هر صبح این شبها که بیدار می شوند
کمی می میرند
هر صبح این شبها سر خورده میشوند
این میشهای محبوس
هوا / نه هوا
که
گرگ و میش است
هر صبح این شبها که بیدار می شوند
کمی می میرند
هر صبح این شبها سر خورده میشوند
این میشهای محبوس
هوا / نه هوا
که
گرگ و میش است
باور کنید دوستتان دارم...ببخشید که بی جوابتان گذاشتم و خسته ام...خب؟
این روزها
اینقدر خالی ام که دلم
ریز می شو د
با قهوه و خیال
سر ریز می شود
با قهو ه ای غلیظ که داغ است و دیر و پیر
این روزها
اینقدر خالی ام که ...
نشنیده اش بگیر ...
این روزها ، تمام ِ تنم ، بو ی ا تان گرفت
بوی هزار طعنه ی گس در پُكي بُلند
اینقدر خالی ام که...
به امروز ِ من نخند
این روزها
این استکان ِ گوشه پریده ،
نشان ِ توست
با قهو ه ام که تلخ ، هنوزم به میز هست
آن استکان که داد به زخم ِ تو عادتم
یادت که هست ؟
آن استکان که تیزی ـ اوبود و حرمتم
یادت که هست؟
آن استکان که گفت نکردی رعایتم ...
گفتم که طاقت ِ من نیست ، ماندنم
گفتم سفیه ام اگر ، در نیاورم
از چاهتان / منم
گفتم حریف ِ شما می شوم
اگر
در خانه اتان ، زنم
گفتم کتک خور ِ َمَلسَم
کمترین َ کسَم
وقتی که پا بگذارید بر تنم
گفتم ...
یادت که ...؟
این همه ی ماجراش بود
انگار درد تو چشمان ـ حیرتم
آن استکان گوشه شکسته
دواش بود ...
این روزها
اینقدر خالی ام که پُراز " باشما " شدم
این هم سزاش بود....
دُشنام می دهم که چرا از حریم اتان
با اینکه عشق ِ کج وکوله هم نداشت
بیهوده
پا شدم
شَک می کنم به سیلی اتان
آن قَدَر نبود
می شد نرفت و
فقط
گریه
جاش بود
حتمن یواش بود
دلتنگتان شدم !
دلتنگ ِ سینه به دُشنام ، گُر شدن
دلتنگ ِ عزم ِ رفتن و پاهای طفلکیم
آجُر شدن
دلتنگ ِ بستر ِ سردی که بی خیال ...
از زجر پُر شدن
بالا بلند ِ تنومندِ غیرتی !
بسیار تر حسود!
بسیار لعنتی !
این روزها
اینقدر خالی ام ...
اینقدر خالی ام ...
این قدر ...
نشنیده اش بگیر . .
من
چیز زیادی در یاد
من
چیزی زیاد
نه
من
چیزی
به یاد
ندارم
آقا!
خاطرتان شاد
شاید
زنی از سر ِ این ها فرار کرد
از جای ِ خواب ِخالی
از
نیم چای ِسرد
از
حرفهای فرو خورده
دم کرده بر صندلی ِروزهای ِ ...
میز عقیم ِ شام
شاید درست ، آقا!
حتما زنی از سر ِ اینها فرار کرد
حتما که بیشتر از خیلی ِ همه ، بیچاره ، غصه خورد
حتما که وقت ِ رفتنش از حانه ی شما
با یک شبیه ِ غرور ِزیاد ِ من
یک هل ِ پوک هم
با خود نبرد
با اینکه اینهمه آقا !
انداخت من را به یاد ِ من
اما
او / من نبوده ام
من یک زنم به طاقت ِ معیوب
آهن نبوده ام
باور کنید دروغ نمی گویم اینهمه
حتما نبوده ام
یادم که نیست
یک مثل شما ، توی چشمهاش
خونم غلیظ شتگ میزد
یادم که نیست ،
همِخوابه ام ، شبیه شما من را
با دستهای ِمثل شما،
سنگین
کتک میزد
یادم که نیست
تن زخمه های ِروح ِمرا
یک مرد ِ شکل ِ شما
هر وعده وقت ِ شام
نمک می زد
یادم که نیست آقا!
