از همين ابتدا به عنوان راوي اعتراف مي كنم خياط بيوه ي دهمان / استعداد ِشگرفي براي قناري شدن داشت با اينكه عمري دراز در پوست ِ زمخت ِ كرگدنهاي وحشي جا خوش كرده بود.
با اينكه يورش مي كرد/ مي غريد / با سر به شكم ِ دنيا و مردمانش هجوم مي برد و اصلآ قناري نمي شد؛ نمي شد كه بشود، اما نمي توانم اين حقيقت ِ صريح را منكر شوم كه او بهترين بلد ِ راه ِ قناري شدن در دهكوره ي پرت ِما بود. با اينهمه اصرار داشت به سوزن زدن ِ پارچه هاي همسايگانش دلخوش كند ؛ روزگار ِ بد پير هم به او مجال ِ چهچهه نمي داد.اگر در اين قصه سعي كرد براي يكبار ديگركه شده قناري شود/ به اصرار خالخانباجيهاي اطراف خصوصا ماه طلعت بود . بخاطر فشار ِ آنان بود كه وير ِ قناري بازي دوباره اش گرفت. مقادير متنابهي زور زد تا َپر در آورد. لبش را آنقدر غنچه كرد تا شكل نوك شود و براي بوسيدن مهيا. اما دلش !!! دل ِ سالها بد گُمانش رضا نميشد قناري شود. از لقمه هاي گلوگير ِ دروغ آنقدر پر شده بود كه وقت آشتي با عاشقانگي محض را نداشت. خياط بيوه ي دهمان اما نارضايي دلش را آشكار ِ خالخانباجيهاي اطراف خصوصا ماه طلعت / نكرد. حوصله ي پوزخند ِ ياس آلود و نُچ نُچ ِ بدشگون ِ آن جماعت را نداشت.
بايد دلش ، قناري ميشد. به زنهاي ده قولش را داده بود. قول هرچند محال / وفا به اجرايش ضرورت است...
نخست ميبايست آوازش را تغييرميداد . آوازش ذره اي به آواز قناريها نمي ماند . همسايه هايش گفته بودند اين درست كه آوازش گاه آشنا ميزد و به دل مي نشست اما تكرار زيادش حالشان را بد كرده بود. روزگار ِدرازي دل به اين آواز بسته بود و سرسختانه به آن اعتقاد داشت :
خسته ام از بي وفايي. از بي وفايي خسته ام...
خسته ام از بي وفايي. از بي وفايي خسته ام...
خسته ام از بي وفايي. از بي وفايي خسته ام ...
خسته ام ... خسته ام ... خسته ام...
و فكر كرد : همسايه ها راست مي گويند آوازم كسالت بار و نوميدكننده ترين آوازهاست!
دوم بايد نرمي زبانش را افزون مي كرد و نگاهش را موزون. بايد به درختان اقاقيا / زبان گنجيشك / ازگيل جابوني و حتي خرزهره هم اعتنا ميكرد شايد بالاي شاخسار ِ به هم تنيده ي شان قناري ِتنهايي آواز وصال سر ميداد و فكر كرد : همسايه ها راست مي گويند .خوب است آوازهاي اطرافم ر ادقيقتر بشنوم.بايد ناشنيده ها را ببلعم.
سوم بايد باغ ِ سبزي مهيا مي كرد براي نشان دادن خويشتنش و تور انداختن.
آه كه قناري شدن از منظر ِ نگاه ِاو چه سخت و طاقت فرسا بود . بهتر بود توي هشت دري ِ خياطخانه ي نمورش بپوسد و سوزن سوزن شود و كرگدن بماند. حيف كه به زنهاي ده قولش را داده بود. بايد دلش قناري مي شد.قول هرچند محال/ وفا به اجرايش ضرورت است...
ماه طلعت قليد و آمد نشست كنار علي مارجان و او كه قناري شده بود با آوازش گفت :
ماه طلعت ! لااقل يك امروز سبكسري ات را كنار بگذار.حال علي مار جانم خرابست .
ماه طلعت باسنش را با حركتي هيستريك قلمبه و رو به او كرد و با آواز بومي اش گفت :
مه كنگ ره بهيته غم. چي چي اِسه انه مهربون بهي ؟ علي مار جان ريكا دارنه؟ ته دل خانه بيه تي خواستگاري؟ هه...خيال ِ نابجا !!!
و او كه ازين حرف ماه طلعت رنگباخته و كدر شده بود به كوتاه ثانيه اي تصميم گرفت دوباره كرگدن شود و بازبه كوتاهتر ثانيه اي به خودش ليچار گفت كه نبايد به اين زودي از پا بيافتد و ازقولش سرپيچي كند و دلش سعي كرد باز هم قناري شود .
راستش را بگويم با اينكه كرگدنهاي ماده حتي آندسته شان كه براي دفاع ازحريم ِ مادگي ِخويش فقط پوست كرگدن را تن كرده اند / سخت اعتراف مي كنند؛ او برايم اعتراف كرد از چهچهه ي مستانه ي قناري ِ خوش نشين ِ درخت زبان گنجشك ِ چند خانه دورترشان كه از قضا فرزند حق و حساب علي مارجان بود /حظ مي َبرَد و حسرت كنار او بودن دارد. اعتراف كرد وقتي مي رفت از حسن نورالله دگمه و نوار اريب و گلابتون بخرد / قناري ِ خوش نشين را ديد كه به پچ پچي آرام به او گفت از عشقش خون به جگر شده. اعتراف كرد تا حالا مردي آوازي اينهمه عاشقانه برايش نخوانده . اعتراف كرد خماري ِ آواز ِ او بود كه موجبات ِ قناري شدن ِ ديگربارش را مهيا كرد نه زور ِ دگَنَك ِخالخانباجي ها .حتي از من خواست به دادش برسم.خواست كاري كنم او به آن قناري خوش نشين پيوند بخورد.گفت دلش براي او ميلرزد. گفت اگر يك كرگدن ماده دلش بلرزد دنيا كُن فَيَكُن ميشود...ترسيدم حقيقتآخياط دهمان كرگدن باشد و دل لرزهايش دامن كس و كار همه را بگيرد اين بود كه راضي به كمكش شدم.
با حساب و كتاب ِ او / فقط و فقط همين يك قناري براي دنيا و آخرتش جور در ميامد. چهچهه ي مستانه اش پاي ثابت ِ عاشقانگي اش بود . آخر هي تكرار مي كرد:
اين راز بين من و توست / تو تنها گل ِ سرزمين من هستي.
اين راز بين من و توست / تو تنها گل سرزمين من هستي.
اين راز بين من و توست / تو تنها گل سرزمين من هستي.
تنها گل سرزمين من... تنها گل سرزمين من... تنها گل سرزمين من...
رسم پريدن را هم خوب بلد بود و مي شد نتيجه گرفت با خست و چتربازي ِذاتي اش هر روز دانه هاي زيادتري براي روزي خود و جفتش پيدا كند. كرگدن ِ طفلك ميخواست جايي سفت و مطمئن بنشيند و دوست داشت تا ابديت از سوزن و پارچه دست بكشد.
هرگز از لحن ِآواز ِ آن قناري خوش نشين كه از ديد ديگران دلپسند نبود و ازينكه فقط بلد ِ تكرار ِ يك آواز بود و نه هيچ آواز ديگري و اينكه چرا فقط و فقط روي زبان گنجشك لميده و هواي پريدنش به ديگر درختها نبود/ حرفي به ميان نياورد . حتي به آنها فكرش هم نرسيد.
من اما از هول ِ دل لرزه ي شديدش/به نام ِ او يك نامه ي شديدآ عاشقانه ي طناز براي قناري خوش نشين نوشتم و او هم آنرا خواند... ماه طلعت را هم باد ِ صرصر بي خبر نگذاشت. باد صر صر شبيه قناري اي بود كه چهچهه ي مستانه سر مي داد و فقط روي يك درخت آنهم زبان گنجشك و فقط يك آواز آنهم تكراري ميخواند:
اين راز بين من و توست / تو تنها گل ِ سرزمين من هستي
اين راز بين من و توست / تو تنها گل ِ سرزمين من هستي
اين راز بين من و توست / تو تنها گل ِ سرزمين من هستي
تنهاگل سرزمين من... تنهاگل سرزمين من... تنهاگل سرزمين من...
ماه طلعت باهيكل گردش كنار علي مار جان ِ از همه جا بي خبر ول شد.دستش را كه عجيب مهربان شده بود به تب پيشاني علي مار جان زد . حالش به بود ازينهمه خبر ِ تازه و كِر و كِر ِخنده اش هم به راه. اول كه نشست/احوال ِمردمان ِ بندِ پي راگرفت كه بارانشان بند آمده بود و كشتگاهشان خشك و بينج كاري نداشتند. دوم نگران ِ بارانهاي نيامده از ناودانها / توي ديگهاي مسي اش بود و نگرفتن آب باران و نپختن باقلاهاي ناپز ِ ولي الله ِ پير و گفت چاره ي دير پزي باقلاها فقط آب باران است و بس...بعدش گفت باقلاهاي ولي الله، خير ِسرش مثل خود ولي الله ناپخته و پيرند و ادامه داد حاضر نيست زن ِمردي بشود كه تنها دو كار ِ ناتمام بلد است: يكي كاشتن باقلاهاي ناپز و ديگري پختن كولبيج نانه هاي ته گرفته.گفت هنوز تن و بدن آفتاب مهتاب نديده اش خواهان دارد . گفت ولي الله ِ نكبتي ِ پير غلط كرده و خواهرش را فرستاده براي خواستگاري اش و آخرش هم عرض را اينگونه به درز رساند كه :
مگه من چي ام ازون زنيكه ي بيوه كمتره كه عاشق ِ مهندست شده ؟ اگه اون جوونتره / عوضش دست خوردست. مرد ديده ست ...
علي مار جان از حيرت صدايي شبيه نعره از نميدانم كجايش سر زد و نگاه به چشمان ِ ذوق زده ي ماه طلعت كرد كه ادامه اش را بشنود:
اول كه گفتيم شوهر كن خيالمون بود تارك دنياست. گفتيم بيو ه ست / مردهاي ده رو از راه بدر ميكنه.مثل من باكره كه نيست. پير و جوون و پسر نابالغ هم بهش فكر مي كنن . خيال كرديم تو باغ نيست ننه سگ. حالابيا ببين چي دمي در آورده! جوونت رو داره از راه بدر مي كنه. بلكم از راه بدر كرده !!! الله و عالم... يه نصيحت كرديم ببين چي لقمه گرفته خاك برسر. نامه اشو به مهندس نخوندي كه !!! كاش سوات داشتي علي مارجان ! فقط رسمآ اسم نبرد كه چي اش هلاكه پسرته. ديروز تو خزينه ي حموم / خيرالنسا با كله اشاره ش ميداد و بشكن زنان مي خواند : خاله جون رو رو رو عدس پلو گوجه پلو باقالي پلو / چن ماهه داري ؟ يك ماه عاشقي هفت ماهه داري. همه ي زنها هم مي خنديدن.كيه كه نفهميده باشه ؟جات تو حموم خالي بود كه تن و بدن آويزونشو ببيني . بلكم خوابيده با مهندس ؟ الله و عالم... مخلص كلام علي مار جان ! خود داني!
علي مار جان روزگاري نه چندان دور دلاك بود . چشم كه مي بست چرك مي ديد / باز كه مي كرد چرك مي ديد . براي همين دنيا چرك آلودش مي نمود و تصورات چركي ماه طلعت هم باور پذير... از ماه طلعت بي هيچ دليل واضحي بدش ميامد. از صداي خيسي گوشهايش بعد از استحمام و پوشيدن جامه هاش / از صداي خالي بودن دندانهايش بعد از تناول / از صداي خس خس ضررهاي عاشقانه اش با مهندس كه به خيالش اهالي ده نميدانند/ از صداي ذهنش كه عين جواني خودش از بخشش و گشاده دستي بي بهره بود و از كُركهاي پشت لب ِ پنجاه ساله اش كه يگانه علامت بكارتش بودند / حالش بد ميشد . در خلال ِ اينهمه تنفر وقتي ماه طلعت ميهمانش بود / علي مارجان به حرفهايش گوش ميداد/ برايش آب جوش ميكرد / چايش را روبراه مي كرد / خمير درست ميكرد و نانش مي داد. حتي گرد ِ چادر ِ فلفلي اش را مي تكاند.گاهي هم به علامت تصديق ِ او كه مي گفت:
علي مار جان ِمن ته عاروس ؟ من ته مهندس جان ِ زنا ؟
سر تكان مي داد. چاره اي جز اين نداشت. تنهايي امانش را بريده بود . زبان بسته از وقتي قوزش در آمده بود و رماتيسم كهنه اش عود كرده بود ديگر به حمام براي دلاكي نمي رفت. مهندسش كه حوصله ي ننه ي بي زبان ِ رنجور را نداشت . فقط هر صبح چيزي را به ته سنجاق قفلي مي زد و روي آتش مي چرخاندش و تا آخر ِ دلش بو مي كشيد. طوري كه مست ميشد ...بعد يا چرت ميزد / يا يكريزحرف... بعدترش كنار درخت زبان گنجشك بغل خانه اشان/ اداي عاشق پيشه ها را در مياورد و نگاه هيز حواله ي شكست خورده هاي مونث ميكرد و به آنها مي گفت :
اين راز بين من و توست / تو تنها گل ِ سرزمين من هستي.
اين راز بين من و توست / تو تنها گل ِ سرزمين من هستي.
اين راز بين من و توست / تو تنها گل ِ سرزمين من هستي.
تنها گل ِ سرزمين من... تنها گل ِ سرزمين من... تنها گل ِ سرزمين من...
شبش هم پارس كنان زير ِ فرشها و لاي رختخوابهاي علي مار جان را مي گشت . اگر چيزي پيدايش نمي شد به تضرع به ماه طلعت دريدگي ِ نگاه و بي شرمي ِ محدود ِ دستهاي مردانه اش را هديه ميداد و ازو چند توماني ميستاند به وعده هاي تكراري:
ماه طلعت ! ماه طلعت ! ماه طلعت ! تو تنها گل سرزمين من هستي...
چقدر توي ده ماه طلعتها زياد شدند!!! از زنان متاهل ِ كام نگرفته تا دختران ِ پا به سن گذارده و دوشيزگان نابالغ ِ معصوم و دلشان را رازي بزرگ كه فقط بين خودشان و مهندس ِ عاشق پيشه ي ده/ بود مي لرزاند تا دودهاي ِ به سنجاق قفلي نشسته ي ِسر ِصبح ِِ مهندس جور باشد...
من به خياط ِ بيوه ي ِده چه مي توانستم بگويم ؟به كسيكه مي خواست خودش را به خواب بزند و تكانهاي من بيدارش نميكرد. به او كه خواب نبود ... ميخواست كه خواب باشد چه مي توانستم بگويم ؟
شايد مي دانست قناري خوش نشين زبان گنجشك / هرگزقناري نبوده . شايد دريافته بود وضع مهندس خرابتر ازوست / كرم ِ لهيده ايست كه بازيگري ِ ذاتي اش موجب شده هنوز رسواي ِ عالم نشود. شايد مي خواست به من بفهماند تا به شما بگويم:
مَردُم ! هرگز درين حوالي، قناري ِ واقعي پيدا نمي شود . بهتر است برويم باغهاي دلگشا را طي ِ طريق كنيم شايد نمونه ي خالص و نابش را باچشم مسلح ببينيم. آنجا حتمآ قدر قناريها را خوب ميدانند . اينجا اما...
مَردُم ! يافت مي نشود گشته ايم ما...
مهندس در جواب نامه ي او نوشت:
گل ِمن ! گل ِ من ! گل ِ من ! تنها گل ِ سرزمين ِ من ! مدتهاست طالبت بودم. بيا كه از حسرتت در آتشم... آخ خ خ خ ....
و صداي آخش دل بيوه ي ده را آنسان لرزاند كه ديوارهاي مجاورش فرو ريخت.. ديوار كه فرو بريزد كرگدنها يورش ... نه ... نه ... ببخشيد قناريها بال ميزنند سوي نور ِ بيرون. او هم بال زد به شاخسار زبان گنجشكي كه تنيده بود و با مهندس تنيده شد. بابت هر بوسه و كامش / مقدار متنابهي دستمزد خياطي نصيب مهندس ميشد / وعده ي خواستگاري ِ فردا نصيب ِ او و فرصت گُراز شدن نصيب ِ ماه طلعت.
علي مار جان از پستوي خانه/ نگاه به او مي انداخت كه با مهندس سرگرم ِ عشقبازي بود و خرسند ازين ميشد كه امشب خودش / رختخوابهايش و زيرفرشهايش در امانند و مهندس / سگ، بازي نمي كند...
