مرغکم رشته ی مهندسی معماری قبول شده ... دارد بار سفرش را می بندد. دلم برایش بال بال میزند و به رویم نمیاورم تا نگرانم نشود...توی چمدانش آب و دانه ی زیاد گذاشتم تا آذوقه ی تنهائی اش کند و حالا در این دم غروب / پنهان و مستاصل برای اینهمه بی کسی ام گریه میکنم. چگونه این همه روز ـ بی مهربانی ـ او را تحمل کنم ؟ الهی سفرش بی خطر و خدایا هزاز بار شکر اما باید زودتر در میافتم مادر _ زیاد بودن پیامدش این همه تنهائیست... باید زودتر می فهمیدم وقتی که اهلی میشویم باید پیه اشک ریختن را به دل خود بمالیم... باید خیلی زودتر می فهمیدم وقت رسیدن پاییز است و برگ افشانی غمگینش... دلم اندازه ی تپه های وازنا گرفته آدمها !