تبليغاتX
من واقعی - نقد و بررسی در آینه

۱

ناگزير

زن ابلهي اين دوروبرهاست كه آخرنادانيست آشپزيش اما حرف ندارد.

 كدبانوي ِ مفصليست كه توي خانه اش غبار نمي بيني؛توي دلش را اصلا نمي بيني و توي چهره اش هرگزجمله ي معترضي فرياد نمي زند.  بلدنيست به كسان و خيلي بيشتر ازهمه فرزندانش بگويد "  امروزعشقم كشيده بادوستام برم گلاب گيرون كاشونو ببينم " يا  " دلم اونهمه درگير ِرفتن به سينماست كه نگو " يا " كاشكي دوره هاي احمقانه ي سرسري با همسايه ها براي ِ گذروندن اين روزهاي پُركار ِ خسته كننده بود و من يك پاي هميشگيش بودم "

بلد نيست يك جمله ي درست و حسابي از آخر ِدلش ادا كند ؛چرا كه آرزوهايش را اساسآ نميشناسد.

دست پا چلفتي ِ ذهنش تمسخر ِ همه ي كسان وخيلي بيشتر از همه فرزندانش را تحريك مي كند و پشت بندش آنچنان آنها را از ترحمي بلندقامت انباشته مي كندكه بايد بياييد و ببينيد چه غرق ِبوسه هاي ِمهربانانه اش مي كنند وچه ابلهانه خوشوقت است. تاكيد مي كنم...خوش وقت است ؛ نه خوشبخت...

 طفلك كه نمي داند خوشبختي چيست براي همين تسليم مهرمندي هاي اندكي مي شود كه كوچه به خوشدلي كوتاهش مي دهند.

صبح ِ زود ِ روزهاي هميشه به نزديكترين ميدان ِ تره بار  مي رود و با خريدهاي زياد ِ هر كدامشان يك كيلويي منتظر تاكسي هاي وانايستاده ي بي توجه مي ماند و آخرش هم خِركشان مثل ِ باركشي سرسخت خانه را به دم ِ پا مي دهد تا قرمه سبزي هاي جاافتاده و قيمه هاي ته نگرفته براي كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش بپزد. 

هرگزخنده هاي جانانه اش را نديده ام، انگار گذاشته براي روزهاي مباداي دلتنگي، بي كه ازين كارش دلگزيده باشد . هربار اما كه ديدمش لبجُنباني غمگين،شبيه خنده داشت؛هربار اما دريافتم غمش مهم ِ هيچكس نبود حتي مهم ِخودش. مهم خنده اش بود كه ظاهر مي كرد ولو كمرنگ و اطاعتش بودكه بيرونش مي ريخت ولو خنثي تا در جلوخان نگاه ِ كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش محبوب باشد.

زن ابلهي اين دور وبرهاست كه سعي مي كند گربه ي ِ ملوس ِ وفادار ِخانگي باقي بماند بي كه نياز به نوازش ِ كسي به خُرخُرش بكشاند چرا كه فكرش اينست كه اينطوري باشكوهتر است و خدا بيشتر نوازشش مي كند. ساده دلانه شنيده خدا با صابران است و براي همين سرسخت ِسكوت مانده.

بي نگاهي / بي نوازشي / بي مهري و پشت خالي شدنش را ُمدام ِ سكوت است.

هميشه پيش نگاه ِ دزدكي ام مي بينم كه توي خانه ي تميز و مرتبش/ موهاي مجعد ِ سياهش را بالاي سرش كُپه مي كند و پيراهنهاي مردانه ي ِتويش گم شده مي پوشد  و شلوارهايي كه رنگ رفته ي شستن ِ دائم شده و تصنيف ِ قديمي ِ ِ " منو از پشت ِ ديوار صدا مي كردي نگو نه "  يا " ديگه عاشق شدن آه كشيدن فايده نداره " را به كرشمه اي زباني زمزمه مي كند و در حال ِ رُفت و روب و آشپزيست. گاهي هم شاهد بودم براي اينكه در اوج ابلهي ِ فربه اش،دوست داشتني ترين باشد الفاظ را جور خاصي ادا مي كرد.هر كلمه اي كه "سين" و  "ز" داشت را سرسختانه تكرار مي كرد و زبان صورتيش را وادار به آمد و شدي تكراري مي كرد تا كسان وخيلي بيشتر از همه فرزندانش مجذوب اينهمه ناداني و ناتواني ِِ باشكوه ِ ملوسش بشوند و ببوسندش و بگويند: نازززززززي مامي ريزه ي خنگ و ملوسم!  و او دلخوش به همين جمله باز هم زن ابله مداوم ِ خوش وقتي مي شود كه گاهي خودش هم اورا نمي شناسد.

شما هم نمي شناسيدش . لازم هم نيست بشناسيد . چه دردي از شما دوا مي كند؟ او كه به منظر شما آدمهاي ِ مهم ِ درگير ِ نوشته و هنر،هرگز ظاهر نمي شود. اصلا به ميهماني ها و جلساتتان پا كه نمي گذارد.اصلا از سياست،ادبيات،نقاشي و روزمرگيهاي عالم ِ پردغدغه ي فراختان چيزي كه نميداند؛چرا بايد بشناسيدش ؟ 

زن ِ انگارهنرمندي اين دوروبرهاست كه آخر دانايست؛اما آشپزيش حرف دارد.

گاهي مي نويسد؛گاهي نقاشي مي كند. توي حرفهايش شادماني ِ بازي شده خيلي مي بيني.توي دلش را به خيالت خيلي مي بيني و توي چهره اش هرگز جمله ي معترضي،خيلي فرياد نمي زند.

سعي مي كند جلوي چشم شما، هنرمند باشد؛بي كه ازچهره اش اينهمه تلاشش بيرون بزند.سعي مي كند كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش سر ازهنرش درنياورندتامادرانگيش را زير سوال ببرند؛چرا كه مدتهاست دريافته ابله بودن ، يك مادر ِ عاشق را با فرزندانش آشتي تر مي كند.

چرا كه مدتهاست فكرش اينست كه آرام و موقر و درسكوت خودش را جيغ بزند وگرنه بايد جيغهايي به وسعت ِ بي كسي را بخاطر ِ شامهاي ِته گرفته، لباسهاي رفو نكرده ،دانايي ِ نابخشودني و بي مسئوليتي و شلختگي ِ ناشي از زيادي كارش متحمل شود و اينهمه سنگين وزن ترين غوليست كه روي دلش چمباتمه زده مي نشيند و نفسش را تكه تكه مي كند.

