تبليغاتX
من واقعی - بازی _ گفتن _ ترسها

من واقعی

 

چه بازی پر جستجوییست این بازی ات / عاطفه ام!

بازی گفتن ِ ترسها و شناختنشان. هی توی ذهنم دنبال ِحقیقتش می گردم / هی می گویم راستی من از چه می ترسم / هی می گویم من از چه می ترسم / هی می گویم راستی؟!!

بگویم نمی ترسم که عین صلاح است آخر توی این مَجاز ِ مُجاز/ گاهی عاقبت نگری بهتر از هر باز نگری ایست.

فردا همه ی جماعتی که می خوانندم / می ترسانندم و من از این اتفاق می ترسم.

این رسم آدمهاست که سیخ به پهلوی اطرافیانشان بزنند حتی اگر دوستشان داشته باشند هم... خیلی بدبینم / مگر نه؟ من از آخر ِ اینهمه بد بینی ام می ترسم !

بی خیال... تو که صلاح کارم را نخواستی/ خواستی همبازی ات شوم و همبازی بطلبم :

راستش را بخواهی همیشه ی خدا /از آدمها می ترسم عاطفه جان! با اینکه هی ادعایم بر معاشرت است و دوستی. نه اینکه خیالت بگیرد دوستشان ندارم ...نه... ازاین می ترسم که زخمم بزنند/ باورم نکنند/ از زیادی ِ مراوده با آدمها حس خوبی ندارم. فکر می کنم حصار خوبست ... حتی حصاری برای رفاقت.

تو با یکی همسفره می شوی / جیک و پوک دنیایت را به او می گویی و فردا به دلیلی از تو دور می شود و همه ی دنیا از همه چیزت باخبرند. آدمها آنقدرها هم که تصور می کنیم رازدار نیستند / هیچکدام...هیچ کس... بیشتر از همه خودِ من. من از بی چهارچوبی دنیای خصوصی می ترسم.

از بس مرگ عزیزانم را دیده ام / همیشه با زنگ نابهنگام هر تلفنی یا با درد کوچک هر عزیزی دست و دلم می لرزد. می ترسم که مبادا بروند دور و من بمانم و باز هم بی کسی.

همیشه آرزویم این بود که قبل از رفتن عزیزانم بروم / خدا اما به این خودخواهی ام هرگز جوابی نداد. خدا کند بعد از این جوابم را بدهد.

از اتفاقات هولناک ِ خدای ِ غیر مترقبه ام سخت می ترسم.

خنده ات نگیرد عاطی جان وقتی می خوانی ام که از نگاههای غضبناک می ترسم . خیلی هم زیاد ... آن قدر زیاد که مجبور می شوم برای فرار از این نگاه دروغ ببافم تا نجات پیدا کنم. کتک زدن دردم نمی آورد / ناسزا شنیدن هم حتی/ اما کوچک شدن و مغضوب واقع شدن دردناکترین اتفاق ِ همیشه ام بوده .

از بد جنس شدن می ترسم. خب آدمم دیگر/ دلم هوای بدجنسی می کند اما جرآتش را ندارم. گاهی توی دلم بدجنس می شوم / به خودم می گویم از فردا به فُلان کَسَک/ حتمآ سگ محلی می کنم یا می گویم / امروز غروب دماغم را برای فلان آدم میگیرم بالا / اما یکدفعه یک صدایی توی دلم دعوایم می کند و از ترس آن صدا که گمان می کنم صدای خداست/ عوض تلافی / خاکساری پیشه می کنم و گند می زنم به تمام شخصیت و اعتبارم.

همان شخصیت و اعتباری که از نابود شدنش هم / خیلی می ترسم!

من و خواهرم همیشه بعداز ظهرهای تابستانِ روزگار کودکی / ویرمان می گرفت برویم حیاط خانه امان خاله بازی کنیم. بازی اش را بلدی؟ من و او دو تا فامیل می شدیم و عروسکها فرزندانمان / همیشه هم شوهرمان مآموریت بود. می رفتیم از این زیلو به زیلویی دیگر مثلآ که مهمان هم شدیم و بعد می نشستیم بی ادای سلام و علیک هرچه چیپس پفک و میوه بود تا خرخره می خوردیم و آخر هم سر ته مانده های آخرش کتک کاری می کردیم و بازی با قهر تمام میشد .

این اتفاقات درست وقت چُرتِ بعد از نهار ِمامان جان و پاپوجی می افتاد... هر وقت خواهرم پنهانی و نُک ِپا می رفت تا از توی کمد زیلو بیاورد و از یخچال میوه تا وسط حیاطمان بیاندازیم و مهمان بازی کنیم / من از ترس گریه ام می گرفت/ آخر من ته بازی را می دانستم / خواهرم بزرگتر بود و زورش بیشتر / برای همین آن قدر صدای گریه ام از همان ابتداش بلند بود که مامان جان می شنید و همه ی نقشه هایمان بهم می ریخت. محکم دوتایمان را کشان کشان می گذاشت زیر ملحفه اش. آن وقت باید دوباره خیس عرق می شدیم و کپه ی مرگمان را می گذاشتیم . آن وقت باید صدای خُر و پُف و کسالت ظهر تابستان را متحمل می شدیم . تازه من باید نگاه مغضوب خواهرم را هم تاب می آوردم / همان نگاه مغضوبی که همیشه ازش می ترسیدم!!!!

گاهی کرم از درخت است/ از درختی که رسم درختها را بلد نمیشود. مگرنه عاطفه ی من!

حالا هم همینم صدای زاری ِ پنهانکاری هایم آنقدر بلند است که تمام کسانم می فهمند اما به بزرگواری نامعلومی گاهی به رویم نمی آورند.

می دانم توقع نداری ترسهایی که از گفتنشان/ پیش ِ مردم می ترسم را هم بگویم / ممنون که به این ترسم احترام می گذاری .

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1387ساعت 9:24  توسط رویابیژنی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin