تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

 

 

همیشه این مردها بدند... همیشه این مردها بدند...همیشه این..این.ها ...خیلی زیادتر فاحشه اند  تا زنهای بزک کرده ی محتاج سر چهار راهها... این ها زیادتر فاحشه اند  تا زنهای بزک کرده ... زیادترند تا زنهای... زیادتر...زیاد... زیاد هم بد نیست که گزک نمی دهم دستش...دست... اش... دست... ام... ...دستم می شکست بهتر بود تا برای آن حرام لقمه کار کند.نشکست که...نمی شکند. بی صاحاب مانده جان سخت است. جان سخت... جان... سخت دلم هوای َکچِه تِکی نان و چایِ بهارنارنج/ بالای ساق ِ نِفار را کرده...بالای ساق نفار... بالای ِ ...با...لای....لا لای...آخ کجاست لالایی ات/ لالایی ات/ لالایی ات  مادرجان !؟

: میشه یه ریزه بلندتر ساز بزنید جناب کمانچه زن! ؟

جناب ِکمانچه زن / کمانچه زن...کمانچه ... کمان..."آنچه زن ... همه ی انچه زن فکر می کرد فقط همین نبود... "

                                                  ________________________

 

می خواستم ببوسمش. وقتی جلوی نگاه مشتاق ِ مردانه ام می خرامید و با غرور حرف می زد/ وقتی پشت میز کارش سخت مشغول کار بود و جُنب هم نمی خورد/ وقنی صداش از آنسوی دفتر مبامد که به کمانچه زن توی کوچه اصرار می کرد سازش را بلندتر بنوازد / وقتی محل ِ هیچ مردی نمی گذاشت /میخواستم ببوسمش. چه آرامست همیشه...انگار هیچ چیزی نمی تواند بهم اش بریزد...چه آرامست وقتی به ساز بلند کمانچه زن گوش می سپُرَد... کمانچه زن...کمانچه ... کمان..."آنچه مرد ... همه ی انچه مرد فکر می کرد هم فقط ...

                                                     _________________________________

یعنی   که چی ؟  می خواهد بروم خانه اش که چه گُلی به سرم بزند؟ یکریز اصرار می کند که بیا / که بیا / هی که بیا... هی که بیا.. هی که...هی که  / هی دوباره که بیا... هی دوباره که بیا... پشت ِ دوباره که بیا...بیایم که چه بشود؟

 آب را نشانش نمی دهم وگرنه شناگر ماهریست...ماهریست...ماهر... ایست / بازرسی ...داد رسی... وارسی...آنوقت شروع می شود! مردها فقط تملک می خواهند...کجا بودی ؟ کجا می روی ؟ از دفتر تا خانه کسی دنبالت راه نیفتاده؟ فقط پیش من محل به مردها نمی گذاری یا که همیشه ؟ پیش من ؟پیش ِ...من... من...وای خدایا/ من  حوصله اش را ندارم پس اینجا دم درب خانه اش چه غلطی می کنم؟ من حوصله اش را... من نه فقط او / حوصله ی زندگی را هم... زندگی را هم... را ... هم... راهم را کج کنم ؟  کج کنم بروم خانه ام مردمها جان؟! بهتر نیست؟بهتر...نیست / پیست/ چیست... ایست ... ایست...ایست...بازرسی ...ذهنم پر از تلواسه است و نمی گیرد/ نمی گیرد  ندادن اقساط اول بُرج  یعنی چه؟ نمی گیرد از نگاه همسایه ها  گریختن برای شارژ نداده ی ساختمان یعنی چه؟ خرج ایاب و ذهاب و کوفت و زهرمار یعنی چه/ نگرانی فردای سراسر دغدغه  یعنی چه؟دغدغه ...دغه...یه دَقه وایستا زنیکه ی الاق! تو دم درب خانه اش چه می کنی ؟ بتمرگ توی خانه ات/ بی خیالِ خواهش ِ آن مرتیکه ی  ِکودن... کو...دن... دن..دندان کرم خورده را بایست انداخت دور... دور...گور...شور...نه...نه...نه... کور... کور خوانده اگر  دنبال فضایی با منست و خلسه ی عاشقانه اش / خلسه ی ... خلسه ... سه تا برج دیگر قسط بدهم / دیگر دست ازین کار می کشم...می... کشم... کش روی موهای صاف و َلخت نمی ایستد.لعنتی!

موهای مجعدت عاشقترم می کنه...

" توی ایینه ی راه پله ی خانه ی مرد نگاهی به موهای اتو کشیده ایی انداخت که هرگز مرد را عاشقتر نمی کرد و به بدجنسی اش خندید. بی میل زنگ زد/ بی...میل... "

                  
                            _____________________________________________ 

در را که به رویش باز کردم جا خوردم/ موهاش صاف شده بود. باز زرد دلهره برانگیزی که همیشه مرا به فکر وا می داشت/ لغزیده بود روی صورتش. مثل نقاشی پشت شیشه ی خورشید خانم که نقاش حوصله ی رنگ آمیزیش را نداشت. چشمهاش یکریز با من عاشقانه حرف می زدند. خودش اما نه...

می خواستم ببوسمش  / عطر ش مرا به روزهای کودکی ام می رساند/ بی اختیار لبهاش را زل زدم و یادم آمد سالهاست دلم هوس توت فرنگی های وحشی را داشت و حالا هر صبح جمعه  دو توت فرنگی سرخ به آستان خانه ام می رسند بی که بگذارند بخورمشان... می خواستم ببوسمش... نگذاشت... رویش را برگرداند. انگار من حریفش بودم و نه زندگی ... با بی میلی موهای صاف شده اش را نوازش کردم . اطمینان دارم  فرفری هایش را بی تاب کرده تا برایم جور دیگری دلبری کند و وسوسه به جانم بیندازد و آنقدر می شناسمش که می توانم بگویم میان راه به چه فکر می کرده.لابد به دیوانه کردن من و  پا پس زدنهاش . حتی پیش بینی می کنم از پیاده روی باریک راه پله که گذر می کرده  به اینه نگاه کرد ه و از توازن شیرین چهره و اندامش کنارم راضی شده و بعد زنگ زده / انقدر راضی که توت فرنگی هایش را همانجا سرختر کرده آخر می داند همیشه دوست دارم روی بوم چهره اش برای من و فقط برای من هی نقاشی کند...هی نقاشی کند... هی نقاشی...حاضرم قسم بخورم برای دیدنم مثل هر روز به شتاب آمده و ازین همه اشتیاقش به دیدنم/ غرور زنانه اش لج کرده که اخمالود می نشیند و ساکت... چرا که نه؟ او که رباط نیست. میدانم شبیه همه ی زنها دوست دارد منتش را بکشم / لوسترش کنم/ می دانم... مثل ماه گرفته ها/ مثل خواب زده ها به راحتی ای که گوشه ی خانه است فرو می رود/ باز هم خیره به نقش گل و ترنج قالی / باز هم به اهوها و گرگهاش  زُل / باز هم ...داشتم ارام سمتش می امدم / که  فریادی از ترس سر داد/ دارد کم کم جمعه هایم را  با این ترسش و این جملات ِ بورخِسی عجیبش تکراری می کند...

مواظب باش دیوونه ! رو اهوها لگد کردی... دیوونه...  لعنتی!

اولترها از جملاتش می ترسیدم حالا اما می دانم پیش چشمش باز هم نقوش قالی جان گرفتند / می دانم طنازی است اگر که ناسزایم بگوید مثل نیش عقرب که از کینه نیست....

_ تو هیچوقت به فکر آهوها نبودی / این همه روز این گرگها گوشه ی اتاقت در کمین اهوهان و تو یک ذره هم  کمکشان نکردی!می خواهی بیایم تا این  سلاخ خانه را نشانم بدهی؟

می خواستم ببوسمش

 فقط فکر این هستی که از من لذت ببری / گفتی بیایم که باز هم مرا تن ببینی نه زن؟ اهوها دارند می میرند نامرد!

می خواستم ببوسمش اشک تپه ی گونه هایش را خیس کرده بود .توی تپه های خیس / خیس می شوی.مگرنه؟ پیراهنت اگر از زره نباشد خیس و مور مورت می شود... می خواستم ببوسمش...بی اعتنا به همیشه ی مورمورها / سرش را بُرد سویی دیگر... شاید این جمعه اهوها رفتند توی دهان گرگها که بیشتر زار می زد...

 

:بلوط بود و من و درختهایی که بلند بودند و یک دایره ی بزرگ ساخته بودند مثل یک میدان وسط دشت. می رفتیم وسط دایره و فکر می کردیم مرکز هستی هستیم... بلوط حرف نمی زد . بیشتر فقط می خندید مثل دیوانه ها . آنروز اما نخندید . توی دایره گم شد گفت بلدی اواز بخوانی/ صدایمان را هیچکس نمی شنود و من بلند جیغ زدم خیلی بلند . اگر کسی می شنید گمان می برد یک زن هشتاد ساله ی زیاد سختی کشیده جیغ می زند نه یک دختر ده ساله... توی دلم چه بود که جیغم /ضجه داشت مردمها جان؟

می خواستم ببوسمش وقتی در توهمی ناگریز می رفت و اشک می ریخت

سراشیبی بیابان ِ سمت ِ خانه ی بلوط ترسناک بود / توی یک گودی ِ خیلی زیاد گود خانه ساخته بودند. آن موقع فقط دلشان خانه می خواست / باران نمی خواست/ زمستان هم نمی خواست... تابستان و دشت فراخ پهلو زده به خانه شان و درختهایی که توی دایره شان مرکز هستی می شدیم و سفره ی پارچه ای کوچک نهارشان خوب بود... دوست داشتم همیشه سر ان سفره بادمجان سرخ کرده و اب نارنج را با نان لواش بلمبانم و قورت نداده شیشه ی اب را بالا بکشم و لقمه ی خیسانده ی باقی اش را هم نجویده قورت بدهم...

