کجاست دامنت که چین چین چین ازپیشانی ام می دزدید/ مادرجان!؟ چرا تلفنی که صدای تو را داشت زنگم نمی زند؟ باباجان را کجا می کشانی که بی اعتنا به دُردانه اش شده/دُردانه ای که من بودم.
حالا ساعات عصرانه بود و چایی خوشرنگت روی ایوان خانه / یادت هست؟ تو طاق ابرویت را وسمه می زدی و بزک پنهانی ِ گونه ات چشمم را نوازش می کرد. استکانها توی جام طلایی ِ کنار ِ سماور آبدیده می شدند و آهنگ شیرین اشان دلنوازترین موسیقی جهان بود.چرا هیچ دستی مثل ِ تو بشته زیگ هایی که با کنجد برشته روی اجاق می پختی تا همراه چایم باشد را نمی پزد؟ حالا ساعت عصرانه بود
ایوان از عطر باغچه های تازه آب خورده مست می شد و به گلهای کاغذی سرخابی ول شده روی شانه اش فخر می فروخت باباجان آواز سر می داد... تو لبخند می زدی و من آرام بودم..آرام ....آرام بودم چه شکلی ست آدمها ؟ یادم رفته لبخندم نمی زنی مادر؟حالم خوب نیست . باباجان خود را رها کرده به بی حسی و خیالش نیست من عادت به اینهمه پشت خالی شدن ندارم. بگو نگاهم کند. بگو صدایم کند.بگو باز بگویدم: مِه دستِ عصا روویا /مِه درد ر ِ دِوا روویا/ تِه چشم فِدا روویا
بگو باز بگویدم: رویای من/ دنیای من
!
این روزها تند تند رنگ می گذارم روی مقواهای سفید و با تیغهای تیز رویش را خراش می دهم. خراشم دادی مادر جانبه باباجان بگو صدایم کند
رفتنت چه قدر تیز بودچه قدر ُبرندهاردی بهشت 87
حالا در بابلسر بارانی و غمگینم / کنج اتاق باباجان نشسته ام. حالا شب است... خیلی شب...خیلی تاریک و سرد و نمی دانم شومینه چرا روشن نمی شود و نمی دانم چرا من با این انگشتان یخ زده ام میل نوشتن دارم و نمی دانم چرا ازانگشتهام عوض کلمه التماس می ریزد و سرما؟
حالا باباجانم ارام خوابیده/ شام به زور کمی بستنی خورده وکلی کپسول/ دو تا پتوی ضخیم رویش انداختم / آنقدر توی چشمهای هم در سکوت وعاشقانه نگاه کردیم تا خوابش برد . دارد سخت نفس می کشد تا کمی صدای نفسش آرام می شود میپرم و به تکان آرام شکمش خیره می شوم تا باورم شود او نرفته دور... نمی رود دور/ مگر نه ؟
حالا سخت گریه ام گرفته و به مامان جان التماس می کنم که برگردد تا با هم شامهای مفصل بخوریم و چای و بشته زیگ و بخندیم...و بخندیم... و بخندیم... روزی دوباره می خندیم/ مگرنه؟
باباجان دیگر حوصله ی عطر زدن و حافظ خواندن و نقاشی اش نیست... نقش ِ دلش را مامان جان برده دورترها و هی سرش را تکان می دهد از فراق و من هم ویرم می گیرد التماس مامان جان کنم که برگردد و ویرم می گیرد گریه کنم / لج کنم / زار بزنم بلکم بیاید. مامان جانم می آید / مگر نه ؟
حالا کاش... کاش... کاش... زنده نبودم
. در سوم آبان__________ا!دستهایش محکم دو دستم را می گیرد وبا چشمهایی که انگار از زندگی خسته شده ملتمسانه نگاهم می کند یعنی از تخت بلندم کن/ یعنی تنم را بکش بالا تا بنشینم/ یعنی