نه
من نمی شناسمتان هرگز
این من نبود که نان را
با خون ِ آبروش
محک می زد
باور کنید
همسایه چرت گفت،
کلک میزد
دیگر حنای شما ، رنگ ُمرده است
همبستر ِمخوف ِمرا
آقا
(شکر ِ خدا کنم )
باد برده است
پیراهن ِشما
بر بند ِ رخت ِمن
هذیان ِ تازه ایست
تمامش کن
گفتم
نمی شناسمتان
آقا!
بو جهل ِ رفته را
تُف لخته ای حرامش کن
گیرم سلام
گیرم که دورترها
هم نامتان ، عشقمایه ام بود
یا
جور ِ تازه ای عرضتان کنم
آویزان ِ سایه ام بود
گیرم تمام ِ روزهای ِ قدیمی
شکوهم ،
لگد نشد
گیرم که
عاشقترین مردِ زمین بود
و د د نشد
گیرم که
بد
نشد
من
سی سال
چیزی به یاد ندارم
امروز های هنوزم اینجوریست
عقل ِزیاد ندارم
هذیان ِ بی محل ِ زنانه میگویم
خیالتان نگیرد آقا !
کلامم را
زیرکانه میگویم
فردا
پیراهن ِ نازک ـ لج کرده باشما
تن میکنم
فردا
عشق را کفن میکنم
نه
من
نمی شناسمتان
آقا!
سالیان عمر من
دور و دیر می شوند
ازمن این فرشته های از خدا رسیده / سیر
گوشه های پلک ِ من / پیر ِپیر می شوند
من ولی هنوزهم
هی دوباره پشت ِ هی دوباره اشتباه می کنم
من ولی هنوز هم
هی گناه پشت ِ هی گناه می کنم
هی بزک پشت ِ هی بزک دروغ
این قیافه ی شکسته ی پریده را مثل ماه می کنم ...
این
تمام اعتراف یک زن است
بیست
نمره ی حماقت من است
مثل ِعنکبوت ِ گم نشسته ای به تار خود
ابلهانه فکر می کنم که زنده ام
ابلهانه تر که در نیافتم
من فقط میان ِ ابلهان مستعد
یک
برنده ام
ابلهانه تر که زُل زدم و زندگی حرام شد
سهمم از پرنده گی تمام شد
بی خیال ِ خوشدلی..
من به انهدام خویشتن نشسته ام
ابلهانه روبروی من نشسته ام
یک دو روز پیش
توی آن اتاق دل دریده ی پریش
بر تن غرور کوچکم کتک زدم
بعد هم
تمام مردمان!
با تمام قطره های اشک مانده درجهان
خنده های شادمانه را کنارتان
کلک زدم
من به زخم خود
نمک زدم
بی خیال خوشدلی...
هیچکس درین زمین برای یک فرشته جا نداشت
خوشدلی به وعده اش وفا نداشت
ایستگاه آخرم رسیده است
در میان جمعتان
هیچ کس / جامه دان کوچک مرا ندیده است؟
جامه دان کوچکی که قدِ مشت بسته ام حقیر بود
جا برای کودکانگی و سر خوشی نداشت
تلخ مثل قیر بود
جامه دان کوچکی که گوشه ی شکسته اش
نخ نمای غصه های نان شده
قلب کوچک دریده اش
پایمال طعنه هایتان شده
پیر ِ پیر بود
در میان جمعتان
ای تمام مردمان...؟
او برای دست بُردتان / تازه تر ازین سیاه ِ لعنتی / هوا نداشت
او برای سقف ِگوشهایتان / جیغ تر ازین سکوت نکبتی صدا نداشت
جز پناه بر خدایتان
چاره ای برای دردهای سخت بی دوا نداشت
گرچه در تمام سالها
یک نگاه ِ کوچک ازخدا نداشت
دستهای رگ به رگ
کار پشت ِ کار
یک دل زنانه ی کام ناگرفته بسکه بی قرار
پوزخند ِِ انتظار
جز همین و چند / غصه ی بلند ارجمند
طفلک ِ شکسته جا نداشت...
رودخانه ی غریب از بد ِ زمانه گل شده
سرفه های تو نشسته ای که سل شده
مادری که از گرسنه ی نگاه کودکش
روی سفره ی به هیچ باز ِ پاپتی
روی برکشیده و خجل شده
جز همین و چند/ غصه ی بلند ارجمند...!!!
