دير شده بابا !
گرسنه ي نان هاي نياورده ات
خوابش ...
نمي آید
دیواری عظیم می کشد به حريم ِ زنانه اش
طنابی ضخیم مي کشد به هوس هاي شبا نه اش
خوابش ،
اما ...
نمي آيد...
بابا !
شاد ما نی هاش
( راستش را بگویم )
به دمی
نمي پايد ...
بابا !
هيچ زنی
رستم ...
نمي زايد بابا !
اما تو بازهم گوش نگير
فكر كن كوچكم
نادانم
هماني كه خواستی
همانم
فکر کن تا همیشه
به خیال تو ...
می مانم
داغم شده بابا !
سر ـ چرا غم ...
و سفرم
روز های نم دار
تکرار
بی مجالی حتی خرد
هی دیوار
هی دیوار
هی ...
و تو را
پدرم !
نگو هيس
همانم كه خواستي :
بي نياز
پر پرچین
چارقد پوش
بی دامانی پر چین
چشم بسته و گوش
لال ـ لال
مادياني ، نه از آنسان که چموش
سر افتاده ای پابند ـ زمین
كفن پوشي به زندگي محكوم
بره ای مطیع
سرد
مختوم
خيالت آرام بابا !
من مردمكم را
به تعظيم ِ بلند ِ مردانه اش
حتي
تكان نمي دهم
آرام بابا !
من گنجشككان ِ گرسنه ي آنسو يتر ِ حياطش را
حتی
نان
نمي دهم
رام بابا !
براي لبخندش
هرگز
ديگر
جان...
و
تمام هفته را
مدام ـ روز های رفته را
به انتظار عروسک ـ روزی که بیست می گیر م...
بابا !
برای قولهای دروغت
می میرم
دیر شده
گرسنه ی نانهای نیاورده ات
سیر شده
بابا !