می خواستم ببوسمش وقتی ده ساله می شد

 باران بارید/ بارانهای شمال مثل گرازهای وحشی اند / رام نمیشوند! انقدر وحشی اند که خانه های توی گودی درست شده را پُر ِ آب می کنند. وسایل خانه را هم...  حتی به درختهایی که ما را مرکز هستی می کنند  هم رحم نمی کنند و می شکنندشان و بلوط  را می گذارند وسط یک خانه ی کلنگی پهلو زده به پنجشنبه بازار که از توالت گوشه ی حیاطش بوی تریاک  می آید و گاهی صدای خنده هایی خیلی بلند و دیوانه وار که می گفتند از بو کشیدن علف باغچه ی بغل انباریست...

می خواستم ببوسمش و بگویم این دفعه  یادت رفته بگویی نام آن علف گرس بود.

.یادت میاید  ترقه ها صدایشان مهربان بود؟ با ضربه ی سنگی صدا می دادند و خلاص ...من از چهارشنبه سوری هایی که میسه گِنه و آشِ ترش و  آتش روی بوته های کوچک و مامانجان ِ عاشق ندارد می ترسم...از بانک می ترسم / از وام قرض الحسنه ... این روزها را می ترسم... دلم پروانه می خواهد/ فقط تابستان / فقط سرازیری خانه ی بلوط که هنوز بوی گرسش فاصله ی بینمان را رقم نمی زد/ فقط خنده های مامانجان که صدای زنگوله می داد / فقط شلنگ ابی که باباجان موقع افتاب بین گلها می گرفت و رنگین کمان میشد...فقط...

می خواستم ببوسمش و بگویم به تکرار زیاد نگفتی  من از بانک می ترسم / بگو / منتظرم بیشتر از بانک بترسی

: من از بانک م ی ت ر س م

دستت را سفت و محکم روی سرم بگذار و  نگهش دار  مردمها جانم/ روی دلم هم... محکم نگه دار ...محکم... سفت... فشارم بده سمت زمین...تو را به خدا نگذار بزرگتر بشوم ...  

می خواستم ببوسمش...وقتی لبهاش مثل دو تا توت فرنگی بودند...سر به سینه اش گذاشتم/ ماده گرگی شد و فریاد کشید:

 

حالم بهم می خورد ازت عوضی! مردها فاحشه اند...خیلی زیادتر فاحشه اند/ خیلی زیادتر فاحشه اند...

 

حیف ان توت فرنگی های سرخ که بلدند بگویند عوضی/ بگویند نامرد... کثیفندبا این دیالوگها ... همیشه  توت فرنگیهایی که با کود انسانی رشد می کنند کثیفند/ با این همه وقت رفتنش وقتی از پنجره  دیدمش آواز می خواند ... مثل مستها سر خوش و سبک/ بال می زد''گرچه توت فرنگیها با این کودها درشترند و خوردنی ترند اما کم کم دارد جمعه هایم  با این ترس و این جملات ِ بورخِسی اش تکراری می شود/ تکرار خوشایندمن نیست.

                __________________________________

از راه پله به خیابان خزید / نفهمید چطور راه اینجا تا خانه اش را اینگونه از بر است / مگر چند بار آمده اینجا؟

: همیشه این مردها بدند... همیشه این مردها بدند...همیشه این...ها ...خیلی زیادتر فاحشه اند  تا زنهای بزک کرده ی محتاج سر چهار راهها...اینها خیلی زیادتر فاحشه اند  تا زنهای بزک کرده ی  محتاج سر چهار راهها... ..  اینها خیلی زیادتر فاحشه اند  تا زنهای... اینها خیلی زیادتر... زیاد هم بد نیست که گزک نمی دهم دستش..دست اش... دست...ام ...دستم می شکست بهتر بود تا برای این حرام لقمه کار کند.نشکست که...نمی شکند . بی صاحاب مانده جان سخت است. جان سخت است... جان سخت...جان...سخت دلم هوای کچه تکی نان را کرده و چای  بهارنارنج بالای ساق نفار...بالای ساق نفار... بالای ...لا....لا...لا لا  لای لای... لالالای لای  گل لاله... دلم در سینه می ناله... نمیدونی پسر خاله/  برام هر روز یک ساله...  لا لا لای لای / گل زیره... دلم از مردما سیره/ داره اهسنه می میره/ خدا دستم نمی گیره... خدا دستم... خدا دستم...خداااااااا....  دستم  می شکست بهتر بود تا...می شکست... شکست این کاسه ی چینی دلم...کاسه ی چینی ...کاسه...سه تا برج دیگر قسط بدهم / دیگر دست ازین کار می کشم...می کشم...کش... کش  روی موهای صاف و لخت که نمی ایستد.ایستد ...ایست... ایست...ایست... ...ایست...  بازرسی ...

 

موهای مجعدت عاشقترم می کنه....

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1388ساعت 13:4  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تقدیم به الدوز (گورزا ) و تمام زنان دردمند سرزمین دردخیزم

 

 

-     آنروزها اصلآ شبيه حالا نبود. حوصله ام را داشت. مي رفتيم دوازده بار فیلم شعله را مي ديديم . حرفمان تمام نمي شد. بیشتر وقتها توي خانه مي نشستيم / خب ؟ او از سفرهايش به جورجيا و تگزاس و مسکو و مراکش می گفت و از احزاب و عقایدی با اسامی طولانی و سخت / من هم  از زندگي ام در نشل و فكچال و خوشروپی و مراتع ِ نادري.هیچکدام حرف هم را نمی فهمیدیم خانم جان ! خب ؟ اما لحنمان به دل  آن یکی می نشست...من جرات اقرار داشتم خانم جان ! به او مي گفتم قبل از آمدنش جزمردم روستاي خودم كسي خير خواهم نبود . به او مي گفتم كه او آمد و وضعم دگر گون شد.خب ؟ خير خواهم شد ...

ميمنت يكريز حرف مي زد. چشمهای سبزش وقت ِ گفتن ازاو درشت تر میشد و عصبانیتش را بیرون می ریخت. با اینحال دست از عشوه های دلبرانه اش بر نمی داشت.ابروان وسمه کشیده اش را بالا می گرفت و لبان سرخش را غنچه می کرد و میان جملات ِ تلخش کودکانه می گفت : خب؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم مهر 1388ساعت 10:46  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

ماجراهاي آقاي ذالرياستين دبير رياضي پنجاه و چند ساله اي كه با مادرش زندگي مي كرد و از عجايب خلقت بود رهايم نمي كند/ ماجراهاي عمه جان سالمندي كه نشانه ي دوشيزگي اش سبيل بند نينداخته اش بود و دلبري اش حتي براي ذالرياستين ِ ريقو هم بي اثر بود. ماجراي خانم جان بزرگ كه فكر مي كرد دخترهايي كه به پسرها عشوه مي فروشند فرداي قيامت از سر ِ پستانهايشان كه گرز ِ آتشيني خواهد شد آويزان مي شوند و هر تار از موهايشان كه پيداي ِ نامحرم باشد/ مارهاي زهر آگين مي شود و هي نيششان مي زند و هي نيششان مي زند و هي...

ماجراي عاشقي آقاجان به زني كه موهايش را رنگ شله زرد كرده بود و چاق و چله گي باسنش راه كوچه مان را مسدود مي كرد / ماجراي جنون ادواري آقا طيب و نقشي كه براي آژان محل بازي كرد تا بيگناه نشان داده شود.... واي...چه قدر ماجرا كه رهايم نمي كند...

آدمها هي توي مغزم رژه مي روند و ذهنم را قلقلك مي دهند و تا دستم به نياز سمت قلم مي رود/ شادمان مي شوند و توي گوشم هي مي گويند اول از من بنويس اول من / اول من / و يكيشان با ادا مي گويد من كه جيك جيك مي كنم برات!!! فكر كنم او همان زن گيسو شله زردي ِ كوچه ي گلابدره باشد چون اوست كه فقط فنون جيك جيك كردنش بيست است ... فقط توي اين الم شنگه / ذالرياستين ساكت و ناراضي نگاهم مي كند كه ديرتر ازو بگويم.خوش ندارد گافهايش را جماعت بدانند . خب حق دارد شايد توي اين سن هم بتواند دل يك دختر هجده ساله ي آفتاب مهتاب نديده ي كدبانو را ببرد چرا بايد اين امكان را ازو دريغ كنم... عصباني نگاهم مي كند / مغرضانه و كينه جو... مثل وقتهايي كه كوچ و كلفت با مامانجان مي ريختيم توي حمام صابري و عليمار /دلاك آنجا ميخواست عوض چرك پوست از تنمان بكند و ما اخم مي كرديم تا ديرتر پوست بيندازيم ... وقتي از دست عليمار خلاص مي شديم و دم درب حمام صابري به بيرون و هواي آزاد راه فرار داشتيم زُل توي چشمهاي فرسوده اش كه از چركهاي زنان و دختران محل/ كبود شده بود مي زديم و مي خوانديم:

عليمار ِ بي دراكه...صابري حمومه دلاكه... و هي مي گفتيم خرمالو / هي مي گفتيم خرمالو تا يادش بيايد روزي خرمالوي شُلي را با سوسكي كه تويش چپانديم /تعارفش كرديم و خورد / يادش بيايد چه خوب جواب سوزشمان را داديم و فيها خالدونش را سوزانديم ... يادش مي آمد / از پي امان تا كجاها كه ناسزاگويان و دمپايي به دست/ نمي دويد و به هن هن نمي افتاد ... هنوز هم ما همه جايمان از سوزشي سخت مي سوزد سخت مي دويم / زود چرك مي شويم.... هنوز هم... كاش زخممان از عليمار بود و دلاكي ِ مخلصانه اش نه از جماعتي كينه توز و معلوم الحال...

