تبليغاتX
من واقعی

من واقعی

 

فیروزه مظفری که قراره اگه یه روزی یه کاره ای شدم به دلیل علاقه ی شخصی ام و اینکه مثل هلو می مونه وزیر دست راستم بکنمش توی وبلاگش در مورد مرد رویاها این رو نوشته / تصمیم گرفتم جوابشو اینجا بدم که هم یه جور بازی وبلاگی راه انداخته باشم و هم دعوتتون کنم به مشاعره ی دست جمعی...

البته لازم به توضیحه که فیروزه ام در وبلاگش حرفی که نوشته به هیچ وجه حرف ـ دل نبوده و فقط من باب طنز نوشته و منهم جوابی از  همان جنس ولا غیر...

نه ترشي نه سرکه نه مرد ِ چلاس
نه بطري / نه شيشه/ دو سه تا گيلاس

گيلاسي که شکلش به گردي ني است
گيلاس بلندي که جاي مي است

کجا مرد ماند و شرابي کهن؟
کجا ديده اي مردي ِ پيلتن ؟


پيمبر توي رختخوابش ولوست
ز دنیای ـ مردي / سرابش ولوست

تو روياي ديگر  نداري مگر؟
چه خواهي از اين جنس ِتلخ ِ ذَکَر؟

تو و داغ _ مستي و نوش و وصال
کنار نگاري که دارد جمال


تمامی ندارد چرا نازنین؟
فقط توی فیلمست مرد اینچنین

کجا ديده اي مرد ؟ جايش بگو
سراسيمه گيريم دامان ِ او

" که اي مرد ِ فرخنده ي ِ خوش منش
نه هيزي نه دزدي / نه ترياق کش!

بیا این لب غنچه ات واز کن
سه گيلاس شرب ِ صفا ساز کن

که فيروزه ام تشنه ي اشرب است
نیایی/ برایت سراسر تب است

تو را جان او / جان پاک ِ خدا
شرابی بریز از برایش / بیا..."

اگر آمد او / از منم یاد کن
از این سر خوشی جیغ و فریاد کن

نبینم که فردا پشیمان شوی
سراسیمه و سیر از جان شوی

به سر فکر و رویات دیگر شود ؟
بخواهی که مردت چو  انتر شود؟

اگر آمد و شد خماری و منگ؟!
به یک دم سرش را نکوبی به سنگ؟

پشیمانی ِ این زمان خود زنیست

به ریش پشیمان کسان / بیژنیست

اگر دید ه ای مرد/ عجب می کنم

ز ناباوری سخت تب می کنم

عرقها سگی گشته / گیلاس کوش؟

به خوابت ببینی چنین عیش و نوش ...

این هم جوابیه ی فیروزه

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1388ساعت 9:54  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

می نویسمش فیروزه...  خوبست یک سر بزنم به همه ی چیزهایی که حرام ـ من شدند یا من حرام ـ آنها... این کار خوب که هیچ / عالی هم هست ...مرسی / خب؟

توی گنجه ای کوچک / چیزهایی صمیمی دارم مثل چند تار موی گرانقدر/  چندتارش صاف ـ صاف که مثل نقره  قشنگ است و بوی شعر می دهد و بوی پاپاجان و چندتار دیگرش فر و مجعد  و قهوه ای/ که عجیب بوی مهربانی می دهد بوی  صبوری و لبخندی که تاعمرم باقیست / آرامم می کند.

یک شانه ی چوبی ـ قدیمی/ یک ساعت ـ زنانه ی سالخورده / چادر نماز فلفلی ای که هرگز عطر مامانجانم را از خود نمی راند / شعرهایی که پاپوجی ام برایم سروده  با خط لرزانش. آئینه ی جیبی زردرنگ ـمامانجان / انگشتدانه ای قدیمی اش/ سرمه دانی که او از مامانجانش گرفته بود و خیلی عتیقه می زند/ عینک مطالعه ی پاپوجی و مامانجانم/ آلبوم عکس خواهرکم ماریا / آخرین شانه ای که به سرش زد و موهایش هنوز رویش جا خوش کرده/ سنجاق سر صورتی اش و نامه هاش وقتی که دعوایمان می شد ...نقاشیهای گل و مرغ برادرم اسفندیار / شعرهای زخمی اش و زخمهایی که هی سر باز می کنند و هی چرک می شوند و هی و هی و هی  و کلی اشک / کلی دلتنگی و ...

 آن گنجه ی کوچک را چند ماهی بود که باز نکرده بودم... نمی خواهم اطرافیانم محزونم ببینند ...

فقط همین امروز مجازم کنید تا توی این بازی صادق باشم.خب؟ گرچه حالا دلتنگی ـ حریص آمده چمباتمه کنارم نشسته و جنب هم نمی خواهد بخورد انگار.   همینست که سمت چپ سینه ام درد گرفته...

بی خیال

 

چقدر گل خشک صحرایی دارم که به مرز پودر شدن رسیده اند/عنقریب است که پودر شوند و اتاق کارم را کثیف  کنند / باید بیندازمشان دور اما خاطره نمی گذارد. دیوانه ی بی عقل ـلعنتی است دیگر...

دستم را سفت  گرفته آنقدر سفت که مچهای لاغرم دردش می گیرد/ می گویمش گمشو اونور بذار نفس تازه کنم/ می گویدم بتمرگ سر جایت بینوا و کشکت را بساب...

من کشک برای سائیدن زیاد دارم/ همینست که درگیرم کرده.

 کشکهایم خشکند و سخت/ همینست که لاک پشتم کرده .

 کشکها را اگر که بسایم تا ته عمرم وقت می گیرد / همینست  که مرا از نگاه خودم فنا شده می کند...

بی خیال

یک عالمه لباس نوزادی ...یک دستبند پلاستیکی که نوزاد ـ نو آمدی  را از آنم کرده و رویش نامم حک شده / اولین اسباب بازی ای که با ناداری برایش خریدم/ اولین نامه ای که ازو بدستم رسید با خط کج و معوجی که یعنی روزت مبارک / همینست که پایبندم به این زندگی سگی کرده...

بی خیال

ساعتهای شماطه ای ریز و درشتی که گوشه ای از کتابخانه ام را گرفته اند و اولش فقط خاطره بودند  و حالا کلکسیونند ( زور که نیست! دوست ندارم بگویم چرا از صدای زنگ یکیشان تنم لرزید و فهمیدم وقت دیدارست و هجده سالگیم... زور که نیست... نمی گویمش . خب؟ )

 همینست که مرموزم کرده...

 بی خیال

لباسهای زنانه ای که جوری وصله خورده بودند که فکر می کردی تکه دوزی شده اند و آخرـ مُدند. کاپشن ـ کوچکی که با دو لنگه از شلواری مستعمل که خشتکهایش پاره شده بود دوخته شد و نخش از عشق بود و جنون... عشق ـ هجده سالگی/ گلهای رز ـ هجده سالگی/ نامه های هجده سالگی/ ترحم هجده سالگی/ تعفن هجده سالگی/ مرگ هجده سالگی / اشتباه هجده سالگی/ ایثار هجده سالگی / انکار هجده سالگی...انکار هجده سالگی...انکار هجده سالگی...انکار هجده سالگی... / همینست که چهل ساله ام کرده...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: مردمها ! من کلا آدم شادی ام اما دلیل نداره که گاهی نوشته ام غمگین نباشه...اصلن به من چیه که غمگین میشید؟ مگه من دلقکم؟ 

پ.ن تر:هر کی دوست داره بسم الله...

پ. ن تر دوم: ببخشید اعصاب مصاب نداشتم تو این پ. ن اولی. خب؟

 

 

+ نوشته شده در  نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:12  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

همه ي روزهاي عمرم را مرور مي كنم تا در بازي اي كه با اصرار از فيروزه ام خواستم راه بيندازد/ شركت كنم شايد كه موجب شود ديگر بازيچه ي دست بقيه هاي بدقلق نشوم.

آخر بازي ِ بقيه هاي بد قلق قشنگ نيست / بازي ِ سخت و درد آور ِ سبيل آتشيست...بلديد كه؟ همان بازي كه اگرآنجا يك اشتباه كوچك هم بكني بايد يك جام بزرگ ِ زهر... نه... آخ مردمها! ببخشيد... بايد ...بايد... بايد يك ليوان ِ بزرگ ِ از چيزهاي بدمزه بنوشي مثلآ توي ِ آب ولرمِ دستشويي/ يك عالم فلفل تند و يك ديس بزرگ از گُه خودت را با قاشق خوب به هم بزني و بعدش دماغت را سفت بگيري و تا ته اش ببلعي / قانون بازي همين است كه هر چه آنها گفتند اطاعت كني ... دنیا قانون دارد/ بي در و پيكر که نيست مردمها! مگر نه؟!

بازي ِ بقيه هاي بدقلق / بازي ِ قرمساق نشنيده گيست. قصه اش را مي دانيد؟ مي خواهيد تعريفش كنم؟ دوست دارم تعريفش كنم براي همين توي گوشم مي شنوم كه مي گوييدم : آها تعريف كن...مگر نمي گوئيدم مردمها؟!

يك زني داشت از كوچه ي فرعي اي مي گذشت كه ديد دو نفر دعوايشان شده و يكي به آن يكي اشان گفته " قرمساق " اين ناسزا بي آنكه ربطي به زن ِ عابر ـ محجوب داشته باشد باعث بيهوش شدنش شد! مردم جمع شدند و دود سيگار توي چشمهايش ... نه / نه ...ببخشيدآب به صورتش پاشيدند تا به هوش آمد آنوقت دوباره گاز ِ اشك آور...واي / نه... ببخشيد (چه قدر اين روزها پرت و پلاي جملاتم زياد شده) دوباره دعوا شد و دوباره آن دو به هم گفتند قرمساق / دوباره هم زن طفلك بيهوش شد... دكتر ِ بينوايي از آنجا مي گذشت و فهميد مشكل از كجاست... آرام آمد كنار گوش زن هي گفت قرمساق / هي زن از حال رفت . دکترهي گفت قرمساق / هي زن از حال رفت / دکترهي باز/ زن هي باز تااااا هزار بار/ نه ...بلکم دو هزاربار... نه/ نه ...شاید هم  زن ـ بخت برگشته ميليون تا قرمساق شنيد / که اینجور راحت  از جايش بلند شد/ راحت  لباسش را تكاند /  راحت راهش را گرفت/ راحت رفت سر ِ خانه و زندگي اش/ راحت روی راحتی ول شد و راحت تند تند قرمساق بار مرد ِ خانه اش و بچه هاي صغير و كبيرش کرد/  تازه  اصلا هم با گاز اشك آور از چشمهايش / اشك ... نه ... نه ...تصحيح مي كنم/ اصلا هم دیگراز شنيدن ناسزاهاي بدتر از اين هم بيهوش نشد / تازه تر اش اینکه دریافت كه اگر از كوچه ای فرعی نمي گذشت آن هم كوچه ي فرعی ـ خلوتي كه فقط دو تا آدم آنجا جر و بحث مي كردند محال بود ناسزایی بشنود که  موجبات غشي شدنش را فراهم كند!  اصولا در كوچه هاي خلوت ـ فرعی  كسي به زنها كاري ندارد كه...مگر دارد مردمها؟!

بگذريم كه مسبب حيا را خوردن و آبرو را عق زدن ِمنبعد ِ زن /  همان دكتر ِ رهگذري بود كه هي به زور قرمساق را به گوش زن چپاند و بايد حتمآ طبق قوانين ساخته و پرداخته ی بقیه های بدقلق / محاكمه میشد .

دنیا قانون دارد/ بي در و پيكر که نيست مردمها! مگر نه؟!

آن زن كمي شبيه من بود /كمي هم شبيه اين روزهايم كه وقيحانه پوستم را كلفت کرده ام و ياد گرفته ام وقتي مادِر بُردم را كامپيوترمن ِ چلاق ِ سر به هوايي / گم کرده/ با عصبانيت بگويمش:

 مادِقَبه! مادِبَردم کو؟

( مادقبه/ لحن شمالی یک ناسزای خیلی خیلی بی ادبی است مردمها! من وقتی عصبی میشوم می زنم کانال دومم و شهرستانی شوخی می کنم و شهرستانی فحاشی می کنم/ مردمها! من کلاقبلترها  آدم بی ادبی نبوه ادم مردمها! )

اين جمله ي آخر ِ پريروزم / آخرين و داغترين سوتي ام بود... وقتي( مادِ قبه ! مادِ بُردم کو؟) از دهانم خارج شد، خودم در ادامه اش جيغ خفيفي از خجالت كشيدم / لب بالايي ام را همراه تمام دندانهايم روي لب پايينم ،بلكم بيشتر/ تا نزديك ِ‌انتهاي چانه ام كشاندم ؛ كيس كامپيوترم را با سي دي هايي كه راه به راه مي افتاد و صورت سرخم را بر مي گرداند سمت نگاه متعجب آقاي( ... ) که تا به حال لحن مودبم را تجربه کرده بود/ بردارم و پا به فرار بگذارم...

من ديگر قرمساق نشنيده نيستم/ راستش را بخواهيد من در واقع معني اين ناسزا را هم نمي دانم ولي مردمها!؟چه فرقي مي كند معني اش چيست؟ يا به مادر نشانه رفته يا به خواهر و اقوام نزديك/ اين كار كه زياد معمول ِ اين روزهایمان شده؟؟!!!

اين روزها اگر چيزي خلاف ِ بقيه هاي بدقلق بگويي به خار مادر و عمه و خاله و همه ي زنان اطرافت نشانه مي روند و اگر هر چه بقيه هاي بدقلق مي گويند تآیید کنی مثلآ  گالیله بشوی و اعتراف کنی : البته که زمین صاف است و ماست سیاه / خار مادر و اقوامت خلاصند و سلامت...

