این فقط یک قصه است و در عالم واقعی وجود واقعی ندارد
انگشترها هم وقتي بدلي باشند برقشان چشمنواز نيست/ يك جورهايي زردي اشان توي ذوق مي زند وآخرش هم جوري مي شكنند كه لبه ي تيزشان دستت را مي خراشد چه برسد به عموها...عموهاي بدلي دل مي خراشند و نمي دانند خراششان چه خوني راه مي اندازد...نمي دانند خب... زور كه نيست. از اول ِ دنيايت كه باتو نبوده اند تا بفهمند الان خودت هستي يا اداي ِ خودت؟ همين فكر بود كه موجب شد به نرگس خانم با بغض بگويم
انگار مي كنم هرگز عمو نداشتم/ نرگس خانم! اصلن عمويي كه آشتي و قهرش به چس ِ غريبان بند باشد به درد عموجان شدنم نمي خورد. گيرم كه شباهتش به عموي واقعي مرحومم زياد باشد. خب كه چه؟ اينكه دليل نمي شود يك عمر اذيت شوم ! مگر چه كرده ام كه شكايتم را پيش شما آورده؟ نه اينكه فقط نگران احوالش بودم؟ تمام روزهاي برادرزادگي ام را به يك كلمه فروخت/ شما را هم اينطوري مي فروشد؟ نه كه نمي فروشد! حالا مي بينيد نرگس خانوم جان ! حالا مي بينيد كه بي عموجانجان هم نه ككم مي گزد و نه اخم به ابرويم مي افتد
و توي دلم خوشحال شدم كه تاتوي ابرويم پاك شده واگرنه نرگس خانوم لبش به تمسخر باز ميشد كه منظورت از ابرو همان خط ِ نازك ِ بدلي بالای چشمهایت است؟ ببين چه كسي از داشتن ـ عموي بدلي اش لجش گرفته؟ و قاه قاه مي خنديدو به جديت حرفهايم شك مي كرد
ابروانم را به هم چسباندم يعني كه آها ببين خم هم به اش مياورم ؟ و با این فرم ابرویم از سر گفتم انگار مي كنم هرگز عمو ... هرگز... من... عموي ِبدلي نداشتم.خب؟
اينها را با حرص گفتم و روترش كردم و توي دلم هي متصور شدم قبلترها كه عموجان بدلي ام نبود / زندگي ام چگونه مي گذشت؟ راستي،صبحها كه بيدار مي شدم از حضور ِ چه كسي غير از او دلگرم مي شدم؟ آن وقتها كه دلم مي گرفت شكايت ِ دل صاحاب مرده ي گور به گورم را به كي مي گفتم تا با سكوت گوشش كند و اصلا هم لام تا كام همراه دلم نشود ؟ و يادم آمد كه از اينكار عمو جان بدلي چه اندازه عصباني مي شدم و چه اندازه هي تصميم مي گرفتم منبعد حرفهاي دلم را برايش نگويم و چقدر اينموقع ها دوست داشتم سرم را توي يك چاه فرو كنم كه لا اقل حرفهاي خودم را به گوشم برساند و يك جوري آرامم كند كه يعني ببين من و تو يكدرديم!