ماجراها رهايم نمي كند... دلم مي خواهد بنويسمشان اما غم ِ نان... غم ِ نان... اوف ... غم ِ نان...

تابلويي بزرگ دارم سفارش مهم و پولسازيست ... تمامش كه كردم / اول از همه آبروي تو را مي ريزم ذالرياستين ِ مشنگ! قولت مي دهم...خب؟

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1388ساعت 9:11  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

زن ابلهي اين دوروبرهاست كه قیافه اش آخرنادانيست آشپزيش اما حرف ندارد.

 كدبانوي ِ مفصليست كه توي خانه اش غبار نمي بيني؛توي دلش را اصلا نمي بيني و توي چهره اش هرگزجمله ي معترضي فرياد نمي زند.  بلدنيست به كسان و خيلي بيشتر ازهمه فرزندانش بگويد "  امروزعشقم كشيده بادوستام برم گلاب گيرون كاشونو ببينم " يا  " دلم اونهمه درگير ِرفتن به سينماست كه نگو " يا " كاشكي دوره هاي احمقانه ي سرسري با همسايه ها براي ِ گذروندن اين روزهاي پُركار ِ خسته كننده بود و من يك پاي هميشگيش بودم "

بلد نيست يك جمله ي درست و حسابي از آخر ِدلش ادا كند ؛چرا كه آرزوهايش را اساسآ نميشناسد.

دست پا چلفتي ِ ذهنش تمسخر ِ همه ي كسان وخيلي بيشتر از همه فرزندانش را تحريك مي كند و پشت بندش آنچنان آنها را از ترحمي بلندقامت انباشته مي كندكه بايد بياييد و ببينيد چه غرق ِبوسه هاي ِمهربانانه اش مي كنند وچه ابلهانه خوشوقت است. تاكيد مي كنم...خوش وقت است ؛ نه خوشبخت...

 طفلك كه نمي داند خوشبختي چيست براي همين تسليم مهرمندي هاي اندكي مي شود كه كوچه به خوشدلي كوتاهش مي دهند.

صبح ِ زود ِ روزهاي هميشه به نزديكترين ميدان ِ تره بار  مي رود و با خريدهاي زياد ِ هر كدامشان يك كيلويي منتظر تاكسي هاي وانايستاده ي بي توجه مي ماند و آخرش هم خِركشان مثل ِ باركشي سرسخت خانه را به دم ِ پا مي دهد تا قرمه سبزي هاي جاافتاده و قيمه هاي ته نگرفته براي كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش بپزد.  

هرگزخنده هاي جانانه اش را نديده ام، انگار گذاشته براي روزهاي مباداي دلتنگي، بي كه ازين كارش دل آزرده  باشد . هربار اما كه ديدمش لبجُنباني غمگين،شبيه خنده داشت؛هربار اما دريافتم غمش مهم ِ هيچكس نبود حتي مهم ِخودش. مهم خنده اش بود كه ظاهر مي كرد ولو كمرنگ و اطاعتش بودكه بيرونش مي ريخت ولو خنثي تا در جلوخان نگاه ِ كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش محبوب باشد.

زن ابلهي اين دور وبرهاست كه سعي مي كند گربه ي ِ ملوس ِ وفادار ِخانگي باقي بماند بي كه نياز به نوازش ِ كسي به خُرخُرش بكشاند چرا كه فكرش اينست كه اينطوري باشكوهتر است و خدا بيشتر نوازشش مي كند. ساده دلانه شنيده خدا با صابران است و براي همين سرسخت ِسكوت مانده.

بي نگاهي / بي نوازشي / بي مهري و پشت خالي شدنش را ُمدام ِ سكوت است.

هميشه پيش نگاه ِ دزدكي ام مي بينم كه توي خانه ي تميز و مرتبش/ موهاي مجعد ش را بالاي سرش كُپه مي كند و پيراهنهاي مردانه ي ِتويش گم شده مي پوشد  و شلوارهايي كه رنگ رفته ي شستن ِ دائم شده و تصنيف ِ قديمي ِ ِ " منو از پشت ِ ديوار صدا مي كردي نگو نه "  يا " ديگه عاشق شدن آه كشيدن فايده نداره " را به كرشمه اي زباني زمزمه مي كند و در حال ِ رُفت و روب و آشپزيست.

 گاهي هم شاهد بودم براي اينكه در اوج ابلهي ِ فربه اش،دوست داشتني ترين باشد الفاظ را جور خاصي ادا مي كند.هر كلمه اي كه "سين" و  "ز" داشت را سرسختانه تكرار مي كند و زبان صورتيش را وادار به آمد و شدي تكراري مي كند تا كسان وخيلي بيشتر از همه فرزندانش مجذوب اينهمه ناداني و ناتواني ِِ باشكوه ِ ملوسش بشوند و ببوسندش و بگويند: نازززززززي مامي ريزه ي خنگ و ملوسم!  و او دلخوش به همين جمله باز هم زن ابله مداوم ِ خوش وقتي مي شود كه گاهي خودش هم اورا نمي شناسد.

شما هم نمي شناسيدش . لازم هم نيست بشناسيد . چه دردي از شما دوا مي كند؟ او كه به منظر شما آدمهاي ِ مهم ِ درگير ِ نوشته و هنر،هرگز ظاهر نمي شود. اصلا به ميهماني ها و جلساتتان پا كه نمي گذارد.اصلا از سياست،ادبيات،نقاشي و روزمرگيهاي عالم ِ پردغدغه ي فراختان چيزي كه نميداند؛

چرا بايد بشناسيدش ؟ 

....................

زن ِ انگارهنرمندي اين دوروبرهاست كه قیافه اش آخر دانايست؛آشپزيش اما ... حرف ... دارد.

گاهي مي نويسد؛گاهي نقاشي مي كند. توي حرفهايش شادماني ِ بازي شده خيلي مي بيني.

توي دلش را به خيالت خيلي مي بيني و توي چهره اش هرگز جمله ي معترضي،خيلي فرياد نمي زند...

سعي مي كند جلوي چشم شما، هنرمند باشد؛بي كه ازچهره اش اينهمه تلاشش بيرون بزند.

سعي مي كند كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش سر ازهنرش درنياورند تا مادرانگيش را زير سوال ببرند؛چرا كه مدتهاست دريافته ابله بودن ، يك مادر ِ عاشق را با فرزندانش آشتي تر مي كند.

چرا كه مدتهاست فكرش اينست كه آرام و موقر و درسكوت خودش را جيغ بزند وگرنه بايد جيغهايي به وسعت ِ بي كسي را بخاطر ِ شامهاي ِته گرفته، لباسهاي رفو نكرده ،دانايي ِ نابخشودني و بي مسئوليتي و شلختگي ِ ناشي از زيادي كارش متحمل شود و اينهمه / سنگين وزن ترين غوليست كه روي دلش چمباتمه زده مي نشيند و نفسش را تكه تكه مي كند.

ساده دلانه از افراد فاميل و كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش شنيده كه مادر بودن جدا از هنرمند بودن است و اين گويش نسل به نسل درجهانش منتقل شده و همين ترسوترين ، منزوي ترين و مخفي ترين هنرمندِ روي زمينش كرده.

 صبح زود روزهاي هميشه مي بينمش كه توي خيابانهاي ِ دور دستِ سياه بخت ِ بلاتكليف ِتهران ،روسري اش را به پشت سرش گره مي زند و مانتوهاي عجيب ِ دوخت خودش تنش مي كند و با كيفهايي كه خودش مي دوزد و آرايشي كه شادماني را گريمش مي كنند و لبخندي كه جزوء لاينفك صورت میانسال ـ بيروني اش است؛ مثل گناه مرتكب شده اي ِ شرمسار براي لقمه ي ناني كه موظف ِ آوردنش است ِ سر كارش مي رود.

مثل ِ گناه مرتكب شده اي ترسو... گناه مرتكب شده اي شرمسار...

ترحم انگيز است اينهمه؛ مي دانم. ولي غرور ِ بازي شده اش  هميشه مي چربد.

براي اينكه در اوج به اصطلاح هنرمنديش،موجه تر باشد الفاظ را با تمرين زياد، صحيح ادا مي كند و همه ي تلاشش در اين است كه وقت اداي " سين "و " ز " زبان صورتيِ مضحكش را كه هي مترصد  ِ بيرون زدن است مهار كند تا همكاران و خيلي بيشتر از همه آقايان ِكارگردان به پوزخندي نگويند:

اصلا براي خواندن "ُ َنر یشِن "توي فيلمها مناسب نيست.

