تبليغاتX
من واقعی - بي خيال جوجه !

من خسته نيستم جوجه ! در را باز مي كنم . گوشه ي چارچوب ِ رنگ پريده ي پنجره را / دهانم را /سر ِ حرف را و هي مي گويمت خسته نيستم جوجه! هي مي گويمت خسته نيستم جوجه ! خسته نيستم جوجه !

ُتكتَم/ همان روستازاده ي دانشجو كه اتاقي ازآن خانه ي نيم وجبي امان گردگيري كردم برايش يادت هست!؟ ملحفه هاي سپيد ِحرير روي تخت ِ بازار سيد اسمال كه ديگر براي اوبود نه من / گذاشتم. پارچه پارچه وصله ي چهل تكه دوختم يعني پرده كه لاي ِ مغزي ِ به حوصله دوخته اش / ياس ِ خشك چپاندم تا نسيم اگر بوزد توي اتاقش پرده پَرپَر بزند و عطر ِ ياس پَر. بعدِ چند هفته كه به نيت سركشي به روستايش رفت/ گره به پيشاني ام ننشاندم وقتي مادرش پيغامم داد " دختر دسته گلمو دادم بهت كه َابروشو ور داري و عينهو زنهاي خراب / ول ِ تو خيابوناش كني ؟ "  

و سخت بود و خسته  اما نشدم جوجه!

گره به پيشاني ام ننشاندم وقتي چندمين روز ِ آمدنش رژ ِ سرخ ِ براق زد و پسران ِ محل را دلبري كرد و تمسخر ِ همسايه هامتوجهم شد/ وقتي بلد نبود سيفون ِ دستشويي را بكشد/ ظرفهاي غذا و جاي خوابش را يله ي من ِ خسته از كار نكند / صداي ِ ضبطش را اينهمه پُر نكند و از ديد صاحبخانه پنهان باشد تا اجاره ي بيشتر به شانه نكشم... و سخت بود و خسته نشدم جوجه !

گره ننشاندم! همه ام گره اي شد كه مي خنديد بي چيني ميان ابروانم كه اينهمه طاقي اش رفته و بي طاقت...

تكتم سنگيني تنش را ريخت ميان زندگيم. من  اما سنگين سري را به هزار زبان فرو ريختم به دلش چكه چكه چكه...

و سخت بود. من اما خسته نشدم جوجه!

يحيي را از تيمارستان بيرون آورده بودم/شيون ِ پُر از تضرعش دلپاره ام مي كرد.چاره جز اينم بر نمي داشت. آهسته قرصهايش را كم كردم.كمربسته اش شدم و سخت بود من اما خسته نشدم جوجه!

گره به پيشاني ام ننشاندم وقتي اينهمه زردي دندانهاش بود و دستهاي سرسختم براي مسواك كردنش و صورتي كه منم / تفالوده ي خمير دندان و آبدهانش مي شد.گره به پيشاني ام ننشاندم وقتي آرام بخشها پاهايش را سست كرده بودند و لگن لگن مدفوع ِ سفتش را با دستمال پاك مي كردم و رويم را ازخجالت ِمردانه اش / آنسو مي كردم و سخت بود من اما خسته ... !!!؟

پاهاش تيرك ِ تُرد ِ تكيه به نهالي بودند سياه ِ كبود و  نظاره اش سخت اما جوجه ! دل ِ گفتن ِ خسته شدم هنوز در من قد نكشيده. شرم ِ حضور دارد انگار.قد نمي كشد هرگز.

انگشتهاي چسبيده به آرنجش/ قدرت دستانم را به فشاري مداوم مي خواستند و سخت بود. ضجه هايش را بايد به بلعيدن ِ گِل ِ توي گلدانهاي شمعداني كنار ِ حوض ِ گنداب / مجاب مي كرد و  جويدن ِ سنگصداهاش سخت بود.  دل ِ گفتن ِ خسته شدم هنوز در من قد نكشيده جوجه !

يحيي سيگار را لاي انگشت سبابه و اشارتم كه براي ِاو بود/ دود ميزد ميان زندگيم. من دود را سر ميكشيدم از ريه هاش تكه تكه تكه... و سخت بود و خسته نبايد مي شدم جوجه !

اشاره ي سر پر سوالت به يحيي كه رمق ِ بي جواب گذاشتنت را نداشت / سخت بود و خسته نبايد مي شدم جوجه !

 آب نفت مي خواست براي حمام. نفتهاي حوالي ام را زندگي رويم ريخت تا شعله بكشم و تمام شد. كثافت همه ام را گرفته بود.هميشه حمام ِ اقبال خان فقط براي تن ما دو وقت داشت / وقتش تنگ بود براي پنهانيِ شستن ِ اينهمه لباس چركِ  ِخر كشيده امان كه مهلت ِ شستنش را صاحبخانه نمي داد. گله از مصرف آب / ذكر هر دقيقه اش بود و  كثافت سخت بود و خسته نبايد... !!!؟؟؟

گفته بودم روزگاري ميان ِ دستهاي كوچك ِ گوشتالودت سكه سكه شادماني مي گذارم... نشد...  پُر/ پُر بقچه ي چرك حمل مي كردي تا حمام اقبال خان كه خسته نشوم ...  خسته نيستم جوجه !

        - من شبي ِ ا ِ  تو اَم  مامني ؟!

-          ببينم... هوووووم...نه اصلآ...  چقدر شبيه ِ من نيستي !! تو خوبي جوجه!

-          مگه توله ها خوبن ؟ همه توله ها شبي اِ  مامني اِشونن!؟

-          تو شبيه من نيستي . خيلي خوبي. تازه ! توله حرف بديه... ديگه نگو ... خب جوجه ؟!

-     اگه بده چرا زينت جون به من گفت توله؟ به شوهرش گفت توله شَم مثل ِ خودشه. يهني من شبي اِ  تو اَم.اونوخ گفت هر دو تا پوستشون كلفته. مامني ؟ مگه پوست ما رو مي خواست بكنه كه فهميد چي جوريه؟

-          كِي؟

-     ديروز. همون وخ كه تو نيستي. اول آقا پيشي و لِگوهامو انداخت تو كوچه بعدشم گفت اثاث ِ خونه تونم ميندازم. دستمو هم كشيد بُردم كوچه. ايناها پاهامو؟!

پاهاي سفيد گوشتالودش كه رخ زد ساييدگي ِ دل ِ پاره ام بيشتر شد.

-          مامني ! دانيال َبنجنسه و فرامرز به من خنديدن.بادبادكمو هم پا زدن / پاره شد... ديگه بالا نمي ره....

-          بادبادكهاي اينجا هيچ وقت بالا نمي رن جوجه !

-     اگه سريش داشتيم بالا ميرفتن مامني ! تو با پلو چسبوندي . فرامرز مي گه مامنيت گولت مي زنه. تو گولم نزدي /نه مامني ؟! فرداكه گفته بودي از سفره پلو مونده ها رو جم كنم /  يه ذره از پلو كردم تو دهن كفتر ِ زينت جون اينا/ زينت جون محكم زد رو دستم گفت پلوي حروم تو گلو كبوترام نميره. نه ...نه ... گفت لقمه حرومتونو دهن كفترم نذار توله! زينت جون خودش توله است / نه مامني ؟! من خودم با شمشيرم نمي ذارم اثاثمونو بندازه كوچه.

با تو چه قدر خسته نيستم . با تو تا چشم كار مي كند خستگي نيست جوجه !

آب ِكُركجاست جوجه !؟ همه ام /لباسهام / گيسوي سياه رفته ي خاكستريم / خطوط ِ عمق گرفته ي بَر و روم / مردانگي متظاهر ِ سرسختم / زنيٌت ِ خاك گرفته ي كج خيالم / زمين و زمانم بو گرفته اند جوجه !

-          تب داري مامني ؟!

تبم نيست پسر ! نفت را زندگي رويم ريخت تا شعله بكشم  ... بي خيال جوجه !

 

+ نوشته شده در بیست و هشتم خرداد 1386