تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

 

 

خواب دیدم پیراهن تور سفیدی تنم کرده ام که به تنم زار می زند/ سر شانه هایش پایین شانه هام جا گرفته و دامنه ی دامنش روی زمین خاکی و کثیفی کشیده میشود. توی خواب رنگ پریده و مغموم بودم مثل عروس میانسالی که انگار خبر بدی شنیده.

 بین جمعیتی که مضطرب نگاهم می کردند/ آرام و حیرت زده راه می رفتم. انگار گم شده بودم در جایی که شکل بازار کهنه فروشها بود/ لباسهای فرسوده/ دربهای مستعمل قابلمه و قوری / زیرپوشهای کثیف چندش آور و دندانهای مصنوعی... خواب قشنگی نبود...نبود مردمها!؟

 همه ی آنها عروسی که منم را می شناختند / من اما...نه... فقط تکان دستهایی از دور آرامم می کرد/ دو عزیزنازنین از ابتدای کوچه ای که انگار خیلی دور بود به بدرقه برایم دست تکان می دادند. من هی می ترسیدم/ هی دورتر میشدم/ هی می ترسیدم... هی می ترسیدم... هی م ی ت رس م / اما مامان جان و پاپوجی و تکان دستهایشان ارامم می کرد... هنوز هم آرامم می کند واگرنه این خواب/ خواب قشنگی نبود ... نبود مردمها!

حالا عروس میانسال و متروک زندگی ام / لباسم به تنم زار می زند / فقط به بدرقه ی مامانجان و پاپوجیست که داماد هزار چهره ی روزگار را متحمل می شوم ....  خواب قشنگی نبود... زندگی خواب قشنگی نیست نه ...اصلا نیست مردمها!

 

 

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1388ساعت 7:13  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

خدایا جان اشک که می ریزد باران می گیرد/ آواز که می خواند بهار می رسد / آه که می کشد برف می بارد / دلش که می سوزد تابستان می شود.

حالا هی باران پشت باران ...هی باران...هی باران...هی... سردتان نشده؟

 من یخ زدم مردمها!

خدایا جان ِ طفلک از آدمیانی که آفریده خشنود نیست/ نمی دانست این اشرفِ مخلوقاتش رویشان زیاد است و ادعای خدائی اشان هم می شود .طفلک چه می دانست مار در آستینش پرورده؟ من آستین خدا را در کف ِ ثانیه دیدم / سبز بود بوی خون نمی داد بوی صابون و حمام می داد.بوی کیک وانیلی و سفره ای بی ترس و پر رونق.

دیشب / نه... نه... راستش نمی دانم کدام شب؟ حالا که روز نداریم شبها پشت همند ... از توی همین سیاهیهای ممتد / یکی از آنسوی ملکوت  به خوابم آمد  و گفت آبان که بیاید خدا ازپیراهنش  دگمه های کهنه را دور می اندازد و  سیزده دگمه ی سبز تازه رویش می دوزد. گفت خدا دیگر دگمه های فرسوده را که هی از جایشان در می روند و سردش می کنند دوست ندارد / گفت سیزده تا دگمه ی سبز می خواهد تا آبانش را بگذراند گفت آخر حالا باران پشت باران ...هی ...باران پشت باران ...هی ...باران پشت باران ...هی می بارد ... هی

گفت خدایاجان  از درد لا علاجیست که گربه را می گوید خانباجی .

ما کلهم خانباجی های نمک به حرامی هستیم... کلهم...ببخشید ها/ حرف حق تلخ هم هست دیگر...

کاشکی خدایاجان گوشه چشمی بهمان می کرد و ما را هم مثل ائمه اطهار و اینهمه آدم که بهشان ارادت داشته خیلی دورتر و پشت تر از این آسمان کبود پنهان می کرد روی ما هم آن لحاف گنده ی تمیزش را می کشید تا یعنی خیلی خسته ایم یعنی خیلی هلاکیم یعنی خوبست که بخوابیم...

آخ دوستم !خدایا جان! به دل دارم بخوابم... این یعنی که خیلی خسته ام...خیلی هلاکم...خیلی... آخ دوستم! خدایاجان!

هی باران پشت باران ...هی باران...هی باران...هی... سردتان نشده؟ من یخ زدم مردمها!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا خانه ی برادرم است/ نقاشی می کند می نویسد ...گاهی هم زندگی... دوستش دارم

+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1388ساعت 7:47  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

همه ش بچه هاي رفته به غربتش را صدا مي زد و مي ناليد: آي سوگلُم / مه گلُم ! آهو جانَكُم! مگه دلم آهن ِآهنگريه كه مدام آتش به جونُم مي زنيد...

 

غربت كه فقط آن سوي مرزها نيست....جايي كه هركسي خداي خودش را دارد و قبله ي خودش دورترين فاصله ها را رقم مي زند / ميله مي سازد / حصار مي تند و...غربت مي آفريند.

 ما محكوم ِ قرابت و غربتِ اجباري ِ اينجا هستيم ...

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1388ساعت 5:8  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

آدمها حق دارند بروند یک جای دور برای تمدد روح...حق دارند از خودشان و از همه فاصله بگیرند و به هیچ بنی بشری جواب پس ندهند . حق دارند برای نفس کشیدن هوای تازه پیدا کنند / مگر نه دوستم جانها؟!

می دانم آنقدر رفیق هستید که این حق را به دوست مشتر کمان بدهید/پس بی نگرانی و حتی راه انداختن وبلاگی تازه که بیشتر باعث بهم ریختگی اش میشود بگذارید رفاقت کارش را بکند . خب؟

اینرا از آن جهت می نویسم که نمیتوانم جواب کامنتهای خصوصی اتان را بدهم / انگار قرار است وبلاگم منفجر شود ...

نگران نباشید همه چیز روبراه و خوبست / فقط کمی آرامش و تنهایی می خواهد...همین 

+ نوشته شده در  بیستم مهر 1388ساعت 3:38  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 دیگه هیچ قرصی یادتون رو در من کم نمی کنه!

ـــــــــــــــــــــ

اینجا را بخوانید

+ نوشته شده در  چهاردهم مهر 1388ساعت 9:11  توسط رویابیژنی 

 

ممنونم از وبلاگ چشمانی دیگر  و خانم مهستی شاهرخی بخاطر این لطف و مرسی ازمریم خوبم بخاطر این پست

+ نوشته شده در  چهارم مهر 1388ساعت 19:55  توسط رویابیژنی 

 

 

دیگه پشت پنجره به بدرقه نگاهم نمی کنی / حتی یک ذره ی کوچک هم به نظاره ام نمی نشینی تا بسوزونی ام...

 پاپوجی ـ مغرور و شریفم!

 

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1388ساعت 18:32  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

هی مردمها! چرا هیچ دیوار نرمی نیست تا سرم را محکم بکوبم به آن و نمیرم ؟  نمیرم...خب؟

 نه از آن جهت که زندگی را دوست دارم ها...نه... فقط بخاطر امیدی که دارم نمیرم...

هی مردمها! حالا که همه ی دورم دیوار است و من اینهمه مستاصل / کاش میشد راحت کپید و مرد...

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1388ساعت 19:0  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دلم يه چاه خالي ميخواد كه غير از خودم هيچكي توش گريه نكرده باشه هیچکی توش جیغ نزده باشه/ حتي خدا...

من...عجیب...ساده ام...عجیب...

+ نوشته شده در  سوم شهریور 1388ساعت 10:45  توسط رویابیژنی 

 مدتهاست از شنیدن دروغ های واضح فاصله می گیرم . مدتهاست دیگه حتی کامران نجف زاده که برام جوون خوش صحبت و رکی بود و تو بیست و سی حرف می زد رو هم دوست ندارم ببینم آخه اون هم مثل بقیه از چشمم افتاده. دروغ رو از رو خوندن و به گوش ملت رسوندن هم گناهه ...

من هرگز جومونگ رو ندیدم چرا که فکر می کنم با دیدنش به شعورم توهین میشه آخه اینهمه رو و مستقیم و شعاری  توی یک فیلم حرف زدن به درد بچه های پایین هفت سال می خوره . گرچه ما اینجا مدتهاست بچه به حساب میایم. مدتهاست ما را به رخت شبانی فریفتند/ مدتهاست سرمونو به قاقالی لی های کمدی یا چاشنی های بدبختی مردمای بدبخت تر از خودمون گرم می کنن تا رشته ی اصلی رو گم کنیم.

قرار نیست در مورد سریالی حرف بزنم که همزمان با پخشش سریالهای واقعی کینه / زخم/ اعتراف/ شکنجه/ مرگ و.... رو  می دیدم. قرار نیست از شعفم از اومدن قهرمان سریال آبکی ای بگم وقتی قهرمانهای واقعی سریالهای تلخ  کشورم رو هر روز خفه شده و لاغر تو رسانه ملی می بینم که با لکنت و تردید به غلط کردم وادار شدند...نه ...من از جومونگ و این افسانه های توخالی ابلهانه تنفر دارم ... اما می خوام اینو با صدای بلند بگم: متاسفم از اینکه بیست و سی و رسانه های ملی کلی وقت برای قهرمان جومونگ و اومدنش تو این شرایط بحرانی گذاشتن... متاسفم از داشتن مملکتی که به آدمهای کوتوله ی داستانهای کوتوله ی یک کشور بیگانه می بالند اما آدمهای بزرگ کشورشون رو اینجور نادیده می گیرند ؟ متاسفم از اینکه آدمی رو که به زعم بعضیها شاید بازیگر خوبی باشه اینهمه ستایش می کنند ولی از نشون دادن آدمهای شجاع کشورمون اینهمه ممانعت!!! این تحقیر برای ما پسندیده نیست/مردمها! 

این هم لینک اونهایی که بازی کردند:

مشت محکمی بر جومونگ و هدف والایش

جومونگ دوستت داریم

جومونگ قهرمان ملی

نسل سوخته

چگونه تجاوز ملی نشده باشیم با واردات جومونگ

جومونگ گمشو خونه ات

جومونگ چگونه قهرمان صداسیما شد یا نامه ای به جومونگ

رزم رستم و جومونگ

 

+ نوشته شده در  سوم شهریور 1388ساعت 9:46  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

می بینید چه زود فراموش می کنیم؟ چند تا پست آخرو یادم رفته بود سبز بنویسم!! یادم رفته بود ... می بینید؟!

 

 

 

پ.ن:

از آدمهای فراموشکار لجم می گیره نخسوزن از اونا که اول اسمشون رویابیژنیه.

 

+ نوشته شده در  یکم شهریور 1388ساعت 14:44  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 
نمیدونم افغانی بود یا تاجیکی می دونم امامودب بود. با آقای رئیس کار داشت گفتم تشریف ندارن و مشغول طراحی شدم. پرسید شما ماتحتشید؟مثل پلنگ زخمی از جابلند شدم خواستم چهار تا ناسزا بارش کنم که یکی از بچه ها دوئید سمتم و توضیح داد: اینا به معاون میگن ماتحت.و من فکر کردم کاش ما هم معاونان نالایق سرزمینمونو "ماتحت " صدا کنیم و افاضات فوران شده از دهانشون رو فضولات.اونوقت هم دلمون از اینهمه گند کاری نمی سوزه و هم خنک ميشه...شایسته تر نبود؟
+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1388ساعت 18:38  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

ولی عصر می خواست همانی باشد که بود/ از اینکه یک سویه اش کنند حس خوبی نداشت...حالا هم  ندارد / اینرا اطمینان دارم مردمها جان!

این روزها اما حتی اگر ولی ـ عصر هم باشی باید تحکم را تاب بیاوری/آخر حکایت این روزها حکایت کابوس است و سر گیجه.

 این روزها همه جور اتفاقی می افتد و تو نباید که متعجب شوی/  ولی عصر هم  یکطرفه می شود و نباید معترض شوی/ باید بپذیری/ او هم باید که قبول کند و اصلآ به رویش نیاورد که اعتماد ـ ملتش با این اوضاع خفه شده.

 به ولی عصرمان دیگر ربطی ندارد اگر هراسان به جاده ای نگاه کنیم که ته اش پیدا نیست/ آخر او هم مجبور شده به بی خیالی مردمها جان!

فقط این سوال هی ذهنم را مشغول کرده : یعنی با این راه حل ترافیک  تمام می شود؟ ترافیک غصه ها و دردهای خفه خون گرفته امان را می گویم ها؟! یعنی تمام میشود؟!

دود تمام دلمان را گرفته / ما خفه خفه سرفه می کنیم... یا باب الحوائج!؟

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 20:52  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

یکی مُزَیَنی را گفت : تارهای موی سپید از محاسنم برچین!

مُزیَن که موی سپیدش را بسیار دید /  ریشش سراسر ببرید و به دستش داد و گفت :

 تو بگزینش که  وقت من اندک است و سیاهی ـ محاسنت چند تار ـ کوچک ...

 

پ.ن :  یه ده  بود که زمینش خشک بود از بی آبی/ مدرسه اش تا ابتدایی سواد داشت / رودخونه هاش پُر ِ لجن بود و کثافتهای فاضلاب / آب آشامیدنیش  تصفیه نشده بود/ مردمونش هم اصلا آسفالت و راه ِ هموار نمی دونستن چیه و  فقط  وارداتش سیب زمینی پشت ـ سیب زمینی بود ... از کجای کله ی این ده ـ فلک زده میشه یه تار موی سیاه دید که بهش مفتخر شد...اونجا بایستی فقط مفتی / خر شد...مگه نه؟

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 19:25  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اينك استاده ام پاي ـ دار حسنك وزير. بيچاره حسنك كه به جرم ـ قرمطي بودن بر دار كشيده شد! آويزان بود با گردني معوج و سري كج بين حق و باطلي كه دريافت / كه... درنيافتندش!

لختي ايستادم به تماشا / جمعي مي گريستند / جمعيتي شادمانه مي خنديدند / جماعتي سنگ سوي جسم ـ آويخته اش مي پراكندند...

 باقي/ متحير ازين مردمان ـ ياغي كه يك صفشان / به دمي ، هفتاد بار دل بگردانند و صف ـ ديگرشان هفتاد سال به يك دل بمانند ...

لختي انديشيدم :

من كه بو فضلم در اين ميانه  چه كاره ام؟ من كه جهان را خورده ام / من كه  جبه ي علم و عشق برده ام/ من كه كارها را رانده ام / من كه حق را خوانده ام/ پس  چرا،  حقيقت ننويسم؟

از آنجا سراسر به صحرا شدم ... عصيان بود كه صحرائي ام كرد مردم! طغيان بود مردم! دعوي نمك و نان بود مردم! توهم ـ دانایی این همه نادان بود/ مردم!

نه ... نه... اين حسنك نيست كه بر دار است! اين قرمطي نيست كه  دارش كشيده اند! عشق است كه به اين جهان ـ دون، خوار مانده /  آزادگيست كه بر دار مانده /  آزادگيست كه بر دار مانده/  آزادگيست كه بر دار مانده /آزادگيست/آزادگيست / آ.ز.ا.د.گ.ي.س.ت...  مردم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ           برگرفته از تاریخ بیهفی

پ.ن : رهایی از غم نمی توانم / تو چاره ای کن که می توانی...