و او دلخوش به همين نگفتنها و تاييدها تا ابد زن هنرمند ِ با وقاري مي شود كه آنقدر بي نيازي به توجهات آدمهاي  هنرشناس دور و برش راخوب بازي مي كند كه گاهي خودش هم او را نمي شناسد .

 شما اما مي شناسيدش . گرچه شناختنش دردي از شما دوا نمي كند .

او به منظر شما ظاهر مي شود. به مهماني ها و جلساتتان پا مي گذارد. زياد از سياست ، ادبيات ، نقاشي و روزمرگيهاي عالمتان چيز ميداند و زياد هم مي خندد جوري كه انگارخيلي شادمان است. هميشه خنده هاي جانانه اش راپيشكش ِ حضورتان مي كند. همان خنده هايي كه گذاشته براي روزهاي مباداي دلتنگي، كه هم امروزيست كه در محضر ِ شماست؛بي ذره اي كدورت به رُخ كشيده ي ِ مضحك.

گاهي با ترديدي كه مادر ِ زياد بودنش به جانش مي اندازد همراه دوستانش سينما مي رود و توي هر فيلمي خودش را مي بيند كه مثل ِ زني وارفته و نالايق عوض ِ پختن ِ دمي باقلابراي كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش،بادوستانش رفته لات بازي ِهنرمندانه اي كه آخر ِسبكسريست...

نقاشيهايش رنگ پشت رنگ ، شادي هاي ِگزافش را گولتان مي زند و توي دلش به سادگي باورتان مي خندد.

يك بار توي همين جلسات ِخيلي مهمتان بي كه قصدم ارضاي ِفضولي ِ ذاتي ام باشد، ديدمش كه اين پا آن پا كنان ولي آهسته شكل ِ چشمهايش ابله شد /حتی شکل نشستنش هم. لبهايش مي لرزيد و دل آشوبه اي حجيم از دستهاي لرزانش كه اصلا آن لحظه هنرمند نبودند پاشيد توي چشمهاي ِ متحيرم ... شما سرگرم ِ وعده هاي هنر و انديشه اتان بوديدكه من در او، زن ِ ابله و آشپز ِ مفصلي ِ را ديدم.

ديدم انگار دلش براي بي توجهي ِ بي تقصير ِ كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش تنگ شده.

 ديدم با كلامي فاخر و گُزيده ازجمعتان عذرخواهي كرد و جلسه ي ِ پُر بهايتان را به بهانه اي دستمالي شده و لو رفته،ترك كرد.

ديدم تا به خانه اش برسد تمام ِ حماقتهاي ِ ملوس را تمرين كرد و فكر ِ اداي جمله ي طناز ساده اي بود كه حروف " سين "  و " ز " مزينش كنند تا جيره ي امروز ِ دلبري ِ قابل ترحمش را به كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش برساند .

ديدم به خانه اش كه رسيد، سلام را تُك زبان ادا كرد و وقت ِدر آوردن كفشهايش خيلي معصومانه گفت "من زن ِ ترسوي ِ لعنتي اي هستم كه نمي تونم دم ِ غروب زير ِ اين سقف كبود باشم "  و زبان صورتي اش ازو همان ابله باشكوه خانگي اي را ساخت كه بايد...

 آنوقت نان بربري خاشخاشي دو آتشه ي توي دستش را به سفره ي گسترده اما تهي خانواده تقديم كرد تا حرارتش برود و به بوسه هاي باحرارت ِ فرزندانش يله داد.

ذاتآ اهل صلح بود ، اهل ماجراجويي نبود ... شما اما اسمش را بگذاريد ترس ...بگذاريد تناقض... بي خيال...

 

+ نوشته شده در  دهم مهر 1388ساعت 15:53  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

داشت نمک تو نمکدون  سفره یِ اون میذاشت که کتکش زد/ کتکش زد/ کتکش زد/ لعنتی...
+ نوشته شده در  ششم مهر 1388ساعت 17:22  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

زد پشت غريبه و گفت: باد خاكستر را مي ريزد توي صورتم
غريبه دستش را از شيشه ي باز / سمت پايين برد
زد پشت غريبه و گفت: سردم شده. هواي بيرون بوي پاييز مي دهد / غريبه شيشه را بالا كشيد و پُكش را توي خودش فرو داد و دلش تلخِ ِ سيگار شد/ تلخ ِ پائيز هم...
زد پشت غريبه و گفت:بوي سيگار توي ماشين خيلي دل به هم زن است / اينطور نيست؟ ( اداي عُق زدن را هم در آورد) غريبه با غيظي نمايشي سيگار را به شيشه ي جلو له كرد و خاموش شد/خاموش بود از اول هم.
زد پشت غريبه و : "نخواستم اموالتان را به باد بدهم ببخشيد "  
زد پشت غريبه / زد پشت غريبه/ زد پشت غريبه/ هي زد / هي زد/ هي زد / هي زد پشت كسي كه زماني نه چندان دور غريبه بود /حالا اما نه...


هميشه اينطور رفتار مي كرد / با دست مي كشاند و با پا مي رماند و بعدترش مي گفت مي بينيد؟ اين جنس مخالف/ چه بي تابانه برايم بال بال ميزند؟...

جنس ِ افراد ِ اين قصه فرقي نمي كند ... بي خيال...مهم قدم اول است و انكار ِ آخر

 

>>>>>>>>>>>>>>>>>>> 

 

یه حرف:

 

دیروز براي يك كار ِ كوچيك ِ بانكي  بدجور پيچوندنم. چند خيابون / چند اداره/ چند رئيس رو بايد مي ديدم و باز هم بي نتيجه و دست از پا درازتر سرريز شدم سمت خونه.

 راننده ي آژانس كه همراهي ام مي كرد پرسيد: خانم؟ تو خارج هم همينجوره؟ همينقدر واسه يه كار كوچيك مكافات مي كشين؟

از اينكه فكر ميكرد تو خارج زندگي مي كنم خنده ام گرفت / سعي كردم شاخي كه از شنيدن سوالش رو سرم سبز شده رو زير شالم پنهون كنم / اونوقت گفتم: تو فكچال سيتي ابدآ كار ِ بانكي سخت  نيست / مردمونش خوشوقت و راحتند..

راننده آهي كشيد و خيال كرد چه قدر از دنياي من دوره...

چه قدر از دنياي هم دوريم مردمها! مگه نه؟

+ نوشته شده در  سوم مهر 1388ساعت 12:26  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نسيم زنگوله را قلقلك داد و صداي خنده ي ريزش/ اتاق را گرفت.مرد خيلي كودكانه و زياد ذوق زده به زن نگاه كرد مردمها !

شايد هم نگاهش شكل عاشقي داشت.من چه مي دانم! من كه نگاهش را نديدم فقط دستم به نوشتن نگاهش دستورم داد:

_ چه خوبه...مگه نه؟ ببين ! هر وقت نسيم بياد و زنگوله رو بخندونه به يادت مي افتم و رد ِدستهات كه اين رو به من داد هم ديوونه ام ميكنه... خوبه... مگه نه؟  

 بعدترش هم  تصحيح كرد :

 نه ...نه...  وقتي نسيم هم نياد من هي از كنارش رد ميشم تا تنم بخوره به تن زنگوله  و تكونش بده / تعمدآ اينكارو مي كنم ها...زنگوله مي خنده/ من هم ... و دو تامون به تو هي فكر مي كنيم . فكر كه كنيم تو بر مي گردي.مگه نه؟

و همراه زنگوله خنديدند ... 

خب/ به من چه؟ من چه ميدانم چرا خنديدند؟ من كه نبايد همه ي اتفاقات مردمهاي قصه هايي كه مي نويسم را بدانم !؟ شايد از الكي و سرخوشي خنديدند / شايد هم نسيمي خواستني هي تند تند قلقلكشان داد...اصلا ساده دلي و زود باوري مردمهاي قصه  تقصير راوي از همه جا بی خبری كه من باشم/ نيست که ! هست مردمها؟!

آن وقت زن براي مرد / براي هميشه خنديدن زنگوله ي اتاق مرد/  براي وزيدن نسيمي دائم به دنیای مرد / از ته دلش دعا كرد. از ته دل دعا كردن می دانید چه جوری است مردمها؟ : 

دستت را روي قلبت مي گذاري و هيچ نمي گويي/  فقط گريه ات مي گيرد و گريه ات مي گيرد وهي دوباره گريه ات مي گيرد. آن هم بلند و هق هق و  روان نه زوركي و از الكي . آن وقت خدا كه توي قلبت را مي شناسد مي فهمد دردت چيست و هوايت را خواهد داشت . من خيلي وقتها از ته دلم دعا كردم و خدا هوايم را داشت...خيلي وقتها...مثل ِ  بودن اميد ... مثل ِ ... مثل ِ...مثل ِ ...خب... كه چه؟  الان فقط همينش را يادم مانده ولي مطمئنم بيشتر از اين هوايم را داشته و اگرنه خدا با بندگان ش لج نيست كه؟هست مردمها؟

.......

حالا سالها از آنروز مي گذرد مردمها! سالهاي سال ...حالا ديگر نه نسيمي حوصله وزيدن دارد / نه زنگوله ي زنگ زده اي رمق خنديدن / حالا ديگر  شانه هاي مرد خميده شده و نمي تواند هي قد به شانه هاي زنگوله ي اتاقش بزند تا زوركي خنده اش را در بياورد.

حالا مردمها جانم ! كار ِ زن فقط اين شده كه  توي خانه اش به ديوارهاي تو در تو زُل بزند شايد رد كوچك از دستان نازنیني که روزگاری با خندیدن زنگوله ای عاشقتر میشدند را پيدا كند كه ... پيدايش ... ن ... مي ... كند...