اينكه خيالي نيست... مگرنه مردم ها!؟

+ نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1388ساعت 12:39  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

میس کارتن و ماه نویس دعوتم کردند به بازی وبلاگی ِ فحاشی که این روزها نقل و نبات همه ی دوستان آریایی شده. آنها معتقدند فحاشی می تواند درمان عصبیتهای زیرپوستی و بیرون ِ پوستی امان باشد . میس کارتون همچنین معتقد است با ناسزا گفتن به یاران دوست داشتنی اما بی وفا می تواند احساساتش را مهار کند / و صد البته طبق آخرین اخبار رسیده خیلیها هم عقیده اش بودند من اما نه... خُب در اینکه بنده بسیار یاغی / وحشی و بی ملاحظه ام شکی نیست ، در اینکه مغرورتر از آنم که کسی را دوست بدارم که نفهمد دوستی ام چه ارزشی دارد هم... اما به خدا قسم تا چندی پیش دهانم به هیچ ناسزایی آلوده نشده بود برای همین امکانش زیاد است که درد های بی درمانم منجر به سرطان ِ پوستی شود...

( چقدر دلتنگت شده ام قیصر ) : دردهای پوستی کجا؟ درد ِ دوستی کجا؟

اولین بار که به بازی دعوت شدم بسیارمودبانه ردش کردم.آخر نه من/بلکه خاندان بزرگم نیز هرگزبا فحاشی همخون نبوده اند/ آنهم در انظار عمومی... این تصورم بود از خودم و اقوام و بستگان محترمم

( تاکیدم را روی تصور / نادیده نگیرید)

تا چند روز قبل که اتفاقی به تصوراتم خاتمه داد فکر کردم یک فحاشی کوچک در وبلاگ میس کارتون طفلکم به عنوان کامنت شاید دردم را کم کند برای همین کامنت گذاشتم :

دهنشو/ کفنشو/ زنشو/ مادر شو / خواهرشو / عمه شو / عموشو / دایی شو / کل مم جعفرشو / خونه دار شو / بچه دارشو / زنبیلو وردار بیارشو / بی زنبیلم اومدی بی خیال شو / ننجون شو/ آقجونشو / خاندونشو / سرویس

اصلن هم منظورم به مملکت و اوضاع و احوال مسخره ی این روزها نیست.بیخود سیاسیش نکنید... آخیش... خنک شدم
.

میس کارتون مهربان از سر دعوتم کرد/ از سر گفتمش:

 مرسی/ میل ندارم. همینجا نوشتم فحشدونم پوکید دیگه فحشی نمونده که بازی اش کنم خانومی! حالا بیشتر دوست دارم این فحشها عملی بشه/ یعنی چک و لگد و اینها 

ساده دلانه تصور کردم در فحاشی از همین حد فراتر نمی روم / تاکیدم را روی تصورکردم / نادیده نگیرید

فردایش برای گرفتن حق الزحمه ی نقاشی ام به یکی از اداره جات رفتم.این را هم بگویم که نمی دانم چرا برای دادن سفارش کار/ اسمم استاد است و جواب هر طعنه ام لبخند و خضوع اما برای گرفتن حق الزحمه ی ناچیز کارم/ اسمم: خواهر چه خبرته ؟! نوبرشو آوردی؟

 البته این اسامی را مسئولین محترم آن اداره جات ِ(... ) شما بخوانیدش محترم /به اینجانب نسبت می دهند.

دوباره به وبلاگ میس کارتون پناه آوردم و کامنت بعدی ام :

فیروزه...فیروزه...فیروزه... آمپرم رفته بالا حالم خیلی بده. یادته دیروز گفتم حق الزحمه مو گرفتم اما همه اش تموم شد؟ امروزم یه پول طلب داشتم از اداره ی ( .... ) که خیلی وقت پیش باید می گرفتمش / حالا که رفتم گفتن تا آخر مرداد روش حساب نکنم . کله پدر ِ بی ناموسشون/ گُه لوله های بدترکیب!گربه صفتها/ بابا به خطاها/ سگ مصبا/ ازگلها 
تو بخش مالیهیچی نگفتم/  فقط نگاه مغضوبمو نثارشون کردم آخه تو اداره ی دولتی که نمیشه تو دلت هم عصبانی بشی و فحش بدی/ممکنه به جرم اقدام علیه امنیت دولتی! دستگیرت کنن
 رسیدم دم در که برم بیرون اینورو اونورمو دیدم بلکم یکی باشه که بهش گیر بدم ، کسی جز من که با موهای بیرون جهیده ی ِ غضب آلودم دنبال ِ حریف ِ کم زور ِ بی خطر می گشتم و دربون ِ ریز نقشی که وقت ورودم به اداره/ با لهجه ی ترکیش بهم گفته بود خانوم لطفا حجابتونو درست کنین برین تو/ نبود... دربون متعجب از دیدن موهام که تا دقیقه ی قبل تو روسری قایم شده بود
نگاهم کرد/ هنوز کلامی نگفته بود که یک شیر وحشی از تو دهنم نعره کشید

ها ؟! چیه؟! ما اینیم آقا! اصلا موهامم میندازم بیرون ِ روسری/ ببینم چی می خوای بگی!؟

 دربونه که هیچ / خودم هم از اون شیره ترسیدم / خوب شد نفس کش طلب نکرد... دیوونه ی دیوونه بود. پدر پول بسوزه. دربون ِ ریز نقش ِ بد اقبال/ عقب عقب رفت سمت تلفن. فکر کنم خواست به بالا دستش بگه دیگه پولمو ندن... شانس آورد نگفت وگرنه چه خونی به پا میشد؟  این ماده شیر ِ غیر مترقبه ای که من دیدم می تونست گردن ِ دربون رو هم بپیچونه.آدما چه جونورایی تو خودشون دارندها؟! کار که به مقام و پول و پست و حق الزحمه و چپاول برسه / جونورا می زنن بیرون. دربون می رفت دو قدم عقب من می اومدم دو قدم جلو/ من بدو / آهو بدو... دربونتا  دستش رفت سمت گوشی / ماده شیرم با چشمای گشاد زُل زدش : چه کار داری منی کنی؟

: دربون طفلک, معصومانه گفت

 مگه من چیکار باتو دارم؟ چه گلطی کردم اینطورو می کنو؟ آبجی خودمم بی حجابه / منکه قارداششم هِچ نمی گم...هج

 پس چرا رفتی سمت تلفن؟

داشت می گفت خانومم چی چی شده که یک بابایی از کنارمون بی هیچ جواب و سوالی رفت تو / دربونه تا چشمش به اون افتاد سرم داد زد : اصلن ضعیفه!؟ خودتو با من چیکار دارو؟

(فکر کنم ترجمه اش این بود :( اصلن جنس ضعیف بدبخت !به تو چه ؟ چه کار به من  داری
دلم سوخت / خنده ام گرفت... ماده شیرم از شنیدن ضعیفه خاک بر سر شد / پنداری دود شد رفت هوا... گفتم ببخشید قارداش! شرمندم عصبانی شدم/ ...گفت خجالت دشمنشه
(فکر کنم ترجمه اش این بود : دشمنت خجالت بکشه ) و لبخند زد ... دیدم گوشه دندونش رنگ سبز ِ باب ِ این روزها خودنمایی می کنه / یکهو حس کردم این بنده خدا عجب قابل احترام بود و نمی دونستم... به من چه که شاید ناهارقرمه سبزی خورده / یا خیاری که تو بساط غذاش بوده رو با پوست سق زده/ من به رنگ سبز  احترام می ذارم...همین... بهش لبخند زدم و تعظیم کردم و اومدم بیرون


تو خیابون دیدم یه تاکسی خالی داشت رد می شد / گفتم دربست... آخرین تتمه ی پولمو هم خرج می کردم بهتر بود تا مسافرای دیگه ی تاکسی با قیافه ی عبوسم / همراه بشن . گفتم دربست و سوار شدم

عقب تاکسی ماده شیره یادش رفت ضعیفه است/  اومد تو جلدم و مجبورم کرد زیر لب قر قر کنم ... یواش ها؟!خیلی یواش... راننده ی تاکسی فکر کرد دارم با آواز پخش صوتش همراهی می کنم آینه رو جابجا کرد بلکم منو ببینه / اونوقت با لهجه ی کشدار ِ مازندرانی گفت

شوما از این آهنگه خوشتون اووومدنه؟ آخه دارین باهاش می خونیییین! مقه نه؟

با اخم گفتم : نع / رانندگیتونو کنین حاجی

گفت :من که رارندگی می کنم که؟! اما منظورم این بود اقه شوما بخواین میتونم یه سی دی از روش براتون بزنم بدمش واسه خودتون / خا؟!

گفتم : مرتیکه! بزن کنار

گفت : اه چی بی تربیت؟! مقه من چی گوفتم ؟ چقد اوملین شوما؟ حالا خوبه که  ِسندت سندِ مادر ِ منه ...

فکر کنم منظورش از سند/  سن و سالم بود نه حجم نامطبوع دیگه ای غیر از این

گفتم :  غلط می کنی از آینه نگام می کنی / غلط می کنی ازم می پرسی چه آهنگی دوست دارم.بی خوار مادر

همونطور که داشت ترمز می گرفت و منو تو اتوبان مینداخت بیرون گفت :

 غلط خوودت می کنی که اعصاب مصاب نداری . مردم به ان خودشون هم نگا می کنن / انشون سگ میشه ؟چی بی تکلیف؟! عصبانی شده بود / بی اختیار زد کانال دو و گفت : زنا چنده  عَقِب دَکِته

 (فکر کنم ترجمه اش این بود :زن ـ عقب افتاده یا چیزی شبیه متهجر )

در حالیکه پام بیرون تاکسی بود و درب تاکسی باز/ نصف پول تاکسیو گذاشتم رو صندلی / سرم داد زد

بقه دیگه پولم کوو ؟

دستشو دراز کرد باقیشو بگیره/ دیدم نصف آستین لباسش سبز بود ...به من چه که پیرهنشو سه ساله که خریده یا همین دیروز...من این روزهابه رنگ سبز  احترام می ذارم...همین... همه ی پولشو دادم و با احترام بهش  گفتم: مه ره بخشنی برار؟(مطمئنم ترجمه اش اینه : منو می بخشی دادشم؟)ا
تو اتو بان بلند بلند فحش دادم تا رسیدم خونه/اولش  رو صندلی نشستم و زار زدم / دومش یاد وبلاگت افتادم و بازی فحاشی /سومش هم  آخیش... چه خوبه ها... دعا کن باز ماجرایی پیش نیاد وگرنه ایندفعه از همین طبقه پنجم وقتی دارم به اقوام ادارات (...) التفات می کنم خودمو میندازم وسط موزائیکهای حیاط . از ناسزا گفتن بدم میومد/ می شناختی ام که؟!   از فحش ِ گه لوله متنفر بودم/ هنوزهم... می دونستی که ؟!   از وقتی این فحشو شنیدم دیگه کباب کوبیده جزو غذاهایی که دوسشون دارم نیست/ خبر داشتی که؟!   ولی چه کنم که این روزها هر چی بد بار می کنم بازم خالی نمیشم. تا سه ماه پیش آدم مودب و موجهی بودم. خدا و تو که شاهید بودین. مگه نه؟

میس کارتن در جواب کامنتم که البته اینجا کمی حذف و اضافه داشت نوشت:

 میدونم هر دو مون خانوم های باشخصیت و مودبی بودیم حالا مثل نقل و نبات گه حواله دهن دشمن میکنیم .  از آخرین فرمایشاتم"میزان فحش ملت است"

فکر کردم بهتر اینست باور کنم حتی ترازوها هم گاهی خطا می کنند و بایسته تر اینست که ناسزاهایم را بار ترازو های پر اشتباه کنم / این هم نشد... چشمم به لکه رنگ سبزی افتاد در گوشه ی گمگور ِ ترازو ... به من چه که کل مم جعفر یا علیجان یا سید یا شاید هم ننه جان یکی ازین اهالی / برای شناسایی ترازویش از میان باقی ِ میزانها / یک انگشت از رنگ سبزی که کنج انبارش خاک می خورد را به آن مالیده ... به من چه ؟ من به رنگ سبز ِ این روزها احترام می گذارم/ همین

گرچه  تصور می کنم گوشه ی شکسته ی یک ورق بازی را بی رنگ می کند ...تاکیدم را روی تصور می کنم نادیده نگیرید قارداش !

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا پارک بانوان است

 

+ نوشته شده در  دوم مرداد 1388ساعت 15:20  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 
بازی رویا نویسی می تواند س. ی.ا س.ی هم نباشد! راستی مگر می تواند  در این احوالات ـ عجیب اصلا سیاسی نباشد؟! اگر هم باشد / رویاست و دستگیر کردنمان به خاطر رویاهایمان دیگر آخر نامردیست... ما که در ایران آزادمان نامردی نداریم...نداریم که؟! داریم؟!

تا حالا چندنفری لبیک گفتند و دلشان خنک شد... هر که می خواهد بسم الله... امتحان ـ دل آسودگی ضرر که ندارد...خب؟

محمد آقازاده که این روزها بیشتر دلگیر است

مهسا امرآبادی که قبلترها نوشته بود و حالا ازو سخت بی خبریم

/ مهستی شاهرخی عزیز با رویای شماره یک و رویای دومش/

 فیروزه مظفری نازنینم که حتی نقاشی رویایش را کشیده / 

منصور مومنی که بوق زدنش ستودنیست

خود ـ کمترینم که اینقدر رویایم زیاد است که نمی توانم نقاشی اشان را بکشم /  

چادرنشین که رویای کوچکش مرا به غبطه انداخت بسکه واقعیت بود  

شفق که زیاد نمیشناسمش و حتما که خوبست و همراه /

حمید محمدی بنام که انگار این روزها غمگینتر از همیشه است  / 

  دومن خوب و صمیمی / 

مار مولک مهربان / نقاش و احیانا کمی بد اخم  /

  پت و مت عزیز/

 انار نقره ای

 / ساکت و مرجان و سارینا  دوستان چادرنشین و حتما که دوستان خودم

فرناز نازنینم

قبل از خواندن رویاهام به تصمیم بزرگی که باید بگیریم دقت کنید. اینجاست... اینجا هم...

اینجا هم کمی کودکی کردم

+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1388ساعت 15:43  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 باز هم میس کارتون بازی قشنگ زنانه ای راه انداخت و اونقدر با مهربونی ازم خواست همراهی اش کنم که با احوال بدم هم نشد نه بگم آخه هدفش شادی من بود:

 من اگه مرد می شدم :


من اگه  مرد  می شدم / همه ی قوانینی که حالا داره کلافه ام می کنه از بین می بردم . اصلن هم خجالت نمی کشیدم آخه باید یه سیلی خوردی / دوتا بزنی که طرف هوای کتک زدن از سرش بپره / اینو از  آقا اقبالی یاد گرفتم که قبل از اینکه بگیم چرا ماستت ترشه سرمون هوار می کشید...

 من اگه مرد می شدم مطمئن نیستم  از اون آبگوشت خورهای قهار و کله پاچه خورهای مشت ( گرچه از بو اش خیلی بدم میاد اما ژستش تکمیله )  زیر پل مرزن آباد نبودم .

حتما  هیز هم بودم ها اما ادای آدمهای...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکم خرداد 1388ساعت 18:52  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فیروزه مظفری طبق معمول بازی گوشی اش گل کرده و بازی جالب و شادی راه انداخته بنام خاطره باستانی....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1387ساعت 7:30  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

    

وقتی لیلی از مجنون مجنونتره/ نوشته ی فیروزه را بخوانید.  قصه ی لیلی و مجنون رضا هدایت رو هم بخونید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 6:6  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مردنم نمی آید خب! آخر فیروزه جان! یک مادر نمی تواند بمیرد/ حق ندارد... باید بزرگ شدن بچه هایش را ببیند / به ثمر رسیدنشان را و ازدواج و عاقبت بخیری اشان را هم ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1387ساعت 12:34  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

+ نوشته شده در  دهم بهمن 1387ساعت 18:9  توسط رویابیژنی 

فیروزه مظفری/  دوست چندین ساله ی نازنینم و کاریکاتوریست ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوم بهمن 1387ساعت 8:19  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 چه بازی پر جستجوییست این بازی ات / عاطفه ام!

بازی گفتن ِ ترسها و شناختنشان. هی توی ذهنم دنبال ِحقیقتش می گردم / هی می گویم راستی من از چه می ترسم / هی می گویم من از چه می ترسم / هی می گویم راستی؟!!

بگویم نمی ترسم که عین صلاح است آخر توی این مَجاز ِ مُجاز/ گاهی عاقبت نگری بهتر از هر بازنگری ای است.

فردا همه ی جماعتی که می خوانندم / می ترسانندم و من از این اتفاق می ترسم.

این رسم آدمهاست که سیخ به پهلوی اطرافیانشان بزنند حتی اگر دوستشان داشته باشند هم... خیلی بدبینم / مگر نه؟ من از آخر ِ اینهمه بد بینی ام می ترسم !

بی خیال... تو که صلاح کارم را نخواستی/ خواستی همبازی ات شوم و همبازی بطلبم :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم دی 1387ساعت 9:24  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

من زن ساده دل شاعر مسلکی هستم                                / ۱

که گاه بیشتر از آنها که به دردم دادند / پستم                          / ۲

از کوتاه قدی زمین و عشقهای ناسورش / جستم                     / ۳

برای همین به مجاز دل بستم                                                / ۴    

اینجا هم که احمقانه می لرزد از غمنوشت هر آدمش دل و دستم  / ۵

از اینهمه حماقت پر تکرارم خسته م                                          / ۶

از مرگ عزیزانم سخت / شکستم                                            / ۷

آرزوی محالم/ اینها نباشم که هستم....

در سفرم/ لیکن  نوشتم تا باور کنید به فخر دوستیتان به این / تعجیل نوشته پیوستم  .

 

+ نوشته شده در  پنجم فروردین 1387ساعت 7:10  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 سفر خوبی نداشتم کتایونم  ! وقتی ببینی مادر بلند قامت ِ زیرکت / تا شده و سادگی کلامش نگران کننده / وقتی باباجانت دیگر حتی خودش به تنهایی قادر به استحمامش نباشد / وقتی ساعت ِ یک ِ نیمه شب مامان جان که سخت کشیده به زمین راه می رود/ درب ِ اتاقت را بزند وخطاب به توبگوید : پاشو صبحونه بخوریم / و تو توضیحش بدهی : الان هنوز شبه/  و او را به زور توی بغلت محکم بگیری و بخوابانی اش و دوباره و سه باره و بارها تا خود صبح / و هی توی دلت فکر کنی مادرجان که اینهمه درشت بود و اینهمه آغوشش بزرگ چطور به این کوچکی شده و لای دستهای کوچکترم جا گرفته / مگر می شود سفر خوبی داشت؟ 

وقتی صبحهای ِ کله ی سحر مادرجان با صدای خس خسی اش که سخت درمیاید به باباجان بیخواب شده  از تقلای آلزایمر ِ همسرش / بگوید : عزیز جان ! ببین آفتاب در آمده و خدا امروز هم زنده امان گذاشته / و  باز بگوید:   ای وای عزیزجان / ببین رویا آمده سرکشی / و انگار یادش نیست که من چند روز است که آمدم  دیدنش / مگر می شود...؟

کتایون ِ من ! اعتراف ِ شب یلدا یعنی چه؟ اگر بگویم دارم کم میاورم و سخت ازین تضاد روح  ِغمگینم وظاهر ِ شادمانم خسته شدم / یعنی اعتراف کردم ؟

اگر بگویم شبها ازینکه نمی شد خانه ی باباجان  بخوابم از دست آلزایمر و توی دلم نق به زمین و زمانم می زدم و حالا که دورم یاد ِ نگاه مظلوم و بی گناه مادرم آتشم می زند و شرمسارم از این همه بی رحمی ام / یعنی اعتراف کردم؟

اگر بگویم سخت عاجز شدم از بی همراهی / همرهان سست عناصر توی زندگی ام / اگر بگویم متنفرم ازبعضی نویسندگان و شاعران ندید بدید وطنم که با چاپ چند کتاب انگار که تمام انسانهای اطرافشان را خریده اند و با بی ادبانه ترین دیالوگ و تلخترین کلام مخاطبشان را می رنجانند یعنی اعتراف کرده ام ؟ کتایون ! اگر بگویم دیدن تو با اینکه شادمانم کرد / متاثرم کرد از  نا رفیقی جماعتی که ادعای دوستی ات را داشتند یعنی اعتراف کرده ام؟

کتایون خوب من ! به من سیتالوپرام بده / فلوکستین  یا حتی هالوپریدول  ِ پنج ... تو پزشکی / برای تمام شدن اینهمه خستگی ام مداوایم کن.

چگونه بگویم ... چطور ... به کی... کجا.... کتایون ! ما حتی کشیشی هم نداریم که رازدار باشد. فردا اعترافاتمان راه بر ما می بندند و یلدابازی امروز مان فرصت لبخند دوستان فردایمان را می گیرد.

کتایون نازنین ! ما آدمهایی داریم که اگر پاسخ / نه / بشنوند / کوتوله و حقیر میشوند و دوستیشان تمام.

اعتراف می کنم نازنینم ! از جماعت مردان جز اندکی ناچیز / حالم بد می شود... جزو همان گروه کوتاه قدند و اعتراف می کنم که اگر روزی در جمعی غیر ازین گفتم / تنها بخاطر رعایت ادب بوده و اعتراف می کنم بی دریغ و بی هیچ چشمداشتی دوستت دارم خواهرم! نازنینم ! مهربانترین دکتر دنیا !

                                                                                رویای تو

 

از عاطفهزهرا نوری/ آساره/ آندیا  و آقای محمد آقازاده دعوت می کنم یلدابازی ام را ادامه بدهند .

+ نوشته شده در  هشتم دی 1386ساعت 12:6  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دیرگاهان  و وطن بازی اش .

 وطن نوشت عاطفه  ی عزیزم را بخوانید.

 این هم وطن نوشت حمید بنام یا خط سوم

+ نوشته شده در  پنجم مهر 1386ساعت 16:12  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وقتي خواستي از وطنم بگويم نازنین! نميدانم چرا بي اختياردرخت زبان گنجشك بالا بلند آن روزهاي دور به حياط خانه ي استيجاري حاجي خطير در خاطرم نشست.

كلاغي دل بسته ي سرشاخه ي درختمان شده بود / اين باشكوه نيست نازنين! كه چشم به مال همسايه بدوزيم. ميدانم... اما كلاغ اين حرفها را نياموخته بود و به سرشاخه ي لانه ي كوچك ِ سينه سرخي معصوم  دلبسته شد و اين ناخوشايندترين تصوير آن روزهايم بود.

 هر روز سياهي ِ كلاغ را مي ديدم كه بال زنان به شاخه ي زبان گنجشك نزديك مي شود. هر روزهمراه  سينه سرخ/ نگران از دست دادن لانه اش بال بال مي زدم هرروز مي ترسيدم... زياد مي ترسيدم...نازنين !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:26  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

براي فرار ِاز سنگيني ِ كلام ِ آدمهاي سردحوصله ي مرموز / گاهي به روياي ِ ابله و زودباور ِِ توي دلم اجازه ي بروز مي دهم. ميگذارم بيرون بزند، بي ذره اي شرمم از حضورش. او كه باشد بي رحمي را بر مي تابم /نامردي را هم و خودم نيز تكرارشان نميشوم.گاهي روياي ساده دل ِ درونم / درمن بزرگ  ميشود و همه ام را مي گيرد و هدايتم مي كند. آنقدر كه خودم را كنارش با شعفي سرشار وامي دهم و رها مي شوم.اين روزها دريافتم رها شدن درين ساده لوحي ِمعصوم تمام ِخوشوقتي ام را رقم مي زند و من بايد گشاده دستي ِ صاحبخانه هاي خَيِر را تمرين كنم و به جان و دل پذيرايش شوم....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1386ساعت 18:15  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin