تبليغاتX
من واقعی -

کجاست دامنت که چین چین چین ازپیشانی ام می دزدید/ مادرجان؟!

 چرا تلفنی که صدای تو را داشت زنگم نمی زند؟ باباجان را کجا می کشانی که بی اعتنا به دُردانه اش شده/ دُردانه ای که من بودم ؟!

حالا ساعات عصرانه بود و چایی خوشرنگت روی ایوان خانه / یادت هست؟ تو طاق ابرویت را وسمه می زدی و بزک پنهانی ِ گونه ات / چشمم را نوازش می کرد. استکانها توی جام طلایی ِ کنار ِ سماور آبدیده می شدند و آهنگ شیرین اشان / دلنوازترین موسیقی جهان بود.

 چرا هیچ دستی مثل ِ تو بشته زیگ هایی که با کنجد برشته روی اجاق می پختی / تا همراه چایم باشد را نمی پزد؟

حالا ساعات عصرانه بود / یادت هست؟ ایوان از عطر باغچه های تازه آب خورده مست می شد و به گلهای کاغذی سرخابی ول شده روی شانه اش / فخر می فروخت. باباجان / آواز سر می داد / تو لبخند می زدی / من آرام بودم .

 آرام بودم/ چه شکلیست؟ یادم رفته!

 لبخندم نمی زنی مادر؟!

حالم خوب نیست . باباجان خود را رها کرده به بی حسی و خیالش نیست من عادت به اینهمه پشت خالی شدن ندارم. بگو نگاهم کند. بگو صدایم کند. بگو باز بگویدم: مِه دستِ عصا روویا / مِه درد

ر ِ دِوا روویا/ تِه چشم فِدا روویا... بگو باز بگویدم: رویای من/ دنیای من!

مادرجان! این روزها تند تند رنگ می گذارم روی مقواهای سفید و با تیغهای تیز رویش را خراش می دهم. دلم را خراش دادی مادر جان ! ؟ رفتنت  چه قدر تیز بود . چه قدر ُبرنده ...

به باباجان بگو صدایم کند...

+ نوشته شده در سوم خرداد 1387