خواب دیدم پیراهن تور سفیدی تنم کرده ام که به تنم زار می زند/ سر شانه هایش پایین شانه هام جا گرفته و دامنه ی دامنش روی زمین خاکی و کثیفی کشیده میشود. توی خواب رنگ پریده و مغموم بودم مثل عروس میانسالی که انگار خبر بدی شنیده.
بین جمعیتی که مضطرب نگاهم می کردند/ آرام و حیرت زده راه می رفتم. انگار گم شده بودم در جایی که شکل بازار کهنه فروشها بود/ لباسهای فرسوده/ دربهای مستعمل قابلمه و قوری / زیرپوشهای کثیف چندش آور و دندانهای مصنوعی... خواب قشنگی نبود...نبود مردمها!؟
همه ی آنها عروسی که منم را می شناختند / من اما...نه... فقط تکان دستهایی از دور آرامم می کرد/ دو عزیزنازنین از ابتدای کوچه ای که انگار خیلی دور بود به بدرقه برایم دست تکان می دادند. من هی می ترسیدم/ هی دورتر میشدم/ هی می ترسیدم... هی می ترسیدم... هی م ی ت رس م / اما مامان جان و پاپوجی و تکان دستهایشان ارامم می کرد... هنوز هم آرامم می کند واگرنه این خواب/ خواب قشنگی نبود ... نبود مردمها!
حالا عروس میانسال و متروک زندگی ام / لباسم به تنم زار می زند / فقط به بدرقه ی مامانجان و پاپوجیست که داماد هزار چهره ی روزگار را متحمل می شوم .... خواب قشنگی نبود... زندگی خواب قشنگی نیست نه ...اصلا نیست مردمها!