ساده دلانه از افراد فاميل و كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش شنيده كه مادر بودن جدا از هنرمند بودن است و اين گويش نسل به نسل درجهانش منتقل شده و همين ترسوترين ، منزوي ترين و مخفي ترين هنرمندِ روي زمينش كرده.

 صبح زود روزهاي هميشه مي بينمش كه توي خيابانهاي ِ دور دستِ سياه بخت ِ بلاتكليف ِتهران ،روسري اش را به پشت سرش گره مي زند و مانتوهاي عجيب ِ دوخت خودش تنش مي كند و با كيفهايي كه خودش مي دوزد و آرايشي كه شادماني را گريمش مي كنند و لبخندي كه جزوء لاينفك صورت سي چند ساله ي بيروني اش است؛ مثل گناه مرتكب شده اي ِ شرمسار براي لقمه ي ناني كه موظف ِ آوردنش است ِ سر كارش مي رود. مثل ِ گناه مرتكب شده اي ترسو،گناه مرتكب شده اي شرمسار...

ترحم انگيز است اينهمه؛ مي دانم.ولي غرور ِ بازي شده اش  هميشه مي چربد.

براي اينكه در اوج به اصطلاح هنرمنديش،موجه تر باشد الفاظ را با تمرين زياد، صحيح ادا مي كند و همه ي تلاشش در اين است كه وقت اداي " سين "و " ز " زبان صورتيِ مضحكش را كه هي مترصد  ِ بيرون زدن است مهار كند تا همكاران و خيلي بيشتر از همه آقايان ِكارگردان به پوزخندي نگويند:

اصلا براي خواندن" َنر ِي شِن "توي فيلمها مناسب نيست.

و او دلخوش به همين نگفتنها و تاييدها تا ابد زن هنرمند ِ با وقاري مي شود كه آنقدر بي نيازي به توجهات آدمهاي  هنرشناس دور و برش راخوب بازي مي كند كه گاهي خودش هم او را نمي شناسد .

 شما اما مي شناسيدش . گرچه شناختنش دردي از شما دوا نمي كند .

او به منظر شما ظاهر مي شود. به مهماني ها و جلساتتان پا مي گذارد. زياد از سياست ، ادبيات ، نقاشي و روزمرگيهاي عالمتان چيز ميداند و زياد هم مي خندد جوري كه انگارخيلي شادمان است. هميشه خنده هاي جانانه اش راپيشكش ِ حضورتان مي كند. همان خنده هايي كه گذاشته براي روزهاي مباداي دلتنگي، كه هم امروزيست كه در محضر ِ شماست؛بي ذره اي كدورت و دلگزيدگي ِ به رُخ كشيده ي ِ مضحك

 

گاهي با ترديدي كه مادر ِ زياد بودنش به جانش مي اندازد همراه دوستانش سينما مي رود و توي هر فيلمي خودش را مي بيند كه مثل ِ زني وارفته و نالايق عوض ِ پختن ِ دمي باقلابراي كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش،بادوستانش رفته لات بازي ِهنرمندانه اي كه آخر ِسبك سريست...

نقاشيهايش رنگ پشت رنگ ، شادي هاي ِگزافش را گولتان مي زند و توي دلش به سادگي باورتان مي خندد.

يك بار توي همين جلسات ِخيلي مهمتان بي كه قصدم ارضاي ِفضولي ِ ذاتي ام باشد، ديدمش كه اين پا آن پا كنان ولي آهسته شكل ِ چشمهايش ابله شد حتي جور ِ نشستنش هم . لبهايش مي لرزيد و دل آشوبه اي حجيم از دستهاي لرزانش كه اصلا آن لحظه هنرمند نبودند پاشيد توي چشمهاي ِ متحيرم ... شما سرگرم ِ وعده هاي هنر و انديشه اتان بوديدكه من در او، زن ِ ابله و آشپز ِ مفصلي ِ را ديدم. ديدم انگار دلش براي بي توجهي ِ بي تقصير ِ كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش تنگ شده. ديدم با كلامي فاخر و گُزيده ازجمعتان عذرخواهي كرد و جلسه ي ِ پُر بهايتان را به بهانه اي دستمالي شده و لو رفته،ترك كرد. ديدم تا به خانه اش برسد تمام ِ حماقتهاي ِ ملوس را تمرين كرد و فكر ِ اداي جمله ي طناز ساده اي بود كه حروف " سين "  و " ز " مزينش كنند تا جيره ي امروز ِ دلبري ِ قابل ترحمش را به كسان و خيلي بيشتر از همه فرزندانش برساند .ديدم به خانه اش كه رسيد، سلام را تُك زبان ادا كرد و وقت ِدر آوردن كفشهايش خيلي معصومانه گفت "من زن ِ ترسوي ِ لعنتي اي هستم كه نمي تونم دم ِ غروب زير ِ اين سقف كبود باشم "  و زبان صورتي اش ازو همان ابله باشكوه خانگي اي را ساخت كه بايد... آنوقت نان بربري خاشخاشي دو آتشه ي توي دستش را به سفره ي گسترده اما تهي خانواده تقديم كرد تا حرارتش برود و به بوسه هاي باحرارت ِ فرزندانش يله داد.

ذاتآ اهل صلح بود ، اهل ماجراجويي نبود ... شما اما اسمش را بگذاريد ترس ...بگذاريد تناقض... بي خيال...

 

------------------------------------------------------

 

 ۲

وازنا پيدا نيست

 

 

-     آنروزها اصلآ شبيه حالا نبود. حوصله ام را داشت. مي رفتيم دوازده بار فیلم شعله را مي ديديم . حرفمان تمام نمي شد. بیشتر وقتها توي خانه مي نشستيم / خب ؟ او از سفرهايش به جورجيا و تگزاس و مسکو و مراکش می گفت و از احزاب و عقایدی با اسامی طولانی و سخت / من هم  از زندگي ام در نشل و فكچال و خوشروپی و مراتع ِ نادري.هیچکدام حرف هم را نمی فهمیدیم خانم جان ! خب ؟ اما لحنمان به دل  آن یکی می نشست...من جرات اقرار داشتم خانم جان ! به او مي گفتم قبل از آمدنش جزمردم روستاي خودم كسي خير خواهم نبود . به او مي گفتم كه او آمد و وضعم دگر گون شد.خب ؟ خير خواهم شد ... 

ميمنت يكريز حرف مي زد. چشمهای سبزش وقت ِ گفتن ازاو درشت تر میشد و عصبانیتش را بیرون می ریخت. با اینحال دست از عشوه های دلبرانه اش بر نمی داشت.ابروان وسمه کشیده اش را بالا می گرفت و لبان سرخش را غنچه می کرد و میان جملات ِ تلخش کودکانه می گفت : خب؟

روی راحتی ولو شده بودم و نگاهش می کردم.زن ِ ریزقامت ِ مقابلم دقیقه ای رو از من گرداند تاسرینهای لاغرش آشکارم نشود. آنوقت دو سوی ِ پایین ِدامنش را با دو دستش گرفت و روبروی صورت میانه سال ِ فریبنده اش تکان داد و اشاره به آنسوی پنجره کرد:  

 

آخ خانم جان نگاه !... نگاه كن خانم جان!  اين ابرهاي سياه را ببين... چه ترسناك ميزند!! تند مي پردكه ماه را بردارد سياه تب گرفته!... با اینهمه چه دمی دارد هوای امشب... ای خانم جان! از پنجره ی شما هم که وازنا پیدا نیست!

 

پسركش/ چشمش به رقص ِ گردان ِعروسكي طلايي توي ساعت شماطه اي روی بوفه بود كه سياهي آنسوي ِ پنجره گريه اش انداخت.

 

-  هميشه ابرهاي سياه از وقوع حادثه اي تلخ خبر مي دهند. تا به حال ابر سياه نديدي ميمنت؟

 

و چشمهایم را درشت کردم و از ترساندنش تفريح.

 

- خانم جان !حادثه  ازين شومتر كه پسر دسته گلم را مردكه ي عوضي چون بهانه ي آبجي اش را داشت و ونگ می زد و آقا را از کتاب خواندن انداخت/ سياه و كبود كرد ؟ گوشه ي پيشاني بچه ام به اندازه ي يك گردو بالا زده. ببين خانم جان! خب؟بابا كه نيست/ شمر ذي الجوشنه...

 

هفتاد و چهار بار قبل هم كه آمده بود براي هفتاد و چهارمين بار چشمهاي غمگينش را خيره ي من كرد و همينها را لاينقطع گفت.براي هفتاد و چهارمين بار از خوشوقتي كوتاه ِ آن روزها يش / از گفتگوي طولاني آن روزهایش بااو / از چاي هايي كه آن روزها مي نوشيدند /از سفرهايي كه آن روزها قصد رفتنش را داشتند حرف مي زد و مي خنديد . سبكبار مي خنديد و بعداز هفتاد و چهارمين مكث كوتاه به لبخندي تلخ زمزمه مي كرد:

حالا مرد من / حالا باباي بچه هاي مفلوكم /  تمامش ماموت شده... فقط سه ماه آدم بود ... خب ؟ حالا سيد جان ننه مرده . حالا من هر روز مي ترسم خانم جان ! حالا منِ ِ چهل ساله جواني ام گرفته....

اوووه خانم جان!ببين... وازنا را انگار ابر گرفته! " نگاه کن... وازنا  ابدآ پيدا نيست "

 

آن شب انگارحال ماه خوب نبود.تكليف ماموتها را نمی دانستم؟شايد راه گم كرده مي شدند/شايد هم راه پيدا كرده...

 

شايد براي همين بود كه آن شب ميمنت براي اولين دفعه زل به چشمهايم نزد . كنار درب ِ آپارتمانم مثل روزگار ِ رعیتی اش دو زانو نشست و به لحن روستايي رام ِ آن روزهايش که شباهت به وضع فعلیش نداشت/ گفت :

 

خانم جان ! چه خوبست آدم زن ماموت ِ خرفتي باشد .خب؟ سيد جان ننه اش هم مرده  باشد.خب ؟ بعدش هم برود اداره ايي / دفتر ِ مرد متمولي سر ِ كار... خب ؟بعدش هم آن صاحب كار پولدار كه بلد است كراوت هم بزند و از قضا عاشق كش و  مهربان هم هست / عاشقش بشود. خب ؟  ازو بپرسد شوهر داري ؟ او هم بگويد ...خانم جانم ! بگويد... روم سياه خانم جان!... دروغ بگويد... بگوید خب ؟ ...  شوهرندارم ... ماموتهاي خرفت كه شوهر نمي شوندخانم جان ... بگويد ندارم... خب ؟

زل به چشمهايم نميزد :

مرد پولدار هم دست بكشد روسري زن را بردارد.با گيسوان او معاشقه كند. ازان معاشقه ها كه فيلمهاي ویدیو نشان مي دهد خانم جان ! خب ؟ خوب نيست خانم جان يك مرد متمول به زني  بي پناه بگويد من مطيع اوامرت هستم و دلباخته ات ؟ بعد هم مدام ببردش و براي او و كوچ و كلفتش البسه ي گرانقيمت بخرد و جواهرات قيمتي ؟ خوب نيست خانم جان قول ديدن آبهاي سبز مديترانه را بدهد ؟ خب؟  زن/ بلانسبت شما احمق باشد اگر بگويد كه مرد دارد و مردش هم يك ماموت است... شما باشيد اعتراف مي كنيد ؟

 اوووه خانم جان ! وازنا را انگار ابر گرفته! "  وازنا اصلا پيدا نيست "

 

 

آن شب يقينآ حال ماه خوب نبود.با اينهمه بهتر از ين بود كه ماموتها راه گم كرده نشوند/ شايد هم راه پيدا كرده.

 

من آرام زمزمه مي كنم:

- ماموت ِ ستبر ِطفلک ِ چند هزار ساله اي كه اگر در ملع عام ظاهر شود مجبوراست خميده زندگي كند تا گنده گي ِ ناخوشايند هيكلش عيان ِحواصيلها و دم جنبانكهاي ورزيده و سياه كشيمهای فریبنده ی  لوکس و قناري هاي متظاهر ِ توي خيابان/ نشود، مجبور است زیر بار زور برود تا  آدم موجهي به نظر بيايد و اين تلاش از درون/سراپاي عظمتش را فرو بريزد/خب چاره اي جز كنج خانه لميدن و مقهور سر و همسر شدن ندارد ... چاره ای ندارد... ندارد ميمنت جانم!

 

-          خانم جان كلامي بگو سرم بشود. خب ؟  خدايي اش اگر مردت ماموت بود دلت هوس وصال با مرد ديگر نداشت؟

 

گفتمش :

آرزوي بعيدي نيست میمنت جانم! معجزه يعني همين ...

 

- سيد جان ننه هم که مرده خانم جان !

 

از بي سرزنشي ام ذوق كرده گريه اش گرفت :

 

حالا اگر به طلعت دو دانگه مي گفتم ملامتم مي كرد و به طرفه العيني به همه راپرتم را می داد...  امان از زخم زبان مردم خانم جان!سرزنش شام مرا ميكشد/ محنت ايام......

 

دیدم ماه سريع و تند رفت.. حال ماه از اول هم خوب نبود .انگار سر ِ نماندن داشت ...دیدم باراني تند گرفت... وازنا پيدا نبود .دل میمنت هم دم گرفته تر می نمود ...

 

من از نسل ماموتها آن قدر نمي دانم كه از كوروش كبير . از كوروش كبير آنقدر كه از ريچارد سوم . از ريچارد سوم همان اندازه كه از صنف خبازان ِ صومعه سرا يا از محتويات معده ي جونبقجان ِ بهنميري مطلق كه صاحب منصبيست در وزارت امور خارجه. اينها كه به زعمتان ميرسانم از من نيست / از تراوشات دل همسر ِ بلاتكليف اوست. او دليل ِبد قلقي ماموت رابرايم گفت من اما همه اش را برايتان نمي گويم چرا كه وادار به قضاوت مي شويد  و اين رسم قصه گويي نيست . فقط همين نكته را متذكر مي شوم كه ماموت ها طفلکند / اگر  انكار ِ دل مي كنند و سنگین سری و سخت دلی آیینشان شده از وفادار ي به آرمان ِ هم نسلانشان مايه مي گيرد نه از ناداري ِدل... این روزها دل نرمی و سست فکری باب ِ دهان ِ زورمندان است و ماموتها این را بر نمی تابند. شاید برای همینست که رو به انقراضند.

 

میمنت می گفت ماموت / اولترها دكتر بود . بيمارستان مي رفت /جواب ِسربالا به رييس بيمارستان و بيماران لاعلاج مي داد... رانندگي مي كرد / خلاف هم و دست به يقه ي راننده ي مقابلش مي شد/ ازو حتي كتك هم مي خورد،كوتاه هم نمي امد. بنزين كه نداشت / زين به پشت  راحتی خانه  پيتكو پيتكو مي كرد تا اسباب ِ غریدنش مهيا نشود .آخرماموت  وقتی خسته مي شد /مي غريد. وقتی مهرباني طلب می کرد/ لگد مي زد. ماموت/ آب از سر گذشته ی بیچاره ای شده بود...

تنم درد مي كند / سرم هم ... اين تلخ نبشته ذهنم را پُر كرده . كاش مي شد بيندازمش دور ِ دور . مثلآ سمت ِ جنگلهاي چالكسر يا لشت ِنشا...

 میمنت می گفت ماموت از بس به بلدیه و عدلیه و کمیساری و هزار کوفت و زهرمار کشورداری معترض بود / خودش تعمدآ تكه سرب توي دلش فرو مي كرد. تكه سربها تيزند / به تن ِ ستبر ِ ماموتها كه بخلند / زخمي اشان مي كنند. زخم هم عصیان می اورد و وحشیگری. ماموت هم مدام مشغول این فعل شریف بود...

هر بار زنش وقت آوردن ناشتايي برايش مي گفت : ماموت جان ! كراوتت را كنار نينداز. خوب است فقط كمي شلش كني. این رفتار در این مملکت عاقبت نگرانه نیست. نبستن كراوت راه منقرض شدنت را هموار مي كند .

و او بي اعتنا كره و پنير و بربري هاي دوآتشه را مي لبناند و مي غريد :

 

راجع به چيزي كه ازش بي اطلاعي اظهار فضل نكن...

 

 اين كلام در ادبيات ما يعني برو كشكتو بساب . ماموت ادبياتش بی حوصله اما ظاهرآ محترمانه بود...

خلاصه بگویم میمنت دائمآ ازینکه ماموت هرگز با اطرافش / همسويي نداشت/ شکوه داشت.

ماموت هم  روزگاری آدم بود. حتی قبل از پریدنش به دامان میمنت / عاشق سنجاقكهاي طلايي بود. همانها را مي گويم كه نايابند.ممكن نيست از هزار سنجاقك يكدانه طلايي ِناب باشد. به مرتفعترين نقطه ي دنيا هم اگر ايستاده باشي و به واقع اگر زيباپسند / وقتي سنجاقكي طلايي ببيني / مترصد گرفتنش ميشوي. اين حس ِ اندوختن ِ همه ي برترينها براي خود / حس همه ي آدمهاست و فرار از منطق ِ آدميزادگي سخت است و طاقت فرسا. ماموت هم روزگاری آدم بود....

براي همين از پنجره ي باز ِ آسمان خراش ِ خانه اش / تاچشمش به رد ِ پرواز ِ زرين ِ سنجاقكي افتاد كه به خيالش طلايي بود دنبالش دويد... تاكيد مي كنم/ به رد ِ پروازش نه به خود ِ سنجاقک... به گمانم  خيالش رسيد ذرات ِ معلق ِ برابرِ  ِ نگاهش نورهاي ريخته از بال ِ سنجاقك است.ماموت چشمهايش را اگر خوب مي مالاند كرمكهاي رنگين جلوي ديدگانش گم مي شدند . مي فهميد آن روبه رو ايستاده ي بسيارخوش نقش كه تندرستي و زيبايي اش آتش به جان مردهای عالم مي زند / فقط ميمنت است/ دختر ِ سيدجان ننه/ كارگر مه جبين خانم / همسايه ي روبرويي اش. اما از جماعت کارگر / زن ستاندن عارش نبود برای همین چشمهايش را نمالاند. خواست اين دنياي رنگي تازه امد/  باقي روزهايش را پر كند و دنبال رد خيالي ِسنجاقكش پريد / پريد / پريد /خيلي پريد/ بيشتر پريد و پرت شد دامان ميمنت.