...او باباجان روزگاری نه چندان ذور قدرتمند من است که این همه ضعیف شده و نگران / نگاهم می کند
.با این زخم بزرگ چطور رها کنمش تا خودم توی نمایشگاه مزخرف بی ارزشم باشم... چطور؟
بیست آبان_____________
ساعت ذوازده شب است باباجانم و نو دست چپم را سفت گرفتی و من کنار تختت نگاهت میکنم و دست راستم می تویسد تا اشکم وحشیانه تر ازین نریزد و رام شود/خودت با اشاره ای خواستی ذستت را بگیرم / این ساعت نفسگیر شب را که دستهای نحیف نگرانت را به من بخشیدی فراموش نمی کنم و آن همه روزها که با تو بودم و قدر دان گرمی اشان نبودم را نیز... باباجان!مزخرفات آن دکتر ابله دیروز راباورنکردم / تو هم جدی اش نگیر
.مزخرف می گفت که تو دیگر نمی شناسی ام/ مزخرف می گفت که دیگر گوش ات نمی شنود/ مزخرف می گفت/ نمی دانست تو با دهان باز مانده ی کج شده ت و چشمان بی رمق نیمه بازت و دستان جمع شده در خودت و با این همه سکوت معصومانه ات چه صبورانه گوش می کنی و از گناهش می گذری... کاش یادم نمی دادی ارام از گناه مردمان بگذرم / یادم نمی دادی باکلامم نرنجانمشان / کاش هرگز مهرباتی را یادم نمی دادی تا با ناسزا از خانه ات بینذازمش دور
.دکتر دیروزت مزخر ف می گفت وگرنه وقتی ادای شادمانی را در آوردم و گفتمت : تو مال من می شی تا تو مثل آنوقتها بگویی استغفرالله / چرا سرت را ارام تکان دادی؟ مزخرف می گفت وگرنه وقنی با کلام مامان جان /صدایت کردم
:عزیز په رس کچیک کیجا بی امو
/درازه راه غریب جا بی امو
/عزیز په رس لاوه مهمون بیاریم
/بوریم قرض هاکنیم و نون بیاریم
....چشمهایت نمناک شد؟ مزخرف می گفت واگرنه چرا هی با تق تق زدن به تختت وادارم می کنی بغلت کنم و بخوابیم وهی توی گوشهایت که از تماس زیاد با تشک زخم شده بگویمت دوستت دارم...؟
آخ باباجانم!عزیزترینم! مهربانترین باباجان دنیا! به خدا دوستت دارم.. دوستت دارم...دوستت دارم
...____________
نوشته شده در بیست و دوم آبانباباجانم!؟ عشقم ! عزیزترینم! حالا کنار مامان چای می نوشی مگر نه؟ آرامی مگرنه؟
حال / نفس و روحت خوبنر شده / مگرنه؟
خداراشکر فقط دلتنگی امانم را بریده
...بیست و هفتم ابان _____________
پاپوجی! تو روی دستهایم لگد کردی و رفتی/ دیگر شعر نمی نویسند
.تو روی چشمهایم لگد کردی و رفتی / دیگر جز سیاهی نمی بینند
.پاپوجی تو حتی/روی مغزم هم... بی که بدانی / بی که دریابی چه قدر دردم می آید... می دانم پاپوجی! تو هرگز دل کتک زدنم را نداشتی
.با اینهمه درد/خواستی بعد رفتنت بخندم/ خواستی شادمان شوم از اینکه روی ایوان بهشت تو و مامان جان / کنار قل قل سماور برنجی خدا / با استکانهای لب طلائی کمرباریک چای عشق دم / می نوشید همراه بشته زیک
...خواستی هی لبخند بزنم و نگذارم یک قطره هم اشک بیاید از چشم ـ ای کاش کور من
...پاپوجی !؟ آیا اینهمه از من ـ بلا دیده ی خسته / تقاضای زیادی نبود؟
