمي دانند خب... زور كه نيست. از اول ِ دنيايت كه باتو نبوده اند تا بفهمند الان خودت هستي يا اداي ِ خودت؟ همين فكر بود كه موجب شد به نرگس خانم با بغض بگويم

انگار مي كنم هرگز عمو نداشتم/ نرگس خانم! اصلن عمويي كه آشتي و قهرش به چس ِ غريبان بند باشد به درد عموجان شدنم نمي خورد. گيرم كه شباهتش به عموي واقعي مرحومم زياد باشد. خب كه چه؟ اينكه دليل نمي شود يك عمر اذيت شوم ! مگر چه كرده ام كه شكايتم را پيش شما آورده؟ نه اينكه فقط نگران احوالش بودم؟ تمام روزهاي برادرزادگي ام را به يك كلمه فروخت/ شما را هم اينطوري مي فروشد؟ نه كه نمي فروشد! حالا مي بينيد نرگس خانوم جان ! حالا مي بينيد كه بي عموجانجان هم نه ككم مي گزد و نه اخم به ابرويم مي افتد

 

 و توي دلم خوشحال شدم كه تاتوي ابرويم پاك شده واگرنه نرگس خانوم لبش به تمسخر باز ميشد كه منظورت از ابرو همان خط ِ نازك ِ بدلي بالای چشمهایت است؟ ببين چه كسي از داشتن ـ عموي بدلي اش لجش گرفته؟ و قاه قاه مي خنديدو به جديت حرفهايم شك مي كرد

ابروانم را به هم چسباندم يعني كه آها ببين خم هم به اش مياورم ؟ و با این فرم ابرویم از سر گفتم انگار مي كنم هرگز عمو ... هرگز... من... عموي ِبدلي نداشتم.خب؟

اينها را با حرص گفتم و روترش كردم و توي دلم هي متصور شدم قبلترها كه عموجان بدلي ام نبود / زندگي ام چگونه مي گذشت؟ راستي،صبحها كه بيدار مي شدم از حضور ِ چه كسي غير از او دلگرم مي شدم؟ آن وقتها كه دلم مي گرفت شكايت ِ دل صاحاب مرده ي گور به گورم را به كي مي گفتم تا با سكوت گوشش كند و اصلا هم لام تا كام همراه دلم نشود ؟ و يادم آمد كه از اينكار عمو جان بدلي چه اندازه عصباني مي شدم و چه اندازه هي تصميم مي گرفتم منبعد حرفهاي دلم را برايش نگويم و چقدر اينموقع ها دوست داشتم سرم را توي يك چاه فرو كنم كه لا اقل حرفهاي خودم را به گوشم برساند و يك جوري آرامم كند كه يعني ببين من و تو يكدرديم!

نرگس خانم ميتوانست مستمع خوبي باشد اگر فقط با عمو خويشاوندي نزديك نداشت...عمو بدلي ِ من / عموي حق و حساب نرگس خانم بود ... براي همين هر چه مي شنيد و هر چه داوري مي كرد به نفع عموجانش بود و اين بيشتر لجم را در مياورد. نرگس خانم مي توانست يك دوست واقعی باشد اگر فقط يك ذره برادر زاده ي واقعي نبود

 ******************                                            

يادم هست يك غروب دلگير پاييزي كنار نرگس خانوم روي كاناپه ي سرخ وينستوني اش نشستم و براي اينكه نداري و خويشاوندي ام را به اثبات برسانم به او گفتم

نرگس خانم جان؟ عمویمان خیلی چاق است و اين خيلي حيف است... نه؟

به او گفتم

 نرگس خانم جان می دانی عمویمان كه زياد چپق  مي كشد ريه هايش سياه ميشود و ما بايد يك فكري برایش بكنيم؟

اين جملات را روي كاناپه ي سرخ اتاق پذيرايي نرگس خانم / در اوج غمگیني ام گفتم... در اوج خیلی غمگیني ام... آخر اندازه ی دور کمر عموبدلي زیاد بود و همیشه احتمال سکته کردنش نگرانم می کرد