 

                                                               

+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1388ساعت 8:10  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

شيوخ مراتب لطف بر ما طي كردندي . به اشارت ِ سر، سّر ِ دِماغشان را عوض ِ تنظيف ، در دِهانمان قي كردندي و اينچنين است كه برنج سان/ ر ِي كردندي !

پ. ن : اه/ اصلآ به من چیه؟! خانوم مُلمبم ِ مون گفته از هر چي اولش تن داره جمله بسازيد / گفتم مثلا چي چی؟ گفت : تعليق /ته ديگ / تحليف / ته ِ پُر پيف / تنظيف / تنفيذ/ تحكيم ... اولش ازخار مادرم  ترسیدم / آخه راه به راه دعوام می کنه که از رو نفهمی حرفای گنده می زنم و اینها...بعدش  دیدم اگه جمله نسازم معدلم کم میشه/ ازش اجازه گرفتم/ اونهم  گفت: اوممم/ باشه اما  فقط با تنظیف جمله بساز. گفت تنظیف به اون دستمال نرمها می گند  كه آدم بزرگها /  افاضات ـ/  نه ...نه... / ببخشید... اضافات ـ درونی اشونو توش فین می کنند . گفتم مثلا چی چی؟ گفت : مثلا اند ِماغهاشون رو...

 خب  مردمها!؟ اصلا به من چیه؟

 

+ نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1388ساعت 9:31  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

غم دوستان ـ رفته اگر که بگذارد باید که بتوانم چشم ِ بسته بگشايم و گشادي زبان ببندم / حرمت دوستان ـ مانده را ...غم دوستان ـ رفته اگر که بگذارد...غم دوستان ـ رفته اگر که بگذارد...غم دوستان ـ رفته اگر که بگذارد...غم دوستان ـ رفته اگر که بگذارد...غم دوستان ـ رفته اگر که بگذارد...

+ نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1388ساعت 8:50  توسط رویابیژنی 

 

سخن از من بر حسب ِ و قت مي تراود و هر كسي آن را بر حسب آن چه وقت اوست مي گيرد / آن گاه به من نسبت مي دهد

                                                                                                                                              بایزید بسطامی

 ديشب قبل از خُسبيدنم از بايزيد بسطام خواندم : دويست سال بر بستاني بگذرد تا چون ما گلي بشكفد ... آورده اند كه بايزيد گل نبود فقط ، سايه سار ِ درختي عظيم بود بر مريدانش...

من ِ بنده كه الحق صوفي چركين به دل دارم و چون چهارپاياني بي خرد و وحشي/ هر بامداد ازعمر مي كاهم و بر گناه مي افزايم را چه نزديكي با چنان شيخي حتي به خواب يا به توهمي بيمار گونه !؟مرا با شيخي چون بايزيد البته كه قصد قياس نبود ونيست/ به اين اتهام نبشته ام را ننگريد كه به نقل همان شيخ : " داوري كافريست " خُردَكاني چون من اگر به شانه ي هم سوار شوند تا فلك الافلاك نيز به نوك ِ پاي ذره اي از كمالات شيخ بسطام هم نرسيدندي...

با اينهمه مراتب ِ كم ظرفي ام مهيايم شد و به خواب ديدم در بياباني خالي و تاريك و بي باران الله الله گويان تمناي آب و نانم بود و شكوه از خدا داشتم كه زورمندان را بر تخت مي نشاند و درويشيان را بدبخت كه دوستي به عتابم فرمود : گر جانت عزيز ميداري لال شو و صفحه به گزاف نبشتن سياه نكن كه روزگار سياه مي كني و امر كرد: مادر ِ دهر / شايد كه نتواند سالياني دراز چون تو بزايد!!!

پرسيدمش: با بنده سخن گوئيد يا با شيخ بسطام ؟

فرمود : تو را به شيخ چه قرابتي ست نادان! كه شيخ دستار بر سر دارد / تو دار ، در سر !

كه شيخ ديدار ِ دل دارد و تو سوداي ِ گِل !

كه از تو " من " بزايد و شيخ "من " را ز خويشتنش بزدايد...

گفتمش : پس چه؟

گفت : هر بنده اي را قدر و مقاميست و مادر ِ دهر!!!! هيچ دو نفر را مانند هم نزاد و تو نيز نفري ازين جهاني ، هر چه بيش تقلا كني بيشتر در گِل مي ماني... تقلاي ِعقل كن / نه تمناي ِ زبان...

 به بيداري تعبير ِ خوابم را چُنين يافتم كه گرچه اين حقير ِ سراپاي تقصير ِ رنجور روح ِ سيلي خور به عدد نيز نيايم / واجبست جهد ِخرد همي كنم و به قول ابراهيم ِادهم چشم ِ بسته بگشايم و گشادي زبان ببندم / حرمت دوستان را ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پ. ن : به خاطر تو/ فیروزه ی خوبم و بخاطر چشمهای ترسناک دوستی که هی نگرانم می شود امروز  اینجا خوشم...

پ.ن تر : طفلک یه بار یکی تو جمله اش گفت مادر _ دهر/ مگه حالا ولش می کنم؟

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1388ساعت 9:5  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

یه بازی وبلاگی راه بندازید. این یه التماسه. می خوام نفس بکشم/ حالم بده...

یه بازی وبلاگی راه بندازید... زود ـ زود...

لااقل پیشنهادشو بدین تا به ترتیب انجامش بدیم...

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1388ساعت 22:58  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

   1

احساس می کنم این روزها قیافه ی وبلاگهامون شبیه مجری یک برنامه است که نیمه شبها شبکه چهار پخش می کندش! آخه ابروهای وبلاگهامون سمت پایین کشیده شده/ لبهاش تبخال زده و متورمه و با قیافه ای  شدیدا افسرده اما مودب می گه: سلام خوانندگان _ جان

   2

وقتی یه بابا رو به احتضار باشه/ هزار تا ارثخور پیدا می کنه....خیلی هاشون عمرآ اگه جزو کوچ و کلفتش بودن اما ارث خورش که میشن!  وقتی ببینن صاحاب ِ خونه /لاجونه و نمی تونه کلامی بگه/ با قیافه ی حق به جانب میان تو صورتت نیگا می کنن و میگن سام علیک آبجی یا چه می دونم سام علیک داآش/ من از تخم و ترکه ی شمام...ننه م صغرا صدا کلفت / زن _ حق و حساب ِ این بنده ی رو به موته... تو چی داری بگی وقتی فکر کنی شایدم بابات اینکارو کرده/ وقتی چند بار هیزچشمی باباتو دیدی ؟!!  باباها نباید بمیرن/ مگه نه؟باید بابابزرگ بشن بعدش برن دورِ دور...مگه نه؟ باباها باید قوی باشن / باید دستشون رو سر همه ی اهل خونه باشه/ مگه نه؟ تازه / باید شریک زندگیشونو و همه ی بچه هاشونو یه جور دوست داشته باشن و نرن راه به راه زن صیغه ای بگیرن که حساب ِ پس انداخته های کور و کچلشون از دستشون در بره.آخه وقتی بابا/ مامانها حساب ِ سن و سالشونو نکنن و هی بخوان بابا بمونن نه بابابزرگ / بچه های نامعمول هم بدنیا میارن دیگه!! مگه نه ؟

چقدر کور و کچل داریم که شفا نمیشن / حتی اگه ببندیمشون به پنجره فولاد!

( این مطلب در مورد بابای نوعیه وگرنه پاپوجی ـ من هرگز اینکه نوشتم نبود)

3   

خداااایاااا ! هم سختمه هم سردمه /آخه باید مثلا لالمونی بگیرم!

+ نوشته شده در  هشتم مرداد 1388ساعت 15:12  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مطالب قدیمی‌تر