دلم می خواهد خوب نباشم. هرگز همین اندازه ی کوچک هم خوب نباشم...
دلم می خواهد در کلبه ای با سقفی سپید و بلند و دیوارهای سپید و تمیز و پرده هایی سپید و بی لک به پنجره هایی که سه بر ِ اتاق را سپید گرفته اند / روی گلیمی به نقش ترنج / به مخده ایی لم داده/ بنشینم ... کنار سماوری به زغالش روشن و فنجانی سپید.
کاش رنگ تمام چایهای روی زمین سپید بود...
دلم می خواهد در سکوت/ نسیمی را نظاره کنم که پرده ی اتاقم می جنباند و پروانه ی باغم می رقصاند . دلم می خواهد آسوده به پشت بخوابم و هرگزنقاشی نکنم و هرگز ننویسم و هرگز به هیچ جلسه ای نروم و هرگز به فردای نیامده دلواپس نشوم و هرگزمهربان نشوم و تا به قیامت وقت برای سکوتم مهیا باشد و بی کسی ام.
کاش رنگ تمام بی کسی های روی زمین سپید بود...
دلم می خواهد هر بامداد / از پنجره ی کلبه ی ساده ام به جنگل پر آهوی میان مه اش / نگاه کنم و رسمم نباشد که زندگی جدیست تا هدر رفتنش عزادارم کند.
کاش رنگ تمام آهوان ِ تمام جنگلهای روی زمین سپید بود...
دلم می خواهد خوب نباشم....
از هر که متنفر بوده ام هرگز پنهانش نکرده ام. از هر که دلتنگ یا حتی شادمان / از هرکه ستایش و تحسین یا حتی شکایت و گله ... می دانم این خوشایند همگان نیست. می دانم بیشتر ِ آدمها ترجیح می دهند با دیلماجت حرف بزنند نه باتو / ترجیح می دهند با پنبه سرشان را ببُری ولی زهر تلخ ننوشی / ننوشند . می دانم به نفع من نیست این همه صراحتم / تلخی ام / مهربانیهای گاه خارج از اندازه ام و روگردانی ِ گاه به گاهم از جماعتی که دوستشان دارم ولی وقتم را می گیرند...
جماعتی که / اوصافشان را / شهامتشان را / نجابتشان را / حتی ترشروییشان را/ دوست دارم اما زندگی بهانه بر نمی دارد و فرصت با آنها بودنم نمی دهد.
خوب می دانم... اما زمان که مات و متحیر نمی ایستد تا به محبوبیتم بیافزایم. روزگار منتظر رفیقبازان نمی ماند. منتظر نمی ماند تا با تانی به آدمهای اطرافم نگاه کنم و به صبر و حوصله احوالشان را جویا شوم / جویایم شوند...
کاش رنگ تمام آدمهای ِ دوست ِ روی زمین سپید بود...
دلم می خواهد روزگار اجاره نمی خواست / قسطهای ماه به ماه نمی خواست / پالتوی گرم برای سردوقتی اش/ شهریه ی هر ترم / و نان نمی خواست و نان نمی خواست و نان...
گریزم نیست. گریزم نیست تا برای جواب دادن به ناسزاهای ِ دشمنان تحقیر شده ام جز یک دقیقه وقت بگذارم/ گریزم نیست به دلتنگی دوستی که برای ادای دلتنگی اش به منی که به زعم خود دلگیرش کرده ام / به لکنت افتاده جز چند ساعت / روز بگذرانم. گریزم نیست حتی برای نازنینی که / بی مهری و ترشرویی و شادمانی ام را توامآ می پذیرد چرا که حقیقت ِ رفاقت را دریافته / جز نیمروزی بی سایه و بی غش برای فنجانی چای آنهم هر چند ماه یکبار/ خوش باشم...
گریزم نیست که باور کنم هیچ چیز سپید نیست/ هیچ جا سپید نیست و وقت برای ای کاشهایم نمانده ...
بی خیال...
کاش رنگ تمام وبلاگهای روی زمین سپید بود....