من خیلی ساده دلم/ مردم ها! آنقدر كه باورم شده بود او حقيقتا عموجانم است و اگر او هم بميرد من کلآ خالي از كس و كار مي شوم. نگاه نكنيد حالا راه به راه مي نويسم عمو بدلي/ آنوقتها عموجانجان صدايش مي كردم حتي پيش نرگس خانوم

نرگس خانم كه هرگز از قاليچه ي عمو پايين نمي آمد حتي از قاليچه هاي پوسيده اش كه امكان سقوط او و عموجانجانش را زياد داشت / در حاليكه خياري حلقه حلقه مي كرد و انگار اين لطف را در حق ِ مهماني كه منم انجام مي داد/ گفت :

 چه ایرادی دارد/ خب پاواروتی هم چاق است! این که نگرانی نشده / بدبخت!حوصله داری ها

توی دلم به دور کمر پاواروتی فکر کردم و گفتم حتما که پاواروتی هم برادرزاده دارد / حتما که آنها خم به ابرویشان نمی آورند که شاید عموجانجانشان سکته کند.من چرا این همه حرص میخورم؟ و ياد طلعت خانم افتادم و ضرب المثل ِ سراسر اشتباهش " چه مادر ميربانتر طايره خانوم" كه همان زمادر مهربانتر دايه خانم بود. توی دلم به پاواروتی فکر کردم که وقت نوشیدن قهوه ( خارجی ها که زیاد اهل چای نیستند) هی آروغهای ریز ریز هم می زند و حتما که برادر زاده هایش اصلآ نمی گویند عموجان جانمان کلاسمان را پایین می آورد ... من چرا این همه می گویم؟

برای همین خندیدم و گفتم: راست می گوئی نرگس خانم جان!انگارحوصله دارمها

فردای آن روز وقتي غصه ها توي دلم تلنبار شده بود و گوشي مهربان مي خواستم براي شنيدن و بي كسي هم جانم را به لب رسانده بود / رفتم سراغ عمو كه گوشش را قرض بدهد و بعد از اينكه برايش حرف زدم و او از من پذيرايي نكرد؛ به بچگيهايم خنديد و در سكوت مطلق كانال تلويزيونش را اين ور و آنور كرد ؛ خالي شدم و ذره اي هم پُر از غصه هايم نشد؛ و دوباره احساس حماقت كردم و به رويش نياورد كه چه اندازه اين حس را در من تشديد كرده ، براي دلجويي از خود ِ درونم به او گفتم

خب عامو جانجانم اصلآ اشکال ندارد كه شما چاقید / اصلآ ...خب... پاواروتی هم چاق است/ چه عيبي داردمگر ؟

عمو در حاليكه قند ِ توي دهانش خيس خورده بود و براي لاجرعه سر كشيدن چاي آماده شده بود وقتي با دستهاي نرم و تپلش استكان را به سمت لبش مي گرفت/ گفت : اوهوم

سكوت كردم و گذاشتم چايش را يك جا سر بكشد و فقط سكوت كردم و هي فقط سكوت...

انگار منتظر زِرزِر لاينقطعم بود ،چرا كه نگاهم كرد / ترسيدم چيزي راجع به پاواروتي بپرسد كه من ندانم و پاك آبرويم برود . اين بود كه پيشدستي كرده گفتم

عموجان از شما چیزی بپرسم نمی خندید؟

نوچ

مردد نگاهش کردم و او هم  در سكوت كرد نگاهم كرد  يعني كه بنال

گفتم اين جمله ي وزين كه از من نبود از نرگس خانوم بود عامو جانجانم! من اما در شش و بشم و فضولی عذابم می دهد ... این... این آقا... پاواروتی را می گویم/ اصلا کی هست؟

از اينكه عاموجان فربه ی طفلک ِ بدلي ام خنده اش را به خاطرم فرو داد نبايد بگذرم/ آنوقت گفت

یک خواننده اپرا بود که پارسال فوت کرد. حالا دیگر استخوان شده و برادرزاده هایش هم دست از دور کمرش برداشته اند لابد

توی دلم گفتم یعنی نرگس خانم نمی دانست او پارسال مرده برای همین از فعل ماضی استفاده نکرد؟ توی دلم باز گفتم شاید نگفته تا نفهمم این آقا پاواروتی مرحوم از شدت چاقی دار فانی را وداع گفته تا آبروي عمو را حفظ كند و یا اینکه مرا از اینهمه جان به کف بودن برای نجات عموجان بدلی بازدارد.توی دلم گفتم در هر صورت آنها كه در خون هم شريكند هواي هم را بيشتر دارند. توي دلم از اينكه با من مثل يك غريبه رفتار شد و نکته ی مهمی از چشمم دور ماند /حرصم گرفت... توي دلم از هميشگي ِ حماقتم لجم در آمده بود... توي دلم را ببخشيد مردمها. خب؟

 و همان تو فكر كردم دور از جان عموجان بدلي ام/ نکند پاوارتی از بسیاری ِ دُنبه لای انگشتان دستهایش نمی توانست کار کند ؟ مثل عموجان عذب اوغلی بدلي ام که توی خانه اش خر با خور و مرده با گورش گم می شود و تا می بیندم / می کشاندم به کار و با لبخند می گویدَم

اینقدر سر خوش می شوم وقتی که خانه ام تمیز است که نگو

وقتیکه باد پرده ی اتاقش را که تمیز شده می رقصاند روی صورت نرم و فربه اش/ چای اش را هورت می کشد/ آروغهای خفیف می زندو با لبخند معصومی که لب کوچک تُپلش را باز و دندانهای نیش و پیش کوتاهش را نمایان می کند/ می گوید

آفرين فاميلجانم

واااای / دور از جان عموجانجانم / حتما پاواروتی هم اینجوری برادرزاده ي بدلي اش را به کار می کشید و هر روز اندازه ی دور کمرش زیادتر می شد... همه ي اينها را آن توو   گفتم... آن توو/ يعني تووي دلم

یک دفعه احساس کردم کلاهی گشاد سرم رفته/ گوشت بین انگشت شست و سبابه ام را محکم گاز گرفتم و با دور از جان بلندی / تند تند / تته پته کنان و سریع گفتم 

معمولا خواننده اپراها چاقند / می دانی چرا آقا عاموجان خان؟

عصبانی گفتم ... خیلی عصبانی :

چون باید صدایشان گرم و رسا باشد و برای همین بایستی دور گردنشان پر پیه و دنبه باشد... اما شما چی؟ شما اگر انگشتهایتان کپل باشد و دور کمرتان اینهمه زیاد/ به درد هیچ کاری نمی خورید

هيجانزده و رو دست خورده با فریادی گوشخراشتر از پاواروتی مرحوم ِ مثال زدنی/ گفتم

اصلا به من چه كه پاواروتی چاق است ؟اصلا آروغ کوچیک زدن و چاقی کار رمضونعلی است و کوچ و کلفتش که توی خانه اشان گوز و چس هم بی خیالیست/ نه شما که بزرگزاده اید ...اصلا به من چه که 

از اين همه وابستگي به عمويي كه هرگز خودش را همخون من نمي دانست و هرگز خودم را از خونش جدا نمي دانستم / بهم ريخته بودم...فكر كردم همه چيزها برايم گشاد شده حتي اين كلاه مضحك كه بي كه بخواهم دلقكم كرده بود... گريه امانم نمي داد...شما كه توي آن لحظه ي من شريك نبوديد كه بدانيد آدمهاي بي كس وقتي كساني را براي خود ميسازند با تمام وجود مي سازند و خراب شدن ِ آنها يعني فرو ريختن ِ يك برج ِ بلند ِ محكم...شما كه براي خودتان عمو نساختيد كه بعدترش غافلگير شويد اگر بفهميد هرگز مثل برادرزاده اش دوستتان نداشت ...خوب شد سعي نكردم مامانجان باباجان را بازسازي كنم/ وگرنه بايد از همان برج بلند كه ساختمش خودم را پرت كنم وسط ِ جهنم ...خوب شد عقلم رسيد و اينكار را نكردم.لابد خدا رحمش آمد

لکنت زبان گرفته بودم و باز هم بلندتر فریاد زدم:

 اصلا ... اص... بروید آقا عاموجان خان! بروید یک برادرزاده ی بدلي ِ گوسفند ِ ديگر گیر بیاوریدکه معترض نباشد وهی برای دلش نی نوازی کنید وهی برای دلش نی نوازی کنید وهی برای دلش نی نوازی کنیدو هی او کار کند و هی پرده روی صورت کپلتان بجنبد و هی شما لَم بدهید و جای ِ باسنتان فرش دستبافتتتان را نخ نما کند.اصلا به من چه که فرش دستبافتتان هدیه كدام آدم ِ عزيزو مهم زندگيِتان بود... من كه خويشاوند ِ حقيقيتان نيستم كه به من ربط داشته باشد 

عاموجان متحیر نگاهم می کرد... باور کنید از جایش نیم خیز شد / از همانجا که باسن نازنینش ساییده بودش/ نیم خیز شد... لابد توی دلش داشت فکر می کرد من رسما دیوانه شدم چرا كه غريد ...قسم مي خورم غريد... باور كنيد غريد/ حرف زد/ عصباني شد و من اگر اينهمه جريحه دار نبودم ميشد اينرا يك پيروزي قلمداد كنم...حيف كه جراحتم سنگين بود/وگرنه این همه انرژی رها شده از عموجان بدلی جزو معجزات زندگی ام به حساب می آمد... بگذريم... غريد:

معلومه كه هيچي به تو ربط ندارد... چارديفاري / اختياري... اصلن من توی خانه ام می خواهم همه چی بی خیالی باشد / به تو چه ور پریده!برو بیرون... در را هم محكم ببند ...اه...اه...اه...مرده شور غُربا را ببرند كه هرگز جاي قوم و خويش آدم را نمي گيرند...اه..اه...پيف...پيف

من اما وقت بستن در / داشتم فکر می کردم كاش اصلا باور نمي كردم نرگس خانم مي تواند دوست من هم باشد / كاش اصلا مي شد بفهمم هرگز هيچ كس / نمي تواند براي بي كسيهامان / كسي باشد .کاش اصلا و ابدآ نمی دانستم اين پاواروتی کیست و سر ِ درد و دلم با نرگس خانوم هرگز باز نمي شد...هرگز... 

 *******************                                               

حالا هم اينجام . روي كاناپه ي سرخ رنگ نرگس خانم و غمگينم...خيلي زياد غمگين و براي چندمين بار دارم برایش تكرار مي كنم :

 انگار مي كنم هرگز عموي بدلي نداشتم ...خب؟

و توي ذهنم زندگي ِ قبل از ساختن عمو جان بدلي ام را جستجو و مرور مي كنم تا رشته ي زندگي ام پاره نشود

نرگس خانوم اما دارد هي مي گويد : عمو جانجان چاقش خوب است/ اصلا به تو چه كه سكته مي كند ... تو عمو مي خواستي ماهم بهت داديم/ ديگر چه مرگت شده؟ و با دقت حلقه هاي خيار را روي صورتش مي گذارد تا شادابتر به نظر برسد.

 از اينكه هرگز كسي میوه ی حلقه حلقه شده اي جلوي دهانم نگذاشته ولی من حلقه حلقه حلقه شدم در دهان كسان ِ راستين يا بدلي ام ، غصه ام شد / از اينكه هرگز از جانب كسي اصلا پذيرايي نشدم حرصم گرفت... از اينكه نمي دانستم حتي انگشترها هم وقتي بدلي باشند برقشان چشمنواز نيست/ يك جورهايي زردي اشان توي ذوق مي زند وآخرش هم جوري مي شكنند كه لبه ي تيزشان دستت را مي خراشد چه برسد به عموهاي بدلي اشكم در آمد... از اينكه ... بي خيال

نرگس خانم ميتوانست مستمع خوبي باشد اگر فقط با عموجان خويشاوندي نزديك نداشت

بلند شدم مانتويم را از روي جالباسي دم ِ درب ِ خانه اش برداشتم / در حاليكه شالم را توي راهرو آپارتمانش سر مي كردم سمت خيابان دويدم ... هنوز هم دارم مي دوم... بايد تنبيه شوم و براي همين تا آخر دنيايم مي دوم... اگر بعدها توي خيابانهاي شهرتان زني آشفته را ديديد كه نفس زنان مي دويد تا از حماقتهاي كرده و ناكرده اش دور ِ دور ِ دور شود / خيالتان نگيرد مجنونست . اصلآ گيرم كه مجنون / قابل تمسخر و خنده نيست كه ... باورش كنيد و به سلامش جواب بدهيد...خب؟

 

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1388ساعت 7:41  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

فیروزه مظفری که قراره اگه یه روزی یه کاره ای شدم به دلیل علاقه ی شخصی ام و اینکه مثل هلو می مونه وزیر دست راستم بکنمش توی وبلاگش در مورد مرد رویاها این رو نوشته / تصمیم گرفتم جوابشو اینجا بدم که هم یه جور بازی وبلاگی راه انداخته باشم و هم دعوتتون کنم به مشاعره ی دست جمعی...

البته لازم به توضیحه که فیروزه ام در وبلاگش حرفی که نوشته به هیچ وجه حرف ـ دل نبوده و فقط من باب طنز نوشته و منهم جوابی از  همان جنس ولا غیر...

نه ترشي نه سرکه نه مرد ِ چلاس
نه بطري / نه شيشه/ دو سه تا گيلاس

گيلاسي که شکلش به گردي ني است
گيلاس بلندي که جاي مي است

کجا مرد ماند و شرابي کهن؟
کجا ديده اي مردي ِ پيلتن ؟


پيمبر توي رختخوابش ولوست
ز دنیای ـ مردي / سرابش ولوست

تو روياي ديگر  نداري مگر؟
چه خواهي از اين جنس ِتلخ ِ ذَکَر؟

تو و داغ _ مستي و نوش و وصال
کنار نگاري که دارد جمال


تمامی ندارد چرا نازنین؟
فقط توی فیلمست مرد اینچنین

کجا ديده اي مرد ؟ جايش بگو
سراسيمه گيريم دامان ِ او

" که اي مرد ِ فرخنده ي ِ خوش منش
نه هيزي نه دزدي / نه ترياق کش!

بیا این لب غنچه ات واز کن
سه گيلاس شرب ِ صفا ساز کن

که فيروزه ام تشنه ي اشرب است
نیایی/ برایت سراسر تب است

تو را جان او / جان پاک ِ خدا
شرابی بریز از برایش / بیا..."

اگر آمد او / از منم یاد کن
از این سر خوشی جیغ و فریاد کن

نبینم که فردا پشیمان شوی
سراسیمه و سیر از جان شوی

به سر فکر و رویات دیگر شود ؟
بخواهی که مردت چو  انتر شود؟

اگر آمد و شد خماری و منگ؟!
به یک دم سرش را نکوبی به سنگ؟

پشیمانی ِ این زمان خود زنیست

به ریش پشیمان کسان / بیژنیست

اگر دید ه ای مرد/ عجب می کنم

ز ناباوری سخت تب می کنم

عرقها سگی گشته / گیلاس کوش؟

به خوابت ببینی چنین عیش و نوش ...