نرگس خانم ميتوانست مستمع خوبي باشد اگر فقط با عمو خويشاوندي نزديك نداشت...عمو بدلي ِ من / عموي حق و حساب نرگس خانم بود ... براي همين هر چه مي شنيد و هر چه داوري مي كرد به نفع عموجانش بود و اين بيشتر لجم را در مياورد. نرگس خانم مي توانست يك دوست واقعی باشد اگر فقط يك ذره برادر زاده ي واقعي نبود
******************
يادم هست يك غروب دلگير پاييزي كنار نرگس خانوم روي كاناپه ي سرخ وينستوني اش نشستم و براي اينكه نداري و خويشاوندي ام را به اثبات برسانم به او گفتم
نرگس خانم جان؟ عمویمان خیلی چاق است و اين خيلي حيف است... نه؟
به او گفتم
نرگس خانم جان می دانی عمویمان كه زياد چپق مي كشد ريه هايش سياه ميشود و ما بايد يك فكري برایش بكنيم؟
اين جملات را روي كاناپه ي سرخ اتاق پذيرايي نرگس خانم / در اوج غمگیني ام گفتم... در اوج خیلی غمگیني ام... آخر اندازه ی دور کمر عموبدلي زیاد بود و همیشه احتمال سکته کردنش نگرانم می کرد
من خیلی ساده دلم/ مردم ها! آنقدر كه باورم شده بود او حقيقتا عموجانم است و اگر او هم بميرد من کلآ خالي از كس و كار مي شوم. نگاه نكنيد حالا راه به راه مي نويسم عمو بدلي/ آنوقتها عموجانجان صدايش مي كردم حتي پيش نرگس خانوم
نرگس خانم كه هرگز از قاليچه ي عمو پايين نمي آمد حتي از قاليچه هاي پوسيده اش كه امكان سقوط او و عموجانجانش را زياد داشت / در حاليكه خياري حلقه حلقه مي كرد و انگار اين لطف را در حق ِ مهماني كه منم انجام مي داد/ گفت :
چه ایرادی دارد/ خب پاواروتی هم چاق است! این که نگرانی نشده / بدبخت!حوصله داری ها
توی دلم به دور کمر پاواروتی فکر کردم و گفتم حتما که پاواروتی هم برادرزاده دارد / حتما که آنها خم به ابرویشان نمی آورند که شاید عموجانجانشان سکته کند.من چرا این همه حرص میخورم؟ و ياد طلعت خانم افتادم و ضرب المثل ِ سراسر اشتباهش " چه مادر ميربانتر طايره خانوم" كه همان زمادر مهربانتر دايه خانم بود. توی دلم به پاواروتی فکر کردم که وقت نوشیدن قهوه ( خارجی ها که زیاد اهل چای نیستند) هی آروغهای ریز ریز هم می زند و حتما که برادر زاده هایش اصلآ نمی گویند عموجان جانمان کلاسمان را پایین می آورد ... من چرا این همه می گویم؟
برای همین خندیدم و گفتم: راست می گوئی نرگس خانم جان!انگارحوصله دارمها
فردای آن روز وقتي غصه ها توي دلم تلنبار شده بود و گوشي مهربان مي خواستم براي شنيدن و بي كسي هم جانم را به لب رسانده بود / رفتم سراغ عمو كه گوشش را قرض بدهد و بعد از اينكه برايش حرف زدم و او از من پذيرايي نكرد؛ به بچگيهايم خنديد و در سكوت مطلق كانال تلويزيونش را اين ور و آنور كرد ؛ خالي شدم و ذره اي هم پُر از غصه هايم نشد؛ و دوباره احساس حماقت كردم و به رويش نياورد كه چه اندازه اين حس را در من تشديد كرده ، براي دلجويي از خود ِ درونم به او گفتم
خب عامو جانجانم اصلآ اشکال ندارد كه شما چاقید / اصلآ ...خب... پاواروتی هم چاق است/ چه عيبي داردمگر ؟
عمو در حاليكه قند ِ توي دهانش خيس خورده بود و براي لاجرعه سر كشيدن چاي آماده شده بود وقتي با دستهاي نرم و تپلش استكان را به سمت لبش مي گرفت/ گفت : اوهوم
سكوت كردم و گذاشتم چايش را يك جا سر بكشد و فقط سكوت كردم و هي فقط سكوت...
انگار منتظر زِرزِر لاينقطعم بود ،چرا كه نگاهم كرد / ترسيدم چيزي راجع به پاواروتي بپرسد كه من ندانم و پاك آبرويم برود . اين بود كه پيشدستي كرده گفتم
عموجان از شما چیزی بپرسم نمی خندید؟
نوچ
مردد نگاهش کردم و او هم در سكوت كرد نگاهم كرد يعني كه بنال
گفتم اين جمله ي وزين كه از من نبود از نرگس خانوم بود عامو جانجانم! من اما در شش و بشم و فضولی عذابم می دهد ... این... این آقا... پاواروتی را می گویم/ اصلا کی هست؟
از اينكه عاموجان فربه ی طفلک ِ بدلي ام خنده اش را به خاطرم فرو داد نبايد بگذرم/ آنوقت گفت
یک خواننده اپرا بود که پارسال فوت کرد. حالا دیگر استخوان شده و برادرزاده هایش هم دست از دور کمرش برداشته اند لابد
توی دلم گفتم یعنی نرگس خانم نمی دانست او پارسال مرده برای همین از فعل ماضی استفاده نکرد؟ توی دلم باز گفتم شاید نگفته تا نفهمم این آقا پاواروتی مرحوم از شدت چاقی دار فانی را وداع گفته تا آبروي عمو را حفظ كند و یا اینکه مرا از اینهمه جان به کف بودن برای نجات عموجان بدلی بازدارد.توی دلم گفتم در هر صورت آنها كه در خون هم شريكند هواي هم را بيشتر دارند. توي دلم از اينكه با من مثل يك غريبه رفتار شد و نکته ی مهمی از چشمم دور ماند /حرصم گرفت... توي دلم از هميشگي ِ حماقتم لجم در آمده بود... توي دلم را ببخشيد مردمها. خب؟
و همان تو فكر كردم دور از جان عموجان بدلي ام/ نکند پاوارتی از بسیاری ِ دُنبه لای انگشتان دستهایش نمی توانست کار کند ؟ مثل عموجان عذب اوغلی بدلي ام که توی خانه اش خر با خور و مرده با گورش گم می شود و تا می بیندم / می کشاندم به کار و با لبخند می گویدَم
اینقدر سر خوش می شوم وقتی که خانه ام تمیز است که نگو
وقتیکه باد پرده ی اتاقش را که تمیز شده می رقصاند روی صورت نرم و فربه اش/ چای اش را هورت می کشد/ آروغهای خفیف می زندو با لبخند معصومی که لب کوچک تُپلش را باز و دندانهای نیش و پیش کوتاهش را نمایان می کند/ می گوید
آفرين فاميلجانم
واااای / دور از جان عموجانجانم / حتما پاواروتی هم اینجوری برادرزاده ي بدلي اش را به کار می کشید و هر روز اندازه ی دور کمرش زیادتر می شد... همه ي اينها را آن توو گفتم... آن توو/ يعني تووي دلم
یک دفعه احساس کردم کلاهی گشاد سرم رفته/ گوشت بین انگشت شست و سبابه ام را محکم گاز گرفتم و با دور از جان بلندی / تند تند / تته پته کنان و سریع گفتم
معمولا خواننده اپراها چاقند / می دانی چرا آقا عاموجان خان؟
عصبانی گفتم ... خیلی عصبانی :
چون باید صدایشان گرم و رسا باشد و برای همین بایستی دور گردنشان پر پیه و دنبه باشد... اما شما چی؟ شما اگر انگشتهایتان کپل باشد و دور کمرتان اینهمه زیاد/ به درد هیچ کاری نمی خورید
هيجانزده و رو دست خورده با فریادی گوشخراشتر از پاواروتی مرحوم ِ مثال زدنی/ گفتم
اصلا به من چه كه پاواروتی چاق است ؟اصلا آروغ کوچیک زدن و چاقی کار رمضونعلی است و کوچ و کلفتش که توی خانه اشان گوز و چس هم بی خیالیست/ نه شما که بزرگزاده اید ...اصلا به من چه که
از اين همه وابستگي به عمويي كه هرگز خودش را همخون من نمي دانست و هرگز خودم را از خونش جدا نمي دانستم / بهم ريخته بودم...فكر كردم همه چيزها برايم گشاد شده حتي اين كلاه مضحك كه بي كه بخواهم دلقكم كرده بود... گريه امانم نمي داد...شما كه توي آن لحظه ي من شريك نبوديد كه بدانيد آدمهاي بي كس وقتي كساني را براي خود ميسازند با تمام وجود مي سازند و خراب شدن ِ آنها يعني فرو ريختن ِ يك برج ِ بلند ِ محكم...شما كه براي خودتان عمو نساختيد كه بعدترش غافلگير شويد اگر بفهميد هرگز مثل برادرزاده اش دوستتان نداشت ...خوب شد سعي نكردم مامانجان باباجان را بازسازي كنم/ وگرنه بايد از همان برج بلند كه ساختمش خودم را پرت كنم وسط ِ جهنم ...خوب شد عقلم رسيد و اينكار را نكردم.لابد خدا رحمش آمد
لکنت زبان گرفته بودم و باز هم بلندتر فریاد زدم:
اصلا ... اص... بروید آقا عاموجان خان! بروید یک برادرزاده ی بدلي ِ گوسفند ِ ديگر گیر بیاوریدکه معترض نباشد وهی برای دلش نی نوازی کنید وهی برای دلش نی نوازی کنید وهی برای دلش نی نوازی کنیدو هی او کار کند و هی پرده روی صورت کپلتان بجنبد و هی شما لَم بدهید و جای ِ باسنتان فرش دستبافتتتان را نخ نما کند.اصلا به من چه که فرش دستبافتتان هدیه كدام آدم ِ عزيزو مهم زندگيِتان بود... من كه خويشاوند ِ حقيقيتان نيستم كه به من ربط داشته باشد
عاموجان متحیر نگاهم می کرد... باور کنید از جایش نیم خیز شد / از همانجا که باسن نازنینش ساییده بودش/ نیم خیز شد... لابد توی دلش داشت فکر می کرد من رسما دیوانه شدم چرا كه غريد ...قسم مي خورم غريد... باور كنيد غريد/ حرف زد/ عصباني شد و من اگر اينهمه جريحه دار نبودم ميشد اينرا يك پيروزي قلمداد كنم...حيف كه جراحتم سنگين بود/وگرنه این همه انرژی رها شده از عموجان بدلی جزو معجزات زندگی ام به حساب می آمد... بگذريم... غريد:
معلومه كه هيچي به تو ربط ندارد... چارديفاري / اختياري... اصلن من توی خانه ام می خواهم همه چی بی خیالی باشد / به تو چه ور پریده!برو بیرون... در را هم محكم ببند ...اه...اه...اه...مرده شور غُربا را ببرند كه هرگز جاي قوم و خويش آدم را نمي گيرند...اه..اه...پيف...پيف
من اما وقت بستن در / داشتم فکر می کردم كاش اصلا باور نمي كردم نرگس خانم مي تواند دوست من هم باشد / كاش اصلا مي شد بفهمم هرگز هيچ كس / نمي تواند براي بي كسيهامان / كسي باشد .کاش اصلا و ابدآ نمی دانستم اين پاواروتی کیست و سر ِ درد و دلم با نرگس خانوم هرگز باز نمي شد...هرگز...
*******************
حالا هم اينجام . روي كاناپه ي سرخ رنگ نرگس خانم و غمگينم...خيلي زياد غمگين و براي چندمين بار دارم برایش تكرار مي كنم :
انگار مي كنم هرگز عموي بدلي نداشتم ...خب؟
و توي ذهنم زندگي ِ قبل از ساختن عمو جان بدلي ام را جستجو و مرور مي كنم تا رشته ي زندگي ام پاره نشود
نرگس خانوم اما دارد هي مي گويد : عمو جانجان چاقش خوب است/ اصلا به تو چه كه سكته مي كند ... تو عمو مي خواستي ماهم بهت داديم/ ديگر چه مرگت شده؟ و با دقت حلقه هاي خيار را روي صورتش مي گذارد تا شادابتر به نظر برسد.
از اينكه هرگز كسي میوه ی حلقه حلقه شده اي جلوي دهانم نگذاشته ولی من حلقه حلقه حلقه شدم در دهان كسان ِ راستين يا بدلي ام ، غصه ام شد / از اينكه هرگز از جانب كسي اصلا پذيرايي نشدم حرصم گرفت... از اينكه نمي دانستم حتي انگشترها هم وقتي بدلي باشند برقشان چشمنواز نيست/ يك جورهايي زردي اشان توي ذوق مي زند وآخرش هم جوري مي شكنند كه لبه ي تيزشان دستت را مي خراشد چه برسد به عموهاي بدلي اشكم در آمد... از اينكه ... بي خيال
نرگس خانم ميتوانست مستمع خوبي باشد اگر فقط با عموجان خويشاوندي نزديك نداشت
بلند شدم مانتويم را از روي جالباسي دم ِ درب ِ خانه اش برداشتم / در حاليكه شالم را توي راهرو آپارتمانش سر مي كردم سمت خيابان دويدم ... هنوز هم دارم مي دوم... بايد تنبيه شوم و براي همين تا آخر دنيايم مي دوم... اگر بعدها توي خيابانهاي شهرتان زني آشفته را ديديد كه نفس زنان مي دويد تا از حماقتهاي كرده و ناكرده اش دور ِ دور ِ دور شود / خيالتان نگيرد مجنونست . اصلآ گيرم كه مجنون / قابل تمسخر و خنده نيست كه ... باورش كنيد و به سلامش جواب بدهيد...خب؟