تبليغاتX
من واقعی
 

شاید معجزه یعنی همین. یعنی که دکتر باباجانت بگوید او رفتنیست و تمام و تو هی آرزو کنی باباجانت بماند.مثل گذشته اش راه برود. مثل گذشته اش حرف بزند. غذا بخورد حتی اگر دیگر تا آخر دنیا صدایت نکند:رویای من / دنیای من ...

شاید معجزه یعنی همین که شبها  کنار عکس مادر رفته به دورترهایت  اشک بریزی به تمنا و ازو بخواهی محض رضای دلت باباجانت را نبرد و نبرد... 

شاید معجزه یعنی حضور مهربان این همه دوست شفیق و همراه...

مرسی که باباجانم حالا از تختش بلند می شود/ کمی راه می رود/ کمی حرف می زند /کمی غذا می خورد / مرسی از همه ی شما که باعث شدید من کمی آرام بگیرم.

از تمام دوستان خوبم ممنونم که برای باباجانم دعا کردند.

هزار بار تعظیم و احترام...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در هجدهم خرداد 1387

کجاست دامنت که چین چین چین ازپیشانی ام می دزدید/ مادرجان؟!

 چرا تلفنی که صدای تو را داشت زنگم نمی زند؟ باباجان را کجا می کشانی که بی اعتنا به دُردانه اش شده/ دُردانه ای که من بودم ؟!

حالا ساعات عصرانه بود و چایی خوشرنگت روی ایوان خانه / یادت هست؟ تو طاق ابرویت را وسمه می زدی و بزک پنهانی ِ گونه ات / چشمم را نوازش می کرد. استکانها توی جام طلایی ِ کنار ِ سماور آبدیده می شدند و آهنگ شیرین اشان / دلنوازترین موسیقی جهان بود.

 چرا هیچ دستی مثل ِ تو بشته زیگ هایی که با کنجد برشته روی اجاق می پختی / تا همراه چایم باشد را نمی پزد؟

حالا ساعات عصرانه بود / یادت هست؟ ایوان از عطر باغچه های تازه آب خورده مست می شد و به گلهای کاغذی سرخابی ول شده روی شانه اش / فخر می فروخت. باباجان / آواز سر می داد / تو لبخند می زدی / من آرام بودم .

 آرام بودم/ چه شکلیست؟ یادم رفته!

 لبخندم نمی زنی مادر؟!

حالم خوب نیست . باباجان خود را رها کرده به بی حسی و خیالش نیست من عادت به اینهمه پشت خالی شدن ندارم. بگو نگاهم کند. بگو صدایم کند. بگو باز بگویدم: مِه دستِ عصا روویا / مِه درد

ر ِ دِوا روویا/ تِه چشم فِدا روویا... بگو باز بگویدم: رویای من/ دنیای من!

مادرجان! این روزها تند تند رنگ می گذارم روی مقواهای سفید و با تیغهای تیز رویش را خراش می دهم. دلم را خراش دادی مادر جان ! ؟ رفتنت  چه قدر تیز بود . چه قدر ُبرنده ...

به باباجان بگو صدایم کند...

+ نوشته شده در سوم خرداد 1387

 

دوستان مهربانم/ این روزها مدام نگران احوالاتم می شوند و جویایم. میپرسندم که چرا نمی نویسی؟ چرا این همه سکوت !؟

هیچ نیتی پشتش نیست فقط نوشتنم نمی آید. باباجانم ناخوش است و دل من هم...

تا بعد

دوستتان دارم ... زیاد... خیلی زیاد...

+ نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1387

 

 

من زن ساده دل شاعر مسلکی هستم                                / ۱

که گاه بیشتر از آنها که به دردم دادند / پستم                          / ۲

از کوتاه قدی زمین و عشقهای ناسورش / جستم                     / ۳

برای همین به مجاز دل بستم                                                / ۴    

اینجا هم که احمقانه می لرزد از غمنوشت هر آدمش دل و دستم  / ۵

از اینهمه حماقت پر تکرارم خسته م                                          / ۶

از مرگ عزیزانم سخت / شکستم                                            / ۷

آرزوی محالم/ اینها نباشم که هستم....

در سفرم/ لیکن  نوشتم تا باور کنید به فخر دوستیتان به این / تعجیل نوشته پیوستم  .

 

+ نوشته شده در پنجم فروردین 1387

دلم می خواهد خوب نباشم. هرگز همین اندازه ی کوچک هم خوب نباشم...

دلم می خواهد در کلبه ای با سقفی سپید و بلند و دیوارهای سپید و تمیز و پرده هایی سپید و بی لک به پنجره هایی که سه بر ِ اتاق را سپید گرفته اند / روی گلیمی به نقش ترنج / به مخده ایی لم داده/ بنشینم ... کنار سماوری به زغالش روشن و فنجانی سپید.

 کاش رنگ تمام چایهای روی زمین سپید بود...

دلم می خواهد در سکوت/ نسیمی را نظاره کنم که پرده ی اتاقم می جنباند و پروانه ی باغم می رقصاند ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیستم دی 1386

- می بینی مرغک ام هنوز به نوازش ام نفس می کشد!

می بینی دانه اش اگر نباشم شاید به هنگام نباشد و ...!

می بینی ململ معصوم نگاه اش هنوز به نگاه ِ نوازش ام چه بند است!

                                                                                                    محمد مهدی محمدی


مرغکم رشته ی مهندسی معماری قبول شده ... دارد بار سفرش را می بندد. دلم برایش بال بال میزند و به رویم نمیاورم تا نگرانم نشود...توی چمدانش آب و دانه ی زیاد گذاشتم تا آذوقه ی تنهائی اش کند و حالا  در این دم غروب / پنهان و مستاصل برای اینهمه بی کسی ام گریه میکنم. چگونه این همه روز ـ بی مهربانی ـ او را تحمل کنم ؟ الهی سفرش بی خطر و خدایا هزاز بار شکر  اما باید زودتر در میافتم مادر _ زیاد بودن پیامدش این همه تنهائیست... باید زودتر می فهمیدم وقتی که اهلی میشویم باید پیه اشک ریختن را به دل خود بمالیم... باید خیلی زودتر می فهمیدم وقت رسیدن پاییز است و برگ افشانی غمگینش... دلم اندازه ی تپه های وازنا گرفته آدمها !

+ نوشته شده در بیستم شهریور 1386

 اینها آدمهای شهر منند: 

 

 

 

از آیینه : جلسه ي سي تير هم گذشت. آن صبح چه قدر كار براي انجام دادن بود و چه قدر دلهره ي آبرومند  برگزار شدن جلسه ... جلسه ايندفعه بيشترحرمت داشت. حرمتش كافه اي بود كه براي همشهريان خسته پاتوق مهرمندانه اي شده بود. كافه اي ارزانتر از كافه هاي ديگر در حوالي وصال. كافه اي كه به خيال بعضي ساده دلان تمام شد.

كافه ها اگر به حيلتي تمام شوند / آدمهايش كه تمام نميشوند و خيابانهايش كه اين روزها اسامي دروغين يدك مي كشند هم تمام نمي شوند . وصال اگر بي كافه باشد / انفصال است...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکم مرداد 1386

دلم می خواهد اینها را برای بازخواندنم وبازخوانی شما بنویسم. از کریستین بوبن در کتاب دیوانه بازی اش :

 " آنهایی که دوستمان دارند خیلی بیشتر از کسانی که از ما متنفرند / ترسناکند. مقاومت کردن در برابرشان خیلی دشوار است . از دوستان کسی را بهتر سراغ ندارم که شما را به کاری وادارد که عکس کاری است که دوست داشته اید انجام دهید. "

اعتراف امروز من اینست آدمها ! من فرشته ی مهربانی نیستم چرا که از دوست داشتنی بودن/ زیاد خرسند نمی شوم و اینهمه مرا به این تفکر وا می دارد که بیشتر به درد دشمنی می خورم ولی با اينهمه /از اینگونه بودنم راضی ترم...  چه قدر غروبی که برای سفر آماده می شوم و دلهره هایش را دوست ندارم. کاش دنیا اندازه ی خانه ی کوچک من بود... چه غروب کسل کننده ی بیخودی !

+ نوشته شده در یازدهم تیر 1386

براي فرار ِاز سنگيني ِ كلام ِ آدمهاي سردحوصله ي مرموز / گاهي به روياي ِ ابله و زودباور ِِ توي دلم اجازه ي بروز مي دهم. ميگذارم بيرون بزند، بي ذره اي شرمم از حضورش. او كه باشد بي رحمي را بر مي تابم /نامردي را هم و خودم نيز تكرارشان نميشوم.گاهي روياي ساده دل ِ درونم / درمن بزرگ  ميشود و همه ام را مي گيرد و هدايتم مي كند. آنقدر كه خودم را كنارش با شعفي سرشار وامي دهم و رها مي شوم.اين روزها دريافتم رها شدن درين ساده لوحي ِمعصوم تمام ِخوشوقتي ام را رقم مي زند و من بايد گشاده دستي ِ صاحبخانه هاي خَيِر را تمرين كنم و به جان و دل پذيرايش شوم....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در هفدهم خرداد 1386