پاپوجی! دارم می ترکم/ بغض نفسم را بریده و خنده های مضحک غم انگیزم دیگر هیچ تنابنده ای را گول نمی زند...من دیگر هیچ ایوانی را / با هیچ قالی گل ترنجی قرمز و شمعدانی های صورتی بی تو و مامان جان دوست ندارم
...پاپوجی! دوستت دارم / تا فردا دوستت دارم/ تا ته دنیا دوستت دارم / تا خدا دوستت دارم...اینهمه به تخت بهشتت نزن/ مگر صدایم را نمی شنوی پاپوجی
!ویرم گرفته حرف نشنوی کنم و نخندم / ویرم گرفته زار بزنم / تو که هرگز تنبیهم نکردی / اینبار هم... فقط همین امروزپاپوجی
! شانزدهم آذر_______________دکتر دو طرفِ جمجمه ام را محکم با انگشتان سبابه و شستش فشار می دهد / و می گوید
:توی اش انگار زیاد پُر شده / خالی اش کن
و می گوید :چه توی اش می گذرد که وادارت می کند دستهایت را اینقدر تندتندهم به هم بسایی و مضطرب نگاهم کنی؟
غمگین می گویمش
:پسرم بزرگ شده / دستم به شانه اش نمی رسد تا همدردی اش کنم / قدش آنقدر بلند شده که از سر شانه اش نگاهم می کند / بی که بخواهد / بی که قصد ِ غرورش باشد
.می گویمش : اینطور که می شود دلم برایش تنگتر می شود/ نمی گذارد دیگر مثل آن وقتها بغلش کنم / خجالت می کشد و می گویدم حیا کن/ شبها آهسته می روم و می بوسمش/آن هم نه همه ی شبها... آخر او رفته شهر ِ دیگر درس بخواند / دلش تنهایی می خواهد/ دل ِ من اما همیشه با او بودن را
...اشکم درشت روی گونه هایم می ریزد و شرمگین با پشت دستم که رنگ سبزآبی اکریلیک روی اش خشک شده /پاکش می کنم .گونه ام از تماس با رنگ کمی می سوزد. بی اعتنا می شوم
.می گویمش: این روزها پاپوجی هم رفته / طاقت نیاورد که بی مامان جانم بماند / رفتن ِ مامان به نُه ماه نرسید که پاپوجی رفت
.دکتر باچشمانی که از سوال تنگ شده / می پرسد
:پاپوجی دیگر چه اسمیست؟ این هم از کلام نا موزون شمالی هاست؟ کی هست ؟
کمی سعی می کنم دلگیری ام را پنهان کنم / بلد نیستم / نمی توانم/ از جمله ی بی تدبیرش رودست خورده / می گویم
:ببخشید حواسم نبود.بابایم رفته
.-
کجا؟ کجا رفته مگر؟-
دور / دکتر جان ! خیلی دور...-
رفتند زیارت؟-
بله / زیارت خدا-
خب این یعنی غصه ؟ تو هم بی دردی ها! تا باشد ازین سفرها خانم جان! من نگاه به پالتوی خزت بکنم و چهره ی آراسته ات یا این غمهای کوچک ِ بی ارزش؟فکر می کنم گفتن بعضی جملات چه سختم شده و بعضی آدمها چه دیرفهمند
.فکر می کنم بگویم چه ؟ بگویم پاپوجی ام بی مامان جان شوق ِزندگی نداشت و تصمیم گرفت ب... ب... ب...می... رد ؟ فکر می کنم بگویم چه ؟ بگویم من فقط از عشقم/ همین یکدانه میوه دارم / همین یک پسرکه دوست ندارم از دسترسم دور باشد و هی نبینمش/ فکر می کنم بگویم چه ؟ بگویم پاپوجی و مامان جان را از دست دادم ؟ بگویم همراه ِ مرگ رفتند آسانتر است تا گفتن اینکه آنها مُردند و همین را می گویم
.-
آها / یعنی مُردند؟ ای بابا تو که نصف عمرم کردی تا حرفتو بزنی/ خب /خدا بیامرزدشون / خدا همه رو بیامرزه بعدش ببره / همینه دیگه زندگی یعنی همین...ومن که نگاهم به تابلوی کودکی که می گوید هیس ِ روی دیوارش زُل مانده/ می گویم
:آمدن / رفتن / دویدن/ عشق ورزیدن / پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
...نمی گذارد شعر را تا آخر بخوانم و بگویمش پاپوجی و مامان جان هیچکدام ازینها را درست تجربه نکردند... نمی گذارد و می گوید
:شاعر هم که هستی ؟
!!!این جمله را با پوزخند ادا می کند
.سعی می کنم درکش کنم/ ازو دلگیر نمی شوم / مشکل منم که شبیه آدمیان اطرافم نیستم نه او و یادم می آید وقتی وارد مطبش شدم / دستهای رنگی ام را هم که دید گفت نقاش هم که هستی؟
!!!ولی آن موقع هنوز محترم نگاهم می کرد . شاید فکر می کرد با یک هنرمند طرف است / حالا اما با یک دیوانه
...می گویم شعر من نبود / می گویم توی کتابهای درسی مان بود/ می گویم اگر نخواندید چطور دکتر شدید؟ و بی اختیار پوزخندش را تحویل خودش می دهم
.قاه قاه می خندد
:تو شعرهایش را یادت مانده / من علمش را . برای همین حالا تویی که مستاصل پیشم آمدی تا با علمم نجاتت بدهم
.عصبانی می شوم / برافروخته هم / قاه قاه ِ خنده اش طنین بدی داشت انگار مامانجان و پاپوجی را هم به تمسخر می گرفت/ کاش فقط دستهای رنگی ام و ذهن شاعرپیشه ی مجنونم او را می خنداند نه تکیه گاه همه ی عمرم
...زُل نگاهش می کنم و می گویم
:من آدابش را یاد گرفتم. آداب ِ اینکه جلوی یک ماتم زده قاه قاه نخندم بلکه با او همدردی کنم ولو الکی / ولو دروغ . آداب اینکه مُردن هر آدمی را اتفاق ساده ای ندانم هرچند دور ازمن/ هر چند مُسِن. آداب رعایتِ آدم رو به رو نشسته ی غمگینم را حتی بیمار/ حتی اگر مجنون و شما توی درسهایتان
...به خودم نهیب می زنم :دیوانگی ات را بیش ازین نکن زن ! او خسته است/ مجنون های مثل تو زیادند و داروهای همه شان یکیست / سی تی اسکن از مغز/ ام آر ای تا ببینند غصه ها چرا توی مغزت چرا اینهمه گرومب گرومب مشت می زنند و دردت می آورند / فلوکستین/ سیتالوپرام/ کلرودیازپوکساید/ کلونازپام
...نسخه را تند تند می نوشت و تند تند صدایش جدی و محکم می شد
:من ناز کش ِ مردم نیستم خانم / پزشکم / علائم بیماری ات نشان می دهد ام اس گرفته ای/شاید هم فقط دردهای عصبی باشد/ این نیاز به سی تی اسکن دارد و
...به من چه که از سی تی اسکن و از توی آن لوله ی گنده رفتن می ترسی.باید بروی تا تهِ مُخت را خوبِ خوب ببینم و مطمئن شوم . به من چه که/ چی چی چی ات مُرده و تحمل رفتن مامانجانت را نداشته. به من چه که یکتا پسرت افتخار نمی دهد زود زود بیاید تا ببینی اش و بغلش کنی
...ومن که نگاهم به تابلوی کودکی که می گوید هیس ِ روی دیوارش زُل مانده/ می گویم: راست می گویید / به هیچکس هیچ کدام از غصه های من هیچ ربطی ندارد / نه به شما نه به آن لوله که توی اش نفسم بند می آید و ازش می ترسم / نه به پسرم که حالا نمی دانم توی کدام درسش مشکل دارد تا مثل بچگی هایش همراهی اش کنم / نه به کسانم که انگار نگران منند اما فرصت نگرانی شان برای جز خویشتنشان اندک است / به هیچ کس هیچ کدام از هیچ یک ازغصه های من هیچ ربطی ندارد
...و نسخه را می گیرم/ شرمنده ازین همه جنونم / شرمنده از اینکه وصله ای این همه ناجور ِ طبیعتم / موجب می شود دوباره اشکم بریزد روی گونه هام
...سعی می کنم با پشت دستم پاکش کنم / رنگ اکریلیک سبز آبی روی دستم این بار اصلآ صورتم را نمی سوزانَد اما ریز می گویم آخ و دست رنگی ام را نشان دکتر می دهم و ادای خنده ای شادمانه را در می آورم / می بینمش که می خندد / دوباره... قاه قاه... آرام شده/ راضی و خشنود می خندد/ دوباره... قاه قاه... قاه ... قاه
...با تعظیمی کوچک شادمانه دور می شوم / شادمانه... چرا که انسان را رعایت کرده ام حتی اگر رعایت نشده ام
...بی خیال
...و به شعرهای توی کتابها هی فکر می کنم هی فکر می کنم هی غصه های توی سرم گرومب گرومب کوبیده می شود به جمجمه ام / هی سرم درد می کند / هی پاهایم سست می شود و تلو تلو می خورم / هی اشکم را با پشت انگشتان پر رگ و رنگم پاک می کنم و هی جلوی ماشینها را می گیرم و می گویم دربست
...آی آدمها / آدمها/ آدمهای ظالم دوست داشتنی! مشکل فقط منم
...نوشته شده در بیست و پنجم آذر ___________________
!دُرست روی دل تو و مامان جان یک مدال گرنبهای بزرگ بود که همیشه ی خدا برقش چشمم را مغرور می کرد / اما نمی دانم از چه رو من و فقط ِ فقط من می توانستم ببینمش
.به دیگران که نشان می دادم بی وقفه مایه ی ریشخندشان می شدم گرچه دیر نمی گذشت که مُردد می شدند/ آخر قاطعیت ِ صدای من بسیار زیاد بود آنقدر که شک بَر ِشان می داشت. جویا می شدند
:مامان جان و پاپوجی ات سرهنگ بوده اند؟
-
نوچ-
پس چه؟-
بزرگزاده بودند . خیلی هم زیاد بزرگزاده...خنده های یکی پس از دیگری اشان گوشم را می رنجاند اما وانمود می کردم ککم هم نگزیده و مصرانه تکرارش می کردم . یک بار بعد ازین گفته ام مخاطب ِ روبه رویم با حرصی هیستریک باسنش را سمت نگاه متحیرم قوز کرد و گفت
:منهم به تو مدال میدم/ حاضر و مهیاست. تازه دارد از کارخانه اش بیرون می آید/ بیا بگیر
.و شیشکی پُر صدایش تمام شعفم را از بزرگزادگی و براقی مدالهایتان / جِر داد/ اما وانمود کردم ککم هم نگزیده و مصرانه تکرارش کردم
.خُب پاپوجی !؟ اینهمه تواضعت چه معنایی داشت ؟ مردم به چیزهایی مشتاقند که دیدنیست/ حتی گاهی انگار در صددند خشتک خدا را هم روی سرش بکشند که خودش را تمام مدت نمایان نمی کند! آنوقت تو و مامان جان هی بالاپوشهایتان را روی مدالهایتان بیاندازید و هی خاکساری پیشه کنید/ آخرش چه نصیبنان می شود؟ جز شیشکی ِ طویل ِ پر صدایی که طنینش تا ابدالدهر گوش دخترتان را رها نکند؟
!!یک روزی / خِرخِره ی حسن دینه ی کوچه ی پیرعلم را ... نه... نه... بی انصافیست... نه نمی جَوَم
.از مردم خرده نمی گیرم. تقصیر ِ کت آسمانی ِ تو بود و چادر سپید مامان جان
________________________ بیست و ششم آذر
...دیگر مغزم را نمی کاوم / مصرانه تن به این کار می دهم . نمی خواهم از تو قصه ای بگویم حتی واقعی...مصرانه / مصرانه / مصرانه
حالا زمستان است / توی کمد لباسهای تابستانی ام حرفهایت را پنهان کرده ام می خواستم تا وقتهای زیادی سراغشان نروم / نمی دانستم کمدها درزهای ریزی دارند و زیرکی صدای تو راه را پیدا می کند
.نمی دانستم این را پاپوجی
!توی آن صندوق فلزی که رویش نقاشی گل و مرغ کشیده بودم / همان صندوق که تو بسیار دوستش داشتی و من بسیار بارها کلیدش را تعمدآ گم می کردم تا فراموشی نزدیکم باشد/ خاطره هایت را همراه کلی عکس از تو و مامان جان پنهان کرده ام / می خواستم نبینمتان/ نمی دانستم صندوقها هم شکافهایی دارند که نور زندانی شده ی درونشان را به تاریکی بیرون می رسانند و برق ـ نگاه ـ تو راه را پیدا می کند
.نمی دانستم این را پاپوجی
!حالا تو و مامان جانم روبه روی من نشسته اید / من و فراموشی ـ ناشی ِ شرمسار از نگاه مغضوبم / روبه روی شما
.می گویم
:مگر تا حالا من روبرویتان بودم / شما هم که نبودید/ چرا نمی روید تابا خودم کنار بیایم ؟ چرا نمی گذارید فراموشی دوست خوبم شود؟
و خودم را کودکانه برایتان لوس می کنم .
تو می زنی مثل همیشه زیر آواز / مثل همیشه سوزناک می خوانی/ مثل همیشه همین را می خوانی
:به دل گفتم غم از خود دور کن دل
بگفتا ای عزیز من چه حاصل
اگر غم از دل تو رخت بندد
غم دیگر شود منزلگه دل
مثل همیشه هم مامان جان لب بر می چیند با نازی که بزک چهره ی شیرینش است/ نهیبت می زند:
عزیز جان وَسه/ کیجای ِ دل ِ خون ها کردی / انده غمگین و زار زار نَخون
.من از حرصم به پهلوی ـ فراموشی مشت ـ محکمی می زنم / سرش افتاده پایین و آخ هم نمی گوید با اینکه اطمینان دارم دردش گرفته . آنوقت بعد از مکث کوتاهی جفت پا می پرد سمت ِ درب ِ خانه . لندهور ِ عوضی ـ خائن می خواهد از دستم/ فرار کند
.می گویمش بتمرگ سر جایت بلکم معجزه کنی . با قاطعیت می گویمش: حیف ِ نون
همان جا دو زانو می تمرگد. قیافه اش ترحم انگیز است اما ترحمم را ازو پنهان می کنم / خودم را هم از شما پاپوجی
!مامان را از گوشه ی دیوار می بینم که دارد چای باروتی را توی قوری گل اناری پیمانه می کند / انگار دارد به مورچه ها ی توی قوری افتاده نان می رساند وقتی هل را می شکند و می اندازد میان ـ چای
.صدای جیغ مورچه ها را وقتی آبجوش رویشان می ریزد می شنوم / شبیه ضجه ی منست آن موقع که هی یادتان می کنم / هی یادتان می کنم ...پاپوجی
!به والله درد دارد ! سوختن / درد دارد پاپوجی
!-
کیجا ! آ مقبولِ کیجا ! بِرو جلو چایی بَخِر/ انه گوشه چی چی ـ واسه نیشتی ؟ مگه تو ناهوتی چایی / مامان دست ِ جا مِزه دارنه؟لجوجانه از گوشه ی دیوار نگاه ـ مامان جان می کنم و می گویم
:اما من تو ی دلم گفتم / شما که نبودی ؟ ازکجا شنیدی؟
و اخم می کنم و رو بر می گردانم.
مامان جان ریز می خندد / کمی هم قهر آلود شاید... طنین خنده اش مثل زنگوله های افتاده بر گردنِ گوسفندان شعبانعلیست/ خیلی زیاد قشنگ است / خیلی زیاد دلنواز.می خواهم نشنومشان/ اصرار می کنم که اصلآ نشنومشان
.لعنت به این فراموشی دست و پا چلفتی ِ رفوزه... لعنت ... می شنومشان اما ... پاپوجی
!آن وقت یکهو دلم گرم می شود / حال می کند ... آن وقت من یکهو اینهمه گرمی را پس میزنم/ می روم اتاق ِ کارم . بوم سفید بزرگی بر می دارم و رنگهایم را قلمبه قلمبه می گذارم رویش
.مختار یادم داده بود کمی صرفه جویی کنم و رنگهام را با آب قاطی کنم تا کمتر مصرف شود/ آب آنجاست که شما آنجایید/ اینجا که پر از کویر است
.اگر بیایم آب بر دارم باز تو / باز مامانجان / باز صدا/ باز صدا / بازصدا
...غلتک را روی رنگهای خشک می گذارم و پخششان می کنم / افقی / عمودی / افقی / عمودی / عصبی / برافروخته / دیوانه دیوانه دیوانه...تمام بومم را سیاه و سرمه ای و تیره کرده ام
.چه اتفاق خوفناکیست وقتی سفید پایان می گیرد پاپوجی
!تکیه داده خسته به درب اتاقم می ایستی
:وَچِه ! آ مه کچیکِ کیجا! خسته بَهی! چَنده کار کِنی؟ چنده شه زندگی ره سخت گیرنی؟ بِرو تِه مار تِه انتظاره... برو
-
اه ... باز تو اینجایی ؟ باز هم دلواپس من؟و صدای سماور و صدای چای باروتی و صدای جیغ مورچه ها و صدای آ ب داغ روی دلم و صدای عزا و صدای اتاق ِ خالی ِ خالی و صدای غلتک دیوانه ی گم گیج / صدای رنگهای قلمبه ی سیاه / صدای عکسهای توی صندوق / صدای حرفهای توی کمد تابستانه / صدای تو / صدای مامانجان/ صدای تو / صدای مامانجان/ صدای تو / صدای مامانجان...
صدای پسرم که نگاه نگرانم را می بیند و نمی بیند: اه ... باز تو اینجایی مامان!؟ باز هم دلواپس من؟
!نه نمی شود. اصلآ نمی شود. تقصیر ِ فراموشی نیست . محال را نمی شود که روال کرد
.درب خانه را باز می گذارم و با لبخندی شرمسار/ فراموشی را بدرقه می کنم. می دود و پشت سرش را هم نمی بیند ابدآ.خنده ام می گیرد. یاد ـ مختار می افتم و می خواهم آب قاطی خنده ام کنم تا کمتر هزینه ی فراموشی کنم / آب اینجاست اینجا که ما نشسته ایم/ من / تو و مامانجان
.توی این خانه ی مهجور باید که با هم کنار بیاییم... باید... مگر همین را نمی خواستی پاپوجی
!مغزم را می کاوم / مصرانه تن به این کار می دهم . می خواهم از شما قصه ای بگویم خیلی واقعی... مصرانه / مصرانه / مصرانه/ چرا که دستتان به شانه های خسته ام هی می گویدم
:مرگ پایان هیچ قصه ای نیست
.- آخ مامان جان این چای ـ دم غروب ـ همین حالایت/ طعم جان می دهد! پس بِشته زیکش کو؟
- تِه پِر دَه ایارنه /نوش کیجا / نوش...
یکهو دلم گرم می شود / حال می کند / یکهو من اینهمه گرمی را پس نمیزنم آخر مامانجانم ریز می خندد و طنین خنده اش مثل زنگوله های افتاده بر گردنِ گوسفندان شعبانعلیست/ خیلی زیاد قشنگ است / خیلی زیاد دلنواز
...با هم کنار می آییم...مگر نه پسرم
اول دی 87
!

