تبليغاتX
من واقعی
صدای ارام  ِ لای لایت به گوشم می رسد/ صدایت که یکریز و غمگین می خواند/ صدایت که نمیدانم چرا رهام نمی کند و کاش رهام نکند تا ابد / جز همین امشب...همین امشب مادر!

خوابم نمی اید . پر از حسرتم . من که در جلسه ی امروز شادمانی را خوب بازی کردم / خوب خندیدم / خوب گپ زدم / خوب گوش دادم... امشبم چرا اینهمه بغض دارد!!! خالی ِ فنون ِ گزارش نویسی ام و پر از حرف .

مادر ! فقط همین امشب خیال ناگزیرت را از من بگیر... فقط همین امشب که قول داده ام گزارشگر شوم / فقط همین امشب لای لایت را نگو... خوابم نمی آید مادر!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوم اردیبهشت 1387

وقتي خواستي از وطنم بگويم نازنین! نميدانم چرا بي اختياردرخت زبان گنجشك بالا بلند آن روزهاي دور به حياط خانه ي استيجاري حاجي خطير در خاطرم نشست.

كلاغي دل بسته ي سرشاخه ي درختمان شده بود / اين باشكوه نيست نازنين! كه چشم به مال همسايه بدوزيم. ميدانم... اما كلاغ اين حرفها را نياموخته بود و به سرشاخه ي لانه ي كوچك ِ سينه سرخي معصوم  دلبسته شد و اين ناخوشايندترين تصوير آن روزهايم بود.

 هر روز سياهي ِ كلاغ را مي ديدم كه بال زنان به شاخه ي زبان گنجشك نزديك مي شود. هر روزهمراه  سينه سرخ/ نگران از دست دادن لانه اش بال بال مي زدم هرروز مي ترسيدم... زياد مي ترسيدم...نازنين !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1386

اس ام اس عباس نجاريان كه آمد و همسر نازنينش مريم زندي/ شاد شدم. گفتند گزارش آماده ست. گفتند از تو نگفتيم كه رفيق بازي نشود.عباس گفت گزارشم چيزي بود كه اين روزهاي سخت در چنته داشتم. گزارشش را خواندم. او هميشه اينگونه است. آرام و بي غش. مريم و او كنار هم جفتي عزيزند كه نمي شود ذره اي به يادشان نبود.عباس در جلسه ي آيينه همان چيزهايي را كه ديد نوشت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در هشتم شهریور 1386

یک شب ـ بچگی ام کابوسی دیده بودم که باعث شد خودم را به باباجان برسانم و در حالیکه چشمهایم را محکم محکم بسته بودم و می خواستم تنگ به آغوشم بکشد / می گفتمش تمام خواهر ها و برادرها و عموزاده ها وخاله زاده ها و اقوام دور نسبی و سببی ام را هم بغل کند تا اجنه ی توی خوابم سراغشان نرود. میدانستم باباجان دستهایش ابنهمه بلند و بزرگ نیست اما باور نمی کردم. توی ذهنم باباجانم دستهایی داشت که کارگاه گجت داشت ... انعطاف پذیر و تا آخر دنیا در راه ...                
ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و هفتم خرداد 1386

http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-933855&Lang=Pا

آدم روبه رويم نشسته ي كارگاه قصه نويسي ِ سه شنبه هاي ِ بعدازين بي شكوه ! مي خواهم ديگر به تو زيادتر فكر كنم.به دنج ِدور تنگ ِ قصه ات كه مجابم مي كند.به زنِِ كنار دستت كه مهرمنديش آبم مي كند / به مرغ ِ ميناي كارگاهمان كه آوازميهمان نوازيش،خوابم مي كند. به زن روبرو نشسته ات كه منم و مردانگي ِ ريخته بر دوشش / خرابم ميكند.ميخواهم به اينهمه زيادتر فكر كنم كه گرانباري ِ اين سوگروز تلخ / عتابم مي كند. آدم روبه رويم نشسته ي كارگاه قصه نويسي ِ سه شنبه هاي ِ بعدازين بي شكوه ! اين روزها مرگ با انگشت عصايي اش هي اشاره مي كندم / مرا ببين ... مرگ اينجاست ... مرگ اينجاست... اينجاست...اينجاست ... اينجاست ... اينجاست . تما م ِ دنج ِ دورم را پر مي كند. دندانهاي زردش را نشانم مي دهد و من از گوشه گوشه ي بي تو خوف مي كنم . مي خواهم  ديگر به تو زيادتر فكر كنم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یازدهم خرداد 1386