ایستگاه آخرم رسیده است
ای تمام مردمان ِ ...!
بی خیال
ایستگاه آخرم رسیده است
ای تمام مردمان ِ...
هیس / بی که یک گله/ یک کلام ِ کال
ایستگاه آخرم ...
در میان جمعتان؟
بزک
من ...
فرشته ؟...
نه ...
دیو ِ دیگرم...
در میان جمعتان؟
بزک
گیج می رود سرم...
در میان جمعتان؟
بزک
بزک
بزک
بزک
بزک
بزک
این بزک بصورتم حلال...
این کلک مباح
لال می شوم وسخت
لال می شوم و لال...
بی خیال...
فیروزه مظفری که قراره اگه یه روزی یه کاره ای شدم به دلیل علاقه ی شخصی ام و اینکه مثل هلو می مونه وزیر دست راستم بکنمش توی وبلاگش در مورد مرد رویاها این رو نوشته / تصمیم گرفتم جوابشو اینجا بدم که هم یه جور بازی وبلاگی راه انداخته باشم و هم دعوتتون کنم به مشاعره ی دست جمعی...
البته لازم به توضیحه که فیروزه ام در وبلاگش حرفی که نوشته به هیچ وجه حرف ـ دل نبوده و فقط من باب طنز نوشته و منهم جوابی از همان جنس ولا غیر...
نه ترشي نه سرکه نه مرد ِ چلاس
نه بطري / نه شيشه/ دو سه تا گيلاس
گيلاسي که شکلش به گردي ني است
گيلاس بلندي که جاي مي است
کجا مرد ماند و شرابي کهن؟
کجا ديده اي مردي ِ پيلتن ؟
پيمبر توي رختخوابش ولوست
ز دنیای ـ مردي / سرابش ولوست
تو روياي ديگر نداري مگر؟
چه خواهي از اين جنس ِتلخ ِ ذَکَر؟
تو و داغ _ مستي و نوش و وصال
کنار نگاري که دارد جمال
تمامی ندارد چرا نازنین؟
فقط توی فیلمست مرد اینچنین
کجا ديده اي مرد ؟ جايش بگو
سراسيمه گيريم دامان ِ او
" که اي مرد ِ فرخنده ي ِ خوش منش
نه هيزي نه دزدي / نه ترياق کش!
بیا این لب غنچه ات واز کن
سه گيلاس شرب ِ صفا ساز کن
که فيروزه ام تشنه ي اشرب است
نیایی/ برایت سراسر تب است
تو را جان او / جان پاک ِ خدا
شرابی بریز از برایش / بیا..."
اگر آمد او / از منم یاد کن
از این سر خوشی جیغ و فریاد کن
نبینم که فردا پشیمان شوی
سراسیمه و سیر از جان شوی
به سر فکر و رویات دیگر شود ؟
بخواهی که مردت چو انتر شود؟
اگر آمد و شد خماری و منگ؟!
به یک دم سرش را نکوبی به سنگ؟
پشیمانی ِ این زمان خود زنیست
به ریش پشیمان کسان / بیژنیست
اگر دید ه ای مرد/ عجب می کنم
ز ناباوری سخت تب می کنم
عرقها سگی گشته / گیلاس کوش؟
به خوابت ببینی چنین عیش و نوش ...
این هم جوابیه ی فیروزه
یک شعر قدیمی ام که برای هزارمین دفعه تازه شد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حوصله ي عشقم ، بر نمي تابد
نه رنج زخمش را تاب دارم
نه نوازش ِ كلام
به هيچ نيازم هست
هيچ
هيچ
هيچ
و سكوت ...
سكوتي مدام....
مي خواهم نفس تازه كنم
دارايي ام را
به وجبي ، اندازه كنم
در خواب بگذرم
از آدميان ِ َلزج ِ كوتاه ِ قد ِ عاشق نماي ِ دل مُذاب ،
بگذرم
به سفره ي كوچك و نيم پيمانه برنجي ،
قانع شوم
به اتاقك نيمدار ِ دنجي ...