خب/ به من چه كه توي همه ي قصه هاي همه ي مردمها/ مردها عقلشان قد نمي دهد كه يادگاري هرچند كوچك که دستشان نوازششان کرده و نه جیبشان را به زنها بدهند مردمها !؟

 خب لابد فكرشان نمي رسد كه روز ِ جدايي هم هست و پيري و كوري و كري و بی سکه ای! 

گفتم كه شايد/ چون من فقط  يك راوي ام/ راوی غلط می کند که داوری کند...

اين روزها زن/ خيلي احمقانه اما به ناچار  هي دلش براي جمله هايي كه آدمهاحرام ِهم مي كنند مي سوزد . هي دلش  براي خيالاتي كه مهرمندانه تر از معمول مي شوند مي سوزد . هي دلش  براي عشق كه دستخورده و حقير شده مي سوزد ...گفتم كه بناچار... آخر يك زنم و مي دانم زن توي قصه دست ـ خودش نيست ... زنها هميشه ي خدا یا گریه می کنند یا که مي سوزند ...

 من اينقدر راوي ـ مستاصلي هستم كه حتي حق ندارم بگويم كدامشان بي نواتر بودند.

تو را به جان خدا/  از  كُدهاي توي قصه بگذرید/ تقصیر دستانم است که مجبور به نوشتن آنها شده اند / نه من ....واگرنه هیچ اتفاقی هیچ ربطی به هیچ راوی ای ندارد...خب؟

 

+ نوشته شده در  دهم شهریور 1388ساعت 12:43  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 این فقط یک قصه است و در عالم واقعی وجود واقعی ندارد

انگشترها هم وقتي بدلي باشند برقشان چشمنواز نيست/ يك جورهايي زردي اشان توي ذوق مي زند وآخرش هم جوري مي شكنند كه لبه ي تيزشان دستت را مي خراشد چه برسد به عموها...عموهاي بدلي دل مي خراشند و نمي دانند خراششان چه خوني راه مي اندازد...نمي دانند خب... زور كه نيست. از اول ِ دنيايت كه باتو نبوده اند تا بفهمند الان خودت هستي يا اداي ِ خودت؟ همين فكر بود كه موجب شد به نرگس خانم با بغض بگويم

انگار مي كنم هرگز عمو نداشتم/ نرگس خانم! اصلن عمويي كه آشتي و قهرش به چس ِ غريبان بند باشد به درد عموجان شدنم نمي خورد. گيرم كه شباهتش به عموي واقعي مرحومم زياد باشد. خب كه چه؟ اينكه دليل نمي شود يك عمر اذيت شوم ! مگر چه كرده ام كه شكايتم را پيش شما آورده؟ نه اينكه فقط نگران احوالش بودم؟ تمام روزهاي برادرزادگي ام را به يك كلمه فروخت/ شما را هم اينطوري مي فروشد؟ نه كه نمي فروشد! حالا مي بينيد نرگس خانوم جان ! حالا مي بينيد كه بي عموجانجان هم نه ككم مي گزد و نه اخم به ابرويم مي افتد

 

 و توي دلم خوشحال شدم كه تاتوي ابرويم پاك شده واگرنه نرگس خانوم لبش به تمسخر باز ميشد كه منظورت از ابرو همان خط ِ نازك ِ بدلي بالای چشمهایت است؟ ببين چه كسي از داشتن ـ عموي بدلي اش لجش گرفته؟ و قاه قاه مي خنديدو به جديت حرفهايم شك مي كرد

ابروانم را به هم چسباندم يعني كه آها ببين خم هم به اش مياورم ؟ و با این فرم ابرویم از سر گفتم انگار مي كنم هرگز عمو ... هرگز... من... عموي ِبدلي نداشتم.خب؟

اينها را با حرص گفتم و روترش كردم و توي دلم هي متصور شدم قبلترها كه عموجان بدلي ام نبود / زندگي ام چگونه مي گذشت؟ راستي،صبحها كه بيدار مي شدم از حضور ِ چه كسي غير از او دلگرم مي شدم؟ آن وقتها كه دلم مي گرفت شكايت ِ دل صاحاب مرده ي گور به گورم را به كي مي گفتم تا با سكوت گوشش كند و اصلا هم لام تا كام همراه دلم نشود ؟ و يادم آمد كه از اينكار عمو جان بدلي چه اندازه عصباني مي شدم و چه اندازه هي تصميم مي گرفتم منبعد حرفهاي دلم را برايش نگويم و چقدر اينموقع ها دوست داشتم سرم را توي يك چاه فرو كنم كه لا اقل حرفهاي خودم را به گوشم برساند و يك جوري آرامم كند كه يعني ببين من و تو يكدرديم!

نرگس خانم ميتوانست مستمع خوبي باشد اگر فقط با عمو خويشاوندي نزديك نداشت...عمو بدلي ِ من / عموي حق و حساب نرگس خانم بود ... براي همين هر چه مي شنيد و هر چه داوري مي كرد به نفع عموجانش بود و اين بيشتر لجم را در مياورد. نرگس خانم مي توانست يك دوست واقعی باشد اگر فقط يك ذره برادر زاده ي واقعي نبود

 ******************                                            

يادم هست يك غروب دلگير پاييزي كنار نرگس خانوم روي كاناپه ي سرخ وينستوني اش نشستم و براي اينكه نداري و خويشاوندي ام را به اثبات برسانم به او گفتم

نرگس خانم جان؟ عمویمان خیلی چاق است و اين خيلي حيف است... نه؟

به او گفتم

 نرگس خانم جان می دانی عمویمان كه زياد چپق  مي كشد ريه هايش سياه ميشود و ما بايد يك فكري برایش بكنيم؟

اين جملات را روي كاناپه ي سرخ اتاق پذيرايي نرگس خانم / در اوج غمگیني ام گفتم... در اوج خیلی غمگیني ام... آخر اندازه ی دور کمر عموبدلي زیاد بود و همیشه احتمال سکته کردنش نگرانم می کرد

من خیلی ساده دلم/ مردم ها! آنقدر كه باورم شده بود او حقيقتا عموجانم است و اگر او هم بميرد من کلآ خالي از كس و كار مي شوم. نگاه نكنيد حالا راه به راه مي نويسم عمو بدلي/ آنوقتها عموجانجان صدايش مي كردم حتي پيش نرگس خانوم

نرگس خانم كه هرگز از قاليچه ي عمو پايين نمي آمد حتي از قاليچه هاي پوسيده اش كه امكان سقوط او و عموجانجانش را زياد داشت / در حاليكه خياري حلقه حلقه مي كرد و انگار اين لطف را در حق ِ مهماني كه منم انجام مي داد/ گفت :

 چه ایرادی دارد/ خب پاواروتی هم چاق است! این که نگرانی نشده / بدبخت!حوصله داری ها

توی دلم به دور کمر پاواروتی فکر کردم و گفتم حتما که پاواروتی هم برادرزاده دارد / حتما که آنها خم به ابرویشان نمی آورند که شاید عموجانجانشان سکته کند.من چرا این همه حرص میخورم؟ و ياد طلعت خانم افتادم و ضرب المثل ِ سراسر اشتباهش " چه مادر ميربانتر طايره خانوم" كه همان زمادر مهربانتر دايه خانم بود. توی دلم به پاواروتی فکر کردم که وقت نوشیدن قهوه ( خارجی ها که زیاد اهل چای نیستند) هی آروغهای ریز ریز هم می زند و حتما که برادر زاده هایش اصلآ نمی گویند عموجان جانمان کلاسمان را پایین می آورد ... من چرا این همه می گویم؟

برای همین خندیدم و گفتم: راست می گوئی نرگس خانم جان!انگارحوصله دارمها

فردای آن روز وقتي غصه ها توي دلم تلنبار شده بود و گوشي مهربان مي خواستم براي شنيدن و بي كسي هم جانم را به لب رسانده بود / رفتم سراغ عمو كه گوشش را قرض بدهد و بعد از اينكه برايش حرف زدم و او از من پذيرايي نكرد؛ به بچگيهايم خنديد و در سكوت مطلق كانال تلويزيونش را اين ور و آنور كرد ؛ خالي شدم و ذره اي هم پُر از غصه هايم نشد؛ و دوباره احساس حماقت كردم و به رويش نياورد كه چه اندازه اين حس را در من تشديد كرده ، براي دلجويي از خود ِ درونم به او گفتم

خب عامو جانجانم اصلآ اشکال ندارد كه شما چاقید / اصلآ ...خب... پاواروتی هم چاق است/ چه عيبي داردمگر ؟

عمو در حاليكه قند ِ توي دهانش خيس خورده بود و براي لاجرعه سر كشيدن چاي آماده شده بود وقتي با دستهاي نرم و تپلش استكان را به سمت لبش مي گرفت/ گفت : اوهوم

سكوت كردم و گذاشتم چايش را يك جا سر بكشد و فقط سكوت كردم و هي فقط سكوت...

انگار منتظر زِرزِر لاينقطعم بود ،چرا كه نگاهم كرد / ترسيدم چيزي راجع به پاواروتي بپرسد كه من ندانم و پاك آبرويم برود . اين بود كه پيشدستي كرده گفتم

عموجان از شما چیزی بپرسم نمی خندید؟

نوچ

مردد نگاهش کردم و او هم  در سكوت كرد نگاهم كرد  يعني كه بنال

گفتم اين جمله ي وزين كه از من نبود از نرگس خانوم بود عامو جانجانم! من اما در شش و بشم و فضولی عذابم می دهد ... این... این آقا... پاواروتی را می گویم/ اصلا کی هست؟

از اينكه عاموجان فربه ی طفلک ِ بدلي ام خنده اش را به خاطرم فرو داد نبايد بگذرم/ آنوقت گفت

یک خواننده اپرا بود که پارسال فوت کرد. حالا دیگر استخوان شده و برادرزاده هایش هم دست از دور کمرش برداشته اند لابد

توی دلم گفتم یعنی نرگس خانم نمی دانست او پارسال مرده برای همین از فعل ماضی استفاده نکرد؟ توی دلم باز گفتم شاید نگفته تا نفهمم این آقا پاواروتی مرحوم از شدت چاقی دار فانی را وداع گفته تا آبروي عمو را حفظ كند و یا اینکه مرا از اینهمه جان به کف بودن برای نجات عموجان بدلی بازدارد.توی دلم گفتم در هر صورت آنها كه در خون هم شريكند هواي هم را بيشتر دارند. توي دلم از اينكه با من مثل يك غريبه رفتار شد و نکته ی مهمی از چشمم دور ماند /حرصم گرفت... توي دلم از هميشگي ِ حماقتم لجم در آمده بود... توي دلم را ببخشيد مردمها. خب؟

 و همان تو فكر كردم دور از جان عموجان بدلي ام/ نکند پاوارتی از بسیاری ِ دُنبه لای انگشتان دستهایش نمی توانست کار کند ؟ مثل عموجان عذب اوغلی بدلي ام که توی خانه اش خر با خور و مرده با گورش گم می شود و تا می بیندم / می کشاندم به کار و با لبخند می گویدَم

اینقدر سر خوش می شوم وقتی که خانه ام تمیز است که نگو

وقتیکه باد پرده ی اتاقش را که تمیز شده می رقصاند روی صورت نرم و فربه اش/ چای اش را هورت می کشد/ آروغهای خفیف می زندو با لبخند معصومی که لب کوچک تُپلش را باز و دندانهای نیش و پیش کوتاهش را نمایان می کند/ می گوید

آفرين فاميلجانم

واااای / دور از جان عموجانجانم / حتما پاواروتی هم اینجوری برادرزاده ي بدلي اش را به کار می کشید و هر روز اندازه ی دور کمرش زیادتر می شد... همه ي اينها را آن توو   گفتم... آن توو/ يعني تووي دلم

یک دفعه احساس کردم کلاهی گشاد سرم رفته/ گوشت بین انگشت شست و سبابه ام را محکم گاز گرفتم و با دور از جان بلندی / تند تند / تته پته کنان و سریع گفتم 

معمولا خواننده اپراها چاقند / می دانی چرا آقا عاموجان خان؟

عصبانی گفتم ... خیلی عصبانی :

چون باید صدایشان گرم و رسا باشد و برای همین بایستی دور گردنشان پر پیه و دنبه باشد... اما شما چی؟ شما اگر انگشتهایتان کپل باشد و دور کمرتان اینهمه زیاد/ به درد هیچ کاری نمی خورید

هيجانزده و رو دست خورده با فریادی گوشخراشتر از پاواروتی مرحوم ِ مثال زدنی/ گفتم

اصلا به من چه كه پاواروتی چاق است ؟اصلا آروغ کوچیک زدن و چاقی کار رمضونعلی است و کوچ و کلفتش که توی خانه اشان گوز و چس هم بی خیالیست/ نه شما که بزرگزاده اید ...اصلا به من چه که 

از اين همه وابستگي به عمويي كه هرگز خودش را همخون من نمي دانست و هرگز خودم را از خونش جدا نمي دانستم / بهم ريخته بودم...فكر كردم همه چيزها برايم گشاد شده حتي اين كلاه مضحك كه بي كه بخواهم دلقكم كرده بود... گريه امانم نمي داد...شما كه توي آن لحظه ي من شريك نبوديد كه بدانيد آدمهاي بي كس وقتي كساني را براي خود ميسازند با تمام وجود مي سازند و خراب شدن ِ آنها يعني فرو ريختن ِ يك برج ِ بلند ِ محكم...شما كه براي خودتان عمو نساختيد كه بعدترش غافلگير شويد اگر بفهميد هرگز مثل برادرزاده اش دوستتان نداشت ...خوب شد سعي نكردم مامانجان باباجان را بازسازي كنم/ وگرنه بايد از همان برج بلند كه ساختمش خودم را پرت كنم وسط ِ جهنم ...خوب شد عقلم رسيد و اينكار را نكردم.لابد خدا رحمش آمد

لکنت زبان گرفته بودم و باز هم بلندتر فریاد زدم:

 اصلا ... اص... بروید آقا عاموجان خان! بروید یک برادرزاده ی بدلي ِ گوسفند ِ ديگر گیر بیاوریدکه معترض نباشد وهی برای دلش نی نوازی کنید وهی برای دلش نی نوازی کنید وهی برای دلش نی نوازی کنیدو هی او کار کند و هی پرده روی صورت کپلتان بجنبد و هی شما لَم بدهید و جای ِ باسنتان فرش دستبافتتتان را نخ نما کند.اصلا به من چه که فرش دستبافتتان هدیه كدام آدم ِ عزيزو مهم زندگيِتان بود... من كه خويشاوند ِ حقيقيتان نيستم كه به من ربط داشته باشد 

عاموجان متحیر نگاهم می کرد... باور کنید از جایش نیم خیز شد / از همانجا که باسن نازنینش ساییده بودش/ نیم خیز شد... لابد توی دلش داشت فکر می کرد من رسما دیوانه شدم چرا كه غريد ...قسم مي خورم غريد... باور كنيد غريد/ حرف زد/ عصباني شد و من اگر اينهمه جريحه دار نبودم ميشد اينرا يك پيروزي قلمداد كنم...حيف كه جراحتم سنگين بود/وگرنه این همه انرژی رها شده از عموجان بدلی جزو معجزات زندگی ام به حساب می آمد... بگذريم... غريد:

معلومه كه هيچي به تو ربط ندارد... چارديفاري / اختياري... اصلن من توی خانه ام می خواهم همه چی بی خیالی باشد / به تو چه ور پریده!برو بیرون... در را هم محكم ببند ...اه...اه...اه...مرده شور غُربا را ببرند كه هرگز جاي قوم و خويش آدم را نمي گيرند...اه..اه...پيف...پيف

من اما وقت بستن در / داشتم فکر می کردم كاش اصلا باور نمي كردم نرگس خانم مي تواند دوست من هم باشد / كاش اصلا مي شد بفهمم هرگز هيچ كس / نمي تواند براي بي كسيهامان / كسي باشد .کاش اصلا و ابدآ نمی دانستم اين پاواروتی کیست و سر ِ درد و دلم با نرگس خانوم هرگز باز نمي شد...هرگز... 

 *******************                                               

حالا هم اينجام . روي كاناپه ي سرخ رنگ نرگس خانم و غمگينم...خيلي زياد غمگين و براي چندمين بار دارم برایش تكرار مي كنم :

 انگار مي كنم هرگز عموي بدلي نداشتم ...خب؟

و توي ذهنم زندگي ِ قبل از ساختن عمو جان بدلي ام را جستجو و مرور مي كنم تا رشته ي زندگي ام پاره نشود

نرگس خانوم اما دارد هي مي گويد : عمو جانجان چاقش خوب است/ اصلا به تو چه كه سكته مي كند ... تو عمو مي خواستي ماهم بهت داديم/ ديگر چه مرگت شده؟ و با دقت حلقه هاي خيار را روي صورتش مي گذارد تا شادابتر به نظر برسد.

 از اينكه هرگز كسي میوه ی حلقه حلقه شده اي جلوي دهانم نگذاشته ولی من حلقه حلقه حلقه شدم در دهان كسان ِ راستين يا بدلي ام ، غصه ام شد / از اينكه هرگز از جانب كسي اصلا پذيرايي نشدم حرصم گرفت... از اينكه نمي دانستم حتي انگشترها هم وقتي بدلي باشند برقشان چشمنواز نيست/ يك جورهايي زردي اشان توي ذوق مي زند وآخرش هم جوري مي شكنند كه لبه ي تيزشان دستت را مي خراشد چه برسد به عموهاي بدلي اشكم در آمد... از اينكه ... بي خيال

نرگس خانم ميتوانست مستمع خوبي باشد اگر فقط با عموجان خويشاوندي نزديك نداشت

بلند شدم مانتويم را از روي جالباسي دم ِ درب ِ خانه اش برداشتم / در حاليكه شالم را توي راهرو آپارتمانش سر مي كردم سمت خيابان دويدم ... هنوز هم دارم مي دوم... بايد تنبيه شوم و براي همين تا آخر دنيايم مي دوم... اگر بعدها توي خيابانهاي شهرتان زني آشفته را ديديد كه نفس زنان مي دويد تا از حماقتهاي كرده و ناكرده اش دور ِ دور ِ دور شود / خيالتان نگيرد مجنونست . اصلآ گيرم كه مجنون / قابل تمسخر و خنده نيست كه ... باورش كنيد و به سلامش جواب بدهيد...خب؟

 

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1388ساعت 7:41  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شيخي به ميهماني مريدانش شد كه خواني گسترانيده بودند پر شراب و طعام.

پسرش كه عمر به هفت داشت در جوار پدربه سفره ي شام نشست. مريدان دست بر سينه زدند تا اولين لقمه ي شيخ... به ساعتي سفره خالي گشت و دلها از كباب و اشربه ي ناب حالي به حالي.

شيخ از طمَع به قصد آخرين لقمه ي ِچرب ِ به ديس مانده خم شد . باد ِ پرشتابي از ميانش بر جهيد كه آهنگش جِر خوردن كرباس را بود و حضور ِ گرانسنگش /بي اعتباري ميان ِ ناس را...

پس آشفته و سراسر به تعجيل براي حفظ _آبرو / مشتي به قفاي پسر نواخت گردن شكن/ كه : هين ناخلف! كم دُنبه بلُنبان و دندان بجنبان كه نريني اينچنين به زحمت _صاحب ِ خوان.

پسرهيچش نگفت با لقمه اي نيم خورده و بغضي فرو برده .

شیخ خمشگینتر نعره سر داد:

حيرتا ! آبرو از ما برده ای و عذرت نیز خورده ای ؟

صاحب خانه كه مخرج معصوم ـ هفت ساله را كوچكتر ازين باد ِ اكبر ِ نُخاله ديد / غريد :

ديوار حاشات كه چين باشد/ طمَعَت كه اين باشد/ بايد كه ماتحتت به صدا همين باشد/ خاك بر مريدي كه شيخش كذابي چنين باشد...

آورده اند كه شيخ آن قَدَر بادش را انكار شد تا باور ِ مريداني ساده دل و بي عار شد / آن مريدان كه حقيقت ِ آن شب را اصرار شدند یا از افزونی کتک/ بیمار شدند یا به طرفه العين بر دار...

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1388ساعت 13:10  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

یکی زن می دوید برهنه با  لُنگی فقط بر ستر ِ عورتش ... لُنگش به تند ی قدم و تیزی ِ باد/ اوفتاد.

 زن  همچنان سراسر می دوید بی که لُنگش از زمین بر دارد. فریاد ِمادرش به گوش ِ خیال شنید :

هین! بی آبرو ی پتیاره / بی جامه به صحرا شدی / حیرتا! لا اقل لُنگت را بردورت بکش که این از رسوم زنانگی به دور است و مردمان را نه چشم ِکور. فکر فردای  قیامتت باش و فشار ِ گور! 

 زن ِ لخت به زبان ِ بلند جوابش داد:

اجنبیان را خیال در رسیده  که زیر ِجُبه ی صوفینم نه تنم که دِرهم است . سراسر به تجاوزم شدند.دیدم که فرصت ِ گفتمانم کم است. به همین سبب جامه کندم تا بی مالی ام بینند/ بگذار لنگم نیز بر افتد تا خالی ِ خالی ام بینند که اگر این کنم " آن" از دست خواهم داد!

آورده اند نام ِزن لخت ِ بینوا/ ایران خاتون بوده و والده ی گرامش گیتی. آورده اند که هنوزش که هنوز می دود برهنه و رسوای خاص و عام و محرمانش نیز جزو اجنبیانش شدند بسکه حقیقتا زیر جبه اش درهم است...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پ.ن : " آن " ِ این نبشته را  دو معنی است : یکی اشارتیست به دِرهم ِ نانجیب ِ نازنین / دو دیگر مضمون ِ " دم " است که باید غنیمتش شمرد.

پ. ن دوم : آورده اند آنان که اینچنین دوانند از پی ِ درهم به بیماری لاعلاج ِ اف / ام / بی / ای /تی / ان دچارند که مفهومش به زبان ِ خودی و اختصار میشود:

 فردا می میری بدبخت / اینقدر طمع نکن...

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1388ساعت 7:4  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نشسته ام روي صندلي لهستاني اي كه لق مي زند با پلكهايم كه متورم و مي خواهم بگويم :بي خيال اما راه گلويم بسته... مي خواهم بگويم هر جور كه تو راحتي/ اما اگر كلمه اي بگويم اشكم مي سُرد و سر ِ تمام شدن ندارد... براي همين روي پايه هاي لق ِ زندگي...ببخشيد پايه هاي لق ِصندلي تلو تلو مي خورم و توي دلم مي گويم : در سکوت محض زل زدن هم کاریست می گویم : همه جا براي نشستن و ايستادن نا امن است / نه فقط این صندلی فلک زده/  توي دلم مي گويمها/  اما بي كه بدانم اشكم سرازير مي شود...

خودم را دلداری می دهم / اینطوری:

خب درد ش مي آيد ديگر! 

 خب/ خرده سنگهاي ريز ِ درونم/ پدر پاهاي جوانش را در آورده اند...

خب/ من توقعم اين نبود كه بيندازدم دور اما يك كفش مستعمل به چه دردش مي خورد/ هان؟

با اين حرفها با غصه ي بزرگم مدارا مي كنم /با پشت دستهاي رنجور و لاغرم گريه ام را بي اعتنا مي شوم و همانطور كه روي صندلي لهستاني تلو تلو مي خورم به اشيا مستعمل ديگر زُل مي زنم.

از اول كه من اينگونه نبودم /از اول كه پاهايش را اين همه ناراحت نمي كردم. به خدا قصد  ـ كفشها از كهنگي اشان ادا در آوردن نيست. حاضرم قسم بخورم هيچ كفشي نمي خواهد صاحبش بيزار ِ او شود... شايد روزي برسد كه كفشها تنگ شوند / شايد رنگ و رو رفته بشوند و سالمند/حتي شايد سوراخ هم بشوند اما تنها هدفشان راه بردن كسيست كه دوستش دارند... من كفش احمقي بودم كه مادرانه پاهايش را دوست داشتم... دوست دارم هنوز... دوست دارم تا آخر دنيا هم...

اولترها همه چيز روبه راه تر بود گرچه خيلي سخت تر...حالا اما نه روبه راهم و نه سختي ها تمام شدنيست.او نمي داند چه قدر با او زندگي كردم / چه قدر به خودم رسيدم تا آبروي پاهايش را نبرم / چه قدر لگد شدم و آخ هم نگفتم و چه قدر همراهش قدم زدم! او نمي داند هر وقت واكسم مي زد و بزكم مي كرد تا باز هم با من باشد و من با او  / چه شادمانه دلم غنج مي رفت و چه ساده دلانه خيال مي كردم تا ته جاده تنهايم نمي گذارد...تنها نمي گذارمش هيچوقت...

گاهي هم اينجوري مي شود خب! اينجوري كه پاهاي جوان قدر كفشهايشان را نمي دانند.گرچه محبت نمي گذارد بهانه جويي پاها آتش به كفشها بزند...

نمي دانم او بزرگ شده يا حوصله ي من تنگ / كه او بر نمي تابدش .

حق مي دهم نخواهد اندازه ي حوصله ام باشد / حق مي دهم به قيافه ي مضحك كفش  سریشی كه از بس تلاش كرده اندازه ي پاهاي صاحبش باشد / درزهايش از هم واز شده و خرده سنگهاي فضول را راه به درونش داده بخندد و بيندازدش دور...

هي به خرده سنگها گفتم نياييد تو/ پاهايش را زخمي مي كنيد ! هي گفتم اما آنها كه حرف ِ آدم سرشان نمي شود... آمدند و تمام آرزوهايم را خراب كردند...

راست مي گويد اصلا چرا بايد آويزان پاهايي باشم كه دوست دارد بدود / دوست دارد تجربه كند/ پياده روي كند/ محكم گاز ماشينش را بگيرد و برود پيش همقدانش؟ راست مي گويد خب!

من كفش بي خير ِ كهنه اي هستم كه هنوز هم مي پندارم جز براي نان براي هيچ چيز نبايد دويد...

حالا اينجام . توي انباري تاريكي روي صندلي لق ِ لهستاني ميان كهنه ها ي دور انداختني ديگر و آنقدر غمگينم كه حتي براي بي خيال گفتن هم گريه ي فرو خورده ام مي شكند .

با اينهمه آخرين آرزويم آمدن ِِنمكي ِ منصفيست كه بتواند عوض كفش كهنه اي مثل من/ نان و نمكی به او بدهد که حرمتش را بداند.

بی خیال

و... اشک....

+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1388ساعت 15:21  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 چند جوان از رو برو مي آيند همقدو سال پسرم  . مي گويم دوست نداري پسرم را ببيني كه خانه ام نمي آيي ؟

مي خندي . همان خنده ات كه حسودم مي كرد  . گونه هات چاله مي انداختند .

رويم را اما بر مي گردانم .

مي گويم بيا ببين چه قد و بالايي به هم زده . من تا شانه هايش مي رسم . صدايم مي زند مامي ريزه و همه اش تكيه كلامش اين است : مامي ريزه  !  ناهار چي بخوريم ؟ مامي ريزه  ! شام چي بخوريم ؟

گاهي هم تلخ مي شود بامن و سنگين دلم را مي زند زمين .

تلخ مي شوي و  نمي داني هر چه فرزند نامهربان باشد ، مادر تاب ِ ترشرويي ديگري  را با او ندارد .

رويم را اما بر مي گردانم ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1388ساعت 18:7  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 چشمهایم را می بندم / سعی در مراقبه دارم.

در سکوت محض با چشمهای بسته خودم را متمرکز می کنم تا به آنچه دوست دارم فکر کنم... مثلآ به جایی که دلم لک می زند بروم یا به کسی که توی تصوراتم خودم را با او می بینم / یا کسیکه دوست دارم او باشم

می گویند این وقتها باید روی کاناپه ول بشوی و سبک و ُشل باشی و فکر کنی سفیدی/ سفیدٍ یک دست.

انگار سفیدم / سفیدِ یکدست... انگار که معلقم .

خیال می کنم آنقدر سبکم که با فوتی وسط آسمان و حیاط آپارتمانمان رها می شوم .

 من فوتم می کند/ آن وقت خودم را شناور توی دامن ـ ... نه... نه... از جمله ی دامن طبیعت حرصم می گیرد / یاد جغرافی و حفظیاتش می افتم و خانم شرافت که وقتی درسم را خوب جواب نمی دادم فریادش / شبیه شیهه ی مادیان ِ در حال زائیدن بود و کف ِ گوشه ی لبش / سر ظهر ِ کِسِل ِ آن روزها عُقم را در می آورد... بی که بدانم می گویم ااااه گندت بزنه شرافت!

و ازآسمان تالاپ می خورم زمین و دردی نفسگیر در قسمت تحتانی بدنم می پیچد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم فروردین 1388ساعت 8:17  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روز گاری عمویی داشتم که يک بر مي لمید روی ایوان کاه گلی خانه ایی که خودش خشت خشتش را روی هم گذاشته بود و به زنش که داشت با دلو از چاه حیاطشان آب می کشید بالا / نگاه می کرد.

به زنی که هرگز نداشت ...

پرچیم های کوتاهی حیاط ـ خانه اش را از حیاط ـ خدا/ جدا می کرد.

خدایی که هرگز همراهش نبود.

از آنجا بی احساسی خاص / به زنهای چایچین ِ خسته از کار نگاه می کرد که چادر/ تنگ بر کمرگاهشان/ بسته و لُنبرهاشان/ محکم و بی قید دو سوی هیکلشان می افتاد و سمت خانه های ِمنتظرشان سرریز می شدند.

زنهایی که هر گز به جانبش نیم نگاهی نمی انداختند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:57  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 وقتی لعیا گفت از دیدنم بعد ازینهمه سال به وجد آمده/ لبهای قیطانی اش می لرزید. یاد ِ کودکی هایمان افتادم که بغضش مغرورانه وقت دلگیری اش از فامیل/ روی لرزش لبهاش جا می گرفت . دیگر نه از ابروان پاچه بزی اش اثری بود /نه از آن همه کرک روی گونه های استخوانی بی اعتنا به جوانی اش. کلامش اما مثل همیشه سرد بود و احوال روزگارش هم مرتب چرا که از گذشته جز خاطراتی اندک/ حرفی نمی زد ... نمی زدم...

غروب، از درز درب حیاط با لبخند گرم سرخش مهمان اتاق شده بود . لعیا که چای اورد / مدتی /به برق فنجان طلایی اش زیر نور غروب خیره شدیم و بی که علتش را دریابم اشتراک موضوع نگاه من و او شادمانی ِ در پی ِ بهانه ام را رونق بخشید.

اما نوک درختهای بلند تبریزی توی حیاط  که تکان خوردند / دل اشوبی حجیم تمام تنم را گرفت . نمی خواستم باد بوزد. باد خوب نیست. باد پیراهن ِ سبکبار ِ لق لق ِ تنم را درگیر می کند . نگران روی کاناپه جا به جا شدم.

سایه ی خمیده ای از گوشه ی پنجره ی رو به حیاط خانه سرک کشید . انگار آشنایش نمی زدم که زود از جلوخوان نگاهم دور شد. به گمانم کلاممان /کنجکاوی بی گناهش را تحریک کرده بود اما زود از قیدش گذشت . برای همین دریافتم مشتدوستی هنوز زنده است ولی آنقدر بی حوصله شده که نفسش حتی با ادای سلامی هم تنگ می شود.صدای کشیدن دمپایی های پلاستیکی ِ پاهای پیرش بر موزاییکهای حیاطشان نگرانی ام از مرگش را تمام کرد.

 

-          چی شد اینورا؟

-          همینطوری... دلتنگت بودم. خیلی ساله که پی رد و نشونی از تو و مادرت بودم ... بد جور گم شدین ها ! خوبی؟

 

باد ِ مزاحمی پیراهنم را کیپ تنم کرد . من هراسان نگاه ِ لعیا کردم. لعیا قیافه ی کسی را بازی کرد که از هیاهوی باد هیچ ندیده ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوازدهم دی 1386ساعت 15:30  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بابا

 ماه از سرم  افتاد .  ديگر ماهم را نمي خواهم . با اين كه ملالم مي دهد اين روزهاي ساكن خاكستري،بي تلاطمي،آشوبي،هيجاني، بي هيچ ، بي هيچ  كه مي گذرد ؛آرام؛آرام و تكراري؛ ماهم را ديگر نمي خواهم. به سگها تعظيم مي كنم . اين بي خيالي ،گفتيد  آخر  ِخوشبختيست . فقط گاهي خوشبختي آزارم مي دهد .

  شما اما... نشنيده اش بگير .

آهسته مي روم تا پيراهن ِهيچ عابري را نسيم ِگذرم نجنباند. اين،گفتيد آخر ِ غرور است و وقار . فقط  گاهي غرور كريه ام مي كند. وقار دلم را آشوب مي زند .

شما اما... نشنيده اش بگير .

و ديروز يك گوشه ي دنج ِ حقير،يك مرد دستش مي لرزيد. شما اما  ... دستتان  درست! ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم مهر 1386ساعت 12:22  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خدا تنهاست .تنهاي ِتنهاي ِتنها و تنهايي اش عميق و باشكوه است . همیشه در فضايي از نور شناور است / آنسوي ِ زندگي و قصه اش تا ابديت جاريست . به ابتدا و انتهاي هر چيز آرام و درسكوت لبخند مي زند. به فريشتگان ِ مقربش , چراكه رستگارند.  به آنان كه به پهلوي ِپيامبرانش خنجر كشيدند , چرا كه نادانند.  به مرداني كه در جلسات دنبال ِ اخراج و توبيخند , در خانه دنبال ِ بهانه , چرا كه خسته و فرو ريخته اند . به مادراني كه در دفتر ِتكاليف ِ دخترانشان دنبال ِكلام ِعاشقانه مي گردند تا ايثار مادرانه اشان به يغما برود,چرا كه مضطرب و بي پناهند . حتي به آدميان ظالم ِ بيمارهم, چراكه روزی تنبيه خواهند شد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شانزدهم مهر 1386ساعت 22:4  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از همين ابتدا به عنوان راوي اعتراف مي كنم خياط بيوه ي دهمان / استعداد ِشگرفي براي قناري شدن داشت با اينكه عمري دراز در پوست ِ زمخت ِ كرگدنهاي وحشي جا خوش كرده بود.

 با اينكه يورش مي كرد/ مي غريد / با سر به شكم ِ دنيا و مردمانش هجوم مي برد و اصلآ قناري نمي شد؛ نمي شد كه بشود، اما نمي توانم اين حقيقت ِ صريح را منكر شوم كه او بهترين بلد ِ راه ِ قناري شدن در دهكوره ي پرت ِما بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1386ساعت 7:47  توسط رویابیژنی 

من خسته نيستم جوجه ! در را باز مي كنم . گوشه ي چارچوب ِ رنگ پريده ي پنجره را / دهانم را /سر ِ حرف را و هي مي گويمت خسته نيستم جوجه! هي مي گويمت خسته نيستم جوجه ! خسته نيستم جوجه !

ُتكتَم/ همان روستازاده ي دانشجو كه اتاقي ازآن خانه ي نيم وجبي امان گردگيري كردم برايش يادت هست!؟ ملحفه هاي سپيد ِحرير روي تخت ِ بازار سيد اسمال كه ديگر براي اوبود نه من / گذاشتم. پارچه پارچه وصله ي چهل تكه دوختم يعني پرده كه لاي ِ مغزي ِ به حوصله دوخته اش / ياس ِ خشك چپاندم تا نسيم اگر بوزد توي اتاقش پرده پَرپَر بزند و عطر ِ ياس پَر...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 17:53  توسط رویابیژنی 

رژ سرخ ِ تندي به چروك ِ خشك ِ لبش ماسيده و با عشوه ي ِبيرون زده اي ردِ نگاه مردان ِ غير را به پنجره ي نيمه بازش مي طلبد.تو به حركاتش مي خندي . تنه به رعنا مي زني و طعنه به من :

 "بيا و ببين پيرزن ِ لكاته چه كرمي تو تنش افتاده،پتياره نه انگار كه شوهر گردن كلفتش تو خونه ست "

 و بلند بلند و پرتكان مي خندي . من از ديوار روبه رو سرخ و حريص،حرفهايي مي زنم كه تو نمي شنوي.نه...تصحيح مي كنم،تو نمي خواهي كه بشنوي.هيچكس هم مثل توست نمي شنود.نميخواهدكه بشنود.فقط هرسپيده ي ناكام ِ صبح، پيوسته و آرام از بالكن ُِپرشمعداني هاي ِخشك ِخانه ي زن به اتاق ِ ريخت و پاش ِاو ،سرك مي كشد،به جاي خواب ِخالي اش كه آن سرش مردي كف كرده خواب ِ رضايتش را مي بيند از دوشيزگان ِ طناز ِ بي چك و چانه يِ مردانه اش،تسليم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1386ساعت 20:23  توسط رویابیژنی 

مطالب قدیمی‌تر