تبليغاتX
من واقعی - در کوچه باد می اید. این ابتدای ویرانیست...

 وقتی لعیا گفت از دیدنم بعد ازینهمه سال به وجد آمده/ لبهای قیطانی اش می لرزید. یاد ِ کودکی هایمان افتادم که بغضش مغرورانه وقت دلگیری اش از فامیل/ روی لرزش لبهاش جا می گرفت . دیگر نه از ابروان پاچه بزی اش اثری بود /نه از آن همه کرک روی گونه های استخوانی بی اعتنا به جوانی اش. کلامش اما مثل همیشه سرد بود و احوال روزگارش هم مرتب چرا که از گذشته جز خاطراتی اندک/ حرفی نمی زد ... نمی زدم...

غروب، از درز درب حیاط با لبخند گرم سرخش مهمان اتاق شده بود . لعیا که چای اورد / مدتی /به برق فنجان طلایی اش زیر نور غروب خیره شدیم و بی که علتش را دریابم اشتراک موضوع نگاه من و او شادمانی ِ در پی ِ بهانه ام را رونق بخشید.

اما نوک درختهای بلند تبریزی توی حیاط  که تکان خوردند / دل اشوبی حجیم تمام تنم را گرفت . نمی خواستم باد بوزد. باد خوب نیست. باد پیراهن ِ سبکبار ِ لق لق ِ تنم را درگیر می کند . نگران روی کاناپه جا به جا شدم.

سایه ی خمیده ای از گوشه ی پنجره ی رو به حیاط خانه سرک کشید . انگار آشنایش نمی زدم که زود از جلوخوان نگاهم دور شد. به گمانم کلاممان /کنجکاوی بی گناهش را تحریک کرده بود اما زود از قیدش گذشت . برای همین دریافتم مشتدوستی هنوز زنده است ولی آنقدر بی حوصله شده که نفسش حتی با ادای سلامی هم تنگ می شود.صدای کشیدن دمپایی های پلاستیکی ِ پاهای پیرش بر موزاییکهای حیاطشان نگرانی ام از مرگش را تمام کرد.

 

-          چی شد اینورا؟

-          همینطوری... دلتنگت بودم. خیلی ساله که پی رد و نشونی از تو و مادرت بودم ... بد جور گم شدین ها ! خوبی؟

 

باد ِ مزاحمی پیراهنم را کیپ تنم کرد . من هراسان نگاه ِ لعیا کردم. لعیا قیافه ی کسی را بازی کرد که از هیاهوی باد هیچ ندیده ...

 

-           آها / خوبم

-          از شیاده و مردماش چه خبر ؟

-          اِی

-          می بینی شون ؟ خوش به سعادتت. خیلی وقته دلم می خواد برم شیاده / برم اونجا که ظرفهای گلی و دیگهای مسی اشون رو تو دِیب روخِنه با سبوسهای آسیاب ندیده ی گندم ِ کنار ِ شالیکوبی می شستن. هنوز هم اون رودخونه دیو و جن داره؟

 

 به نشانه ی ترس هیکل کوچکش را جمع کرد و دوباره ول شد روی کاناپه. سر کوچکش را به راست و چپ به تردید تکان داد و گفت : شاید...

 

-          دلم می خواد برم کاله و رو خرمنهای کپه شده ی مختار عامو بپرم... راستی / هنوز هم پسرداییت/ اسمش چی بود؟ آها ... حسن نورالله میره بالا بوم حموم عمومی رمضونعلی تا زنها ی ده رو دید بزنه؟ یادته گلنسای چموش با اون قیافه ی آبله روی ترشیده ش وقتی اول از همه ملتفت نگاه دریده ی نورالله از اون بالا شد / جیغ که نزد هیچ / بیشتر تن لختشو جلو چشم نورالله پیچ و تاب داد و  اطوار در آورد؟ نورالله به کدخدا نعمت گفته بود گلنسا بعد ده دقیقه دلبری ازش / وقتی دید که من چشمم به هیکل ملک تاج افتاده و دیگه توجهی بش نمی کنم / لجش در او مد و جیغ زد ...

 

صدای خنده هایم اتاق را پُر کرد اما هنوز در فواصل خالی کلامم می دیدم از کوچه باد میاید و او با نیم نگاهی به من / لبهای قیطانی اش می لرزید. ادامه دادم :

 

-          بالاخره این گلنسای بی ریختو کی گرفت؟ بختش وا شد ؟

 

- اره ! اونقد شب نصفه شب قل خورد تو چوبخونه ی تو حیاطشون و آیت مشت مالی رو با سر و صدا ی چوبها / آورد لب پنجره اش که شکمش بالا اومد... زن آیت و پسرهای قلچماقش می خواستن بکشندش/ آیت واستاد رو همه شون که زن حق و حسابمه . واسش بغل خونه اش یه خونه ساخت . بالا خونه هم داره . بنده ی خدا / ماجان هر روز و هرشب با چشمش میبینه که هووش چطوری  شوهرش رو دیوونه تر می کنه و استعدادشو تحسین می کنه.حالا بیا ببین ماجان و گلنسا چه چیک تو چیکن...

 

 

- آخ لعیا جانم ! من دلم  دره های شیاده رو می خوادکه صبحهاش می شد تو یه جنگل آهوی اونجا گم شد/ آخ لعیا جانم ! من دلم  بوی ساسری نون کوچیک خانوم رو می خواد که تنورش خاموشی نداشت. بوی املت مه جبین که رو هیزم می سوزوندش و مزه ی خدا رو داشت. تو هنوز هم می ری اون طرفها؟

 

 

سخت و کوتاه زُلم زد . من دستپاچه سوهانی را از کیفم در آوردم و ناخنهایی را که به زور ماوالا سخت کرده بودم سوهان میزدم. انگار او به تلافی گذشته به باد که تند تند پیراهنم را کیپ تنم می کرد/ دستخوش می داد چرا که فاتحانه / دقیق ِ حرکاتم شد ...

 

 

همسایه ها و دوستانم / حتی آن دوره گرد آکاردئو ن زن توی کوچه که غروبها برایم ملاممدجان و الهه ناز می زند مدتیست که دیگر به من نگاه نمی کنند / به آنچه نگاه می کنند که سرسختانه زیر پیراهنم پنهانش کرده ام. به همان که نمی خواهم هرگز نگاهش کنند. تقصیر خودم است که خوب راه پنهان کردنش را بلد نیستم.فقط وقتهایی شانس یاری ام می کند و جوری  قایمش می کنم که حضورش را حس نمی کنند / اما باد/ باد ِ لعنتی وقتی پیراهنم را کیپ تنم می کند همه ی آنچه را که سخت رشته ام / پاره می کند و نمایانشان . آن وقت همه از بی جواب ماندن پرسششان غمگین می شوند.ازشان سوال می کنم :

- با من قهرید ؟

-  تو چیزهایی را نگفتی... نمی گویی...

 -  چیزهایی که گفتم آزارتان دادند؟

-  نه ... اما نگفته هایت...  ما باید بدانیم زیر پیراهنت چه پنهان کرده ای؟

- یک غصه ی بزرگ همسایه ها! یک غصه ی شریف دوستها ! یک غصه ی متروک لعیا جانم ! یک غصه ی نگفته دوره گرد ملاممد جان زن مهربان ! یک غصه ی بزرگ که شما را کمک نمی کند / که گفتنش مرا بزرگ نمی کند / خالی نمی کند ... که ربطی به مهربانی و دوستی مان ندارد. که نمی خواهم... نمی خواهم... نمی خواهم بدانید ...

 

 رو بر می گردانند. کوچک می شوند ... ریز می شوند... بچه می شوند و درک نمی کنند شاید حقیقتی پنهان از آنها داشته باشم/ شاید زیر پیراهنم چیزی را سر سختانه نگه دارم تا نبینندش اما هرگز به آنها و به هیچکس دروغ نگفته ام ... این که حرفهای ناگفته ای میانمان باشد که ابدآ گناه نیست...

حرفهای ناگفته / مثل گه توی خلاست. حرف یعنی به هم زدن آنه گه / بوی تعفن می گیری / می گیرد / می گیرند...

این را فضل الله خان می گفت .پدربزرگ حق و حساب من...

 نگفته ها را می شود همیشه جایی امن گفت اما گفته ها یی که به اشتباه گفتی را هرگز...

 

 

 

مشدوستی / ساک پلاستیکی اش را انداخت جلوی پسرها و عروسهاو با خنده های پر طنینی که صدای حرف خ می داد و  از گریه ترحم انگیزتر بود / اگر گیر چشمهای مردم اهل می افتاد / گفت:

 

- اینها/ اینتا مه ساک / ونه دله خرت و پرت هر چی دره در بیارین... من امشو کفنی دپوشی بوم بهتر بیه تا بی ام شمه خدمت که مره دسی دسی تهمت بزنین و دزد بخونین.کوش بو درد سینه بهیت بوم نی ام بوم شمه سره...

و لعیای خردش گریه کنان به چادر فلفلی نیمدارش آویزان بود و سکسکه ی مابین ِ اشکهاش شمردنی.

عمو ناصر که بخاطر شباهتش به دایی جان ناپلئون/ دایی ناصر نام گرفته بود و اقوام / دایناسور صداش می زدند هیکلش را که گوشتها و چربیهای تنیده به هم / ترسناکش کرده بود جلو انداخت و ساک سیاه مشدوستی را کف اتاق واژگون ریخت. ساک پر بود از خرت و پرتهای بیخود ِ بی بها.

عروسهای نا تنی اش / برای فحاشی به او از هم سبقت می گرفتند و کبریتها و قاشق چایخوری کج و کوله و گوش پاک کنهای کثیف و دستمال سفره ی فرسوده را نشان هم می دادند و یادشان میامد:

 

اهه / بوین . این اتا کبریت مه واسه بیه/ مشدوسی  دزدی هکرده. من پریشو کبریت خروس نشان بخریمه گوم بیه / اسا ونه ساک دله دره. خجالت نکشنی دزد پتیاره ؟

 

 نوه ی سه ساله ی ناتنی اش /  از لای وسایل ریخته ی او  / تنکه ی مستعمل کثیفی را گرفته بود و به خیالش گنج گرانبهایی پیدا کرده تاپ تاپ سمت مادرش می دوید .

 شلیک خنده ی پسران ناتنی مشتدوستی اتاق را پر کرده بود.

 

- این اتا کنه تنکه اوئه... اه اه اه گند بزنه ته ره.

 

مشدوستی وقتی داشت اسباب حقیرش را  دوباره توی ساک سیاهش می گذاشت / آرام گفت :

 مرحبافضل الله !مرحبا ! اینتی شه زنا ره بهشتی ریکائون پیش و  کپه مرگ بوردی؟ مرحبا فضل الله...

اما هرگز اشک نریخت .سرخ و کبود با خنده های ترحم انگیزی که همیشه از صدای حرف /خ/ پر بود  / چادرش را سر کرد و با تعظیم هیستریکی گفت : شمه خنابدون

 و لعیای خردش گریه کنان به چادر فلفلی نیمدارش آویزان بود و سکسکه ی مابین ِ اشکهاش شمردنی.

هیچکس جلوی رفتنش را نمی گرفت گرچه برای آمدنش و تدارک این شوی جذاب همه اشان همدست بودند.

برای اینکه یادشان بماندبا این که مشدوستی زن آقاجانشان بود و مادرشان به حساب نمی امد / اما لعیا که زنگوله ی دم تابوت آقاجان بود خواهرحق و حسابشان می شد / وقت رفتنش یک سکه پنج تومانی به جیب لباس کهنه ی دخترک می گذاشتند  تا برادریشان را ثابت کنند.

دخترک هم محکم برادران و زن برادرانش را می بوسید و شادمان از سکه ی صدقه داده / می رفت... و سکه / سکسکه ی مابین اشکهاش را پر می کرد.

 

... نگفته ها را می شود همیشه جایی امن گفت اما گفته ها یی که به اشتباه گفتی را هرگز .

 

همیشه از سر ِ کار که سمت خانه میروم / به او که غصه اش حجم پنهان ِ سمت چپ سینه ام شده / فکر میکنم ... فکر میکنم که با تمام تلخ زبانی و ترش رویی اش چه قدر دوستش دارم... چه قدر... فکر می کنم حالا او توی خانه منتظر من است و در خیال راههای تازه ایست تا مرا سخت راضی نگه دارد تا دوباره به امین آباد نبرندش. فکر می کنم باید برایش زودتر چای دم کنم با لیمو عمانی و شکر.... فکر میکنم خواهری که احترام برادر ِ رنجورش را سخت نگه میدارد / می تواند چقدر باشکوه باشد و به شکوهی فکر می کنم که فقط مادرجان باید بشنودش... نه دوستان / نه همسایگان / نه لعیا / نه آکاردئون زن و اهالی کوچه ام/ چرا که گفتن راز دل به شنیدن ملامتش نمی ارزد.

