تبليغاتX
من واقعی - یک شبه گزارش
یک شب ـ بچگی ام کابوسی دیده بودم که باعث شد خودم را به باباجان برسانم و در حالیکه چشمهایم را محکم محکم بسته بودم و می خواستم تنگ به آغوشم بکشد / می گفتمش تمام خواهر ها و برادرها و عموزاده ها وخاله زاده ها و اقوام دور نسبی و سببی ام را هم بغل کند تا اجنه ی توی خوابم سراغشان نرود. میدانستم باباجان دستهایش ابنهمه بلند و بزرگ نیست اما باور نمی کردم. توی ذهنم باباجانم دستهایی داشت که کارگاه گجت داشت ... انعطاف پذیر و تا آخر دنیا در راه ...    

باباجان مهربانیش را با دروغی دلاویزدر حقم تمام کرده بود و گفت بخواب دخترک ـ کم عقل! همه توی بغلم هستن . آروم بخواب... و باور کنید آن شب شیرینترین خواب زندگی ام بود.  

 دیروز همین حس تمامم را گرفت.با این تفاوت که باباجان این بارم/ یک جلسه  بود.به عبارتی دیگر اولین جلسه ی گروه آینه نقش مهرمندی های باباجانم را بازی کرد و چقدر دلم می خواست همه ی دوستان و آشنایانم را بغل کند تا از اجنه ی این روزگار سخت / دور بمانند. خدا را شکر که حداقل بیست و چهار نفری در امان بودند. دیروز من اصلآ اجنه های حسرت به دل را ندیدم. مطمئنم یک گوشه مشغول دندان قروچه و حرص خوردن بودند/ عوضش نازنینهایی را دیدم که دیدنشان حسابی آرامم کرد. با هم قهوه و شیرینی خوردیم . با هم خندیدیم. با هم تصمیم گرفتیم چه کنیم تا در اوج رضایت و مهرمندی از حضور هم بهره مند شویم و کنار هم آرام بودیم. به والله آرام بودیم . من این را از چشمهای تک تکشان خواندم . حتی از چشمهای محمود معتقدی عزیز که گردنش درد می کرد اما شعرش را رسا خواند و تاثیر گذار.

چطور بگویم چه اندازه امروزم پر از خوشوقتیست ؟ چطور بگویم چه خوشحالم که اسدالله امرایی با مهربانی حضورش شادمانترینم کرد؟ با چه کلمه ای از آمدن علی عبداللهی نازنین و منصور مومنی پر مشغله ی گرامی و علیرضا روشن منزوی شاعر و حسین نوروزی پر خاطره ی همیشه و مریم زهدی شاعر ممنوعه و علیرضا آستانه و الویری جوان و افشین پرورشی که از دیشب قول داد ناامیدیش را کنار بگذاردو جمال اکرمی تا ابد کودک و تا آخر دنیا مهربان و آقازاده ای که انصافا خوب مدیریت جلسه را به عهده گرفت / تشکر کنم ؟

آرش رضایی با همه ی درگیریهای خواسته و ناخواسته ی شغلی اش منشی جلسه شد تا در وبلاگ آینه راجع به جلسه بنویسد و صدرا جودکی خوب هم عکاسی این دفعه ی جلسه را تقبل کرد با اینکه خیس عرق بود و سخت خسته ... من چگونه از اینهمه خوبی ـ بی دریغ شرمنده نباشم؟                                       

 از آرامش ـ دکتر محمد عزیزی بسیار عزیز و لطف ـ ارزنده ی ایشان و خانم افراز مهربان ممنونم و از همه ای که آمدند و اسامی تک تکشان و نظرات یا اشعار یا قصه های کوتاهشان را در وبلاگ آینه به زحمت آرش رضایی و محمد آقازاده خواهید دید/ هم...

من مطمئنم باباجانهایی هم وجود دارند که دستهایشان آنقدر بزرگ و بلند است که جا برای به آغوش کشیدن همه دارند و دیروز سر سختانه به این باور رسیده ام ... اسم باباجان ـ اینهمه خاص گروه آینه است و جلساتش که قرار شده شنبه های ـ آخر ـ هر ماه تشکیل شود . بد نیست آغوش گرمش را امتحان کنید. آرامشی دارد نگفتنی ...

+ نوشته شده در بیست و هفتم خرداد 1386