تبليغاتX
من واقعی - معجزه یعنی شما

 اینهم یک قسمت از نامه ی یک دوست ندیده اما نازنین از بین تمام نامه هایی که برای ارامشم نوشته وبرایم میل شده:

پری غمگین  قصه نویس ،  فکر کردم شاید این قصه برای لحظه ای هم که شده لبخندکی کوچک بر لب هایت بیافریند ... لبخندی کوچک مثل معجزه ای بزرگ ... از همان معجزه ها که پایان قصه را عوض می کند ، شاهزاده های خفته را بیدار و طلسم های جادوگران را باطل ... شاید ... برای یک لحظه هم که شده چشم هایت را ببند  و خودت را آنجا و آنچنان تصور کن که دوست داری ... تصور کن که سر بر زانوی مادر نهاده ، دست های نوازشگر اش بر موهایت وموسیقی  صدای مهربان اش به زمزمه آنچه دوست داری ... در دنیایی از جنس نور و عشق و آرامش ... و دور تا دور ات همه قهرمان های قصه هایت ... آنها که با عشق خلقشان کرده ای ... آنها که جان شان بخشیده ای ... به  تصویرشان آورده ای ... سروده ای ... و همه کودکان ای که شب ها با خواندن قصه هایی که برایشان ساخته ای به خواب می روند ... وهمهء بزرگتر هایی که با زمزمهء شعریا نوشته ای ات ، به فکر می روند ، لذت می برند یا  تسلی می یابند  ... یاران آینه ... یا آنها که در هر فرصت سراغ از من واقعی ات می گیرند ... همهء آنها که دوست شان داری ... و همهء آنها که دوستت دارند ،  و حال آمده اند تا کنارت باشند ، و نقش بیافرینند در قصهء تو ... قهرمان بازی کنند ، برایت شجاعانه بجنگند ، دل به دشت و کوه و دریا بزنند و آن قدر ادامه دهند تا طلسم دلتنگی هایت را یافته و باطل کنند ... تصور کن که این بار آنها می خواهند  قصه ای برای تو از پیش ببرند ... دلتنگی های برزخی  ، دردهای بی آرام و تنهایی های بی امان ، را اگر هستند بسپار به آنها ... بسپار به عشق ، عزیزترین رویای بیداری ها  ... و همهء ما که با عشق دوستت داریم ...

+ نوشته شده در هجدهم خرداد 1387