تبليغاتX
من واقعی - عروسکهای بهشتی
صدای ارام  ِ لای لایت به گوشم می رسد/ صدایت که یکریز و غمگین می خواند/ صدایت که نمیدانم چرا رهام نمی کند و کاش رهام نکند تا ابد / جز همین امشب...همین امشب مادر!

خوابم نمی اید . پر از حسرتم . من که در جلسه ی امروز شادمانی را خوب بازی کردم / خوب خندیدم / خوب گپ زدم / خوب گوش دادم... امشبم چرا اینهمه بغض دارد!!! خالی ِ فنون ِ گزارش نویسی ام و پر از حرف .

مادر ! فقط همین امشب خیال ناگزیرت را از من بگیر... فقط همین امشب که قول داده ام گزارشگر شوم / فقط همین امشب لای لایت را نگو... خوابم نمی آید مادر!

 

 

تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر ! بتول بود که گفت انگار...

من مادرم و می دانم عشق به شادمانی ِ فرزند بود که مکرمه ی قنبری را هنرمند کرد و عشق به بهمن زمانی / مادرش بتول را عروسکساز... من مادرم و می دانم بهای خندیدن فرزند هر چه باشد پرداخته میشود . مادر اراده ی خدا را خواهد داشت اگر لبخند رضایت فرزند را به لبش ببیند... من مادرم مادر ! و ... می دانم!

 

 خوابم نمی آید مادر !

خواب ِ امشبم را زنی از من گرفت که سالخورده بود مثل تو که خاکت بقای عمرش باد / آرام قدم بر می داشت مثل تو که رنجت ازو دور / انگار زانوانش را به کارهای خانه و زندگی ای سخت فروخت مثل تو که این همه دوری ات از زمین / ازو سلب ... و دلم چه قدر هوایت کرد و دلم چه قدر می خواست صورت معصوم موقرش را ببوسم و دستهایش را که هنرمند بود و خیلی مادر.

اقازاده چه خوب گفت :"  در نهاد هر بشری عشق به عروسک هست . عروسک زخم نمیزند / خطر نمی کند / گوش می دهد و همه ی ادمها در ناخوداگاهشان عاشق عروسکند "

و  چه حسرتی توی حرفش موج می زد . شاید  صدای لای لای مادرش او را هم رها نمی کند که امروز این همه غمگین بود ...

خوابم نمی اید مادر!

 

بتول بهشتی هفتاد ساله بود/ پدری معمم داشت و خانواده ای مذهبی که سر ِ اولین عروسکش را به جرم ِ شبیه سازی / از تنش جدا کردند.  بتول ِ کوچک ِ ُپر ترس از برخورد سختگیرانه ی برادر بزرگش در دلش تصمیم گرفت برای همیشه عروسکسازی کند و تصمیمش را وقتی به اجرا در اورد که بهمن ِ زمانی / پسر نقاشش برای تحصیل به یزد رفت و بتول به اقتضای مادرانگی اش با بهمن همراه شد.

 عروسک ساخت و بهمن تشویقش کرد / عروسک ساخت و همسایه ها تشویقش کردند / عروسک و تشویق اقوام / عروسک و تشویق جماعتی که سر از حرفه اش در میاوردند و این شد که بتول بهشتی عروسکهایی بهشتی ساخت.

 

 

مادر ! بهشت خوبست مگرنه؟ مثل عروسکهای بتول که می خندند با ابروانی افتاده و ظاهری غمزده/ بهشت هم می خندد با اینهمه دوری جماعتش از ما / مگرنه؟ تو می خندی مگر نه؟ بتول شبیه تو میخندید/ مرگ ازو دور...

 

 

آستانه از بتول بهشتی پرسید چرا عروسکهایتان اینقدر غمگینند / بهمن زمانی گفت : مادرم غمگین نیست تا عروسکی غمگین بسازد . دلتنگ اما هست / دلتنگ ادمهایی که قبلترها متولد شده بودند و حالا گم شدند. مثلا خاص خاتون / دخترکی که در تویسرکان در دهات باباپیر همبازی ِ کودکی ِ مادر بود و خیلی اتفاقی مادر عروسکی مشابه او ساخت و بعد از آن تمام وقتش را به ساختن ِآدمهای ِآشنایِ روزگار گذشته اش گذاشت.