مه جبين خانم فريادي از وا حسرتا از دل كشيد / دختران دير سال ِ شوي نديده اش به خوش شانسي  ميمنت شانزده ساله كه دكتر فرنگ ديده اي را در به در ِخود كرد/حسودي اشان شد و سيد جان ننه  نزديك بود از سرخوشي سنگكوب كند.

دكتر كه از اينهمه ارتفاع پرت شد اما هيچ نگفت... آخ هم... و همين سبب شد آنها كه غبطه ي لذات ِ عاشقانه ي روزهاي او و ميمنت خوش اقبال را مي خوردند/كمي ترديد جانشان را بگيرد كه شايد اين مردك ِ كم عقل اساسآ دكتر نباشد.دلیل فرنگ ديدگي اش هم  بی پناهیش بوده و به علم خدا پناه ببرند.

چند سال بعدترش وقتي ميمنت براي سركشي ام آمد با خنده هاي شكرينش از آن روزها يش گفت ؛ از كمد ديواري راز آلود خانه ي مه جبين خانم و آرزوي بازشدنش / از دزديدن جاكليدي براق ِ جهانگيرخان و باز كردن ِ صندوق ِ قديمي ِ ته ِ دالانشان / از شيطنتهايش / از عشق ِ پريدن وسط ِ استخر ِ بزرگ آن امارت با رودابه و روح انگيز و رامبد كه هرگزميسر ش نشد / و بعد گوشه ي چشمهاي نمناکش را مالاند و گفت :

 چه خوش روزي داشتم خانم جان / كارگر بودم  . دختر سید جان ننه ی رختشور بودم/ خوشبخت هم ...هي ... خود كرده را تدبير نيست...

 

من همانجا بود كه دريافتم میمنت خوشبخت نشده / حتي خوشوقت هم... دريافتم سنجاقك طلايي ِ بدلي شدن حسرت خوردن ندارد...دريافتم ماه /چندان هم که بخیالمان می رسید در شبهاي شانزده سالگي سر دماغ نبوده.

 

 

...سه شنبه ها و جمعه ها كه سيد جان ننه ميامد براي رفت وروب خانه ي مه جبين خانم / دكتر  دلش را مي چسباند به راهروي مشتركشان تا صداي زنگدار و خنده هاي لوند دختر نوبالغ او را بشنود. از زور تنهايي درب آپارتمانش راهم باز مي گذاشت.آن وقت ميمنت دور از نظر ننه اش ميامد دم در خانه ي او و ميگفت :

دكترجان ! جا كفشيتان را دستمال كشيدم خب ؟گردو غبارش حسابی رفته. خب ؟ بيايم خانه اتان راهم تميز كنم؟مادرم يك تنه براي آن منزل كافيست . من يكي اضافم. دكترجان ! خانمتان كجاست ؟ سفر ؟ بيايد و ببيند خانه اش تميز شده كيفش كوك ميشودها!خب ؟

 

دكتر از وحشي گري كودكانه ي دخترك و بي ادبي ناآگاهانه ي او خوشش ميامد. از آداب و رسوم دست و پاگير دنيا خسته بود / تنها هم...

دخترك سرك به داخل خانه مي كشيد. گردن دراز بلورينش از چادر ول سفيدش بيرون مي زد و پاي دكتر سست ميشد. دكتر بيايم تو؟

دكتر اخم حواله ي او مي كرد و درب آپارتمان را محکم مي بست. بعدش مي ريخت روي كاناپه اما همه اش توي اتاق میمنت را مي ديد كه كار مي كند و عشوه مي ريزد و دكتر جان دكتر جان/ می گوید و به خب گفتن ِ ساده ی میمنت که دیوانه اش کرده بود/ لبخندهای پنهانی می زد با این همه ترجیح می داد از پشت درب ِ هزارباره نیمه باز اتاقش صداي  شانزده ساله اش را بشنود كه آرزوهايش را بي مهابا مي ريزد وسط گرد و خاكهاي تكانده شده و جمله هايش پخش اتاق و راهرو مي شدند و فقط ازصدای زنگدار او حظ ببرد:

 

- مه جبين خانم جان ! خوبست آدم مثل من فقير و كارگر باشد خب ؟ جوان هم باشد. خب ؟بزنم به تخته خوشگل هم ... از فكچال هم آمده باشد.خب ؟ و دل ِيك نجيب زاده ي اصيل ِ فرنگ ديده را ببرد و او را بكشاند سر سفره ي عقد ! سفره ي عقدش هم خيلي مجلل و باشكوه باشد ... خب ؟

 

سيد جان ننه از شرم دستش را به دست ديگرش مي زد و لب گاز مي گرفت و مي گفتش :

 كيجا ! خجالت بكش ... مه آبرو ره بوردي. درد سينه بهيرم بميرم ته دست. ولد چموش . بور وچون جا بازی هکن ... گوم بواش...

 

چند هفته نشد ميمنت به سفره ي مجلل باشكوه عقدي نشسته بود با دكتر فرنگ رفته ي زياد اصيل همسايه ي مه جبين خانم و پنج ماه بعدش برایم اعتراف كرد :

خانم جان آدم از گرسنگي بميردخب ؟زن مرد ِ خونسرد ِ تنبلي مثل مرد ِمن نشود. خانم جان ! نجيب زادگي و اصالتش سرش را بخورد. احساس ندارد خب ؟ عرضه هم...تازه  دكتر بي عرضه / بي پول هم مي شود ديگر... مدام نشسته توي خانه کتاب می خواند. پریروز گفت از بس یار و قالهایش را اعدام کردند و زندان  فرستادند / دربدر فرنگ شده.خب ؟  اصلا دوست نداشته دکتر شود. زورکی درسش را خواند ...

 

                            *****************************************

 

 حالا ميمنت روي تخت مقابلم خوابيده . پرده ها بازند . من نگاهش مي كنم.باد هم نا خشنودانه نظرش مي اندازد.انگار از رعايت او زياد راضي نيست و دلش مي خواهد شمعداني پُر پر روي پله را ول كند وسط موزاييكهاي آب خورده ي كمرنگ براي همين پرده ها را هل مي دهد روي صورت رنجور او و مرا ناچار به مهار پرده ها مي كند.

