تبليغاتX
من واقعی

 وقتی لعیا گفت از دیدنم بعد ازینهمه سال به وجد آمده/ لبهای قیطانی اش می لرزید. یاد ِ کودکی هایمان افتادم که بغضش مغرورانه وقت دلگیری اش از فامیل/ روی لرزش لبهاش جا می گرفت . دیگر نه از ابروان پاچه بزی اش اثری بود /نه از آن همه کرک روی گونه های استخوانی بی اعتنا به جوانی اش. کلامش اما مثل همیشه سرد بود و احوال روزگارش هم مرتب چرا که از گذشته جز خاطراتی اندک/ حرفی نمی زد ... نمی زدم...

غروب، از درز درب حیاط با لبخند گرم سرخش مهمان اتاق شده بود . لعیا که چای اورد / مدتی /به برق فنجان طلایی اش زیر نور غروب خیره شدیم و بی که علتش را دریابم اشتراک موضوع نگاه من و او شادمانی ِ در پی ِ بهانه ام را رونق بخشید.

اما نوک درختهای بلند تبریزی توی حیاط  که تکان خوردند / دل اشوبی حجیم تمام تنم را گرفت . نمی خواستم باد بوزد. باد خوب نیست. باد پیراهن ِ سبکبار ِ لق لق ِ تنم را درگیر می کند . نگران روی کاناپه جا به جا شدم.

سایه ی خمیده ای از گوشه ی پنجره ی رو به حیاط خانه سرک کشید . انگار آشنایش نمی زدم که زود از جلوخوان نگاهم دور شد. به گمانم کلاممان /کنجکاوی بی گناهش را تحریک کرده بود اما زود از قیدش گذشت . برای همین دریافتم مشتدوستی هنوز زنده است ولی آنقدر بی حوصله شده که نفسش حتی با ادای سلامی هم تنگ می شود.صدای کشیدن دمپایی های پلاستیکی ِ پاهای پیرش بر موزاییکهای حیاطشان نگرانی ام از مرگش را تمام کرد.

 

-          چی شد اینورا؟

-          همینطوری... دلتنگت بودم. خیلی ساله که پی رد و نشونی از تو و مادرت بودم ... بد جور گم شدین ها ! خوبی؟

 

باد ِ مزاحمی پیراهنم را کیپ تنم کرد . من هراسان نگاه ِ لعیا کردم. لعیا قیافه ی کسی را بازی کرد که از هیاهوی باد هیچ ندیده ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوازدهم دی 1386

بابا

 ماه از سرم  افتاد .  ديگر ماهم را نمي خواهم . با اين كه ملالم مي دهد اين روزهاي ساكن خاكستري،بي تلاطمي،آشوبي،هيجاني، بي هيچ ، بي هيچ  كه مي گذرد ؛آرام؛آرام و تكراري؛ ماهم را ديگر نمي خواهم. به سگها تعظيم مي كنم . اين بي خيالي ،گفتيد  آخر  ِخوشبختيست . فقط گاهي خوشبختي آزارم مي دهد .

  شما اما... نشنيده اش بگير .

آهسته مي روم تا پيراهن ِهيچ عابري را نسيم ِگذرم نجنباند. اين،گفتيد آخر ِ غرور است و وقار . فقط  گاهي غرور كريه ام مي كند. وقار دلم را آشوب مي زند .

شما اما... نشنيده اش بگير .

و ديروز يك گوشه ي دنج ِ حقير،يك مرد دستش مي لرزيد. شما اما  ... دستتان  درست! ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در هفدهم مهر 1386

خدا تنهاست .تنهاي ِتنهاي ِتنها و تنهايي اش عميق و باشكوه است . همیشه در فضايي از نور شناور است / آنسوي ِ زندگي و قصه اش تا ابديت جاريست . به ابتدا و انتهاي هر چيز آرام و درسكوت لبخند مي زند. به فريشتگان ِ مقربش , چراكه رستگارند.  به آنان كه به پهلوي ِپيامبرانش خنجر كشيدند , چرا كه نادانند.  به مرداني كه در جلسات دنبال ِ اخراج و توبيخند , در خانه دنبال ِ بهانه , چرا كه خسته و فرو ريخته اند . به مادراني كه در دفتر ِتكاليف ِ دخترانشان دنبال ِكلام ِعاشقانه مي گردند تا ايثار مادرانه اشان به يغما برود,چرا كه مضطرب و بي پناهند . حتي به آدميان ظالم ِ بيمارهم, چراكه روزی تنبيه خواهند شد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شانزدهم مهر 1386

