وقتي خواستي از وطنم بگويم نازنين ! نميدانم چرا بي اختياردرخت زبان گنجشك بالا بلند آن روزهاي دور به حياط خانه ي استيجاري حاجي خطير در خاطرم نشست.
كلاغي دل بسته ي سرشاخه ي درختمان شده بود / اين باشكوه نيست نازنين! كه چشم به مال همسايه بدوزيم. ميدانم... اما كلاغ اين حرفها را نياموخته بود و به سرشاخه ي لانه ي كوچك ِ سينه سرخي معصوم دلبسته شد و اين ناخوشايندترين تصوير آن روزهايم بود...
هر روز سياهي ِ كلاغ را مي ديدم كه بال زنان به شاخه ي زبان گنجشك نزديك مي شود. هر روزهمراه سينه سرخ/ نگران از دست دادن لانه اش بال بال مي زدم هرروز مي ترسيدم... زياد مي ترسيدم...نازنين !
تا روزيكه كلاغ با نوكش به جان جوجه هاي سينه سرخ افتاد ... آنقدر كه جانشان را گرفت. وطن ِ سينه سرخ شاخه ي ترد زبان گنجشك بود /جوجه هاش عشقش...
و من هنوز حسرت ِ سرشاخه ي مقدسي را دارم كه سينه سرخ عزاداري با جيك جيك و بال بال زدنش بخاطرش با كلاغ جنگيد. با اينكه سرنوشت مختومش را خوب دريافته بود باز جنگيد/ جنگيد/ جنگيد... تا جان داد.
حرمت ِ جوجه هايش را چه خوب مي دانست! مگرنه ... نازنين ؟!
شاخه ي ترد وطنش را چه نيك مي پرستيد! مگر نه... نازنين ؟!
يادت كه نرفته روزگاري ماهم سر سُرخاني داشتيم كه براي حفظ سر شاخه هامان جنگيدند!
كجا مانده اند ؟ كدام گوشه ي دنيا پرتاب شده اند ؟ چرا بيدار نمي شوند ؟
سر سُرخاني كه حرمت ِ خون جگري اين همه زبان بسته را نگهداشته بودند / كجا بيابيمشان نازنين ؟!
ديگر كسي به قصد آسودگي اينهمه زخمي / بال بالي حتي بي نتيجه نمي زند. ديگر سرشاخه مان مقدس نيست.ديگر سر سُرخي ميان اينهمه كس نيست ...
و من مي ترسم... هر روز مي ترسم ... زياد مي ترسم...نازنين !
بگذار امروز از بي پيلتني حرف بزنم / نه از بي وطني ... !
وقتي خواستي از وطنم بگويم نازنين ! نميدانم چرا بي اختيار ياد حمام وكيل خان افتادم و صبورجان/ دلاك گوشتالود سيه چرده اش .
تُنِكه هاي لنگه دار چيت نخنما مي پوشيد و به پشت زنان ميانه سال به قصد حجامت شاخ گاو مي گذاشت .
به مادرجان آموخته بود برايمان پپسي كولاي تگري اعلا بخرد تا او بتواند در اوج بيرحمي چركمان را بگيرد و ما در اوج رشوه خواري منعطف و بي صدا تن به مشتهايش و سوزش بعدش بدهيم.
خيابانها شلوغ شد/ كوكتل مولوتف توي خانه ي اعيان و اشراف پرت كردند / تيراندازي شد و جوان و پير جان دادند / تا شاه كفن نشود اين وطن وطن نشود گفتند و بعدترش مژده دادند وطن / وطن شد.
خان از جلوي اسم حمام وكيل برداشته شد/ پپسي كولا اسمش شد نوشابه گازدار ِ اشي مشي / پارسي كولا هم جور ديگرش بود . بعدترش شاخهاي روي پشت آدمهاي سر بينه حمام وكيل روي سرشان ظاهر شد / آنقدر چرك آلودگي زياد شد كه صبور جانهاي تمام عالم هم قادر به دلاكي نبودند... بگذريم ازينكه صبور جان با آن گوشتهاي آويزان پير و سياهش ديگر تنكه هاي دوختِ چين مي پوشيد و همه شرمشان ميامد نگاهش كنند.
مي بيني نازنين ؟! حياط تمام خانه ها ديگر سينه سرخ ندارد ! پر شده از دم جنبانك.
و من مي ترسم... هر روز مي ترسم ... زياد مي ترسم... نازنين !
بگذار امروز از بي پيلتني حرف بزنم / نه از بي وطني ... !
وقتي خواستي از وطنم بگويم نازنين ! نميدانم چرا بي اختيار پايتخت به ذهنم رسيد.
جايي كه آموختم ناسزا بشنوم. ناسزا بگويم. گربه ي خسته اي بشوم كه از هزار اوج چهار دست و پا و ذليل اما زنده به حضيض مي افتد و طفلكش را به دندان مي گيرد . سگ صرعي پس كوچه هاي نظام آباد شوم و بعدش سگ پا شكسته ي مفلوكي كه از وفاداري ساده انگارانه اي محكوم به ذلت است.
پلنگ زخمي شوم . بدرَم تا دريده ام نكنند.
گرگ هاري شوم . توي صفهاي متعدد ِ جيره بندي نان و شادي و بنزين و غرور و حقارت و اعاده حيثيت و عمر و جلو كشيدن ِچارقد و تعهد براي كوتاه كردن ِ جواني ِ روي سر ِ فرزند و لحظه و ثانيه و و و / وحشيانه و از غيض مي ُغرّد و بيچاره تر مي شود.
جايي كه آموختم هر حيواني باشم اما ديگر قمري نباشم / كبوتر نباشم/ جنس لطيف بودن پيشكش/ در جدال وحشيانه ي چنگ زدن به همنوع براي حق خودم / آدم ِ آخر نباشم.
جايي كه مي ترسم... هر روز مي ترسم ... زياد مي ترسم...نازنين !
بگذار امروز از بي پيلتني حرف بزنم /نه از بي وطني!
وطن براي من چند وجب خاك خانه ايست امن . من خانه اي كوچك مي خواهم نازنين ! پیاله ای نمك بهانه اي مثل نان مثل خَلاص مثل سكوت مثل روزي آسوده و بي كتك...
خانه اي كه پنجره اش از هر چه دم جنبانك است دور باشد. خانه اي كه در گوشه اي كور باشد . خانه اي كه از ديدن اخبار ش گُر نگيري. خانه اي كه از خواندن روزنامه هايش خيالت نگيرد اسيري . خانه اي كه تاكسي نداشته باشد تا از حيرت دورنگي مردمانش بميري. تاكسي خوب نيست . توي تاكسي مردمان ناسزا بار دولت مي كنند / توي مصاحبه هاي تلويزيون اما ...
نازنين ! دم جنبانكهاي دغل / تخمهاي دغل مي گذارند/ جوجه هاي دغل مي پرورانند . به صبور جان ياد مي دهند فاحشگي كند تا فقارتش تمام شود / به ايران جان ياد مي دهند روسپي عجوزه اي باشد كه به آغوش هر هيز چشمي ول شود .با حيله گران بسازد . با مكاران دوستي كند و حرمت گيس سپيدش را بزك دل بهم زن دروغينش/ به باد بدهد.
به من ياد ميدهند از ترس / اين دل نوشته را به تو و همسايه هايم نشان ندهم.من اما آب از سر گذشته اي هستم كه به سرنوشت مختوم خويش آگاهم.
نازنين ! كاشكي فنجاني چاي بهار دم باشد و روزم از غم بي پيلتني كم.
من مي ترسم...من هر روز مي ترسم ...من زياد مي ترسم ... نازنين !
تمام آدمهايي كه مي خوانيدم از همه تان ميخواهم دعوت کتایون عزیز م را اجابت كنيد .