ميمنت آرام که ماموت پیر اتاق پشتی از راز دلش خبر نشود و در احتضار / مي نالد :

 

- خانم جانم ! خوبست زن مثل من دردمند و دل چركين باشد خب ؟ یک عمر تلخی شوهر منزوی ِ رو به انقراضش رامتحمل شود خب؟ از ياد آوري روزگار خالی اش مجروح بشود خب؟بچه های بی معرفت ِ هر کدام در گیر زندگی ِخودش را هم نتواند زیاد ببیند خب ؟ بعدش آرزو يش مدام اين باشد كه مرگ بيايد سراغش و ... خانم جان !  اوه ... نگاه كن ...

 

سر به سوي پنجره اي بي افق مي گرداند / مي گردانم...

 

-          نیست... می بینی!  وازنا هنوز هم ... خانم جان ؟ چراهنوز  / چرا همه ی عمرم/  وازنا پيدا نبود؟

 

 با بغضی فرو خورده /سخت سعي در زمزمه مي كنم : ميمنت جان! اينجا بايدتپه های دوشان را ببيني و بلندی های شمیرانات و سرخه حصار را... آنهم كه گم شده لاي اينهمه ابر تنومند به گفت ِ  تو سياه تب گرفته...  وازنا ازينجا فرسنگها دور است / میمنتم !

 

رو می کنم به صورت ِ محتضرش که حیرت از گم شدگی ِ اینهمه سالش را دقیقتر نظاره کنم ؛ مي بينمش كه لبخند زده و آرام گرفته. انگار خواب ِ تپه هاي وازنا را مي بيند و سياه كشيمهاي  ِ براقش را ...

و فكر مي كنم :

بعضي زنان هرگز براي بازي هاي عاشقانه آفريده نشده اند / خب ؟

 تا آخر عمرشان همه از ادراك ِ شكوه دل عاشقشان عاجزند/ خب ؟

حتي مردان ِ متمول ِ صاحبكار ِ عاشق نماي ِ بي خبر از تآهلشان/ چه رسد به ماموتهاي نر كه شوهران ِ حق و حسابشان هستند و خشن از تدبيراتی بی سرانجام/ خب ؟

 فكر مي كنم به زناني اينقدر تنها/ سرخوردگي تلقين شده.

 فكر مي كنم ميمنت مِي شده و مه و حالا سراسر وازنا را مستانه به آغوش کشیده ...

و فكر مي كنم ...

امشب/تمام شب حال ماه خوب نبود . خوبست لااقل ماموتها ي راه گم كرده / خلاص و راه پيدا كرده شوند. این رسالت / موخره ی فاخری برای میمنتم خواهد بود ...خب ؟ و فکر می کنم  وفكر ميكنم و... فكر ميكنم...

 

 

--------------------------------------------

 

۳

در کوچه باد می اید. این ابتدای ویرانیست...

 

وقتی لعیا گفت از دیدنم بعد ازینهمه سال به وجد آمده/ لبهای قیطانی اش می لرزید. یاد ِ کودکی هایمان افتادم که بغضش مغرورانه وقت دلگیری اش از فامیل/ روی لرزش لبهاش جا می گرفت . دیگر نه از ابروان پاچه بزی اش اثری بود /نه از آن همه کرک روی گونه های استخوانی بی اعتنا به جوانی اش. کلامش اما مثل همیشه سرد بود و احوال روزگارش هم مرتب چرا که از گذشته جز خاطراتی اندک/ حرفی نمی زد ... نمی زدم...

غروب، از درز درب حیاط با لبخند گرم سرخش مهمان اتاق شده بود . لعیا که چای اورد / مدتی /به برق فنجان طلایی اش زیر نور غروب خیره شدیم و بی که علتش را دریابم اشتراک موضوع نگاه من و او شادمانی ِ در پی ِ بهانه ام را رونق بخشید.

اما نوک درختهای بلند تبریزی توی حیاط  که تکان خوردند / دل اشوبی حجیم تمام تنم را گرفت . نمی خواستم باد بوزد. باد خوب نیست. باد پیراهن ِ سبکبار ِ لق لق ِ تنم را درگیر می کند . نگران روی کاناپه جا به جا شدم.

سایه ی خمیده ای از گوشه ی پنجره ی رو به حیاط خانه سرک کشید . انگار آشنایش نمی زدم که زود از جلوخوان نگاهم دور شد. به گمانم کلاممان /کنجکاوی بی گناهش را تحریک کرده بود اما زود از قیدش گذشت . برای همین دریافتم مشتدوستی هنوز زنده است ولی آنقدر بی حوصله شده که نفسش حتی با ادای سلامی هم تنگ می شود.صدای کشیدن دمپایی های پلاستیکی ِ پاهای پیرش بر موزاییکهای حیاطشان نگرانی ام از مرگش را تمام کرد.

 

-          چی شد اینورا؟

-          همینطوری... دلتنگت بودم. خیلی ساله که پی رد و نشونی از تو و مادرت بودم ... بد جور گم شدین ها ! خوبی؟

 

باد ِ مزاحمی پیراهنم را کیپ تنم کرد . من هراسان نگاه ِ لعیا کردم. لعیا قیافه ی کسی را بازی کرد که از هیاهوی باد هیچ ندیده ...

 

-           آها / خوبم

-          از شیاده و مردماش چه خبر ؟

-          اِی

-          می بینی شون ؟ خوش به سعادتت. خیلی وقته دلم می خواد برم شیاده / برم اونجا که ظرفهای گلی و دیگهای مسی اشون رو تو دِیب روخِنه با سبوسهای آسیاب ندیده ی گندم ِ کنار ِ شالیکوبی می شستن. هنوز هم اون رودخونه دیو و جن داره؟

 

 به نشانه ی ترس هیکل کوچکش را جمع کرد و دوباره ول شد روی کاناپه. سر کوچکش را به راست و چپ به تردید تکان داد و گفت : شاید...

 

-          دلم می خواد برم کاله و رو خرمنهای کپه شده ی مختار عامو بپرم... راستی / هنوز هم پسرداییت/ اسمش چی بود؟ آها ... حسن نورالله میره بالا بوم حموم عمومی رمضونعلی تا زنها ی ده رو دید بزنه؟ یادته گلنسای چموش با اون قیافه ی آبله روی ترشیده ش وقتی اول از همه ملتفت نگاه دریده ی نورالله از اون بالا شد / جیغ که نزد هیچ / بیشتر تن لختشو جلو چشم نورالله پیچ و تاب داد و  اطوار در آورد؟ نورالله به کدخدا نعمت گفته بود گلنسا بعد ده دقیقه دلبری ازش / وقتی دید که من چشمم به هیکل ملک تاج افتاده و دیگه توجهی بش نمی کنم / لجش در او مد و جیغ زد ...

 

صدای خنده هایم اتاق را پُر کرد اما هنوز در فواصل خالی کلامم می دیدم از کوچه باد میاید و او با نیم نگاهی به من / لبهای قیطانی اش می لرزید. ادامه دادم :

 

-          بالاخره این گلنسای بی ریختو کی گرفت؟ بختش وا شد ؟

 

- اره ! اونقد شب نصفه شب قل خورد تو چوبخونه ی تو حیاطشون و آیت مشت مالی رو با سر و صدا ی چوبها / آورد لب پنجره اش که شکمش بالا اومد... زن آیت و پسرهای قلچماقش می خواستن بکشندش/ آیت واستاد رو همه شون که زن حق و حسابمه . واسش بغل خونه اش یه خونه ساخت . بالا خونه هم داره . بنده ی خدا / ماجان هر روز و هرشب با چشمش میبینه که هووش چطوری  شوهرش رو دیوونه تر می کنه و استعدادشو تحسین می کنه.حالا بیا ببین ماجان و گلنسا چه چیک تو چیکن...

 

 

- آخ لعیا جانم ! من دلم  دره های شیاده رو می خوادکه صبحهاش می شد تو یه جنگل آهوی اونجا گم شد/ آخ لعیا جانم ! من دلم  بوی ساسری نون کوچیک خانوم رو می خواد که تنورش خاموشی نداشت. بوی املت مه جبین که رو هیزم می سوزوندش و مزه ی خدا رو داشت. تو هنوز هم می ری اون طرفها؟

 

 

سخت و کوتاه زُلم زد . من دستپاچه سوهانی را از کیفم در آوردم و ناخنهایی را که به زور ماوالا سخت کرده بودم سوهان میزدم. انگار او به تلافی گذشته به باد که تند تند پیراهنم را کیپ تنم می کرد/ دستخوش می داد چرا که فاتحانه / دقیق ِ حرکاتم شد ...

 

 

همسایه ها و دوستانم / حتی آن دوره گرد آکاردئو ن زن توی کوچه که غروبها برایم ملاممدجان و الهه ناز می زند مدتیست که دیگر به من نگاه نمی کنند / به آنچه نگاه می کنند که سرسختانه زیر پیراهنم پنهانش کرده ام. به همان که نمی خواهم هرگز نگاهش کنند. تقصیر خودم است که خوب راه پنهان کردنش را بلد نیستم.فقط وقتهایی شانس یاری ام می کند و جوری  قایمش می کنم که حضورش را حس نمی کنند / اما باد/ باد ِ لعنتی وقتی پیراهنم را کیپ تنم می کند همه ی آنچه را که سخت رشته ام / پاره می کند و نمایانشان . آن وقت همه از بی جواب ماندن پرسششان غمگین می شوند.ازشان سوال می کنم :

- با من قهرید ؟

-  تو چیزهایی را نگفتی... نمی گویی...

 -  چیزهایی که گفتم آزارتان دادند؟

-  نه ... اما نگفته هایت...  ما باید بدانیم زیر پیراهنت چه پنهان کرده ای؟

- یک غصه ی بزرگ همسایه ها! یک غصه ی شریف دوستها ! یک غصه ی متروک لعیا جانم ! یک غصه ی نگفته دوره گرد ملاممد جان زن مهربان ! یک غصه ی بزرگ که شما را کمک نمی کند / که گفتنش مرا بزرگ نمی کند / خالی نمی کند ... که ربطی به مهربانی و دوستی مان ندارد. که نمی خواهم... نمی خواهم... نمی خواهم بدانید ...

 

 رو بر می گردانند. کوچک می شوند ... ریز می شوند... بچه می شوند و درک نمی کنند شاید حقیقتی پنهان از آنها داشته باشم/ شاید زیر پیراهنم چیزی را سر سختانه نگه دارم تا نبینندش اما هرگز به آنها و به هیچکس دروغ نگفته ام ... این که حرفهای ناگفته ای میانمان باشد که ابدآ گناه نیست...

حرفهای ناگفته / مثل گه توی خلاست. حرف یعنی به هم زدن آنه گه / بوی تعفن می گیری / می گیرد / می گیرند...

این را فضل الله خان می گفت .پدربزرگ حق و حساب من...

 نگفته ها را می شود همیشه جایی امن گفت اما گفته ها یی که به اشتباه گفتی را هرگز...

 

 

 

مشدوستی / ساک پلاستیکی اش را انداخت جلوی پسرها و عروسهاو با خنده های پر طنینی که صدای حرف خ می داد و  از گریه ترحم انگیزتر بود / اگر گیر چشمهای مردم اهل می افتاد / گفت:

 

- اینها/ اینتا مه ساک / ونه دله خرت و پرت هر چی دره در بیارین... من امشو کفنی دپوشی بوم بهتر بیه تا بی ام شمه خدمت که مره دسی دسی تهمت بزنین و دزد بخونین.کوش بو درد سینه بهیت بوم نی ام بوم شمه سره...

و لعیای خردش گریه کنان به چادر فلفلی نیمدارش آویزان بود و سکسکه ی مابین ِ اشکهاش شمردنی.

عمو ناصر که بخاطر شباهتش به دایی جان ناپلئون/ دایی ناصر نام گرفته بود و اقوام / دایناسور صداش می زدند هیکلش را که گوشتها و چربیهای تنیده به هم / ترسناکش کرده بود جلو انداخت و ساک سیاه مشدوستی را کف اتاق واژگون ریخت. ساک پر بود از خرت و پرتهای بیخود ِ بی بها.

عروسهای نا تنی اش / برای فحاشی به او از هم سبقت می گرفتند و کبریتها و قاشق چایخوری کج و کوله و گوش پاک کنهای کثیف و دستمال سفره ی فرسوده را نشان هم می دادند و یادشان میامد:

 

اهه / بوین . این اتا کبریت مه واسه بیه/ مشدوسی  دزدی هکرده. من پریشو کبریت خروس نشان بخریمه گوم بیه / اسا ونه ساک دله دره. خجالت نکشنی دزد پتیاره ؟

 

 نوه ی سه ساله ی ناتنی اش /  از لای وسایل ریخته ی او  / تنکه ی مستعمل کثیفی را گرفته بود و به خیالش گنج گرانبهایی پیدا کرده تاپ تاپ سمت مادرش می دوید .

 شلیک خنده ی پسران ناتنی مشتدوستی اتاق را پر کرده بود.

 

- این اتا کنه تنکه اوئه... اه اه اه گند بزنه ته ره.

 

مشدوستی وقتی داشت اسباب حقیرش را  دوباره توی ساک سیاهش می گذاشت / آرام گفت :

 مرحبافضل الله !مرحبا ! اینتی شه زنا ره بهشتی ریکائون پیش و  کپه مرگ بوردی؟ مرحبا فضل الله...

اما هرگز اشک نریخت .سرخ و کبود با خنده های ترحم انگیزی که همیشه از صدای حرف /خ/ پر بود  / چادرش را سر کرد و با تعظیم هیستریکی گفت : شمه خنابدون

 و لعیای خردش گریه کنان به چادر فلفلی نیمدارش آویزان بود و سکسکه ی مابین ِ اشکهاش شمردنی.

هیچکس جلوی رفتنش را نمی گرفت گرچه برای آمدنش و تدارک این شوی جذاب همه اشان همدست بودند.

برای اینکه یادشان بماندبا این که مشدوستی زن آقاجانشان بود و مادرشان به حساب نمی امد / اما لعیا که زنگوله ی دم تابوت آقاجان بود خواهرحق و حسابشان می شد / وقت رفتنش یک سکه پنج تومانی به جیب لباس کهنه ی دخترک می گذاشتند  تا برادریشان را ثابت کنند.

دخترک هم محکم برادران و زن برادرانش را می بوسید و شادمان از سکه ی صدقه داده / می رفت... و سکه / سکسکه ی مابین اشکهاش را پر می کرد.

 

... نگفته ها را می شود همیشه جایی امن گفت اما گفته ها یی که به اشتباه گفتی را هرگز .

 

همیشه از سر ِ کار که سمت خانه میروم / به او که غصه اش حجم پنهان ِ سمت چپ سینه ام شده / فکر میکنم ... فکر میکنم که با تمام تلخ زبانی و ترش رویی اش چه قدر دوستش دارم... چه قدر... فکر می کنم حالا او توی خانه منتظر من است و در خیال راههای تازه ایست تا مرا سخت راضی نگه دارد تا دوباره به امین آباد نبرندش. فکر می کنم باید برایش زودتر چای دم کنم با لیمو عمانی و شکر.... فکر میکنم خواهری که احترام برادر ِ رنجورش را سخت نگه میدارد / می تواند چقدر باشکوه باشد و به شکوهی فکر می کنم که فقط مادرجان باید بشنودش... نه دوستان / نه همسایگان / نه لعیا / نه آکاردئون زن و اهالی کوچه ام/ چرا که گفتن راز دل به شنیدن ملامتش نمی ارزد.

 

مادرجان اولترها که جوان بود / زود ملتفت سنگینی گوشه ی دلم می شد/ اخم شیرینی حواله ام می کرد و می گفت : جوجه ! تو برای پنهان کردن این رازها خیلی کوچکی .

 راست می گفت آخر دلم در شرف پوکیدن بود ... راست می گفت آخر توی دلم سنگین می شد ... راست می گفت آخر باید مادری می کرد و سبکبارم ...

خیلی وقت است دیگر سبکبار نیستم . مادرجان ِ خمیده ام  آلزایمر دارد و کس به کسی نیست.

می رود سر یخچال و سر ِ رییس جمهور فریاد می کشد . به او می گوید :

چرا زنت را سه طلاقه کردی ؟ می گوید پدر پاره ی تنش را اعدام نمی کند که تو ... می گوید از شما شدیدآ غمگینم ...

 میروم و می نشانمش کنار شومینه ی گرم  . نرم و پیر لبخندم میزند و می گوید:

تو خیالت نمی دانم آنجا یخچال است؟ تو خیالت حواسم نیست ؟ مگر این مرد ِ سردتر ازیخ را جای دیگری می شود دید؟

 و نگاه می کند به کتابخانه ی پر از کتاب ِ باباجان و می گوید :

کورشدی شهربانو ! اینها اعدام شدند و ننه شان بی خبر مانده.

اشاره می کند به اخبارگوی توی تلویزیون و فریاد می کشد:

 برو به باباجانت بگو من گواهی دکتر را هم قبول نمیکنم . دکترها همدست خودت هستند که جنون دروغگوییت را موجه می کنند. برو به باباجانت بگو قرمساق ! نمره ی انضباط تو و بچه های خنگت صفر است...

 و سخت گریه میکند.

تمام کمد را به هم می ریزد تا لباس سیاه گیپورش را پیدا کند / پیدا نمی شود. یادش نیست داده بودش به کاسه بشقابی . ناسزا بار دخترها و عروسهایش می کند :

 شما که همه ی زندگیتان شده عشوه های خرکی و خر فهمید/  چرا لباس من ِ پیرزن را میدزدید؟ من برای این جوانمرگ ُکشته عزادارم...

 و کتاب قطوری را به دل می کشد و مویه میکند :

به خون تپیده ی من بسمل بلا دیده / هزار لعنت حق بر کسی گلت چیده...

و زار می زند یعنی عزادار است و زار می زند یعنی عزادار است و زار می زند یعنی ...

 

... نگفته ها را می شود همیشه جایی امن گفت اما گفته ها یی که به اشتباه گفتی را هرگز.

 

ما بچه ها همیشه مآمور بودیم از دهان ِلعیای طفلک حرف بکشیم تا مادرانمان آذوقه ی روزهای بی هیجانشان را بگیرند. لعیاساده دلانه راست و دروغ سوار می کرد تا زیر بال ِ مهربانی ِ برادرزاده های ناتنی اش بماند.

- شب ... می ریم یه جا ننه م برا مردها می رقصه / پول می گیره...

هیچکس به این خیالش نمی برد که مشدوستی که حتی نمی تواند یک حرکت ساده را بی خشکی و با مهارت به آخر برساند کجای کمرگاهش می تواند پیچ و تاب بخورد و برقصد؟ یا یک پیکر سراسر استخوانی که اصلا با زیبایی آشتی نداشت / چگونه حتی ذره ای مستعد  است مردان را به رویاهای شبانه اشان نزدیک کند؟

آن وقت پسرانش که از خون او نبودند / علی الخصوص دایناسور غیرت گمگورشان گل می کرد و ناسزا بار مشدوستی می کردند:

 

-          کثافت هر جایی!