یه چراغی که جا شمعش / کرم ِ شبتاب می نشست
یه درخت ِ لوس که زود / برگای بازش رو می بست
باغچه ی ریحون و نعنا و تربچه های ریز
چایی ِ داغ و مَویز / آشای نذری رو میز
حوض ِ کاشی که پُر از ماهی و گلکاغذی بود
شبای جمعه که وقت ِ خوش ِحلواپزی بود
یه خدا بوی ِ گلای ِ شب بو و یاس ِ سفید
لباسای نوی عید / شاخه های ِ ول ِ بید
از چی ِ اون روزای آبی فرار کردی بگو
منو اینجور بیقرار کردی بگو!؟...
لباس تنگی تنش بود. سختش میشد.بارها شاهد بودم چه گونه سختی اش را بر خود هموار می کرد تا ارامم کند. دیگراما طاقتش تمام شد. او هم حق داشت تنها برای یکبار به دلش رفتار کند. حالا رها و آزاد به ابدیت پیوسته .خوب می دانم ... به همانجا پیوسته که همه مان دیر یا زود می رویم. تنها خودخواهی رهایم نمی کند. دل پاره و گریان / آغوش مهربانش را می طلبم که نیست/دستهای خسته از کارش را میخواهم که نیست... لبخند پر اطمینانش را... چایهای تازه دمش را که طعم جان میداد ... که نیست... که نیست... که نیست...
ممنونم از همدردیهای ارزشمند همه ی شما نازنینان .دوستتان دارم بی دریغ و جاودانه...
عاشقی که زود
دشمنی مریض می شوی!
عاشقی که ریز می شوی با تلنگر ِ زنانه ام!
زحمتم همین که وقت ِ رفتنت دقیقتر ببند
درب ِ ساده لوح ِ خانه ام
من برای ریزش ِ یک پیاله آب هم
پشت رفتنت
پا نمی شوم
سالیان عمر من
دور و دیر می شوند
ازمن این فرشته های از خدا رسیده / سیر می شوند
گوشه های پلک ِ من / پیر ِپیر می شوند
من ولی هنوزهم
هی دوباره پشت ِ هی دوباره اشتباه می کنم
من ولی هنوز هم
هی گناه پشت ِ هی گناه می کنم
هی بزک پشت ِ هی بزک دروغ
این قیافه ی شکسته ی پریده را مثل ماه می کنم ...
این تمام اعتراف یک زن است
بی خیال خوشدلی...
بیست / نمره ی حماقت من است
می خواهم این دفعه...
... و دلم مثل ماه بود
از ابتداي آمدنت بي گناه بود
طفلان سر به راه پر از ساده قلبي اند
در سينه قلب ِ طفلک ِ من سر به راه بود
می خواهم این دفعه ...
... و تو را منتشر شدم
از جمله ی " تو عشق منی " پاک , سِر شدم
هی با نگاه و عشق و بزک جفت می شدم
هر آنچه که دلت به دلم گفت می شدم ...
هوس گذاشتن این پست قدیمی رهایم نمی کند پس برای بازخوانی می گذارمش :
چقدر " تو " می آید به شعرهام ؟
چه ... قدر ؟
این حالم را به هم می زند
" تو "
نباشي
حوصله ي عشقم ، بر نمي تابد
نه رنج زخمش را تاب دارم
نه نوازش ِ كلام
به هيچ نيازم هست
هيچ
هيچ
هيچ
و سكوت
سكوتي مدام....
من سیر ِ شعر شدم
سیر ِ حرف ـ عشق
سیر از چشیدن ِ مهتاب ِظرف ِ عشق
هی گوش و دل حرام کردن ِ مردان ِ شهوتی
اول نوشتن تو ،
بعد
خط خطی...
چیز زیادی در یاد
من
چیزی زیاد
نه
من
چیزی
به یاد
ندارم
آقا!
خاطرتان شاد
شاید
زنی از سر ِ این ها فرار کرد
از جای ِ خواب ِخالی
از
نیم چای ِسرد
تنم شرحه شرحه ی خلیجی هرجایی شد
این تن ، برای من نیست
آویخته ی گردنم
خراب ِ زخم ِبدفرجام ِ نازایی شد
سزای من نیست
بی ستاره
پاره
پاره
پاره
میهنم
ُُجم ُجمك
دلم شكست
ننه، خيلي وقته كه بارشو بست
گفته بود بچگيام،هميشه پيشم مي مونه
قصه هزار و يك شب رو برام
صد هزارشب مي خونه
لباس ناز عروسيشو برا من مي ذاره...
ديشب خدا به گريه شبم را حرام كرد
اين غصه را درون دلم / ُمستَدام كرد
با گريه گفت روز و شبش مات ِ ما شده
گفت اين زمين / به زخم ِ بدي / مبتلا شده
گفت آرزوش از آمدن ِ آدم اين نبود
مخلوق ِمبتذل ...
اول
چنين نبود
عجیب می نمایدم این راز :
خدای بزرگ
پشت به گفته های بزرگ خویش
حرامزاده آدمیانی چون من را
از هماغوشی ناثواب خواهر و برادری
از زاده های آدم و حوا
در این زمین مسخره
مدفون
محکوم
مختوم
آفریده است !!!