این هم جوابیه ی فیروزه

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1388ساعت 9:54  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

نخهای خسته ی نحیف

بیداد ـ باد را بر نمی تابند

تقصیر بادبادکها نیست

که صدا به خدا نمی رسد...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1388ساعت 18:43  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دلم يه چاه خالي ميخواد كه غير از خودم هيچكي توش گريه نكرده باشه هیچکی توش جیغ نزده باشه/ حتي خدا...

من...عجیب...ساده ام...عجیب...

+ نوشته شده در  سوم شهریور 1388ساعت 10:45  توسط رویابیژنی 

 مدتهاست از شنیدن دروغ های واضح فاصله می گیرم . مدتهاست دیگه حتی کامران نجف زاده که برام جوون خوش صحبت و رکی بود و تو بیست و سی حرف می زد رو هم دوست ندارم ببینم آخه اون هم مثل بقیه از چشمم افتاده. دروغ رو از رو خوندن و به گوش ملت رسوندن هم گناهه ...

من هرگز جومونگ رو ندیدم چرا که فکر می کنم با دیدنش به شعورم توهین میشه آخه اینهمه رو و مستقیم و شعاری  توی یک فیلم حرف زدن به درد بچه های پایین هفت سال می خوره . گرچه ما اینجا مدتهاست بچه به حساب میایم. مدتهاست ما را به رخت شبانی فریفتند/ مدتهاست سرمونو به قاقالی لی های کمدی یا چاشنی های بدبختی مردمای بدبخت تر از خودمون گرم می کنن تا رشته ی اصلی رو گم کنیم.

قرار نیست در مورد سریالی حرف بزنم که همزمان با پخشش سریالهای واقعی کینه / زخم/ اعتراف/ شکنجه/ مرگ و.... رو  می دیدم. قرار نیست از شعفم از اومدن قهرمان سریال آبکی ای بگم وقتی قهرمانهای واقعی سریالهای تلخ  کشورم رو هر روز خفه شده و لاغر تو رسانه ملی می بینم که با لکنت و تردید به غلط کردم وادار شدند...نه ...من از جومونگ و این افسانه های توخالی ابلهانه تنفر دارم ... اما می خوام اینو با صدای بلند بگم: متاسفم از اینکه بیست و سی و رسانه های ملی کلی وقت برای قهرمان جومونگ و اومدنش تو این شرایط بحرانی گذاشتن... متاسفم از داشتن مملکتی که به آدمهای کوتوله ی داستانهای کوتوله ی یک کشور بیگانه می بالند اما آدمهای بزرگ کشورشون رو اینجور نادیده می گیرند ؟ متاسفم از اینکه آدمی رو که به زعم بعضیها شاید بازیگر خوبی باشه اینهمه ستایش می کنند ولی از نشون دادن آدمهای شجاع کشورمون اینهمه ممانعت!!! این تحقیر برای ما پسندیده نیست/مردمها! 

این هم لینک اونهایی که بازی کردند:

مشت محکمی بر جومونگ و هدف والایش

جومونگ دوستت داریم

جومونگ قهرمان ملی

نسل سوخته

چگونه تجاوز ملی نشده باشیم با واردات جومونگ

جومونگ گمشو خونه ات

جومونگ چگونه قهرمان صداسیما شد یا نامه ای به جومونگ

رزم رستم و جومونگ

 

+ نوشته شده در  سوم شهریور 1388ساعت 9:46  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

می بینید چه زود فراموش می کنیم؟ چند تا پست آخرو یادم رفته بود سبز بنویسم!! یادم رفته بود ... می بینید؟!

 

 

 

پ.ن:

از آدمهای فراموشکار لجم می گیره نخسوزن از اونا که اول اسمشون رویابیژنیه.

 

+ نوشته شده در  یکم شهریور 1388ساعت 14:44  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin