تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

 

گزارش جلسه اول آذر گروه آیینه:

از خانه که بیرون می آیم صدای پارس سگها گوشم را سیلی می زند/  از پیج کوچه که می گذرم صدای پارس / به خیابان که می رسم صدا...

پارس سگها به هر خیابان/ به هر کوچه توی گوشم کلافه ام می کند/ با این همه  زمزمه می کنم :

وختی دستامو به ماه می برم / به سگات بگو خفه شن

و به سگها مغرضانه فکر می کنم و خدا خدا می کنم که عاقبت دستم به ماه برسد...

این روزها زود تاریک میشود . زود ماه سر می زند اما از دسترسمان دور است...خیلی دور . به صدای زنانه ای قدرت خوانش شعرهای منصور را به زبان خودش تکرار می کنم:

دمی که نان

دهان مردم را بسته یود...

وسگها پارس می کنند / گوشم عادت کرده چرا که غم نان دهان می بندد...

دهان بسته به انجمن نویسندگان می رسم / نمی توانم اما لب باز نکنم وقتی مهرمندی شهرام اقبال زاده و میهمان نوازی اش شرمنده ام می کند/ تند می پرد که اتاق جلسه را مرتب کند. روی میز پر شده از کاغدهایی که او رویش نوشته / می خندد /مرتب می کند / با اینکه جلسه ای در اتاقی دیگر منتظر اوست وقت می گذارد و من فکر می کنم میشود امید داشت دستم به ماه برسد/ اینجا پارس هیچ سگی نیست.

مثل همه ی یکشنبه های اول هر ماه کم کم جمع میشویم/ گرم هم... پدر شدن علی عبداللهی خوشحالمان می کند و شیرینی کوروشش مزه ی ماه می دهد...

آرام و سر به زیر شروع می کند/ صدایش رساست و این شاعرترش می کند...منصور را می گویم:

متولد زاهدانم/ نمی دانم اما بزرگ شده ی کجا؟ گاهی زاهدان/ زمانی بیرجند/ وقتی مشهد/ سالهایی اراک/حالا اینجام...تهران. چرایش به شیطنتهای ذهنی ام بر می گردد

انگار دارد مرور می کند / مکثی و :

در 120 کیلومتری جنوب بیرجند و از منظر فرهنگی وابسته به سیستان و بلوچستان. پدر و مادرم اهل روستای طارقند .

از روستایش می گوید : ترانه هایش گم شده / در مراسم عروسیشان آوازهای لوس انجلسی گوش می دهند نه ترانه هایی که روزگاری صدا و شعرش دلخوشی اهالی بود.

علی عبداللهی از رقص چوب برادران سلمابادی بیرجند می گوید / از لباسهای بلند سفیدشان و دامانش که وقت رقص هِرَم می شوند و معنویت رقصشان  ... و  نمی دانم چرا یاد تکه ی دیگر ی از منصور می افتم :

تو ماه یه جاده یی یه

به تهش برسی

بهت می گن:

" زمین یه خیابونه

دختراش چشای حنایی دارن و

عصرها

گنجیشکا تو دستاشون

تخم می ذارن"

 

و توی دلم اصرار می کنم بگویم گنجیشکها ... گنجیشکها صمیمی ترند از گنجشکها انگار...صدایشان هم شادمانه تر است.

ارژنگ نجاریان کتاب صد لیکوی منصور را به دستش می دهد تا با صدای خودش بخواند/ همه مان صدای گرمش را دوست داریم/ کتاب کوچک توی دستش می گردد :

... می خواهی ام اگر/ رها کن ان مرد را...

 

... آه / ناز گلم را به ناراست مردی داده اند...

 

پیراهنی می دوزم سبز / دلبرم را آورده اند سبز / نوجوان

 

آمدم / خشک بود خانه ات/ سرت را شسته ای مگر که خیس است بسترم

ارژنگ ازو می خواهد از مجموعه ی جدیدش نیز بخواند. از پس از گندم / منصور دنبال شعری می گردد که دلش را بیشتر بلرزاند/ دل جلسه را هم:

نمی بینم ات

حتا اگر پلها دو سوی زمین را در آغوش کشیده باشند

و مداد

نام تو را بر گونه ی خدا کشیده باشد

نه

نه که نخواهم

چراغها از دل من می سوزند و

پیاده روهای قرن رو به رو

پارگی کفشهایم را می شناسند

شانه های تو اما

بر کاجی طلوع نمی کند

و نشانی ات را

نشانم نمی دهد

این خط سفید

-----------------

تو می ایی

و نخستین روز/ روزی ِ پدر است که اغاز می شود...