حالم بد است اين روزها... به خدا فكر مي كنم كه با چهره اي اشكبار به سمت شرق ِدوري كه شكل ِگربه اي مُردد شده /نگران مي لرزد و به تو كه نمي دانم موج ِكدام انفجار ِ بي جنگ ، اينهمه آشفته ات كرده كه امروز ِ تلخ را ...؟

به جنون با شكوه ِ موج انفجار گرفته هاي جنگمان فكر مي كنم كه انگار فراموش شده وطفلك غبار بر سر شدند. به بهانه شدن ِخونهاي ِ پُر بهايي كه فقط براي تصاحب قطعه خاك ِبه چپاول گرفته امان ريخته نشده بود /براي تكريم انسانيت هم و سربلندي ِغرور و ايمانمان هم...كه كجاست تكريم؟ كه صداش در نمي آيد ايمان!كه انگار خوابيدست غرور!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارم خرداد 1386

ديروز جايي بودم كه اصلآ شكل نمايشگاه كتاب نبود.گم شده بودم توي هياهوي بيخود كارگران كتاب كش و سالنهاي بي شماره و بي آدرس ِ پيچ پيچ.امسال طراحي دكور ناشراني كه دعوت به كارم كردند را نپذيرفتم.دكورهايي كه از قبل ساختمشان و قرار استفاده ي سالها را داشتند / ربطي به امروزم ندارد... ميشد اين روزها زندگي بر مرادم باشد وقتي سكه هاي نانجيب را با نجابت زحمتم به خاطر اقساط نداده ام به بانك مي سپردم ... نشد... نخواستم بشود . چرا كه جواب سوال بزرگ ِ توي ذهنم را نگرفته بودم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1386

 

 

 

این مطلب در کتاب ماه کودک و نوجوان شماره هشتاد و شش در آذر ماه سال ِ هشتاد و سه به چاپ رسیده  :

 

 

آب تا شانه هایمان بالا آمده

 شنبه روزی بود . می شد یک روز ِ خوب باشد یا فقط یک روز ِ معمولی ، بیدار شدن ، از پنجره به کوچه  نگاه کردن ، به گلدان ها آب دادن ، کار کردن کار کردن ، کار کردن و خستگی را با چای ِ داغی قورت دادن .

می شد یک روز ِ عادی باشد ، فقط عادی ، ولی شنبه برایم یک روز ِ عجیب و پر تنش شد.

تقصیر هیچ کس نیست . نه اصلا تقصیر ِ هیچکس نیست .

همین است . باید آرام بود و عادت کرد .

مگر اسبها نیستند که از فرط ِ تازیانه خوردنهای بسیار ، سر سخت میشوند و دیگر دردی حس نمی کنند ؟

به شدت نیاز مندم به پشت روی زمین بخوابم و دو پای ِ خسته ام را به دیوار تکیه بدهم و به هیچ چیز فکر نکنم ، هیچ چیز .

شاید اگر اینگونه میشد ، آرام نفس می کشیدم و صدای ِ تند نفسم این قدر حتی خودم را آزار نمی داد.

امروز زودتر از همیشه از خواب برخا ستم ، از سر دلتنگی ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1385

 

چند وقت است كه دارم به چيزهايي زياد مي انديشم كه مال من نيست.

 نه دروغ است.

اصلاح ميكنم.

 هميشه به چيزهايي زياد مي انديشم كه مال من نيست.

به پسرم كه مال من نيست... مال خداست/ مال همسريست كه از من ميبردش دور.

به آينده اش كه مال من نيست مال فرزندانش است كه درگيرش ميكنند.

به روزهايم كه نمي فهمم كي مي گذرند؛تند و پرشتاب و  رعايتم نمي كنند .

به همسايه هاي فضول كنجكاو كه ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شانزدهم شهریور 1385

 

چادرش را مرتب مي كشيد روي سرش تا سنگيني نگاه زنان ِ دور و برش آزارش ندهد.

 شرمزده بود بنده ي خدا...

شرمزده از اشكي كه امانش نمي داد توي اداره اي كه روي ديوارهايش حرفهاي قشنگ گذاشته بودند . توي اداره اي كه اولش نوشته بودند كارمندان اينجا با وضو وارد مي شوند...

 

حالم بد است اين روزها...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سیزدهم شهریور 1385

 

دلم سكوت ميخواهد . از مهرباني بيزار شدم . سرگيجه دارم.

من سنتي نيستم ... شايد هم باشم ... نميدانم ... مدرن هم شايد باشم / شايد هم نه.

اما  اينها كه مهم نيست...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سی ام مرداد 1385