 

مادر ! اگر بتول تو را می دید حتمآ عروسکی می ساخت پر لبخند که دلش از جنس حریر بود دستهاش از جنس ِ زخم. مگرنه؟ و تو شبیه او می خندیدی . ریز ریز و ارام . مثل صدای زنگوله های گوسفندان ِ ممد علی جعفر / مگر نه؟

 

حاجی عروسکی بود شدیدآ نگران و مضطرب / بتول گفت حاجی چوبدار دهشان بود و مراقب ِ محل و مدافع ِ ناموس و شرف مردم ِده . برای همین مُدام دلواپس بود که دزدی و آشوبی دهش را بهم نزند.

 

مادر ! حالادهکوره ی ِ توی دلم بی حاجیست . بهم ریخته از دیدن ِمادری که تو نیستی و شبیه مهربانی توست و شبیه مهربانی تمام مادران سالخورده ی سرزمینم و این آشوب را فقط همراهی و تعظیمم به دستهاش آرام می کند... تعظیمش میکنم مادر!

 

یک عروسک با گوشواره های بلند ِ آویزان که موهای مجعدش با تِلی مُزَین شده از جنس ِ زیپ ِ کهنه / گوشه ی اتاق/ غمگین براندازمان میکرد ...تصحیح می کنم به قول بهمن / دلتنگ براندازمان می کرد... حتما که دلتنگ بود / دلتنگ از برادری که سر کوچک عروسکش را کنده بود. آخر اسمش بتول بود.

 

مادر ! چرا آقاجانهای نقاشیهای مکرمه ترسناک بودند؟ چرا دایی جان این همه به پاهای ِ برهنه ی نو جوانیمان ناسزا میگفت اگر توی جوراب ضخیم نمیتمرگیدند ؟ چرا سر عروسکهای دخترکی که سالخوردگیش شکل تو بود / کنده میشد؟ خوابم نمی آید مادر!

 

بهمن زمانی گفت :در تئاتر شهر/ توی غرفه ای که به مادرم برای عروسکهایش دادند / دو کارگردان اسپانیایی از عروسکها خیلی استقبال کردند ولی من نگذاشتم که مادر عروسکش را به انها بدهد / ان شب مادر ازین ماجرا به هم ریخت و تاصبح کار کرد تا عروسکهایی تازه به آن دو کارگردان ِ اسپانیایی بدهد...

بتول ذاتآ مهربان بود و حقیقتا بی خطر/  مثل عروسکهاش...

 

مادر! بهمن هم حتمآ شبهای ِ تا صبح پاشویه شدن ِ وقت ِ بیماری اش را یادش نرفته . شبهای ِ تاصبح بیدار نشستن مادرش را / شبهای ِ تا صبح لای لای شنیدنش را... خوابش/ خوابم نمی آید مادر !

 

یکی از عروسکها بنام کدخدایی که از مردانی بود که بتول توی خرم اباد دیده و عروسکش را ساخته بود / اتفاقآ از اقوام ِآقای آستانه بود . آستانه می گفت عروسکش خیلی شبیه کدخدایی شده  . در فرصتی که ما مشغول دیدن فیلمی بودیم که دانشجویان ِ دانشگاه ِ هنر از بتول بهشتی و عروسکهاش گرفته بودند / آستانه و خانم بهشتی مثل دو فامیل ِ نزدیک  راجع به کدخدایی حرف می زدند.

 

من دلم می خواست مشتدوستی و کبلئی ممد ِفکچالی را که ارادت ویژه بهشان داشتم توی عروسکها ی بتول ببینم و پُز به استانه بدهم که منهم اقوامم را پیدا کرده ام ... ندیدم .حیف که بتول بهشتی تویسرکانی بود مادر!

 

بتول آنقدر زیاد عروسک ساخت که از یاد آوری اسامی همه اشان وا مانده بود و فقط اسامی ِ سه دامن / کبری خانم/ علا الدین / عباسقلی / قنجینه / گل طلا / گل آفتو / خاص خاتون / کدخدایی / حاجی و بتول جان به یادش مانده بود.مثل ِ تو که از کثرت کودکانت / نامهایشان را فراموش میکردی !

 

 امروز جلسه مان  پر از همهمه بود . همه مان بچه شده بودیم . من حتی توی چشمهای منصور مومنی که بیشتر از همه جدی بود / برق کودکانگی دیدم.مومنی وقتی از لباسهای عروسک ِ بلوچستانی حرف می زد صداش هیجان شیرینی گرفت که در هیچ کدام از جلسه هایمان مشابه اش را ندیدم / جانوند ازینکه از مردم ِ شهر خودش هم توی عروسکها بود / مثل آستانه و زهرا نوری شادمان به نظر می رسید/ با اینکه می دانم خسته از کار و راه ِ دراز و از سر ِ مهربانی به جلسه آمده بود.

صدای ِاعتراض جمال اکرمی و عباس نجاریان و من بلند شد که برای شناختن عروسکهای بتول بهشتی / پسرش بهمن تلاش لازم را نداشته / ولی خیلی زود از اعتراضمان خجالت زده و پشیمان شدیم . بهمن گفت عروسکها را برای موزه ی مردم شناسی بردم / آنها اصلا استقبالی نکردند و معتقد بودند این عروسکها هندی اند !!! عروسکهای بتول همه با لباسهایی صرفا ایرانی و صورتهایی شدیدا ایرانی با قومیتهای کرد و بلوچ و لُر و... ساخته شده بود و جمع جلسه ازین جواب سربالای موزه ی مردم شناسی به عروسکهایی اینهمه ایرانی/  مات مانده بود.

 

 یاد ِ علی بلبلی پسر مکرمه افتادم مادر ! یادت هست گفته بودمت که علی چقدر از بی مهری مسئولانی حرف زد که بی که از هنر شناختی داشته باشند در مقام تایید و تکذیب کار بر میامدند؟ یادت هست گفتم/ بلبلی می گفت تنها هنرمندان فرنگی برای کارهای مکرمه در وقت زنده بودنش ارزش قائل بودند و همین چند مسئول ایرانی ِ به زعم ِ خودشان هنرشناس که بعد از رفتن مکرمه برای کارهایش سر و دست می شکاندند/ در زمان بودنش کارهای خارق العاده ی مادرش را با دسته ای سبزی هم معاوضه نمی کردند؟یادت هست گفته بودی سکوت؟گفته بودی سرتکانیدن و تلخ خندیدن ؟

 

تمام تلاش بتول منحصر شده به فیلمی کوتاه که اگر همت دانشجویان هنر نبود / آنهم نبود و چند گفتگوی مختصر و تمام تلاش بهمن زمانی / هنرمند ِ نقاش و پسر خلف مادرش به دیوار و سنگ می خورد و من درین فکرم که این عروسکها فردا چه  قدر تنها میشوند وقتی ما نشناسیمشان.

 

نه... نه مادر ! حالا سکوت نکن/ تلخ نخند/ سر تکان نده ... باز هم لای لایت را توی گوشهای مبهوتم ازین جهان ِ بی روزن ِ سختگیر / بریز. می خواهم بخوابم...

می خواهم بخوابم و خواب ِ مردمانی را ببینم که قدرشناسند و فرهیخته / می خواهم بخوابم و خواب ِ ریز خنده های بتول را ببینم و تعظبمی که سزاوار ِ آنست و خواب ِ تورا مادر ! وقتی با زانوانی خسته از درد / آرام راه می رفتی و برای ِ این جهان ِ کم حوصله ی ِ کمرنگ سر می جنباندی. می خواهم بخوابم مادر !

 

+ نوشته شده در دوم اردیبهشت 1387