تمام عمرش را مادر بود برای بچه های دارالتادیب و مرکز باز پروری. سه روز پیش شادمان زنگ زد که کتابش در مورد خاطراتش از این دست کودکان زیر چاپ است و قول روی جلدش را ازمن گرفت. پیرزن نازنین مهربانی بود. دوست داشتنی و گرم. همیشه با دانه های تسبیح گردنبندی میساخت و وقت تعریف از کودکان بزهکار مظلومش به دستش می گرفت و تسبیح می زد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجم خرداد 1386

 من محکوم ِشاگردي ِتوام 

بگذار تو را بنام بخوانم. دست‌های کوچک ِ هجده ساله‌ام را که از شانه‌های ِ بزرگ ِ چند ده ساله‌ات دور است، بر شانه‌ی سایه‌ات بگذارم و آرام از زمین بلند شوم و آرام به تو تکیه کنم.

از لابه لای"کتابهاي  هفته ي "برادرم تو را می بینم که سایه‌ای تنومند داری ودستی هنرمندو آرزو مند ِ آنم تا هر چه زودتر ببینمت.شاید وقتی ببینمت، بسیار با تو حرف بزنم وتو بسیارگوش کنی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و هشتم فروردین 1386

 

چاپ شده در روزنامه همشهری به مناسبت چهلمین روز درگذشت خبرنگاران در سانحه سقوط هواپیما

 

       سلام آقا !

  

از اینهمه ولوله رد میشوم . اما عجب غوغایی ؟ انگار سوخته دلند اینهمه که شیونشان / گوشم را / دلم را / ثانیه های ُمکررِ آسیب پذیرم را رها نمی کند.

همسرش خبرم کرد که او مرده است . مات ایستادم. خبرم کرد نه او که عده ای ... خبرم کرد با هق هقی بلند که نعش سوخته اش ...

رو به خانه اش خزیدم از اینهمه سنگینی که قدمم را می شکاند و فکر کردم کاری نمی توانم / کلمه ای یا حتی دلجویی ای و کارهای باطل ِ دیگر. او دیگر نیست و تن ِ سردش با سوختنی پردرد تمام شد. روزهای خستگیش تمام شد.غم ِنانش و مُهر ِابطال زدن به گزارشات ِگاه گاهش تمام شد .

 

تمام شد آقا ! بفرمایید چایِ ِ تازه دم .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و پنجم آبان 1385

 

چاپ شده در روزنامه همشهری  هشتم اسفند هشتاد وچهار / ستون هنر 

 http://www.mokarrameh.com/new_page_2.htm

روزگاری در کوچه ای بن بست و ملال آور خانه ای داشتم که دیدن ِ هر روز ِ زنی سالخورده زیبایش می کرد .

زنی سالخورده که زیر چادر نماز ِ فلفل نمکی ِ کهنه اش ، در رفت و آمدی هر روزه زنبیلی خالی را حمل می کرد تا آبرو داری کند .

کاش اینجا نمی آمدم که امروزم  اینهمه دلتنگ ِ آن زن شَوَد.

باید یکی از همین روزهای ِ همیشه خالی ِدر به در برای بازپس گرفتن بوی ِ چادر نمازش به آنجا بروم . اصلا شاید اگرخدا خواست همانجا بمانم و برنگردم به این خیابانهای باز ِ به ظاهر گشاده دست ِ بی فرزانگی ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1385

  

اندازه ي "دوستت دارم " توي دستم نيست .

 وزنش را در نميابم، كه اينهمه از بي اعتباري ِ اين واژه است  و خستگي ِ من ، كه بازنده ي قمارش بودم.

تو  اما ، دلتنگ نشو .

 

آموختم  جور ِ ديگري دوست بدارم.

 شكل ِ ِبهار خوابي تبداغ شده  در مهتابي ِ تابستان به پاشويه ي ِ  آب ِ حوض با آبپاشي مسي  . . .

همان قدر بي زبان . همان قدر واقعي .

مگر بهار خواب ِ پُر خاك شده دلم نبود ، ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سی و یکم خرداد 1385