چند فرداي ديگر باد صرصر / وقت دريوزگي بيشترش از ماه طلعت براي ترياكهاي روي سنجاق قفلي صبحش / گفت آن بيوه ي هرزه به جبر و التماس ازو عشق مي طلبد . گفت حالش از بوي تن آن بيوه ي هرزه بد مي شود و بالاجبار تن به او ميدهد تا او گناه آلوده نشود... باد صر صر گفت والله ثواب ميكند . باد صرصر گفت به بيوه ي هرزه گفته كه تنها گلش ماه طلعت است و او در زندگي اش هيچ نقشي ندارد و بهتر است گم شود... باد صرصر ... باد صرصر ... باد صرصر ... باد صرصر راحت روي درخت ِزبان گنجشك لميده بود و چهچهه ي دروغ سر ميداد تا ماه طلعت گراز وحشي شود. آنوقت بود كه ماه طلعت ازوخواست يكبار ديگر ثواب كند و بد بويي تن ِ آن بيوه ي هرزه را تحمل كند و همخوابگييش را / تا او همه را بياورد تماشايِ هرزه گي آتش پاره ي كثيفِ توي دهشان و به همه ثابت كند مار در آستينشان پروراندند. باد صرصر هم در قبال ِ چند بوسه ي ِ پر آب و چند وعده ي كامل براي خماري اش رضايت داد.
همان دم اما از بيوه غافل نماند، كنارش تند رد شد/ هو هو كنان موهاي او را پريشان كرد / دامان ِ اورا تكان داد، بالا برد و خوب ديد زد و توي گوشش/ صداي خمارش را رها كرد :
اين راز بين من و توست... تو تنها گل سرزمين من هستي...
***
باور بفرماييد به او گفتم: نرو . به طرفم به تندي و غضب نگاه كرد.ساده دلانه گفت :
اگه همه بخوان من قناري بشم تو نميخواي.
گفت : تازه دريافتم غير از سوزن و پارچه دنياي ديگري هم هست.
گفت : من پوست كرگدن رو انداختم دورترها...
گفت : توش خفه ميشدم. بال هم نداشتم. صدام هم زمخت مي شد و وقت شنيدن ِجمله هاي عاشقانه كرو گنگم مي كرد.
گفت : من كنيزيشو مي كنم . كار مي كنم . غذاشو مي پزم . لباساشو ميشورم . براش مي ميرم . فقط مي خوام برام همين اوازشو بخونه . مث حالا فقط منو ببوسه فقط منو بخواد مث حالا ...
خواستم بگويم قناري شدي كه با همجنست بپري؟ اينكه كرم است ! نگذاشت جمله ام را شروع كنم
گفت : گمشو.
گفت: يك نامه از قولم نوشتي و يك عمر فضولي مي كني ؟
و لگدم زد... وقت لگد زدن بود كه باور كردم او واقعآ كرگدن نبود .شايد حقيقتآ اينهمه عمر مجبور بود پوست كرگدن تنش كند...شايد او هرگز كرگدن نبود...
***
زنهاي ِ دهاتي اي كه ادعاي قناري بودن مي كردند / براي مهندس پياله ي بيدمشك آوردند و عرق پيشانيش را پاك كردند كه ناخواسته تن به ذلت هماغوشي با خياط ِ بيوه ي دهشان را داد و پنهان از چشم ِ همديگر بوسه هاي داغ ِ شهري / ازلبان ِ قهوه اي اش مي ستاندند. همانها اما پاهايشان به وقت لگد زدن به بدن ِ نيمه عريان ِخياط ِبيوه ي ِده / به پاهاي گراز مي مانست. محكم بود و سهمگين ... درد ناك بود و مرگبار... گراز بودند شايد .
همانها كه به او التماس مي كردند از لاكش بيرون بيايد / همانها كه دلسوزانه به او پيشنهاد ِ صيغه با نيك مردي را مي دادند/ همانها كه از تاريك دنيايي بيوه دلشان به درد آمده بود / آنقدر محكم دل ِ بينوايش را لگد زدند كه له شد... اگر كرگدن بود كه اينهمه زود از پا در نميامد . مي آمد مردم ! ؟
اعتراف مي كنم بيوه ي مرحوم ِ دهمان استعداد شگرفي براي قناري شدن داشت ... روزگار ِ بد پير به او مجال ِ چهچهه نداد.
الحق كه سيلي خور ِقناري شدن درين خراب آباد ، ملس است . هرگز درين حوالي، قناري ِ واقعي پيدا نمي شود . بهتر است برويم باغهاي دلگشا را طي ِ طريق كنيم شايد نمونه ي خالص و نابش را باچشم مسلح ببينيم. آنجا حتمآ قدر قناريها را خوب ميدانند . اينجا اما...
مَردُم ! يافت مي نشود گشته ايم ما...