وقتی صبحهای ِ کله ی سحر مادرجان با صدای خس خسی اش که سخت درمیاید به باباجان بیخواب شده از تقلای آلزایمر ِ همسرش / بگوید : عزیز جان ! ببین آفتاب در آمده و خدا امروز هم زنده امان گذاشته / و باز بگوید: ای وای عزیزجان / ببین رویا آمده سرکشی / و انگار یادش نیست که من چند روز است که آمدم دیدنش / مگر می شود...؟
کتایون ِ من ! اعتراف ِ شب یلدا یعنی چه؟ اگر بگویم دارم کم میاورم و سخت ازین تضاد روح ِغمگینم وظاهر ِ شادمانم خسته شدم / یعنی اعتراف کردم ؟
اگر بگویم شبها ازینکه نمی شد خانه ی باباجان بخوابم از دست آلزایمر و توی دلم نق به زمین و زمانم می زدم و حالا که دورم یاد ِ نگاه مظلوم و بی گناه مادرم آتشم می زند و شرمسارم از این همه بی رحمی ام / یعنی اعتراف کردم؟
اگر بگویم سخت عاجز شدم از بی همراهی / همرهان سست عناصر توی زندگی ام / اگر بگویم متنفرم ازبعضی نویسندگان و شاعران ندید بدید وطنم که با چاپ چند کتاب انگار که تمام انسانهای اطرافشان را خریده اند و با بی ادبانه ترین دیالوگ و تلخترین کلام مخاطبشان را می رنجانند یعنی اعتراف کرده ام ؟ کتایون ! اگر بگویم دیدن تو با اینکه شادمانم کرد / متاثرم کرد از نا رفیقی جماعتی که ادعای دوستی ات را داشتند یعنی اعتراف کرده ام؟
کتایون خوب من ! به من سیتالوپرام بده / فلوکستین یا حتی هالوپریدول ِ پنج ... تو پزشکی / برای تمام شدن اینهمه خستگی ام مداوایم کن.
چگونه بگویم ... چطور ... به کی... کجا.... کتایون ! ما حتی کشیشی هم نداریم که رازدار باشد. فردا اعترافاتمان راه بر ما می بندند و یلدابازی امروز مان فرصت لبخند دوستان فردایمان را می گیرد.
کتایون نازنین ! ما آدمهایی داریم که اگر پاسخ / نه / بشنوند / کوتوله و حقیر میشوند و دوستیشان تمام.
اعتراف می کنم نازنینم ! از جماعت مردان جز اندکی ناچیز / حالم بد می شود... جزو همان گروه کوتاه قدند و اعتراف می کنم که اگر روزی در جمعی غیر ازین گفتم / تنها بخاطر رعایت ادب بوده و اعتراف می کنم بی دریغ و بی هیچ چشمداشتی دوستت دارم خواهرم! نازنینم ! مهربانترین دکتر دنیا !
رویای تو
از عاطفه/ زهرا نوری/ آساره/ آندیا و آقای محمد آقازاده دعوت می کنم یلدابازی ام را ادامه بدهند .