جزيره
خدا تنهاست .تنهاي ِتنهاي ِتنها و تنهايي اش عميق و باشكوه است . همیشه در فضايي از نور شناور است / آنسوي ِ زندگي و قصه اش تا ابديت جاريست . به ابتدا و انتهاي هر چيز آرام و درسكوت لبخند مي زند. به فريشتگان ِ مقربش , چراكه رستگارند. به آنان كه به پهلوي ِپيامبرانش خنجر كشيدند , چرا كه نادانند. به مرداني كه در جلسات دنبال ِ اخراج و توبيخند , در خانه دنبال ِ بهانه , چرا كه خسته و فرو ريخته اند . به مادراني كه در دفتر ِتكاليف ِ دخترانشان دنبال ِكلام ِعاشقانه مي گردند تا ايثار مادرانه اشان به يغما برود,چرا كه مضطرب و بي پناهند . حتي به آدميان ظالم ِ بيمارهم, چراكه روزی تنبيه خواهند شد .
من نيز تنها هستم . تنهاي ِتنهاي ِتنها / اينسوي زندگي . اما نه مثل خدا سخت تنها و سخت شادمان . مثل ِ يك ابله ِ كوچك ِ زميني / سخت تنها و سخت آزرده و اين ابدآ باشكوه نيست .
من اما نمي توانم چيزي را ازنو بسازم / كودكي ام را / ابتدا و انتهاي زندگي ام را / هيچ چيز را...
حتي نمي توانم چیزی را پاك كنم . گوشه ي دفتر ِمشق ِ هفده سالگي ام را ...
نمي توانم... نمي توانم ...نمی توانم ...و اين ابدآ باشكوه نيست.
روزگاري خانه ي من وسط ِ يك جزيره بود . يك جزيزه ي يكدست و زياد سالم.
همسايه هايم به تعداد انگشتهاي دستم بودند . آن ها را خوب مي شناختم / با آنها خوب دوست مي شدم / از آنها خوب مي آموختم.
بازي ام فقط لي لي بود . با این همه هرگز تكراري نمي شد .
باباجانم ابتداي ِ خروسخوان مي رفت دنبال ِ لقمه ي حلال .
برادر ِ بزرگم ، مرد ِ خانه امان مي شد . سيگاری نمي كشيد . فرياد نمي زد . كتك زدن را بلد كه نبود.
مادرجان ، خورشت ِ جا افتاده مي پخت . چايش هميشه به راه بود . دم غروب حیاط خانه را که بالاترین طبقه ی آسمان بود اب و جارو می کرد .روی سیارات منظومه شمسی , دستمال نم دار می کشید. بعد وقتی فارغ از كار مي شد با خانمهاي ِ همسايه / گپ ميزد . اما نه راجع به شكل ِ ابروانش يا لباس هاي فاخري كه مي خريد ...
توي ِجزيره ام فقط چند دست لباس ِساده ي تميز وجود داشت كه دست به دست مي گشت.
اکرم خانم ِخیاط / هفت بار پالتوی اشور و الیاس و فاطمه و ولی و عقدس را اندازه ی خودم و خواهرجان ها و برادر جانهایم کرده بود و می گفت هنوز جان دارند که جان به تن همسایه رو برویی مان بدهند.
توي ِ جزيره خدا زياد نگاهم مي كرد . زياد لبخندم مي زد . آخر آن جا كه گناهي نبود .
توي جزيره وقتي با كسي غير از جنس ِ خودت هم كلام مي شدي جلوی چشمهای پاسبانهایش خون نمی گرفت. توی سرت خیال همخوابگیشان نمی رسید. توی دلت حس گناه بال بال نمی زد.
اما يك روز ِ بد ِ خيلي زياد خاكستري / يك آدم ِ خيلي زياد تازه / با يك قايق ِ خيلي زياد كو چك / به جزيره ام آمد .
لباسهاي ِ رنگ رنگي به تن داشت . كلاه ِ گشاد ِ بلندي روي ِ سرش بود. دندانهای زردش را به نشانه ی لبخند نشانم داد آن وقت به جزيره ي كوچكم نگاه كرد/ با اكراه گفت : چه سرزمين ِ ناچيز ِ بي اهميتي !!! چه قدر دلگير !!!
به لباس ِ تميز ِ ساده ام خنديد / به سرم كه هيچ كلاهي نداشت / به دلم كه خيلي با همه چيز جزيره اش آشتي بود خنديد /حتی به پاهای برهنه ام و گفت مواظب این خرده شیشه های روی زمین باش و گفت نمی ترسی زخمت کنند؟ من اما روی زمینم هیچ ندیدم من اما ساده لوحانه از زخم وحشت کردم .
آن وقت او سوار ِقايق ِمضحكش آرام دور شد و گذاشت جلوی چشمهایم یک عالم خرده شیشه بنشیند.
آنروز ِ خيلي خاكستري / من آرزو كردم كاشكي جزيره ي بزرگتر و لباسهاي تازه تري داشتم.
آنروز ِ خيلي خاكستري / من از همه چيز ِ خودم ناراضي شدم / حتي از سرم كه هيچ كلاهي نداشت / حتي از دلم كه از هيچ تنابنده اي فرسوده نمي شد / حتي از دستم كه به گناه عادت نداشت... آن روز ِ خيلي خاكستري...مثل ِ هر روز ديگر / خدا زياد نگاهم كرد و زياد به آرزويم لبخند زد .
آن وقت بود كه آن اتفاق عجيب افتاد .
از دِ لَكَم چيزهايي رفت / به دِلَكَم چيزهايي افزوده شد . حرفهايي به لبم آمد و سكوتهای باشكوهم /مُرد.
فرياد كشيدم / كتك زدم / كتك خوردم / تحقير شدم / اشك ريختم / اشك ريختم / اشك ريختم / عادت كردم / عادت كردم / عادت....
از همان روز بود كه فهميدم جنس ِ پيراهن ِ مادر ِليلي حرير است / پارچه ي پيراهن ِمادر ِمن کودری ِ بسیار كم بها .
از همان روز بود كه فهميدم پدر ِ نگار كفش ِسياه چرمي بپا دارد/ باباجان ِمن گالش .
از همان روز بود كه دكمه سر دستهاي پيراهن ِ سفيد برادر ِصدف ، درخشيدند و به برادر ِ من كه هرگز دكمه سردستي به آستينش نداشت / بلند بلند خنديدند.
از آن روز بود كه ياد گرفتم بگويم : قهر / قهر تا روز ِقيامت ...
ديگر خانه ي من وسط ِ جزيره نيست . آدمها زياد شدند . با قايقها و كشتيهاي بادباني / خيلي آدم ِ تازه / خيلي لباس ِتازه / خيلي كلاه ِ تازه / خيلي حرف تازه / خيلي قلب ِتازه / آمدند.
جزيره ام بزرگ شد تا جا براي همه كس و همه چيز داشته باشد .
سياه شد تا رنگ ِ همه كس و همه چيز را توي خودش بريزد .
يك دنيا شد ... يك دنياي گل و گشاد ِبيرحم ِ غريبه . هي دارم توي اش گم مي شوم / هي دارم تحقير مي شوم ... هی دارم فراموش می شوم.
حالا ديگر لباس ِ هيچكس اندازه ي من نيست . ديگر بلد نيستم لي لي كنم . بلد نيستم باشكوه باشم حالا ديگر مثل ِفرشته ها نيستم / از بالاي سر ِ دنيا نگاه كردن به جهان را فراموش كردم / مثل ِفرشته ها غذا خوردن را / مثل ِ فرشته ها در ملكوتي از سكوت شناور بودن را .ديگر هيچ چيز مرا راضي نمي كند . دیگر هيچوقت خدا از من راضي نيست / حتي اگر لبخندم بزند ...
خدا تنهاست / تنهاي ِتنهاي ِتنها و تنهايي اش عميق و ستودنيست . من اما تنهام / تنهاي ِتنها ي ِتنها و تنهايي ام از آزردگيست .
غمگينم .
غمگينم .
غمگينم و زياد مي ترسم....