 

 ومن توی دلم می گویم حتما که پسرش به پدری که تکه هایش را برای او گذاشته سخت می بالد.

 

انتظار نه می رود

نه می گریزد

چشم نمی بندد و

چشم های خاموش زنی را نقش می زند

بر دست...

و از ملائک می خواند که از اتومبیلها می پرند  و از اتفاق که توان ایستادنش نیست و...

می دانم گوشهای  جلسه درگیر اهنگ شیرینیست که شعر اوست.

سکوت می کند و می گذارد علی عبداللهی صحبت کند / علی جدی تر می شود و گزارشگونه می گوید کتاب صد و ده صفحه است / انتشارات قلم چاپ کرده / کتاب خوش دستیست و طرح خوب روی جلدش هم کار مهدیار پیرزاد است و و و  ... مومنی در چاپ کتابش خساست به خرج می دهد / نگاه شاعرانه و زبان قوی او باید بیشتر شناخته شود / منصور سخت گیرست و این همه ی موفقیت اوست/ اضافات شعر را می گیرد / تآمل می کند / تلاش زیاد می کند و نتیجه اش این میشود که هر چه جستجو کنم نتوانم ایرادی به کارش بگیرم .درونمایه ی شعرش معنا گراست / لحن شعرش حماسیست و عرفان درونش موج می زند. دنیای شعرش غنی و عاشقانه است و سه وجه دارد / وجه فلسفی اجتماعی/ وجه حماسی و بومی / وجه عاشقانه و امروزی ...شعرهای عاشقانه اش را عامیانه گفته مثل شب خوانی ها و دختر زمینی هاش. در زبان شعرش شلختگی نمی بینیم / مفاهیم فلسفی شعرش مستقیم و اشکار نیست بلکه درونه و نگاهش فلسفی  است. شعرهایش تصویریست / انگولکهای تصنعی ابدا در شعرها پیدا نمی شود.بخش دوم کتاب که از صفحه هشتاد و پنج شروع می شود از حال و هوای قبلی ها فراتر رفته و تجربه جدیدتری پیدا کرده و از لحن حماسی خارج شده / بسیار ساده و عینی نوشته شده و از ذهنیت گریخنه می شود .

خانم اذر کتابی می گوید برایش عجیب است که مجموعه ی کتاب در پانزده سال نوشته شده در حالیکه انگار همه در یکسال و گویای یک تجربه اند.

علی عبداللهی می گوید شعر به زمان مربوط نیست/ منصور می گوید: کاملا تعمدی شعرها را گزینش کردم و بعد هم یکدستش کردم ... این حساسیت را دارم که اگر برای چاپ کتابم اقدام می کنم قطعا چند واژه اش را تغییر بدهم تاریخ شعرم برایم مهم نیست باقی مانده ی شعرهام برایم ارزشمند است /من بعد از چاپ کتابم از او جدا شده ام و باید جور دیگری بسرایم و هوای تازه ی دیگری را تجربه کنم. تلاشم یکسر بر ان بوده که اشعار گزیده شده را هماهنگ کنم وگرنه پانزده سال ثابت نبودم ..

ارژنگ نجاریان می گوید همه ی حرف ها را علی عبداللهی زده ولی روی چند شعر که بیشتر به دلم نشسته علائمی گداشتم که دوست دارم با صدای مومنی بشنویمش. مومنی رسا می خواند ...نمیدانم / شاید صدایش از درون ما می خیزد که اینچنین محصورمان می کند:

من اتشفشان زخمی ام

ما همه اتشی داریم درسینه هامان ...همه...

می پرسم چرا پس از گندم ؟

گفت به هبوط بر می گردد/ جواب را می دانستم اما دلم تکرارش را می خواست تکرار / تکرار / تکرار تا یاد بگیریم روزهای پس از گندم را جدی بگیریم.

مهدی اسماعیلی می گوید شعر را نمیشناسم اما لذت بردن از شنیدنش کار منست.شعرتان شیرین است...تبریک...

لیلا کریمی می گوید در اکثر کارهایتان شعر در محتوا اتفاق می افتد نه در زبان و این امتیاز شعر شماست / اگر زبان را ازو بگیریم شعر گم نمیشود

مومنی با تشکر از لطف لیلا به شعرش می گوید اگر شعرم در زبانم نباشد و فقط در معنی/ باید شعرم را باز بینی کنم و این را ضعف شعر می داند.

شکر خدا گودرزی شعری از منصور را انتخاب می کند و همراه با کاراکتر ذاتی تئاتری اش می خواند :

...دنیا را

در همین استکانی که نخواهی نوشید

وا می هلم و

در کنج پیراهنم پناه می گیرم...

 و می گوید وامی هلم کلمه ی خوشایندی نیست / می گوید بعضی از کلمات انگار اضافه اند و می گوید بار معنوی اشعار اما بسیار  غنی است ...

مومنی : حرفهای جناب گودرزی متین است اما هر کلمه ای به جای وا می هلم / برای این شعر مناسب نبود من ملزم به سابقه ی تاریخی اتفاق توی شعر بودم . این را می پذیرم که شعرم به راحتی نتواند با کسی ارتباط بر قرار کند اما شاعر نباید خود را وادار کند که سهل بنویسد / خواننده اگر کلیدها را به دست بیاورد می تواند مرتبط شود.

 

غصه ام می گیرد / جلسه تمام شده/ وقت رفتنست... از صدای سگها می ترسم و توی تاریکی کوچه تکرار می کنم :

وختی دستامو به ماه می برم / به سگات بگو خفه شن

                                                 به سگات بگو خفه شن

                                                 به سگات بگو خفه شن

                                                 به سگات بگو خفه شن

 

من آتشفشان زخمی ام...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حاضران در جلسه  منصور مومنی/ مریم زندی/ارژنگ نجاریان/ اذر کتابی/ مهدی اسماعیلی/ مهدی حجوانی / شکر خدا گودرزی / مهدیار پیرزاد/ بهاره خطیری / رویا بیژنی / اکبر اسعدی/ علی عبداللهی/ زهرا نوری/ اصلان قزللو/لیلا کریمی/ شکر خدا گودرزی و صندلی خالی بابک بهاری که پر بود از خاطره ی شیطنتهاش

اگر کسی از قلم افتاده به بزرگواری خود و کوتاهی ذهنم ببخشدم ...

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی به وبلاگ امیر نوروزی هم سر بزنید

 

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1388ساعت 8:12  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

گاهی بعضی آدمها پشت میزهای بزرگ ـ سخت و ترسناکشان دل خیلی ـ بزرگ ـ نرمی دارند که برای  غصه ها ی دیگران سخت می لرزد . اما کمند... خیلی کم...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1387ساعت 20:41  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 از عاطفه ها بعید نیست لطافت و مهربانی / چه رسد به عاطفه ای که همراه و دوست منست...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1387ساعت 8:13  توسط رویابیژنی 

 صبح امروز بهارمان در اوج شکوفائی اش/ سرد شد / وقتی شنید پدرش زندگی اش راتمام کرد.

زندگی آدمها که با مرگ تمام نمی شود این را هم امروز به بهارم گفتم / اما ما عادتمان شده ساده دلانه گول بخوریم و از ندیدن ِ عزیزانمان دلتنگ شویم.

یادم آمد آن روز که باباجان من هم رفت/ تلفنم را خاموش کردم تا صدای تسلیت دوستان و آشنایانم به من /هی یاد آور تنهایی ام نشود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  نهم بهمن 1387ساعت 22:10  توسط رویابیژنی 

لوح های سرگردان مجنون  و این پستش  که آتش به جانم انداخت و مهر نوشته ی بانوی شاعرش سمیه برای کمترینی که منم را / اگر فرصت و مهربانیتان اجازه داد/ بخوانید...ممنونم
+ نوشته شده در  یازدهم شهریور 1387ساعت 7:55  توسط رویابیژنی 

صدای ارام  ِ لای لایت به گوشم می رسد/ صدایت که یکریز و غمگین می خواند/ صدایت که نمیدانم چرا رهام نمی کند و کاش رهام نکند تا ابد / جز همین امشب...همین امشب مادر!

خوابم نمی اید . پر از حسرتم . من که در جلسه ی امروز شادمانی را خوب بازی کردم / خوب خندیدم / خوب گپ زدم / خوب گوش دادم... امشبم چرا اینهمه بغض دارد!!! خالی ِ فنون ِ گزارش نویسی ام و پر از حرف .

مادر ! فقط همین امشب خیال ناگزیرت را از من بگیر... فقط همین امشب که قول داده ام گزارشگر شوم / فقط همین امشب لای لایت را نگو... خوابم نمی آید مادر!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:7  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

رضا ولیزاده ی عزیز !  در تمام روزهای نبودنت و دوری ام از نت و تلفن تنها نگران نفسهای مقطع  تو بودم ... یادم نمیاید با هم تلخ شدیم... تنها مهربانیهای برادرانه ی به هنگام غصه هام را یاد دارم و دستهایت که به شانه ی دوستیمان می نشست حتی مردد... تنها تنگی سخت نفسهایت را یاد دارم  که مرا یاد باباجانم می انداخت و پر از تشویشم می کرد... یادم نمیاید دلی را شکستی / شکستم ... تنها چسباندن تکه تکه هایی را یاد دارم که به هر سختی ای به آن تن دادیم تا دوستیمان را خویشاوندیمان را به هم ثابت کنیم و حالا ساعتی را به یاد دارم که تردید به خوبی و بدی هم داشتیم و باور کردیم / هیچکس بد نیست/ هیچ تنابنده ای ... تو هرگز بد نبودی برادرکم ! اعتراف می کنم کسی که به خاطر گفتن حقیقتی که به آن معتقد است  زخم می خورد بد نیست... محال است بد باشد... اعتراف می کنم ... حالا تو جایی هستی که نگرانم میکند و من همه ام  دلواپسیست....

دوست خوب من و همه ی اینجا  ! میدانم ... تو میایی و همانطور که خواستی در جلسه ای از جلسات آیینه در یک فضای شیک و ارزنده تولد بازنگار را جشن می گیریم. میدانم تو میایی و من فراموش می کنم با هم سرسنگین بودیم . تو میایی نازنینترین برادرم ! و من دیگر نگران نفسهای تو نمیشوم... نمیدانم آنجا تو اسپری داری یانه ؟ نمیدانم وقتی به سرفه میافتی اکسیژنی هست یانه... نه ... نه ... میدانم ... آنجا اکسیژن نیست... جایی که مهربانی یک دوست را از دوستانش سلب می کنند حتما اکسیژن نیست و هنوز هم و همیشه هم درین فضای سخت ٍییمار نگران نفسهایت هستم برادرم ! پاره ی جدا مانده از تنم !

+ نوشته شده در  سیزدهم آذر 1386ساعت 7:39  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اس ام اس عباس نجاريان كه آمد و همسر نازنينش مريم زندي/ شاد شدم. گفتند گزارش آماده ست. گفتند از تو نگفتيم كه رفيق بازي نشود.عباس گفت گزارشم چيزي بود كه اين روزهاي سخت در چنته داشتم. گزارشش را خواندم. او هميشه اينگونه است. آرام و بي غش. مريم و او كنار هم جفتي عزيزند كه نمي شود ذره اي به يادشان نبود.عباس در جلسه ي آيينه همان چيزهايي را كه ديد نوشت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1386ساعت 16:55  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یک شب ـ بچگی ام کابوسی دیده بودم که باعث شد خودم را به باباجان برسانم و در حالیکه چشمهایم را محکم محکم بسته بودم و می خواستم تنگ به آغوشم بکشد / می گفتمش تمام خواهر ها و برادرها و عموزاده ها وخاله زاده ها و اقوام دور نسبی و سببی ام را هم بغل کند تا اجنه ی توی خوابم سراغشان نرود. میدانستم باباجان دستهایش ابنهمه بلند و بزرگ نیست اما باور نمی کردم. توی ذهنم باباجانم دستهایی داشت که کارگاه گجت داشت ... انعطاف پذیر و تا آخر دنیا در راه ...                
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 5:32  توسط رویابیژنی 

http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-933855&Lang=Pا

آدم روبه رويم نشسته ي كارگاه قصه نويسي ِ سه شنبه هاي ِ بعدازين بي شكوه ! مي خواهم ديگر به تو زيادتر فكر كنم.به دنج ِدور تنگ ِ قصه ات كه مجابم مي كند.به زنِِ كنار دستت كه مهرمنديش آبم مي كند / به مرغ ِ ميناي كارگاهمان كه آوازميهمان نوازيش،خوابم مي كند. به زن روبرو نشسته ات كه منم و مردانگي ِ ريخته بر دوشش / خرابم ميكند.ميخواهم به اينهمه زيادتر فكر كنم كه گرانباري ِ اين سوگروز تلخ / عتابم مي كند. آدم روبه رويم نشسته ي كارگاه قصه نويسي ِ سه شنبه هاي ِ بعدازين بي شكوه ! اين روزها مرگ با انگشت عصايي اش هي اشاره مي كندم / مرا ببين ... مرگ اينجاست ... مرگ اينجاست... اينجاست...اينجاست ... اينجاست ... اينجاست . تما م ِ دنج ِ دورم را پر مي كند. دندانهاي زردش را نشانم مي دهد و من از گوشه گوشه ي بي تو خوف مي كنم . مي خواهم  ديگر به تو زيادتر فكر كنم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یازدهم خرداد 1386ساعت 8:59  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تمام عمرش را مادر بود برای بچه های دارالتادیب و مرکز باز پروری. سه روز پیش شادمان زنگ زد که کتابش در مورد خاطراتش از این دست کودکان زیر چاپ است و قول روی جلدش را ازمن گرفت. پیرزن نازنین مهربانی بود. دوست داشتنی و گرم. همیشه با دانه های تسبیح گردنبندی میساخت و وقت تعریف از کودکان بزهکار مظلومش به دستش می گرفت و تسبیح می زد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجم خرداد 1386ساعت 19:4  توسط رویابیژنی 

 

چاپ شده در روزنامه همشهری به مناسبت چهلمین روز درگذشت خبرنگاران در سانحه سقوط هواپیما

 

       سلام آقا !

  

از اینهمه ولوله رد میشوم . اما عجب غوغایی ؟ انگار سوخته دلند اینهمه که شیونشان / گوشم را / دلم را / ثانیه های ُمکررِ آسیب پذیرم را رها نمی کند.

همسرش خبرم کرد که او مرده است . مات ایستادم. خبرم کرد نه او که عده ای ... خبرم کرد با هق هقی بلند که نعش سوخته اش ...

رو به خانه اش خزیدم از اینهمه سنگینی که قدمم را می شکاند و فکر کردم کاری نمی توانم / کلمه ای یا حتی دلجویی ای و کارهای باطل ِ دیگر. او دیگر نیست و تن ِ سردش با سوختنی پردرد تمام شد. روزهای خستگیش تمام شد.غم ِنانش و مُهر ِابطال زدن به گزارشات ِگاه گاهش تمام شد .

 

تمام شد آقا ! بفرمایید چایِ ِ تازه دم .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1385ساعت 19:51  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

چاپ شده در روزنامه همشهری  هشتم اسفند هشتاد وچهار / ستون هنر 

 http://www.mokarrameh.com/new_page_2.htm

روزگاری در کوچه ای بن بست و ملال آور خانه ای داشتم که دیدن ِ هر روز ِ زنی سالخورده زیبایش می کرد .

زنی سالخورده که زیر چادر نماز ِ فلفل نمکی ِ کهنه اش ، در رفت و آمدی هر روزه زنبیلی خالی را حمل می کرد تا آبرو داری کند .

کاش اینجا نمی آمدم که امروزم  اینهمه دلتنگ ِ آن زن شَوَد.

باید یکی از همین روزهای ِ همیشه خالی ِدر به در برای بازپس گرفتن بوی ِ چادر نمازش به آنجا بروم . اصلا شاید اگرخدا خواست همانجا بمانم و برنگردم به این خیابانهای باز ِ به ظاهر گشاده دست ِ بی فرزانگی ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1385ساعت 8:13  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

  

اندازه ي "دوستت دارم " توي دستم نيست .

 وزنش را در نميابم، كه اينهمه از بي اعتباري ِ اين واژه است  و خستگي ِ من ، كه بازنده ي قمارش بودم.

تو  اما ، دلتنگ نشو .

 

آموختم  جور ِ ديگري دوست بدارم.

 شكل ِ ِبهار خوابي تبداغ شده  در مهتابي ِ تابستان به پاشويه ي ِ  آب ِ حوض با آبپاشي مسي  . . .

همان قدر بي زبان . همان قدر واقعي .

مگر بهار خواب ِ پُر خاك شده دلم نبود ، ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1385ساعت 20:26  توسط رویابیژنی