 

مادرجان اولترها که جوان بود / زود ملتفت سنگینی گوشه ی دلم می شد/ اخم شیرینی حواله ام می کرد و می گفت : جوجه ! تو برای پنهان کردن این رازها خیلی کوچکی .

 راست می گفت آخر دلم در شرف پوکیدن بود ... راست می گفت آخر توی دلم سنگین می شد ... راست می گفت آخر باید مادری می کرد و سبکبارم ...

خیلی وقت است دیگر سبکبار نیستم . مادرجان ِ خمیده ام  آلزایمر دارد و کس به کسی نیست.

می رود سر یخچال و سر ِ رییس جمهور فریاد می کشد . به او می گوید :

چرا زنت را سه طلاقه کردی ؟ می گوید پدر پاره ی تنش را اعدام نمی کند که تو ... می گوید از شما شدیدآ غمگینم ...

 میروم و می نشانمش کنار شومینه ی گرم  . نرم و پیر لبخندم میزند و می گوید:

تو خیالت نمی دانم آنجا یخچال است؟ تو خیالت حواسم نیست ؟ مگر این مرد ِ سردتر ازیخ را جای دیگری می شود دید؟

 و نگاه می کند به کتابخانه ی پر از کتاب ِ باباجان و می گوید :

کورشدی شهربانو ! اینها اعدام شدند و ننه شان بی خبر مانده.

اشاره می کند به اخبارگوی توی تلویزیون و فریاد می کشد:

 برو به باباجانت بگو من گواهی دکتر را هم قبول نمیکنم . دکترها همدست خودت هستند که جنون دروغگوییت را موجه می کنند. برو به باباجانت بگو قرمساق ! نمره ی انضباط تو و بچه های خنگت صفر است...

 و سخت گریه میکند.

تمام کمد را به هم می ریزد تا لباس سیاه گیپورش را پیدا کند / پیدا نمی شود. یادش نیست داده بودش به کاسه بشقابی . ناسزا بار دخترها و عروسهایش می کند :

 شما که همه ی زندگیتان شده عشوه های خرکی و خر فهمید/  چرا لباس من ِ پیرزن را میدزدید؟ من برای این جوانمرگ ُکشته عزادارم...

 و کتاب قطوری را به دل می کشد و مویه میکند :

به خون تپیده ی من بسمل بلا دیده / هزار لعنت حق بر کسی گلت چیده...

و زار می زند یعنی عزادار است و زار می زند یعنی عزادار است و زار می زند یعنی ...

 

... نگفته ها را می شود همیشه جایی امن گفت اما گفته ها یی که به اشتباه گفتی را هرگز.

 

ما بچه ها همیشه مآمور بودیم از دهان ِلعیای طفلک حرف بکشیم تا مادرانمان آذوقه ی روزهای بی هیجانشان را بگیرند. لعیاساده دلانه راست و دروغ سوار می کرد تا زیر بال ِ مهربانی ِ برادرزاده های ناتنی اش بماند.

- شب ... می ریم یه جا ننه م برا مردها می رقصه / پول می گیره...

هیچکس به این خیالش نمی برد که مشدوستی که حتی نمی تواند یک حرکت ساده را بی خشکی و با مهارت به آخر برساند کجای کمرگاهش می تواند پیچ و تاب بخورد و برقصد؟ یا یک پیکر سراسر استخوانی که اصلا با زیبایی آشتی نداشت / چگونه حتی ذره ای مستعد  است مردان را به رویاهای شبانه اشان نزدیک کند؟

آن وقت پسرانش که از خون او نبودند / علی الخصوص دایناسور غیرت گمگورشان گل می کرد و ناسزا بار مشدوستی می کردند:

 

-          کثافت هر جایی! امه پر ره پیر سری گول بزوئی ونه زنا بهی و ره شه دزدی هاکردن جا دق هدایی/ بکوشتی /  اسا شونی فایشگی؟ اتی ته ره لینگ لو کمبی که ته کمر گلی باوئه ... دزد پتیاره / ...

 

و باز هم ساک سیاه پلاستیکی اش مجبور به واژگونی می شد تا همه از همه چیز مشتدوستی باخبر باشند و لعیای خردش گریه کنان به چادر فلفلی نیمدارش آویزان بود و سکسکه ی مابین ِ اشکهاش شمردنی.

 

... نگفته ها را می شود همیشه جایی امن گفت اما گفته هایی که به اشتباه گفتی را هرگز.

 

گاهی فکر میکنم دکتر شهبازی کودنترین دکتر دنیاست . آریسپت و سیتالوپرام و هالوپریدول را خودش قورت بدهد عین صلاح است. گاهی فکر می کنم داداش جان / فوبیا ندارد . او نیست که از مردم می ترسد ... مردم ما ازو که از زیادی دانستن گمخانه شده می ترسند. گاهی فکر می کنم مادرجان ابدآ آلزایمر ندارد ... فکر میکنم یخچال و کتابخانه واخبار گوی لعنتی توی تلویزیون جان ِ حضور دارند / ما کوریم که نمی بینیمشان...

گاهی فکر می کنم... گاهی... فقط ... گاهی...

مدتیست مادرجان مثل اولترها اعتنایش به غصه های من نیست.

چند بار جلوی چشمهایش رژه رفتم . دستم را روی آن حجم سنگین پنهان از همگان گذاشتم / نالیدم که آخ درد می کند / حتی خیلی آشکار گفتم :

 مادرجانم ! من هنوز هم چیزهایی را پنهان می کنم و هنوز هم کوچکم برای اینهمه و هنوز هم دلم می خواهد فقط شما ببینیدش و فقط شما دستتان را...

 نمی گذارد جمله ام را تمام کنم . نقلی و پر از حرص می خندد و می گوید :

یکی می مرد ز درد بی نوایی / یکی می گفت ننه زردک می خواهی...

و به اخبارگوی توی تلویزیون می گوید:

 می بینی ؟ همه اینجا مثل خودت دروغگوی لعنتی اند . این دخترک کم خرد معلوم نیست چه قایم کرده دارد. شاید یک حرامزاده / شاید هم ساک سیاه ... ببین ... ببین ... از زیر پیراهنش قلمبه شده و هی خودش را به نفهمی می زند. پسرم زار زار گریه می کرد / چشمش کاسه ی خون بود / گفت می برندش دکتر دیوانه ها ببیند و قرص بدهدو  بعد خندان بیاید پیشم ... همانجا گذاشتش ... حالاطفلکم گاهی از دیوانه خانه می آید سرکشی / این دخترک ِ بلا دیده می خواهد هی به من بقبولاند که نوردیده ام پیش اوست تا سهم ارثش را بالا بکشد . چشم ِ سبز پسرم را گریه خالی کرده . توی چشمش ماهی تغذیه می کند و این بلا به جان گرفته سر ِ درد دل دارد. دروغ می گویم ؟ اگر نه پس کجاست ؟ خب آن خانه ی خراب شده ات را بیاور بریز وسط اتاقم ببینم ماه پسرم تویش هست یانه؟بیاور دیگر... اسبابت را بریز کف اتاقم دختریکه !

و یاد شلیک خنده ی پسران مشدوستی می افتم و تنکه ای که اگر در ساکی دربسته تا همیشه می ماند هرگز وقاحتی نداشت .

- د ِ یا الله / پس چرا خانه ات را نمی ریزی کف اتاقم.... ای تف به ذاتت دختر ! ... ای تف به ذاتت... ای تف..

 

.... نگفته ها را می شود همیشه جایی امن گفت اما گفته ها یی که به اشتباه گفتی را هرگز.

 

 

-راستی لعیا جان ! مشتدوستی هنوز هم ساک سیاهش را به خودش محکم می چسباند؟

 

چهره اش تلخ شد / به هم رفت. من همیشه همینقدر ابلهانه و بی منظوری ژرف / دیگران را سخت می رنجانم...همیشه...

قدرت صدای لعیا وقت ادای نه / به من فهماند که دیگر هرگز سکسکه ای فریادش را خفه نمی کند/ به من فهماند من برای میهمان نوازی از جانب او راه را به خطا آمده ام. بیزارانه نگاهم کرد . من نمی خواستم بد شوم یا حتی گذشته ی نخ نمایمان را به رخ بکشم اما صدای محکم و برخورد قاطع او مرا از مسیر انسانی ام منحرف کرد . در پی تلافی اش گفتم :

اه ...این مجسمه چقدر آشناست... این همونی نبود که بچهگیام تو هی بهش بند می کردی و می خواستیش و یکهو غیبش زد؟ همونکه باباجان از لالجین برام گرفت؟ نگاه این گوشه اشو خودم با مداد رنگی رنگ کرده بودم...

 

غضب آلود سرم نعره کشید:

زنیکه ی بی چشم و رو خیر سرت عمه اتم... اومدی بعد نود و بوقی به عمه ی همسال خودت متلک بار کنی ؟ اومدی ساک ننه مو به یادم بیاری ؟ دنیا هزار جور می چرخه. خاک بر سرت که ادعای خوشبختی می کنی. خیالت از بدبختی این روزات بی خبرم ؟ اگه آقاجان بزرگت با کشتی بادبانی اش به منهتن نمی رفت / اگه باباجانت عوض اوراق سیاسی دنبال اوراق بهادار می رفت و ننه ات با لوندی ماهرانه اش دل اونو که یه مرد متاهل بود اینهمه سخت نمی لرزوند / اگه توی ایکبیری هجده سالگی حرارت تن گوربگوریت بالا نمی زد و شوهر داری و کلفتی نمی کردی روزگارت جور دیگه ای بود. اصلا اگه مادرجانت و جاریهای فضولش کار دیگه ای غیر از وارسی کردن ساک مردم داشتن / الان خدا بهشون رحم کرده بود ... چی رو قایم می کنی... خیالت من از امروز ِ ننه ات...

 

دیگر لبهای قیطانش نمی لرزید / سرسختانه می غرید:

 

حالا اون چیه بدبخت فلکزده که از اومدنت تا حالا داری پنهونش میکنی ؟ چرا داداشای قُلدر بنده که یکیش بابای توئه/نمیان آژان بشن و ساک دلت رو بریزن کف اتاقشون و با تهمت و تشر  ازت بازجویی کنن و مال پدر بخوان ؟فقط مادر من دیوار کوتاهه بود؟ خیالت من از امروز ِ ننه ات...

گفتم :

 لعنت به هر کی که قصه ی فک و فامیلم رو مثل تخم لق توی دهن این و ان انداخت.

 و آرامتر یادش آوردم :

- تو هم یادت نره کی بودی لعیا! حالا اگه  زن کسی شدی که ننه ات تو خونه اش کارگری می کردو وضعت خوب شده که دیروزت عوض نمیشه ؟ بابات که اسمش هنوز  فضل الله ست / مامان جانت هم  مشدوستی . همو ن که ...

با چشمهایی گشاد نگاهم کرد. از بنده نوازی اش به منی که استحقاق بنده نوازیم نبود پشیمان به چشم میامد.

-          بگو... ادامه بده. ُگه ِ سگ ... جرآت داری ادامه بده...

 

سکوت کردم

 

-          می خوای بگی چی ؟ بگی ننه م  مشتدوستی بود ؟ ننه ام دزد بود؟ بگی ساکش پر از آت آشغال ِ شمایک لاقباهای پر ادعا بود؟ خیالت من از امروز ِ ننه ات... ای تف به ذاتت دختر... ای تف به ذاتت...

 

 

یاد خودم افتادم و رازهایی که زیر پیراهنم سرسختانه پنهانش کرده ام و اینکه اینها شاید برای دیگران اطراف من / اگر که  کف موزاییک دلشان بریزندش / آشغالی بیش ننماید .پس گفتم...

 

-         بی خیال لعیا . ! من دلم  دره های شیاده رو می خوادکه صبحهاش می شد تو یه جنگل آهوی اونجا گم شد/ بی خیال لعیا! من دلم  بوی ساسری نون کوچیک خانوم رو می خواد که تنورش خاموشی نداشت. بوی املت مه جبین که رو هیزم می سوزوندش و مزه ی خدا رو داشت. بی خیال لعیا ! نگفته ها را می شه همیشه جایی امن گفت اما گفته ها یی که به اشتباه گفتی رو هرگز...

-          

و از کوچه هنوز هم و از کوچه تا همیشه هم باد میاید... باد ... باد ِ لعنتی ...

 

+ نوشته شده در دوازدهم دی 1386