تبليغاتX
من واقعی - تاثیر گذارها

براي فرار ِاز سنگيني ِ كلام ِ آدمهاي سردحوصله ي مرموز / گاهي به روياي ِ ابله و زودباور ِِ توي دلم اجازه ي بروز مي دهم. ميگذارم بيرون بزند، بي ذره اي شرمم از حضورش. او كه باشد بي رحمي را بر مي تابم /نامردي را هم و خودم نيز تكرارشان نميشوم.گاهي روياي ساده دل ِ درونم / درمن بزرگ  ميشود و همه ام را مي گيرد و هدايتم مي كند. آنقدر كه خودم را كنارش با شعفي سرشار وامي دهم و رها مي شوم.اين روزها دريافتم رها شدن درين ساده لوحي ِمعصوم تمام ِخوشوقتي ام را رقم مي زند و من بايد گشاده دستي ِ صاحبخانه هاي خَيِر را تمرين كنم و به جان و دل پذيرايش شوم.

من اين را از ديوانه اي كه كنج ِ كوچه ي سنبل زير هره ي پنجره اي كه سقف خانه اش بود و پتويِ از روي نعش ِ بيجان سوري هدايتي گرفته،زير اندازش؛آموختم. هنوز نتوانسته ام مثل ِ او صبور و سخاوتمند باشم در اينهمه سال ِ دير ِ دور اما سعي ام را تكرار خواهم كرد. آبدهان ِ وارفته اش و شُلي دستهاش وقتي كه به او دست ميدادي و كش آمدن صدايش كه شبيه ِ خُرناس ِ ممد علي جعفر بود شايد در وهله ي نخست چندشي پُر رعشه را هديه ات مي كرد اما خنده هاش بزرگوارانه مي نمود.انگار به همه چيز ِجهان مي خنديد. مي گويم انگار / چرا كه هرگز ترديد ِ آمدن ِاشكهايش با شادماني لبانش جُفت ِ هم نميشدند . مي گويم انگار چرا كه باورم نميشود آدميزاده اي سنگسار ِبزرگ و كوچك ِكوچه باشد و  اينهمه بي خيال بخندد . مي گويم انگار / چرا كه اينهمه سخاوت و بخشندگيش به قدرت آدمي جور نبود.لگد مي خورد چون تكليف قورت دادن آبدهانش را نياموخته بود. لگد مي خورد چون وارفتگي ِ دستهاش را توي دستهات جا مي داد و بلد ِ فشردنشان نبود. لگد مي خورد چون به تعصب ِنداشته ي مردم ِشهرش لبخند مي زد و با اينهمه بزرگواري ِ ارزنده اش شبها راه ِ گلوي اهالي را مي گرفت و از چشمهايشان فواره ميزد و تا وعده ي ِمهرباني فردا با ديوانه ي ِ كوچه را مرور نمي كردند / خوابشان آرام نميشد . گرچه هر گز ابله كوچه مان فردايشان را نميديد...

ازسكوت ِ مظلومانه ي  آقاجان و مادربزرگم وقتي عصا بدست و شسته رفته ميامدند خانه ي فرزنداني كه به جانشان پرورده بودند و آنهاو اهل و عيالشان بي مقصودي پليد و از سر ِدغدغه ي ِ زندگي / بي اعتناشان ميشدند و نمي ديدند آنها براي آمدن ِ بدانجا چه لباس ِ تميزي به تن كردند/ چه حنايي به سر / چه قرضي تا كيسه خالي و بي سخاوت قدم بدرگاهشان نگذارند و براي پياز ترشي ِ آورده به خانه اشان چقدر چشمهاشان اشك ريخته و وقتي شنيدند " باز اينهمه بار و بنديل آوردين واسه چي ؟ پياز ترشي تو هر سوپري هست "  بازهم سكوت داشتند و مدارا و لبخند،ياد گرفتم روزگار و آدمهاش معرفت ِ دلبستنشان نيست و يا اگر ناگزير ِدلبستن شدي/ بايد معامله اي پاياپاي را توقعت نباشد و بدادايي ِ عزيزت را حوصله كني...يادگرفتم تقصير فرزنداني كه ُپر كردن شكم ِ اهل و عيال و كوچ وكلفتشان/ هوش از سرشان مي ربايد نيست. يادگرفتم تقصير ِ زندگيست كه زياد تكدي ِ توجه مي كند.

از بالا بلندي و جواني ِ قامت كشيده ي پسرم آموختم /هميشه زخمهاي جريح / هميشه دُمَلهاي چركي / هميشه  مصائب ِ ماندگار به اعتبار اميد جان خواهند داد / گرچه از روزگار بلوغش به بعد حسرت سير بوسيدن و به آغوش كشيدنش را به دلم گذاشته اما شبهايي كه ميدانم مي فهمد خودم را به خواب زده ام  تا فرصت ِ مهرباني بدهمش و آهسته گونه ام را مي بوسد و آهسته حرفهاي كودكانه بارم مي كند را دوست دارم. او به من مادرانه ديدن و مادر ماندن را آموخت. از خدا مي خواهم هميشه در آستان ِ او بمانم حتي اگر روزگاري به پياز ترشيها و كيسه هاي آورده ام به خانه اش پوزخند بزند.

از صبر ِ غريبانه ي عجيبِ درون ِاسفنديار ِ مغمومم كه شكل ِ آهن مي نمود وقتي دردش را فرو مي خورد و شكل ِ التماس نبود و شكل ِ خواهش هم،بي اعتنايي به درد را آموختم. او حقيقتآ شازده ي كوچكي بود از سياره اي دور دست و ماريا هم... وقتي من و ماريا تا سر آمدن ِ صبح از نقشه هاي فرداهايمان مي گفتيم همه چيز را باهم ترسيم مي كرديم. دخترك ِ كم عقل ِ / هرگز به من نگفت به اين زوديها مي رود تا اينهمه سر ِ كار نمانم. بايد اما هر دويشان مي رفتند. مال ِ اين سياره نبودند. مال ِ اين سياره ي اينهمه لعنتي ِ مسخره... من خودم كمكشان كردم كه بروند.التماس ِ رفتن توي چشمهايشان بود و نميخواستم به تضرعي كه سزاوارش نبودند بيافتند .خدا هم به دادشان رسيد.

حالا حتمآ در جايي پر از نور و رستگاري خوشوقتند و بهشت مي نوشند.

 نه به خاطر ِ اينكه برادر و خواهر ِ همخونم بودند/ به خاطر ِتقدس ِ عمر ِ كوتاهشان به من اثبات شد / شازده كوچولوهايي حقيقي را از دست دادم... مي بوسمشان از اين همه دور ِ دلتنك...

من كتاب زياد خواندم . نقاشيهاي زيادي ديدم . آدمهاي مهم ِ سرشناس هم زياد ديدم و ازآنها هم چيزهاي زيادي گرفتم امابيشتر از آدمهاي سرشناس و نويسنده هاي جهان و... زندگي بود كه تاثيرش را گذاشت. شاهد ِ اين ادعام خط ِ عميق ِ گوشه ي لبهام است و خطِ اخم و اينهمه بغض ِ نامربوط كه پيرم كردند. من پير شدم بسكه گذشته را زندگي كردم و اين حماقتم ازمن دل نميكند و سايه شده ، يك سايه ي لعنتي ِ سنگين...

ازلگد پراني ِ پر سر و صداي ِآدمهاي كوچكي كه تاب ِ نه شنيدنشان نيست و التماس ِحقيرشان براي نگه داشتنت از هراس ِتا شدن ِغرورشان برمي خيزد نه عشق و همدلي،هزار كرور بزرگ منشي و صبر آموختم و فهميدم آدمهاي پر ادعايي هستند كه باورشان شده سياره هاي زيادي را دم ِپا دادند و همه ي فنون ِ شازده ي كوچك شدن را بلدند؛ مثلآ بلدند به باُابابها آب بدهند يا آتشفشانهاي خاموش را تميز كنند يا گُلي داشته باشند كه خودخواهيش را هم دوست بدارند ولي هرگز نبايد باورشان كرد. آدمهاي كوچك / دستهاي ِجوهريشان را تعمدآ نمي شويند تا به چشمت مهم بيايندو تا چشم كار مي كند فقط هيچكسند وبس .آدمهاي كوچك چشم هايت را توي جيب كتشان مي گذارند / لبهايت را توي جيب بارانيشان / خنده هايت را توي جيب شلواروسياهي گيسويت را توي جيب جليقه اشان و باز هم 
آلزايمر ِ خودخواسته شان مانع ميشود به از در آمده ي ديگري دل نبندند و ادعايشان نشود كه او تنها گل ِ سياره شان هست...آدمهاي كوچك / معمولآ كوچكند و كوچكترين آدم معمولي ِ دنيا. آنها شازده هاي حقير ِ بدلي اي بودند كه يادم دادند به مفت نمي ارزند ...با اينهمه من در پيشخوان ِ نمور ِ فروريختنيشان ، كمر خم مي كنم و گوشه ي دامانم را بالا مي برم و تعظيم  ِ ارزنده ام را هديه اشان مي كنم كه مردانگي و بلند همتي اي كه خود نداشتند به من بخشيدند ...

 از آرش رضایی نازنين كه هميشه وامدار مهرباني اش هستم و مردانگي سر كش وصفاي ِ جنوبي اش باعث ميشود مرا مرد بزرگي ببيند كه هرگز نبودم و همين گونه ديدن يك مرد به يك زن / اثر گذارترين  نگاه ِ زند گي ام بود / ممنونم كه مجال ِ اين نوشته را به من داد . من اين مجال را به دوستان ِ عزيزم / علی عبداللهی   محمد آقازاده  منصورمومنی   محمد مهدی محمدی     صدراي عزيز كه كوچيدنش را براي ديدن ِ قناريهاي عاشق دوست دارم ، تقديم مي كنم و چه سعادتيست اگر كه بزرگوارانه بپذيرند .

+ نوشته شده در هفدهم خرداد 1386