دکتر دو طرفِ جمجمه ام را محکم با انگشتان سبابه و شستش فشار می دهد / و می گوید :
توی اش انگار زیاد پُر شده / خالی اش کن
و می گوید :چه توی اش می گذرد که وادارت می کند دستهایت را اینقدر تندتندهم به هم بسایی و مضطرب نگاهم کنی؟
غمگین می گویمش:
پسرم بزرگ شده / دستم به شانه اش نمی رسد تا همدردی اش کنم / قدش آنقدر بلند شده که از سر شانه اش نگاهم می کند / بی که بخواهد / بی که قصد ِ غرورش باشد.
می گویمش : اینطور که می شود دلم برایش تنگتر می شود/ نمی گذارد دیگر مثل آن وقتها بغلش کنم / خجالت می کشد و می گویدم حیا کن/ شبها آهسته می روم و می بوسمش/آن هم نه همه ی شبها... آخر او رفته شهر ِ دیگر درس بخواند / دلش تنهایی می خواهد/ دل ِ من اما همیشه با او بودن را...
اشکم درشت روی گونه هایم می ریزد و شرمگین با پشت دستم که رنگ سبزآبی اکریلیک روی اش خشک شده /پاکش می کنم .گونه ام از تماس با رنگ کمی می سوزد. بی اعتنا می شوم.
می گویمش: این روزها پاپوجی هم رفته / طاقت نیاورد که بی مامان جانم بماند / رفتن ِ مامان به نُه ماه نرسید که پاپوجی رفت.
دکتر باچشمانی که از سوال تنگ شده / می پرسد:
پاپوجی دیگر چه اسمیست؟ این هم از کلام نا موزون شمالی هاست؟ کی هست ؟
کمی سعی می کنم دلگیری ام را پنهان کنم / بلد نیستم / نمی توانم/ از جمله ی بی تدبیرش رودست خورده / می گویم:
ببخشید حواسم نبود.بابایم رفته.
- کجا؟ کجا رفته مگر؟
- دور / دکتر جان ! خیلی دور...
- رفتند زیارت؟
- بله / زیارت خدا
- خب این یعنی غصه ؟ تو هم بی دردی ها! تا باشد ازین سفرها خانم جان! من نگاه به پالتوی خزت بکنم و چهره ی آراسته ات یا این غمهای کوچک ِ بی ارزش؟
فکر می کنم گفتن بعضی جملات چه سختم شده و بعضی آدمها چه دیرفهمند.
فکر می کنم بگویم چه ؟ بگویم پاپوجی ام بی مامان جان شوق ِزندگی نداشت و تصمیم گرفت ب... ب... ب...می... رد ؟ فکر می کنم بگویم چه ؟ بگویم من فقط از عشقم/ همین یکدانه میوه دارم / همین یک پسرکه دوست ندارم از دسترسم دور باشد و هی نبینمش/ فکر می کنم بگویم چه ؟ بگویم پاپوجی و مامان جان را از دست دادم ؟ بگویم همراه ِ مرگ رفتند آسانتر است تا گفتن اینکه آنها مُردند و همین را می گویم.
- آها / یعنی مُردند؟ ای بابا تو که نصف عمرم کردی تا حرفتو بزنی/ خب /خدا بیامرزدشون / خدا همه رو بیامرزه بعدش ببره / همینه دیگه زندگی یعنی همین...
ومن که نگاهم به تابلوی کودکی که می گوید هیس ِ روی دیوارش زُل مانده/ می گویم :
آمدن / رفتن / دویدن/ عشق ورزیدن / پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن ...
نمی گذارد شعر را تا آخر بخوانم و بگویمش پاپوجی و مامان جان هیچکدام ازینها را درست تجربه نکردند... نمی گذارد و می گوید :
شاعر هم که هستی ؟!!!
این جمله را با پوزخند ادا می کند.
سعی می کنم درکش کنم/ ازو دلگیر نمی شوم / مشکل منم که شبیه آدمیان اطرافم نیستم نه او و یادم می آید وقتی وارد مطبش شدم / دستهای رنگی ام را هم که دید گفت نقاش هم که هستی؟!!!
ولی آن موقع هنوز محترم نگاهم می کرد . شاید فکر می کرد با یک هنرمند طرف است / حالا اما با یک دیوانه...
می گویم شعر من نبود / می گویم توی کتابهای درسی مان بود/ می گویم اگر نخواندید چطور دکتر شدید؟ و بی اختیار پوزخندش را تحویل خودش می دهم.
قاه قاه می خندد:
تو شعرهایش را یادت مانده / من علمش را . برای همین حالا تویی که مستاصل پیشم آمدی تا با علمم نجاتت بدهم.
عصبانی می شوم / برافروخته هم / قاه قاه ِ خنده اش طنین بدی داشت انگار مامانجان و پاپوجی را هم به تمسخر می گرفت/ کاش فقط دستهای رنگی ام و ذهن شاعرپیشه ی مجنونم او را می خنداند نه تکیه گاه همه ی عمرم ...
زُل نگاهش می کنم و می گویم:
من آدابش را یاد گرفتم. آداب ِ اینکه جلوی یک ماتم زده قاه قاه نخندم بلکه با او همدردی کنم ولو الکی / ولو دروغ . آداب اینکه مُردن هر آدمی را اتفاق ساده ای ندانم هرچند دور ازمن/ هر چند مُسِن. آداب رعایتِ آدم رو به رو نشسته ی غمگینم را حتی بیمار/ حتی اگر مجنون و شما توی درسهایتان...
به خودم نهیب می زنم :دیوانگی ات را بیش ازین نکن زن ! او خسته است/ مجنون های مثل تو زیادند و داروهای همه شان یکیست / سی تی اسکن از مغز/ ام آر ای تا ببینند غصه ها چرا توی مغزت چرا اینهمه گرومب گرومب مشت می زنند و دردت می آورند / فلوکستین/ سیتالوپرام/ کلرودیازپوکساید/ کلونازپام ...
نسخه را تند تند می نوشت و تند تند صدایش جدی و محکم می شد :
من ناز کش ِ مردم نیستم خانم / پزشکم / علائم بیماری ات نشان می دهد ام اس گرفته ای/شاید هم فقط دردهای عصبی باشد/ این نیاز به سی تی اسکن دارد و...
به من چه که از سی تی اسکن و از توی آن لوله ی گنده رفتن می ترسی.باید بروی تا تهِ مُخت را خوبِ خوب ببینم و مطمئن شوم . به من چه که/ چی چی چی ات مُرده و تحمل رفتن مامانجانت را نداشته. به من چه که یکتا پسرت افتخار نمی دهد زود زود بیاید تا ببینی اش و بغلش کنی...
ومن که نگاهم به تابلوی کودکی که می گوید هیس ِ روی دیوارش زُل مانده/ می گویم: راست می گویید / به هیچکس هیچ کدام از غصه های من هیچ ربطی ندارد / نه به شما نه به آن لوله که توی اش نفسم بند می آید و ازش می ترسم / نه به پسرم که حالا نمی دانم توی کدام درسش مشکل دارد تا مثل بچگی هایش همراهی اش کنم / نه به کسانم که انگار نگران منند اما فرصت نگرانی شان برای جز خویشتنشان اندک است / به هیچ کس هیچ کدام از هیچ یک ازغصه های من هیچ ربطی ندارد...
و نسخه را می گیرم/ شرمنده ازین همه جنونم / شرمنده از اینکه وصله ای این همه ناجور ِ طبیعتم / موجب می شود دوباره اشکم بریزد روی گونه هام ...
سعی می کنم با پشت دستم پاکش کنم / رنگ اکریلیک سبز آبی روی دستم این بار اصلآ صورتم را نمی سوزانَد اما ریز می گویم آخ و دست رنگی ام را نشان دکتر می دهم و ادای خنده ای شادمانه را در می آورم / می بینمش که می خندد / دوباره... قاه قاه... آرام شده/ راضی و خشنود می خندد/ دوباره... قاه قاه... قاه ... قاه...
با تعظیمی کوچک شادمانه دور می شوم / شادمانه... چرا که انسان را رعایت کرده ام حتی اگر رعایت نشده ام...
بی خیال...
و به شعرهای توی کتابها هی فکر می کنم هی فکر می کنم هی غصه های توی سرم گرومب گرومب کوبیده می شود به جمجمه ام / هی سرم درد می کند / هی پاهایم سست می شود و تلو تلو می خورم / هی اشکم را با پشت انگشتان پر رگ و رنگم پاک می کنم و هی جلوی ماشینها را می گیرم و می گویم دربست...
آی آدمها / آدمها/ آدمهای ظالم دوست داشتنی! مشکل فقط منم ...