پندار كن با تو ام و برو
هواي خنده ام نيست
حتي
همه ي تو ،
بسنده ام نيست
مي خواهم تو نباشي
و هيچكس ِ مهربان ِ مزاحم ِ دل نگران ِ آويزان ِ جانم
و اشك ببارم
و چاي بنوشم
و شعر بخوانم
مي خواهم تو نباشي
و هيچكس ِ مهربان ِ مزاحم ِ دل نگران ِ آويزان ِ جانم
و كمي
سهل انگار بمانم
ساده
روستايي
آرام
آرام
آرام
بي دغدغه ي موخره اي فاخر
تمام شوم
تمام
مي خواهم
تو
نباشي ...
ما غرق ِ اشک/ باور ِ مان خط خطی شده
صد اجنبی برای وطن غیرتی شده
سید سلام! ما همه پامال گشته ایم
با یک اشاره ی ِ تو , لال گشته ایم
باور نکن که ما خس و خاشاک بوده ایم
شورشگرانِ عاصی ِاین خاک بوده ایم
باور نکن که طاقت ِ توفان خریدنیست
ایمانمان به تکه ای از نان / خریدنیست
سید ! ببین که داورمان سروری نکرد؟
بابای خانه پشت به ما / داوری نکرد؟
گَوَن وار
زاده بر زاده هاي هم
فرو نشسته در ساقه هاي زُمخت ِ ناشكستني
تمام ِ بيابانم را گرفته اند
تمام ِ جانم را ...
روياهام
روياهاي سالمند ِ نا رسيدني
دنجگاهي بود كاش دور
كه به وداعي بگذارمشان
بيزارمشان ...
یه چراغی که جا شمعش / کرم ِ شبتاب می نشست
یه درخت ِ لوس که زود / برگای بازش رو می بست
باغچه ی ریحون و نعنا و تربچه های ریز
چایی ِ داغ و مَویز / آشای نذری رو میز
حوض ِ کاشی که پُر از ماهی و گلکاغذی بود
شبای جمعه که وقت ِ خوش ِحلواپزی بود
یه خدا بوی ِ گلای ِ شب بو و یاس ِ سفید
لباسای نوی عید / شاخه های ِ ول ِ بید
از چی ِ اون روزای آبی فرار کردی بگو
منو اینجور بیقرار کردی بگو!؟...
|
عاشقی که زود
دشمنی مریض می شوی!
عاشقی که ریز می شوی با تلنگر ِ زنانه ام!
زحمتم همین که وقت ِ رفتنت دقیقتر ببند
درب ِ ساده لوح ِ خانه ام
من برای ریزش ِ یک پیاله آب هم
پشت رفتنت
پا نمی شوم
می خواهم این دفعه...
... و دلم مثل ماه بود
از ابتداي آمدنت بي گناه بود
طفلان سر به راه پر از ساده قلبي اند
در سينه قلب ِ طفلک ِ من سر به راه بود
می خواهم این دفعه ...
... و تو را منتشر شدم
از جمله ی " تو عشق منی " پاک , سِر شدم
هی با نگاه و عشق و بزک جفت می شدم
هر آنچه که دلت به دلم گفت می شدم ...
هوس گذاشتن این پست قدیمی رهایم نمی کند پس برای بازخوانی می گذارمش :
چقدر " تو " می آید به شعرهام ؟
چه ... قدر ؟
این حالم را به هم می زند
" تو "
نباشي
حوصله ي عشقم ، بر نمي تابد
نه رنج زخمش را تاب دارم
نه نوازش ِ كلام
به هيچ نيازم هست
هيچ
هيچ
هيچ
و سكوت
سكوتي مدام....
من سیر ِ شعر شدم
سیر ِ حرف ـ عشق
سیر از چشیدن ِ مهتاب ِظرف ِ عشق
هی گوش و دل حرام کردن ِ مردان ِ شهوتی
اول نوشتن تو ،
بعد
خط خطی...
چیز زیادی در یاد
من
چیزی زیاد
نه
من
چیزی
به یاد
ندارم
آقا!
خاطرتان شاد
شاید
زنی از سر ِ این ها فرار کرد
از جای ِ خواب ِخالی
از
نیم چای ِسرد
تنم شرحه شرحه ی خلیجی هرجایی شد
این تن ، برای من نیست
آویخته ی گردنم
خراب ِ زخم ِبدفرجام ِ نازایی شد
سزای من نیست
بی ستاره
پاره
پاره
پاره
میهنم