-     آنروزها اصلآ شبيه حالا نبود. حوصله ام را داشت. مي رفتيم دوازده بار فیلم شعله را مي ديديم . حرفمان تمام نمي شد. بیشتر وقتها توي خانه مي نشستيم / خب ؟ او از سفرهايش به جورجيا و تگزاس و مسکو و مراکش می گفت و از احزاب و عقایدی با اسامی طولانی و سخت / من هم  از زندگي ام در نشل و فكچال و خوشروپی و مراتع ِ نادري.هیچکدام حرف هم را نمی فهمیدیم خانم جان ! خب ؟ اما لحنمان به دل  آن یکی می نشست...من جرات اقرار داشتم خانم جان ! به او مي گفتم قبل از آمدنش جزمردم روستاي خودم كسي خير خواهم نبود . به او مي گفتم كه او آمد و وضعم دگر گون شد.خب ؟ خير خواهم شد ...

ميمنت يكريز حرف مي زد. چشمهای سبزش وقت ِ گفتن ازاو درشت تر میشد و عصبانیتش را بیرون می ریخت. با اینحال دست از عشوه های دلبرانه اش بر نمی داشت.ابروان وسمه کشیده اش را بالا می گرفت و لبان سرخش را غنچه می کرد و میان جملات ِ تلخش کودکانه می گفت : خب؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1386

از همين ابتدا به عنوان راوي اعتراف مي كنم خياط بيوه ي دهمان / استعداد ِشگرفي براي قناري شدن داشت با اينكه عمري دراز در پوست ِ زمخت ِ كرگدنهاي وحشي جا خوش كرده بود.

 با اينكه يورش مي كرد/ مي غريد / با سر به شكم ِ دنيا و مردمانش هجوم مي برد و اصلآ قناري نمي شد؛ نمي شد كه بشود، اما نمي توانم اين حقيقت ِ صريح را منكر شوم كه او بهترين بلد ِ راه ِ قناري شدن در دهكوره ي پرت ِما بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و ششم تیر 1386

من خسته نيستم جوجه ! در را باز مي كنم . گوشه ي چارچوب ِ رنگ پريده ي پنجره را / دهانم را /سر ِ حرف را و هي مي گويمت خسته نيستم جوجه! هي مي گويمت خسته نيستم جوجه ! خسته نيستم جوجه !

ُتكتَم/ همان روستازاده ي دانشجو كه اتاقي ازآن خانه ي نيم وجبي امان گردگيري كردم برايش يادت هست!؟ ملحفه هاي سپيد ِحرير روي تخت ِ بازار سيد اسمال كه ديگر براي اوبود نه من / گذاشتم. پارچه پارچه وصله ي چهل تكه دوختم يعني پرده كه لاي ِ مغزي ِ به حوصله دوخته اش / ياس ِ خشك چپاندم تا نسيم اگر بوزد توي اتاقش پرده پَرپَر بزند و عطر ِ ياس پَر...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و هشتم خرداد 1386

رژ سرخ ِ تندي به چروك ِ خشك ِ لبش ماسيده و با عشوه ي ِبيرون زده اي ردِ نگاه مردان ِ غير را به پنجره ي نيمه بازش مي طلبد.تو به حركاتش مي خندي . تنه به رعنا مي زني و طعنه به من :

 "بيا و ببين پيرزن ِ لكاته چه كرمي تو تنش افتاده،پتياره نه انگار كه شوهر گردن كلفتش تو خونه ست "

 و بلند بلند و پرتكان مي خندي . من از ديوار روبه رو سرخ و حريص،حرفهايي مي زنم كه تو نمي شنوي.نه...تصحيح مي كنم،تو نمي خواهي كه بشنوي.هيچكس هم مثل توست نمي شنود.نميخواهدكه بشنود.فقط هرسپيده ي ناكام ِ صبح، پيوسته و آرام از بالكن ُِپرشمعداني هاي ِخشك ِخانه ي زن به اتاق ِ ريخت و پاش ِاو ،سرك مي كشد،به جاي خواب ِخالي اش كه آن سرش مردي كف كرده خواب ِ رضايتش را مي بيند از دوشيزگان ِ طناز ِ بي چك و چانه يِ مردانه اش،تسليم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سیزدهم خرداد 1386

خيالم از روي جمجمه ام سريد و پرت شد آن طرفترم.دنبالش پرت شدم آن طرفتر ِ روزگار ِ او كه اين روزها مُدام پرتاب مي شود.به طريقي كودكانه دستش را كشيدم يعني نگاهم كن. بي نگاهي به من/ زُل زد به پرده ي حريري كه من نبودم/ يعني هيچ يادم نيست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1386

زن ابلهي اين دوروبرهاست كه آخرنادانيست اما آشپزيش حرف ندارد.

 كدبانوي ِ مفصليست كه توي خانه اش غبار نمي بيني؛توي دلش را اصلا نمي بيني و توي چهره اش هرگزجمله ي معترضي فرياد نمي زند.  بلدنيست به كسان و خيلي بيشتر ازهمه فرزندانش بگويد "  امروزعشقم كشيده بادوستام برم گلاب گيرون كاشونو ببينم " يا  " دلم اونهمه درگير ِرفتن به سينماست كه نگو " يا " كاشكي دوره هاي احمقانه ي سرسري با همسايه ها براي ِ گذروندن اين روزهاي پُركار ِ خسته كننده بود و من يك پاي هميشگيش بودم "

بلد نيست يك جمله ي درست و حسابي از آخر ِدلش ادا كند ؛چرا كه آرزوهايش را اساسآ نميشناسد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکم اردیبهشت 1386

 چند جوان از رو برو مي آيند همقدو سال پسرم  . مي گويم دوست نداري پسرم را ببيني كه خانه ام نمي آيي ؟

مي خندي . همان خنده ات كه حسودم مي كرد  . گونه هات چاله مي انداختند .

رويم را اما بر مي گردانم .

مي گويم بيا ببين چه قد و بالايي به هم زده . من تا شانه هايش مي رسم . صدايم مي زند مامي ريزه و همه اش تكيه كلامش اين است : مامي ريزه  !  ناهار چي بخوريم ؟ مامي ريزه  ! شام چي بخوريم ؟

گاهي هم تلخ مي شود بامن و سنگين دلم را مي زند زمين .

تلخ مي شوي و  نمي داني هر چه فرزند نامهربان باشد ، مادر تاب ِ ترشرويي ديگري  را با او ندارد .

رويم را اما بر مي گردانم ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سی ام فروردین 1386

 گربه ي پاشكسته اي كه درد مي كشيد، لگد زدنت را تاب اش نبود؛ براي همين بود كه پالنگ و به زمين كشيده و حقير، گمگور ِ خاطره ات شد...

آن روزهاي ِ پيش ِ تو / روزهاي ِ در نرفته به گمگشتگيش، هنوز پايش شكستگي را رنج نمي كشيد كه فريادش از لگدهاي ِ بعدِ تو به گوشَت برسد ...

 حالا اما به گوشَت مي رسد؛ بلند و يك ريز...تلخت شده...نه ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1386

نصف ِ ِعموجان خيلي پيشترها مُرده بود . خودش هم همان روزهاي ِ دور چند بار از توي تابوت ِ نيمه بازش  سر در آورد و گفت/ اما گوشي شنوا نبود كه باورش كند.

براي همين بنده ي خدا مُدام اداي زنده هاي ِواقعي را بازي مي كرد و شك ندارم خيلي سختش بود و شك ندارم خيلي از بيشترش، مي مرد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دهم فروردین 1386

ماه از سرم  افتاد.  ديگر ماهم را نمي خواهم. با اين كه ملالم مي دهد اين روزهاي ساكن خاكستري، بي تلاطمي، آشوبي، هيجاني، بي هيچ، بي هيچ  كه مي گذرد؛ آرام؛ آرام و تكراري؛ ماهم را ديگر نمي خواهم...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوازدهم بهمن 1385

اما من اصلن هم خوشم نمياد ِ زن را كه شنيد ويرش گرفت بگويد : شوخي بود ويرش گرفت بگويد : من هم خوشم نيامده بود هرگز . زن مثل هميشه عجله داشت . بايد زود ميرفت. تازه از اين همه اتلاف وقت خوشش نمي امد.اما براي حسادت بپا كردن ِ مرد ، زكريا را مثال زد :.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و نهم خرداد 1385

 مرد شايد داشت روزنامه مي خواند .

به شيطنتي زنانه و با بي حوصلگي  ، دامنش را كمي بالا زد و روي زانويش را خاراند و گفت :

نمي دونم چرا اينهمه زخم و زيلي ام .

 يادش افتاد كه سالهاست هر ثانيه است ،که ازو همه ي جانش زخم و زيليست .  

مرد بي كه نگاه كند / روزنامه مي خواند . 

شايد  گفت : 

دست بر دار و تموم كن اين زخمهاي دائمت رو ... 

شايد كه نه / مرد داشت روزنامه مي خواند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1385