من براي بيتا و بهنام و رفتن ِ روزهاي ِكافه تيتر كه بخاطر ِمشغله هاي زيادم درآنها سهيم نبودم/ دل نمي سوزانم / غمگين هم نمي شوم. چرا كه ميدانم مستوري مرام ِ پري رويان نيست / آنها اگردر ِ بسته اي ببينند / از روزني ديگر سر بيرون مي آورند براي رهايي و اين رسم ِ آدمهاي بزرگست همانگونه كه در بستن و خفه كردن / رسم آدم بزرگهاست...
از اتفاقات ِ ناگزير / استفاده ي درست كردن پهلوانيست و به غصه يله دادن ضعف و واخوردگي ... بيتا و بهنام آيين ِ پهلواني را خوب بلدند و اين راز بزرگ تنها رازيست كه همه مي دانند .
هزار چاي و قهوه و عشق ميهمانمان خواهند كرد با سر بيرون آوردنشان از پنجره اي كه روزي / پيدايش مي شود... روزي نزديكتر از تاسف و حسرت !