تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

گاهی بعضی آدمها پشت میزهای بزرگ ـ سخت و ترسناکشان دل خیلی ـ بزرگ ـ نرمی دارند که برای  غصه ها ی دیگران سخت می لرزد . اما کمند... خیلی کم...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1387ساعت 20:41  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 از عاطفه ها بعید نیست لطافت و مهربانی / چه رسد به عاطفه ای که همراه و دوست منست...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1387ساعت 8:13  توسط رویابیژنی 

 صبح امروز بهارمان در اوج شکوفائی اش/ سرد شد / وقتی شنید پدرش زندگی اش راتمام کرد.

زندگی آدمها که با مرگ تمام نمی شود این را هم امروز به بهارم گفتم / اما ما عادتمان شده ساده دلانه گول بخوریم و از ندیدن ِ عزیزانمان دلتنگ شویم.

یادم آمد آن روز که باباجان من هم رفت/ تلفنم را خاموش کردم تا صدای تسلیت دوستان و آشنایانم به من /هی یاد آور تنهایی ام نشود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  نهم بهمن 1387ساعت 22:10  توسط رویابیژنی 

لوح های سرگردان مجنون  و این پستش  که آتش به جانم انداخت و مهر نوشته ی بانوی شاعرش سمیه برای کمترینی که منم را / اگر فرصت و مهربانیتان اجازه داد/ بخوانید...ممنونم
+ نوشته شده در  یازدهم شهریور 1387ساعت 7:55  توسط رویابیژنی 

صدای ارام  ِ لای لایت به گوشم می رسد/ صدایت که یکریز و غمگین می خواند/ صدایت که نمیدانم چرا رهام نمی کند و کاش رهام نکند تا ابد / جز همین امشب...همین امشب مادر!

خوابم نمی اید . پر از حسرتم . من که در جلسه ی امروز شادمانی را خوب بازی کردم / خوب خندیدم / خوب گپ زدم / خوب گوش دادم... امشبم چرا اینهمه بغض دارد!!! خالی ِ فنون ِ گزارش نویسی ام و پر از حرف .

مادر ! فقط همین امشب خیال ناگزیرت را از من بگیر... فقط همین امشب که قول داده ام گزارشگر شوم / فقط همین امشب لای لایت را نگو... خوابم نمی آید مادر!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:7  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

رضا ولیزاده ی عزیز !  در تمام روزهای نبودنت و دوری ام از نت و تلفن تنها نگران نفسهای مقطع  تو بودم ... یادم نمیاید با هم تلخ شدیم... تنها مهربانیهای برادرانه ی به هنگام غصه هام را یاد دارم و دستهایت که به شانه ی دوستیمان می نشست حتی مردد... تنها تنگی سخت نفسهایت را یاد دارم  که مرا یاد باباجانم می انداخت و پر از تشویشم می کرد... یادم نمیاید دلی را شکستی / شکستم ... تنها چسباندن تکه تکه هایی را یاد دارم که به هر سختی ای به آن تن دادیم تا دوستیمان را خویشاوندیمان را به هم ثابت کنیم و حالا ساعتی را به یاد دارم که تردید به خوبی و بدی هم داشتیم و باور کردیم / هیچکس بد نیست/ هیچ تنابنده ای ... تو هرگز بد نبودی برادرکم ! اعتراف می کنم کسی که به خاطر گفتن حقیقتی که به آن معتقد است  زخم می خورد بد نیست... محال است بد باشد... اعتراف می کنم ... حالا تو جایی هستی که نگرانم میکند و من همه ام  دلواپسیست....

دوست خوب من و همه ی اینجا  ! میدانم ... تو میایی و همانطور که خواستی در جلسه ای از جلسات آیینه در یک فضای شیک و ارزنده تولد بازنگار را جشن می گیریم. میدانم تو میایی و من فراموش می کنم با هم سرسنگین بودیم . تو میایی نازنینترین برادرم ! و من دیگر نگران نفسهای تو نمیشوم... نمیدانم آنجا تو اسپری داری یانه ؟ نمیدانم وقتی به سرفه میافتی اکسیژنی هست یانه... نه ... نه ... میدانم ... آنجا اکسیژن نیست... جایی که مهربانی یک دوست را از دوستانش سلب می کنند حتما اکسیژن نیست و هنوز هم و همیشه هم درین فضای سخت ٍییمار نگران نفسهایت هستم برادرم ! پاره ی جدا مانده از تنم !

+ نوشته شده در  سیزدهم آذر 1386ساعت 7:39  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اس ام اس عباس نجاريان كه آمد و همسر نازنينش مريم زندي/ شاد شدم. گفتند گزارش آماده ست. گفتند از تو نگفتيم كه رفيق بازي نشود.عباس گفت گزارشم چيزي بود كه اين روزهاي سخت در چنته داشتم. گزارشش را خواندم. او هميشه اينگونه است. آرام و بي غش. مريم و او كنار هم جفتي عزيزند كه نمي شود ذره اي به يادشان نبود.عباس در جلسه ي آيينه همان چيزهايي را كه ديد نوشت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1386ساعت 16:55  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یک شب ـ بچگی ام کابوسی دیده بودم که باعث شد خودم را به باباجان برسانم و در حالیکه چشمهایم را محکم محکم بسته بودم و می خواستم تنگ به آغوشم بکشد / می گفتمش تمام خواهر ها و برادرها و عموزاده ها وخاله زاده ها و اقوام دور نسبی و سببی ام را هم بغل کند تا اجنه ی توی خوابم سراغشان نرود. میدانستم باباجان دستهایش ابنهمه بلند و بزرگ نیست اما باور نمی کردم. توی ذهنم باباجانم دستهایی داشت که کارگاه گجت داشت ... انعطاف پذیر و تا آخر دنیا در راه ...                
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 5:32  توسط رویابیژنی 

http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-933855&Lang=Pا

آدم روبه رويم نشسته ي كارگاه قصه نويسي ِ سه شنبه هاي ِ بعدازين بي شكوه ! مي خواهم ديگر به تو زيادتر فكر كنم.به دنج ِدور تنگ ِ قصه ات كه مجابم مي كند.به زنِِ كنار دستت كه مهرمنديش آبم مي كند / به مرغ ِ ميناي كارگاهمان كه آوازميهمان نوازيش،خوابم مي كند. به زن روبرو نشسته ات كه منم و مردانگي ِ ريخته بر دوشش / خرابم ميكند.ميخواهم به اينهمه زيادتر فكر كنم كه گرانباري ِ اين سوگروز تلخ / عتابم مي كند. آدم روبه رويم نشسته ي كارگاه قصه نويسي ِ سه شنبه هاي ِ بعدازين بي شكوه ! اين روزها مرگ با انگشت عصايي اش هي اشاره مي كندم / مرا ببين ... مرگ اينجاست ... مرگ اينجاست... اينجاست...اينجاست ... اينجاست ... اينجاست . تما م ِ دنج ِ دورم را پر مي كند. دندانهاي زردش را نشانم مي دهد و من از گوشه گوشه ي بي تو خوف مي كنم . مي خواهم  ديگر به تو زيادتر فكر كنم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یازدهم خرداد 1386ساعت 8:59  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تمام عمرش را مادر بود برای بچه های دارالتادیب و مرکز باز پروری. سه روز پیش شادمان زنگ زد که کتابش در مورد خاطراتش از این دست کودکان زیر چاپ است و قول روی جلدش را ازمن گرفت. پیرزن نازنین مهربانی بود. دوست داشتنی و گرم. همیشه با دانه های تسبیح گردنبندی میساخت و وقت تعریف از کودکان بزهکار مظلومش به دستش می گرفت و تسبیح می زد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجم خرداد 1386ساعت 19:4  توسط رویابیژنی 

 

چاپ شده در روزنامه همشهری به مناسبت چهلمین روز درگذشت خبرنگاران در سانحه سقوط هواپیما

 

       سلام آقا !

  

از اینهمه ولوله رد میشوم . اما عجب غوغایی ؟ انگار سوخته دلند اینهمه که شیونشان / گوشم را / دلم را / ثانیه های ُمکررِ آسیب پذیرم را رها نمی کند.

همسرش خبرم کرد که او مرده است . مات ایستادم. خبرم کرد نه او که عده ای ... خبرم کرد با هق هقی بلند که نعش سوخته اش ...

رو به خانه اش خزیدم از اینهمه سنگینی که قدمم را می شکاند و فکر کردم کاری نمی توانم / کلمه ای یا حتی دلجویی ای و کارهای باطل ِ دیگر. او دیگر نیست و تن ِ سردش با سوختنی پردرد تمام شد. روزهای خستگیش تمام شد.غم ِنانش و مُهر ِابطال زدن به گزارشات ِگاه گاهش تمام شد .

 

تمام شد آقا ! بفرمایید چایِ ِ تازه دم .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1385ساعت 19:51  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

چاپ شده در روزنامه همشهری  هشتم اسفند هشتاد وچهار / ستون هنر 

 http://www.mokarrameh.com/new_page_2.htm

روزگاری در کوچه ای بن بست و ملال آور خانه ای داشتم که دیدن ِ هر روز ِ زنی سالخورده زیبایش می کرد .

زنی سالخورده که زیر چادر نماز ِ فلفل نمکی ِ کهنه اش ، در رفت و آمدی هر روزه زنبیلی خالی را حمل می کرد تا آبرو داری کند .

کاش اینجا نمی آمدم که امروزم  اینهمه دلتنگ ِ آن زن شَوَد.

باید یکی از همین روزهای ِ همیشه خالی ِدر به در برای بازپس گرفتن بوی ِ چادر نمازش به آنجا بروم . اصلا شاید اگرخدا خواست همانجا بمانم و برنگردم به این خیابانهای باز ِ به ظاهر گشاده دست ِ بی فرزانگی ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1385ساعت 8:13  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

  

اندازه ي "دوستت دارم " توي دستم نيست .

 وزنش را در نميابم، كه اينهمه از بي اعتباري ِ اين واژه است  و خستگي ِ من ، كه بازنده ي قمارش بودم.

تو  اما ، دلتنگ نشو .

 

آموختم  جور ِ ديگري دوست بدارم.

 شكل ِ ِبهار خوابي تبداغ شده  در مهتابي ِ تابستان به پاشويه ي ِ  آب ِ حوض با آبپاشي مسي  . . .

همان قدر بي زبان . همان قدر واقعي .

مگر بهار خواب ِ پُر خاك شده دلم نبود ، ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1385ساعت 20:26  توسط رویابیژنی